بشمارهای وارنگ
جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹
بشمارهای وارنگ از سرنگ های تازه خون بس شده به پایین تخت می ریزد تا به یاد بیاوری وانگه های سراسیمه گریخته از بند های به هم نا متصل هنوز به اتصال نرسیده اند . تا جریان برق دوباره به ایستگاه های فشار قوی وصل شود دیر زمانی می پاید پس بی آنکه نگران دقیقه های رونده باشی سر جای خودت بایست و اجازه نده خون بس های خشک شده بیشتر از این ها کف پارکت را خیس کند .شاید هم هنوز به واحد زمانی نرسیده ای که بدانی وقت تنگ شده و درنگ جایز نیست ! انگشت اشاره ات را از روی شیشه ی پنجره بردار چون دلم نمی خواهد لکه ای به شیشه ی زمان بماند به طوری که حتی باران هم نتواند پاکش کند .یادت باشد وقتی سوار ماشین می شوی برف پاک کن را درست بر خلاف عقربه های ساعت بچرخانی چون دلم می خواهد همه چیز به عقب برگردد حتی اشیا و ساختمان های دیروز . دلم نمی خواهد رویاهای تو به پس زمانی برگردد که دلت برایشان تنگ نشده .دلم می خواهد نوک عقربه ها را به دست بگیری و مثل فرفره در هوا هر چقدر که دلت می خواهد بگردانی .
موضوع : شمارش - زمان | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
سارا در ایستگاه قطار لیس
چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹
سارا را که دیدی انگار این تو بودی که تازه متولد شده ای .به دور و برش نگاه کردی کسی در جلو یا عقبش نبود خودش بود و یک تن و یک لباس و چمدان چوبی در ایستگاه قطار لیس ! به طرفش رفتی تا احساس غریبی نکند .صورتش را بوسیدی و گرمای لب پایین ات صورت نیمه سردش را گرم کرد و بی آنکه به چیزی فکر بکنی لب های تازه و جوانش را به میان دهانت بردی تا پس از مدت ها بوسه ای تازه بچشی . بیش از آنکه فکر کنی بوسه اش خوب بود . موهای پشت سرش را به میان دست هایت بردی و از بالا به کمرش و از کمرش تا تهی گاهش ! مدت ها بود بوسه ی ایرانی نچشیده بودی و این بار سارایی کنارت بود که مدت ها منتظرش بودی . از ایستگاه قطار تا خانه پنچ دقیقه راه بیشتر نبود و لی نمی دانستی چرا این همه دقیقه ها با تو سر ناسازگاری گذاشته اند ولی اصلن غمگین نشدی چون سارا کنارت بود و دلت برای در هم پیچیدن با او تنگ شده بود . در خانه را که باز کردی بوی خوش زندگی از داخل خانه ای به مشامت رسید که تا قبل از آن برای ثانیه ای هم حسش نکرده بودی چون این خانه ، خانه ی قدیمی تو نبود . گربه و پرنده ات کنار باغچه سرگرم چت کردن با لب تاپ تو بودند و این بار از دستشان ناراحت نشدی چون سارا با تو بود .بیست و هشت بهار از زندگی اش گذشته بود ولی سن فقط یک عدد بود و این دخترک ایرانی ارمغان تازه ای برای تو بود .نه اینکه به خاطر سکسش دوستش داشته باشی که دراندازه ی خودش حایز اهمیت هم بود ولی در وجود نمایشگرش چیزی بود که احساس می کردی بوی گل یاس مشامت را یک پارچه تسخیر می کند و امانی برای تو نمی گذارد که به چیز دیگری فکر بکنی . گربه ی خانم میشیگان مثل همیشه سرگرم سیگار کشیدن بود و به گوستاو پرنده ات در تایپ کردن کمک می کرد . باصدای بلند فریاد زدی که مهمان داریم .سارا وقتی دید که گربه و گوستاو حرفم را می فهمند از تعجب دادی کشید و به طرفشان رفت تا اگر بشود بتواند با آنها حرف بزند . به طرف حمام رفتی تا عرق تنت را بشویی . زیر دوش شروع به آواز خواندن کردی ، وقتی دستت را به طرف حوله بردی سارا حوله را به دستت داد و تو سارای لخت را دیدی که سر تا پا عریان بود و این لحظه ای بود که انتظارش را داشتی . با هم عشق بازی کردید و سر و صدای پرنده ها و صدای سوت قطار حواس تان را پرت نکرد چون به خوبی می دانستید که در زمان عشق ورزی نباید به هیچ صدایی اهمیت داد . وقتی همه جا را سکوت گرفت در وان دراز کشیدید تا شمع های رابطه را روشن بکنید !
کلافگی های نبودن مارسیا
جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹
برای ندیدن مارسیا خو کرده بودم ولی وقتی امروز صبح گربه ی خانم میشیگان سرش را از پنجره به داخل اتاق خوابم کرد رویای بغل کردن مارسیا از خود بیخودم کرد .این همه روز گذشته بود واز مارسیا خبری نداشتم .نه موبایلش جواب می داد و نه حتی تلفن خانه ی مادرش را کسی بر می داشت .به کلافگی خودم را مشغول می کردم تا نشانه ای از او به من برسد .وقتی گربه خانم میشیگان سیگارش را روشن کرد هوای اتاق ابری شد . حس کردم صدای قطار مثل روزهای قبل نیست و همه چیز با همه چیز فرق کرده . به پوست تن نرم گربه دست زدم . گرمی پوستش آرامش خوبی داشت . با چشمان تمام بسته به دور گردنش دست زدم . طناب ریز دور گردنش چشم هایم را باز کرد .کاغذی به دقت تا شده با طناب کوتاهی دور پوست نرم گربه ی خانم میشیگان بود .تبسمی کردم . فهمیدم که مارسیا در راه آمدن به خانه است .از روی تخت بلند شدم .شمع های شبانه ام را خاموش کردم .هنوز آفتاب در نیامده بود . مداد رنگی ام را به دست گرفتم . دیوارهای خانه را رنگی زدم .همه میز و صندلی ها را با مداد جادویی ام عوض کردم .ابرهای بارانی را پس زدم . خورشید را وسط آسمان گذاشتم تا بدرخشد تا زمین را خشک و نرم کند ، چون مارسیا در راه بود و دلم نمی خواست خیسی آسمان و زمین را برای ثانیه ای لمس بکند . دلم می خواست موهای سیاه بلندش خشک باشد تا بتوانم با آب پاش کوچک روی سرش آب بچکانم تا قطره های ریز به روی سرش و صورتش ریخته شود .آنقدر مارسیا را دوست دارم که کلمه برایش کم می آید . پرچین های دور خانه را کوتاه کردم تا اگر در باز نشود بتواند از روی پرچین ها بپرد تا لحظه ای برای رسیدن کم نیاورد .همه درخت های سیب را کوتاه کرده ام تا برای رسیدن به بهشت مارسیا حقه ای نخورم .نه ماری در جاده می خزد و نه حتی شیطان کوچکی در روی دیوارها بالا و پایین می پرد .همه چیز برای آمدن مارسیای قشنگم مهیاست !!
نوازش های بیست و دوم اکتبر ۲۰۰۹
پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹
گفتم دلم را از قفسه ی سینه ام در بیاورم تا شاید اشک های انباشته ام سرریز بشود ولی نشد .گفتم از هم پاشیده شوم تا شاید فرجی شود ولی نشد .آلیسون نگاهم کرد و گفت ؛ بهترین کار این است که وقتی از هم متلاشی می شوی به سمت رودخانه ی مرزی بروی و چهار پاره تن ات را به چهار سوق پرت کنی و از فکر همه ی کوچه های بن بست بیرون بیایی چون بهترین کار همینی است که من پیشنهاد کرده ام . دست راستم را یله به دیوار دادم و فکرم را بلند کردم تا به سقف برسد .همان طور که فکر بالا و بالاتر می رفت ارتفاع دیوار بالاتر می رفت از این بازیگوشی اش خنده ام گرفته بود ولی چون آلیسون کنارم بود جرات بیشتری به خودم دادم و تا زاویه های منفرجه هم پیش رفتم .خواب های دیوار را از پیشانی اش پاک کردم تا جرات رویا پردازی به خودش ندهد .پنجره های عقبی خانه باز شده بودند و باد بیست و دوم اکتبر دو هزار و نه سرما را به خانه هل می داد و دیوار و من زاویه های خودمان را کج و مج می کردیم تا به قائمه ای قاطع برسیم .انگشت وسطم را به طرف سقف هل می دادم تا کمی دلش به رحم بیاید و باز و بازتر بشود .گاهگل روی سقف از هم وا می رفت و به جایش فضای کافی برای آهن های پوسیده ی سقف باز می شد .بوی آهن و کاهگل و باران مترصد باریدن در هم قاطی شده بود . جرات باز کردن سقف را به خودم دادم و از دیوار رد شدم . فکرم در هوا شروع به نقاشی کرد . هر آن چیزی که سالها در سینه و فکرم داشتم شروع به نقاشی کردن شان کردم .اول از همه شکل مادرم را کشیدم تا قبل از آنکه فکرم کوتاه بشود صورتش را در میان پستان های درشت و آویخته ی آسمان ببینم .فکرش را که می کنم می بیینم فکر درستی بود که صورت همه ی کسانی را که در زندگانی ام دوست داشته بودم بکشم .صورت ناز هلنا و مگی ومارسیا و حتی خود آرمینا و حتی آذر رفیق همیشه رفیقم ! با اینکه صورت ابرها را خط خطی کردم تا باران شروع بشود ولی نبارید که نبارید .به جایش نقاشی پیانو را کشیدم و به شوپن که عکسش را قبلش کشیده بودم گفتم برایم از عشق بنوازد ولی حال خوشی نداشت و خیلی زود از بتهون و موتزارت تقاضا کردم زحمت نواختن را بکشند با اینکه می دانستم موتزارت سفلیس دارد و بتهون گوشش دیگر نمی شنود ! هر دو شروع به نواختن کردند و مادر مثل همیشه صورت هلنا را نوازش می کرد و چشم های همیشه تر مگی را با دستمال پاک می کرد ، حتی مارسیا قشنگم را فراموش نکرد و به دستش شانه ای داد تا موهای بلندش را شانه بزند و آرمینا و آذر جان پیش پای فکرم نشستند تا همه ی نقاشی هایم تمام بشود .
اسب بی سوار
سهشنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹
نفس کم می آورم تا در بزنگاه های تازه ، ترمه ای از هوس به روی زمین بچینم چون بیست بهار از تو نگذشته و تا به چهار پاره ی تن من برسی هنوز فاصله ی کافی برای ذخیره ی شهوت های تازه در رخنه بادها داری پس بی آنکه وقتی تلف کنی سوار اسب بی سوار شو تا بی آنکه عرقی کهنه شود به روی ترمه ام دراز بکشی تا من از سر تا پای تن ات را غرق بوسه ی های هنوز ماسیده نشده بکنم .نگاه کن هنوز زلالی تنم را از دست نداده ام و بی آنکه پره های تنم از هم وا رفته باشد می توانم چرخ ها را بچرخانم بی آنکه به روغن کاری نیاز باشد . هق هق های بی شمار را درون کاسه ای ریخته ام تا به وقت معین رو به باد بپاشانم . از چوب های بدور ریخته بی مصرف شکافی درست کرده ام تا اگر بشود جلوی بادهای فصلی را بگیرم و درست هم حدس زده ام که شکافم می تواند تندی رگبارها را هم بگیرد .نه اینکه بخواهم سر پناه تازه ای درست کرده باشم چون بیش از آنکه فکر درست کرده باشم از تن ات سرپناهی درست خواهم کرد چون وقتی در هم غلتیده شویم یکی از ما در دیگری حل و هضم خواهد شد و این بی دلیل نخواهد بود چون مدت ها از فکر دو تن جدا شده از هم بیرون آمده ام . وقتی یکی از ما در دیگری حایل باشد توفیری نخواهد کرد پس عاقلانه این است که یکی از ما انتخاب بکند ! بی آنکه فکر بکنم از همین حالا این اجازه را به تو می دهم تا در من حل بشوی چون تجربه ی کافی دارم که وقتی در هم یکی شدیم بدانم قدم بعدی چه خواهد بود .پس به اولین اسب بی سوار که رسیدی زین اش را محکم بگیر و تا خود من بی مهابا بتاز چون امشب همان شب هست که مدت ها فکرش را با هم جور کرده بودیم !!!!
تکه ای از روز نوشت های دیدار تو
دست به سینه ام زدم و قلبم را در آوردم و به وسط دیوار اتاقت آویزان کردم . البته وصل کردنش به دیوار کار ساده ای نبود چون همش لق می خورد و تازه سر هم می خورد چون قلب من بود تابلوی نقاشی نبود که ! تو گوشه ی تخت دراز کشیده بودی و هاج و واج نگاهم می کردی ولی نه آنقدر که وا بری ! ملافه های رنگی روی تخت را به روی خودت کشیده بودی و با نگاهت به من و قلبم نگاه می کردی که چطور این همه حرفه ای کارم را انجام می دهم ولی خودت بهتر از خودم می دانستی که این بار نقشم را واقعی بازی می کردم نه اینکه چون از عشق بازی ات خوشم آمده باشد ، که البته خیلی هم خوشم آمده بود مخصوصا در آشپزخانه که محشر عشق بازی کردی چون می دانی که برای عشق بازی مکان نمی شناسم چون عشق ورزی کردن جا و مکان نمی شناسد .اجازه بده از خود فرودگاه شروع بکنم تا دیدمت که با چمدان ریل دار از خرطومی خارج شدی به قهوه فروشی کاستا رفتم و روی صندلی نشستم و مشعول چک کردن ای میل هایم شدم تا حواسم کمی از تو پرت بشود چون قلبم به شدت در حال زدن بود و راستش عرق از سر و رویم در حال ریختن بود و این نرمال و طبیعی نبود برای منی که برای عشق های فصلی ام وقت چندانی نمی گذارم ولی تو با همه فرق می کردی چون نامیدن عشق فصلی به روی نام تو احمقانه است چون همه ی بهار و تابستان های عمرم را با تو گذرانده بودم .پس نتیجه ی اخلاقی حکم می کرد که دقیقان درست مثل بیست سال پیش عمل بکنم .یک جوان تازه از زندان درآمده که نفس کشیدن در هوای مسموم و خالی از هر حسی برایش زحمت فراوانی ایجاد می کرد . عشق ورزی کردن و حتی عاشق شدن تنها عمل درستی بود که در سرتاسر زندگی ام نجاتم داده چون دیگر لازم نیست دو تا چهار تا بکنم و احتمال همه اتفاقات ناخوشایند را بدهم چون آخرش این است که عشقم از دستم برود و من فرصت این را داشتم که عشق تازه ی دیگری پیدا بکنم ولی باور کن در مورد تو به هیچ عنوان صدق نمی کرد چون هیچ وقت با تو سکس نکردم و برایم تو مقدس ترین آدمی بودی که جرات دست زدن به تو برای لحظه ای در مغزم خطور نمی کرد ! برای چندین سال در هوای با هم بودن بسر بردیم تا وقت عروسی ما از راه برسد ولی پدرت چون سابقه ی زندان داشتم با عروسی ما دو نفر موافقت نکرد ولی از پدرت متنفر نشدم چون حالم ازش به هم می خورد فقط از شهر رفتم تا هیچ وقت نه ترا ببینم و نه پدرت را .تازه از تو خاطره ی خوشی داشتم که نمی خواستم چرکین اش بکنم .سالها گذشت تو از کشور رفتی و من دقیقا می دانستم کجا هستی و در حال چه کاری هستی ولی مثل قهرمان رمان مارکز ( عشق سالهای وبا ) همه کاری کردم تا حسابی پولدار بشوم تا غم از دست دادن ترا فراموش بکنم ولی خودت هم شاید ندانی که چقدر دوستت داشتم . در سرزمین سرد سیر در حال سر و کله زدن با زبان و زندگی تازه بودی و حس می کردم در حال لذت بردن از زندگی هستی ولی همین چند ساعت پیش گفتی نه !گردش روزگار چرخید و چرخید تا شبکه های اجتماعی از راه برسند تا من و تو دوباره همدیگر را پیدا بکنیم ولی این بار با موهای کم و پیش نقره ای شده و تجربه های کافی برای درک متقابل همدیگر .از فرودگاه تا خود خانه دست های ما در دست همدیگر بود ولی به خوبی می دانستیم که این رویای رسیدن به همدیگر باور کردنی نیست . به خانه که رسیدیم با احتیاط همدیگر را بوسیدیم تا گرمای دیدارمان تازه تر بشود ولی در این وسط یک چیزهایی منگ بود ولی به تو گفتم که اجازه ندهیم این وهم و شبکه های دیداری در مغزمان ما را اذیت بکند .همدیگر را بغل کردیم و در سکوت ریزش باران به شب بلند جزیره فکر کردیم چون تا صبح وقت کافی داشتیم تا حرف بزنیم .
موضوع : آرمینا | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
دارد از آسمان شیر می بارد
سهشنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹
باران که می بارد دود همه ی خاکسترهای مانده از دیشب به همراه باد شمالی از روی بسترم می روند تا جایی برای روزانه های تازه ام باز شود . استخوان های ترکیده از رمش نگاه تو را به روی طناب پهن می کنم تا شاید از سوراخ های ریز آسمان شیر ببارد . ظرف های مسی را به روی زمین پر از سیزه های تازه نفس گذاشته ام تا وقتی شیر ببارد جا کم نیاورم .همین که می دانم از سفرهای دور ابرهای شیر ساز را برایم ارمغان می آوری کافی ست تا بدانم وقت رویش فرا رسیده .همین که می دانم چارچوب چوبی چمدان سفرهایم محکم و بی درز است کافی ست تا بدانم آن روز که دوباره سوار ابرها می شوم آسمان به زیبایی امروز است .بطری فیروزه ای رنگ را از کمد قدیمی در آورده ام تا در چمدانم بگذارم تا هر وقت تشنه از هوس های تازه رس بشوم چکه ای از آب درون تو به داخل رگ های پوکیده از هوسم بریزم ولی خودت می دانی همین که این بطری در کنارم باشد کافی ست تا غصه ی دوری تو از کنارم برود به جایی که دیگر نیاید ! گاهی اوقات که جای ماه را می گیرم برایم ابر می شوی و هر وقت که آفتاب می شوم از داخل ابرهایت آب می چکانی تا مقاسیه ی ما دو نفر به همان شکل سابق باشد .نفس های مانده در ریه های تازه - کهنه ام دارد از دیافراگم های تازه کار شده بیرون می آیند تا دلم نیاید از نفس هایم کمکی قرص بگیرم .تا وقتی این بسته ی پیشنهادی تازه ات را باز می کنم نمی خواهم به چیز دیگری به غیر تو فکر کنم .از خودم کم می کنم تا از تو چیزی کم نشود .تنهایی های خودم را باز و بسته می کنم تا تو تازه تر شوی .نگاه کن از آسمان ابری همیشگی مان دارد شیر می بارد !
قلب مهربان آقای غول
شنبه ۱۰ اکتبر ۲۰۰۹
از میان بازوهای دریا که خلیج کوچکی در خشکی برای خود ساخته بود گذشتم . صخره های آویزان ، پرده های آسمان را می سابیدند . چکه های پودر شده به روی زمین پاشیده می شدند . درختان سرو، هوای مابین قله های برفی و جنگل های سبز را معطر کرده بودند . ریه ام را از این بوی خوش پر کردم تا برای بقیه ی راه عطر، کم نیاورم . قایق باد بانی خودم را به اسکله ی چوبی با گره های کلفت بستم .دریا می رفت که برای ساعت های آتی آشفته شود . محل بستن قایق ، جای امنی بود . نگرانی را از خودم دور کردم . روستایی جوانی از میان بوته ها خودش را به من رساند . سلامی کردم . با خنده مرا به طرف کلبه ی پدر و مادرش برد . با نان و کره و پنیر تازه که همان موقع درست شده بود از من پذیرایی کردند . آفتاب برای خوابیدن خودش را آماده می کرد .بالای خانه جایی برای خوابیدن دادند و سرگرم شادی تازه آمده به روستایشان شدند .انگار مرا خیلی وقت بود که می شناختند . رختخوابی از پر برایم انداختند . خسته از پارو زدن ، خیلی زود به خواب شیرینی رفتم .خواب هایی را که دیدم را به یاد نمی آورم چون فقط برای همان شب بود و تعبیری نداشت. وقتی از خواب بیدار شدم غول مهربانی را کنار پنجره دیدم که داشت برای سگ هایش قلاده های طلایی درست می کرد و هراز چندی دستی به میان موهای سگ هایش می برد .ملافه های پشمی را به کناری زدم و بی آنکه بترسم سلام دادم .غول مهربان با چشم های بزرگ و دوست داشتنی سبزش جواب سلامم را داد .گفت : تو صاحب همان قایق بسته شده به اسکله هستی ؟ گفتم بله آقای غول مهربان . گفت : برای برگشتن به خانه ی سنگی ام در بالای قله های پوشیده از برف وسیله ای ندارم می شود خواهش بکنم من و سگ هایم را برسانی ؟ گفتم با کمال میل آقا ؟ غول مهربان کار ساختن قلاده ها را به اتمام رساند و بلند شد . از بالای پنجره به حیاط سنگفرش شده از چوب ، نگاه کردم .جوان روستایی و پدر و مادرش با نگرانی به بالای اتاق نگاه می کردند . سرم را بیرون آوردم و دستی تکان دادم .صدای غریو شادی شان را شنیدم .از پله های بالای خانه پایین آمدم .روی میز صبحانه ی لذیذی چیده شده بود .کره و پنیر و ظرف بزرگی از عسل . غول مهربان زودتر از من به روی صندلی نشسته بود و با چاقوی کوچکی نان می برید .از روی اجاق ، کتری قهوه را بلند کردم و در دو لیوان مسی قهوه ریختم .اتاق پر از گل و گیاه تازه شده بود .پرنده ی کوچکی به روی پنجره ی آشپزخانه آواز می خواند . غول سرگرم خوردن بود و سگ هایش به روی پای او به خواب رفته بودند.وقتی پرنده می خواند آوازش را برای غول مهربان ترجمه می کردم . سرش را تکان می داد و چکه های اشک از میان چشم های زیبایش بیرون می ریخت .با خودم گفتم حتما عاشق شده این آدم ، غول شده ! .چون غول ها معمولن عاشق نمی شوند .تازه غول ها که موهای سگ هایش را نوازش نمی کنند .بی خیال رویا پردازی شدم .صبحانه ام را خوردم . از خانواده ی روستایی تشکر کردم . برای راهم ظرف بزرگ غذا ، داخل قایق گذاشتند . تک تک شان را بوسیدم و غول بی آنکه نگاهی به آنها بکند .سوار قایق شد .دریا طوفانی شده بود ، ولی چون تنها نبودم .پارو زدم و خیلی زود به کنار کلبه ی سنگی رسیدم .زن زیبایی با هلهه و شادی به استقبالمان آمد . زن و شوهر همدیگر را بوسیدند . کنار قایقم ایستادم .دعوتشان را برای ماندن قبول نکردم ، چون تا قبل از غروب خورشید ، باید به خانه ی خودم بر می گشتم . با دیدن بزهای کنار کلبه ی سنگی هوس شیرشان را کردم .زن غول مهربان با دست های بزرگش برایم شیر دوشید . در قمقمه چرمی ام شیر بز ریختم .دستم را برای خداحافظی دراز کردم . دست های من در میان دست های گنده ی آن غولها جای گرفت . گرمای تن شان وجودم را گرم کرد . آدرس کلبه ام را دادم تا اگر وقتی پیدا کردند به سراغم بیایند . دریا آرام شده بود . پارویم را به آب زدم .برای رفع خستگی به کنار خلیج کوچکی رفتم .از ظرف غذا لقمه ای برای خودم درست کردم .در گوشه ی قایق ، بسته ی پارچه ای فیروزه رنگی چشمم را گرفت .بازش کردم .لباسی از پر قو بود .با شادی لباسم را در آوردم .پارچه ی ساخته شده از پر را به تن کردم .سبک شدم .دست هایم را تکان دادم .از قایق جدا شدم . در میانه ی هوا بال زدم .دیدم می توانم بپرم . به قایق برگشتم . در میانه تخته سنگی قایقم را بستم . حساب کردم با لباس به خانه ام پرواز کنم بهتر از پارو زدن است و معطل نکردم . به سوی آسمان فیروزه ای رنگ پرم را تکان دادم .و در خطوط رنگ های آسمان غوطه ور شدم . ای کاش از این رویا هیچ وقت بیدار نشوم !!
چمدان باز شده ی تو
جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹
عشق بازی کردن با تو هر زمانی که بدست می آید فراموش نشدنی ست .به یاد داشته باش حتی نفس عشق بازی و هم خوابگی نیست که مرا بیخود می کند . بل خود هنر آفرینی های روح بزرگوار تو ست که مرا از حالی به حال دیگر می برد . وقتی چمدان ات را باز کردی و در بستر باریکی از نور هدایای جورواجور را به روی تخت گذاشتی مثل کودکی به هوا پریدم .همیشه در طی این هفت سال به خوبی می دانستی چگونه و کی می توانی من کودک را شاد بگردانی .ببین ! شادی کردن خیلی وقت است که از میان نسل ما رخت بر بسته و ما هیچ وقت در طی گذر عمرمان در خود سن واقعی یمان زندگی نکرده ایم .ما فقط نفس کشیده ایم و بس .حاکمیت فقط عامل تسریع این کار بوده .ما از کودکی در بستر اتفاقات ناخواسته قرار گرفتیم و در طوفان شن و ماسه گیر کردیم و هیچ ندانستیم که در کجا قرار گرفته ایم .وقتی با تو آشنا شدم یادم دادی در وهله ی اول خود خودم باشم و بس ! به مانند مادری دلسوز یادم دادی چرک های روحم را به آرامی بسابم و از خودم برای مدت ها فاصله بگیرم و از منظر دیگری به دنیای درونی ام نگاه بکنم .ببین ! با غرور می گویم شاگرد خوبی بوده ام و در طی این هفت سال شهرها و دهکده های بسیاری سفر کرده ام .گاهی خسته از تلاش بی واهمه ام شده ام و گاه دلچسبی های دل نشینی هم داشته ام .ما بین من و تو از میان این همه فاصله عشق بازی کردن معنای مجازی خودش را داشت و هوس بوسه واقعی همیشه در ما جاری بوده تا همین دیشب که دیگر دیوارهای مجازی مابین من و تو از بین رفت و به نقش واقعی خودمان برگشتیم .هم خوابگی با تو ترجمان همه چیز بود و بس . عادت به تشکر کردن خیلی وقت است که در زندگی ام نقش داشته ولی این بار با تمام جودم از تو شکر می کنم نه به خاطر سکس و ارضای تن ! نه ! از تو شکر می کنم چون دیشب دوباره به دنیا آمدم .چون با کسی رختخوابم را تقسیم کردم که لیاقت داشت .خواهش می کنم به حساب خودخواهی ام نگذار .فقط بخوان و با خودت تکرار کن هجایای بیرون رفته از گلویم را . ساعتی نیست که از خانه بیرون رفته ای ولی تمام ذرات نفس ات در جای جای خانه حضور دارد .تشکر می کنم از همه اعتماد به نفسی که به من دادی .موضوع : چمدان | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
رنگین کمان و دوچرخه ی ابری من
پنجشنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۹
بیش از آنکه رنگین کمان سایه ی آسمان را رنگی بکند از دوچرخه ی ابرها پیاده شدم تا سری به تو که کنار جاده از مدت ها قبل به انتظار نشسته بودی بزنم .گیسوهای ابرو کمانی ات را رنگ تازه ای زده بودی تا به وقت ملاقات عطش تازه ای در من تازه کنی که درست هم بود چون خودت بهتر از خود من می دانی که برای عشق بازی کردن با تو وقت بسیاری را گذرانده ام . شاید هفته ی پیش بود که همدیگر را در همین جاده ای که معیاد گذاشته ایم دیدیم تا شاید بستری از چوب و شن درست کنیم و برای ساعتی به دور از همه کنار هم باشیم ولی باران بی موقع بساط ما را به هم زد و قرار امروز را گذاشتیم . بسته های شکلات نارگیلی را دور تا دور جاده گذاشته بودی تا بوی نم هوا را بگیرد تا طعم تازه ای در دهانمان زنده شود که باعث شود برای امروزمان خوشی کوتاهی درست بکنیم .همه ی این ها را که جمع می کنم می بینم اشتباه نکردیم و همه چیز به خوشی و خرمی برگزار شد .نه مراسم گردنی زنی اجرا کردیم و نه سگ کشی و نه هیچ درد بی درمانی را دوا کردیم .تنها خودمان بودیم و بس .ما برای یک عشق بازی کوتاه آمده بودیم ، آسمان با رنگین کمان قشنگ تر شده بود و هیچ زایمان نارسی اتفاق نیفتاد .کودک های کنار ساحل دور دست در حال بازی بودند و مادرهای افسرده شان سرگرم ساختن قلعه های شنی بودند و کودکان با پدرهایشان بادبادک هوا می کردند و شیارهای ناودان آسمان سوراخ نبود .همه چیز به طور حیرت آوری پرفکت بود و ما دو نفر در همان حال در حال زیر و رو کردن خودمان بودیم تعجب از این همه اتفاقات تسخیرمان می کرد ولی هیچ چیز نمی گفتیم چون قرار بود همه چیز درکمال آرامش پیش برود . خروار خروار حادثه در حال کنش و واکنش بود ولی هم ما و هم کودکان و پدر مادرهایشان به کار خودمان مشغول بودیم انکار می دانستیم در حال چه کاری هستیم و کاری به کار هیچ چیز و هیچ کس نداشتیم . لاستیک دوچرخه ی ابری ام بادش کم شده بود از پمپ باد کنار جاده باد خالی از هوا قرض گرفتم تا دوچرخه ام دوباره پرفکت بشود .صورت ماه و قشنگ تو زیباتر از همیشه شده بود و من فرصت را غنیمت شمرده بودم و به بوسیدن صورت نازت ادامه می دادم ( این را ادامه می دهم!!!!!! )
شرح حرف های پنجم اکتبر ۲۰۰۹
چهارشنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۹
ساعت شش و نیم سر ایستگاه وینچستر با جنی خبرنگار بی بی سی قرار گذاشته بودم تا به محل سخنرانی بروم .باران ملایمی شروع به باریدن کرده بود و مثل همیشه که سوار قطار می شوم خوشحال و شنگول بودم .خودت بهتر از هر کسی می دانی قطارهای جزیره حکم ودکا را برایم دارد .مست و پر از رویا می شوم وقتی ترن شروع به حرکت می کند انگار در این دنیا بسر نمی برم ، هیچ چیزی را حس نمی کنم حتی غم غربت و خاطرات پیچیده در وهم های گم شده در باد ( آرزو به دل مانده ام یک متنی را بنویسم بدون شعر پردازی ولی لامصب دست خودم نیست به خدا ) جنی با دوچرخه به دنبالم آمده بود .اوه ببخشید داشت یادم می رفت آذر جان هم با من آمده بود ! با دوست پسرش به هم زده و دیگه قرار نیست به نیوزلند برود ( بهتر ! از مرتیکه خیلی بدم می اومد فکر می کرد چون مال آوکلنده حتما باید بهش احترام گذاشت ) خیلی دوست داشتم میون این همه آدم انگلیسی یه ایرونی باشه تا بعد ازش حسش را بپرسم و چه کسی بهتر از آذر جان ! جنی سر ساعت آمده بود و تا به محل مورد نظر برسیم پیاده روی کردیم و با هم سوال هایی را که قرار بود بپرسد را مرور کردیم . البته بدون تعارف بگم که کمی استرس هم داشتم ولی به قول آذر از پس همه چی بر می یام . خب بریم سر اصل مطلب . جنی از دیدم نسبت به انگلیسی ها پرسید و اینکه چند تا دوست تو جزیره دارم و نگاهم به ادبیات و هنر و شعر چیه و حالا که تو جزیره دارم زندگی می کنم چه فرقی با گذشته کرده ام و سیصد سوال دیگه !! البته سیصد تا نه حدود دوازده تا سوال بود . کمی عرق کرده بودم ولی آذر تو جیب پیراهنم کلی دستمال کاغذی گذاشته بود . از ایران حرف زدم و از دوران نوجوانی و جوانی ام خاطرات تعریف کردم و گفتم که در رویا زندگی می کردم و به هیچ عنوان زندگی واقعی نداشتم کارهای احمقانه ی زیادی کرده ام و همیشه آنی نبودم که نشان می دادم . از اداره وضعیت های خاص حرف زدم .از فشار و انقباض های فکری حاکم بر ذهن و روح ایرانی ها .از کودکانی حرف زدم که درست بزرگ نمی شوند و مثل آدم بزرگ ها فکر می کنند ولی درست عمل نمی کنند . از کشوری حرف زدم که دیکتاتوری ریشه در همه ی ارکان جامعه دارد و هر کسی برای خودش دیکتاتور کوچکی است و از جزیره ی دوست داشتنی ام گفتم که به طور حیرت انگیزی عوضم کرده انگار دوباره از مادر به دنیا آمده ام و به خوبی می دانم دارم چه می کنم و چه می خواهم .از روزهایی که در زندان بودم و با مدادم دور دیوارها نقاشی پنجره می کشیدم تا دنیای بیرون از یادم نرود . از تنهایی های وحشت ناکم گفتم که باعث شد دنیای جدیدی را کشف بکنم .از مارسیای دوست داشتنی ام و از گربه ی خانم میشیگان حرف زدم .از باران از وولف و از جویس و از ادبیات درخشان انگلستان حرف زدم که چقدر لذت بخش و رویایی هستند .از هوای متغیر جزیره گفتم که عاشقش هستم و بدون باران حتما زندگی قشنگ نخواهد بود .از آلیس در سر زمین عجایب گفتم که انگار خود الیس هستم که دائما در حال کشف دنیای جدید است . وقتی حرف هایم تمام شد جنی نگاهم کرد و گفت : ببین ! می خواهم یه چیز بهت بگم . گفتم بگو رفیق جان ، چشمان آبی اش را درشت کرد و گفت ما برای تو ناشری پیدا کرده ایم که شعرهایت را چاپ بکند اگه همه کارها درست انجام بشه بخشی از انتشارات دانشکده آکسفورد کارت را دنبال خواهد کرد .باورت می شه برای چند لحظه قلبم ایستاد .لیوان اب را برداشتم و نگاهم به آذر خیره شد که مات نگاهم می کرد . از محل سخنرانی تا ایستگاه قطار را با آذر پیاده آمدیم و نزدیک ایستگاه سری به پاپ زدیم تا دمی به خمره بزنیم البته آذر مثل همیشه زیاد نخورد ولی من باید مست می شدم . بقیه رو بعدان می نویسم فعلن شب به خیر !!!!
قیچی های زمان
پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹
یادت می آید روزهایی که شانه به دست در گوشه ی حیاط به انتظار تو می نشستم تا از مدرسه برگردی . روپوش سرمه ای به تن به طرفم می دویدی و کوله ی دبستان آزادگان را به کناری پرت می کردی تا با آغوش همیشه بازم به گرما برسی .این همه اشتیاق ما دو نفر برای همه تعجب آور بود ولی برای من و تو عادی و جزیی از زندگانی مان بود .حالا که فکر می کنم می بیینم این همه خاطرات دور ما به هیچ عنوان پاک شدنی نیست دلیلش را به خوبی می دانم . ما سراسر زندگی مان قشنگ و لطیف بود و هیچ حادثه ای ما را از هم مکدر نکرد حتی این جدایی دهشت ناک هزار ساله مان !! سادگی های تو در سالهایی که به زلالی نیاز داشتم کمک بزرگی برایم بود .. من مرده از امید به دنبال مردن می گشتم و هزاران بار در اسکله سنگی به فکر شنا کردن در زیر آب با ماهی ها بودم ولی هر بار تو با تور ماهیگیری ات صیدم می کردی و سوار قایق ات می کردی و هر بار بزرگ تر از قبل می شدی حتی با اینکه روپوش دبستان آزادگان به تن ات بود . در چشم من هنوز هشت ساله بودی ولی کارخانه ی رویا سازی من و تو زمان حالی اش نبود و هر چیزی که دلمان می خواست تصورش برایمان محال نبود . یادت می آید مشق هایت را برایت می نوشتم چون به سادگی می توانستم مثل تو بنویسم و آموزگارت دبستان هیچ وقت نفهمید این من بودم که با خطوط بچگانه مشق شب می نوشتم ! دلم قهرمان می شد وقتی با تو نفس می کشیدم . شنا در زیر آب با ماهی های ریز و درشت از یادم می رفت وقتی که تور ماهیگیری در میان سینه و انگشت های من جا به جا می شد . نمی دانم چرا امشب این همه هوس با تو بودن به سرم زده .شاید تقصیر دختر قشنگ همسایه ام است که امروز عصر حالم را خراب کرد چون درست مثل تو کوله ی مدرسه اش را به کناری پرت کرد تا من با شانه ای در دست موهایش را شانه بزنم چون پدرش وقت این کار را ندارد و مادرش چند وقتی است که مهمان آقای خدا شده . در پایان خرج کلماتم از تو می خواهم امشب اگر وقت کردی به خوابم بیایی شاید فردا صبح که از خواب بیدار بشوم روز خوبی را شروع بکنم !!!
اشتراک در:
پیامها (Atom)
