-->

آلیسون مک لارن

یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۹

با آلیسون تا خود شب کنار دریا بودیم تا ستاره ای که شب قبل گمش کرده بودیم را پیدا کنیم . ساعت شش صبح از جزیره حرکت کردیم تا به کنار دریاچه ای که خودش می شناخت برویم .وقتی از دریاچه و رودخانه حرف می زنیم توجه داشته باش که با خیلی چیزهایی که تا به حال دیده ای فرق می کنه چون آلیسون دریاچه و رودخانه های خودش را داره پس با دقت به حرف های من گوش کن ! البته لطفا!! با ماشین آبی فیروزه ایی آلیسون کیلومترها از خانه دور شدیم . از اتوبان ام ۲۸۷ به طرف جاده ی فرعی راهمان را جدا کردیم .خودش می دانست دلم می خواهد از میان جاده ای عبور کنم که بالای سرم طاق شاخه های درخت باشد درست مثل اینکه از میان خیابان ولی عصر از بعد تقاطع پارک وی به سمت تجریش !! در حال ماشین سواری باشم .ولی این جاده با خیابان خاطراتم زمین تا آسمان فرق می کرد ولی باز مثل همیشه در رویاهایم بازسازی کردم تا هیچ مغازه و کوچه و خیابان فرعی از خاطرم فراموش نشود .شاید باورت نشود حتی مغازه ای را نشانم داد که درست مثل بستنی فروشی آکبر مشتی بود با این تفاوت که روبرویش کلیسا بود نه امام زاده مقدسم ( امامزاده صالح ) خودت می دانی جزیره کوهستانی نیست و به ندرت کوه های پیدا می کنی که سینه ی ابرها را دریده باشند ولی با ماشین مرا به جاده ای برد که برای یک لحظه فکر کردم در حال بالا رفتن به سمت امامزاده قاسم هستم .این آلیسون دیوانه ام می کند از بس که فکرم را قبل از اینکه به زبان بیاورم می خواند و من فقط مجبور می شوم بغلش کنم و از اینکه این قدر قشنگ رویاهای مرا می خواند ببوسمش !! در کنار دریاچه ای که دور تا دورش اسب های یراق بسته ! در حال چریدن بودند ایستادیم تا کمپ مان را درست کنیم . نیم ساعت طول کشید تا اتراق کنیم . قبل از اینکه زیر آسمان کبود به خواب بروم بلندم کرد تا جایی را نشانم بدهد .باورت می شود مرا به محلی برد که درست مثل پشت شنبه بازار بود و باز درست مثل شهر بارانی ام زنی با قایق مردم محلی را جابه جا می کرد .برای نیم ساعت کنار قایق زن محلی نشستم تا آلیسون با لیوان آبجو از راه برسد و بگوید هی رفیق جانم ! اینو بگیر وقت مستیه ! بهش گفتم اسب ها چی می شن ؟ گفت : وقت مستی اسب ها نیمه شبه ! اگه حوصله کنی بهت نشون می دم . به کمپ برگشتیم تا به ماهیگیری مشغول بشویم .ماهی های دریاچه ی آلیسون خیلی مظلوم و مطیع بودند با اولین توک به قلاب گیر می کردند تا برای ظهرمان ماهی سرخ شده به روی تابه ی چدنی داشته باشیم . ابرها هم با ما کم و بیش مهربان بودند گاهی می باریدند و گاهی با باد همکاری می کردند تا خورشید هم جولانی بدهد . آلیسون از استینگ ترانه گذاشته بود تا با ترانه هایش دوباره رویا بافی کنم . صدایش کردم و پرسیدم این همه رویا خوانی را از کجا یاد یاد گرفته ای آلیسون ؟ گفت : از زمانی که یاد گرفتم چطور جلوی باریدن اشک هایم را نگیرم و اجازه بدهم هر کاری که بدنم دلش می خواهد با روحم بکند .برای لحظه ای به بدنش دست کشیدم تا حس کنم که دارم پوست انسانی را لمس می کنم که وجود خارجی دارد نه پوست فرشته ی سرگردانی که راه خانه اش را گم کرده باشد . لب تاپم را روشن کردم تا ادامه رمانم را بنویسم و آلیسون برای اسب سواری به سمت شمال غربی دریاچه رفت .تا شب که وقت مستی اسب ها برسد چند آفتاب مانده بود .

اجازه بده در میان صورت تو خودم را گم بکنم

جمعه ۲۸ اوت ۲۰۰۹

کیلومتر شمارهای بی پایان را به دست کسی می دهم تا شماره هایش را صفر کند تا من با ماشین زمان، مسافت های تازه را از نو شروع کنم . چمدان سفری ام را از زیر تخت بر می دارم تا پیراهن ها و شلوار و زیر پوش و همه متعلقاتم را در مربع کوچک قرار بدهم .همان طور که در حال مرتب کردنشان هستم قطرات اشکم لکه های نم دار به روی پیراهن سفید یقه آهار زده ام می اندازد . همان طور که دارم با پشت دست راستم صورتم را پاک می کنم حس می کنم تو با لب های صورتی سوزان ات گردنم را می بوسی . آخ که چقدر دلم برای بوسیدن های منقطع تو تنگ شده ! اخ که چقدر دلم می خواست همین حالا در کنار همین تختم بودی تا با دل سیر ببوسمت !!! باور کن که من از بالای همه خیابان ها به پایین خزیده ام تا تن تو و روح قشنگ ترا به دست بیاورم ولی افسوس که باد حادثه همه کاسه های لاجوردی را شکاند تا من بی تو بمانم .کاسه های لاجوردی که شکست دیگر نتواستم یک دل سیر آب بخورم .لعنت به هر چه باد و توفان که چارچوب روح ما را در هم شکست تا از هم دور بشویم و فاصله های بی شمار را طی کنیم .آنقدر کلیومتر ها رانده ام که فکر می کنم شاید آن کسی که قرار است صفرشان بکند کاری ازش بر نیاید . اجازه بده در بازوان تو خودم را گم بکنم !!!!!

My Green Movement

پنجشنبه ۲۷ اوت ۲۰۰۹

Factotum - ending

دوشنبه ۲۴ اوت ۲۰۰۹

نیاز

بابا لالا نکن

آمدن های تو

یکشنبه ۲۳ اوت ۲۰۰۹

انگشتهای ظریف تو را به میان انگشتهایم بردم تا هوس تازه ای را با تو شروع کنم .خیلی وقت بود تن دختر ایرونی ، لمس نکرده بودم .پس از سالها فکر می کردم شاید جذابیت خاصی داشته باشد ولی وقتی با هم عشق بازی کردیم ، دیدم نه ! هیچ فرقی با تن انگلیسی و اسپانیایی ها ندارد .همه ی زن ها موقع عشق بازی کردن یک تن واحد با همه اجزای حسی شان دارند .درست مثل زن های ایرانی عشوه می فروشند و به وقت لازم ، عشوه های طرف مقابل را می خرند .وقتی رو به دیوار تن ات را چسباندم حس کردم شاید این بار همه چیز فرق بکند .از دریا آمده بودی و پوست تن و لب ات شوری دریا را با خود داشت .نمی خواهم خطوط صفحه ام را پر از حرف های اورتیک و جذاب بکنم چون نه حالش را دارم و نه حسی برای بیان کردن شان .هیچ می دانی تن تو با تن مارسیا هیچ فرقی نمی کرد همان تنش های عصبی و گاه خوش آیند او را داشتی ولی حضرت عباسی تن مارسیا یک چیز دیگر است .نه اینکه بگویم بوی تن تو بد بود یا که طور دیگری به نظرم آمد .نه ، مارسیا را چیز دیگری دوست دارم چون وجودم را می پرستد نه مثل تو که می خواستی مثل مردهای ایرونی محکم و خشن با تو هم خوابگی بکنم . دلم نمی خواهد بگویم حالم ازت به هم خورده و سکس ات ، سکس بد و مزخرفی بوده .نه ، درست مثل خیلی ها دلت می خواست فقط مال خودت باشم و بس ولی خودت شاید متوجه شده باشی که من مال هیچ کس نیستم چون اصلن از مالکیت بدم می آید ودلم نمی خواهد تنم را بفروشم .از صبح هزار بار زنگ زده ای چون دلت نمی خواهد مرا از دست بدهی .فکر می کنی من کی هستم پسر خوب خدا و شاهزاده ی خوش بخت جزیره ! نه گاهی اوقات فکر می کنم من هیچی نیستم چون هنوز بچه هستم و دائما در جستجو و کشف وجود خودم هستم .تا یادم نرفته بگویم نامه ای را که به آلیسون نوشته ای را خوانده ام .آخه دختر خوب ! چرا فکر می کنی این جا هم مملکت تخمی ماست که هر کسی هر غلطی دلش بخواهد می تواند انجام بدهد .چطور به خودت اجازه داده ای که با آلیسون بگویی من مال توام وگرنه جرش می دهی !! به خدا خجالت دارد به دین و مذهب زشته بابا ! مگه من چه قولی به تو داده ام که این قدر طلبکار هستی ؟ من تو جزیره به این بزرگی و در عین حال کوچک ، عاشق سه نفر هستم .اول مادر فرانچسکا دوم مارسیا و آلیسون ! دلیلش را می دانی چیه ؟ عاشق شان هستم چون در بدترین شرایط روحی و جسمی ام مددکار من بوده اند .آره درسته من از پرستاری کردن خوشم می یاد .دلم می خواهد کسی در کنارم باشد که پرستار روح و جسمم باشد .تازه مگی و هلنا هم بوده اند ولی این سه تا آخری محشرند چون بی هیچ ملالی دوسشان دارم .ببین ! سعی کن !!! نه بی خیال !

دل واسه ما دل نمی شه

جمعه ۲۱ اوت ۲۰۰۹

تکه ای از همسایه های شمال شرقی

اسب های طویله ی همسایه ی شمال شرقی این روزها از درد پیری هر روز صبح ناله می کنند و شیهه های سابق شان را به کلی از دست داده اند . شمع های سرگردان آسمان جزیره را از هوا می قاپم و در فریزر صندوقی جایشان می دهم تا از گرمای بسط شده نجات پیدا کنند . ورق های سفید براق سیگار را با قیچی کوتاه می کنم انگار بخواهم برگ های گیاه سبز را قلمه کنم .انگشتهای تا خورده از سیخک های باغچه را از میان دست هایم جدا می کنم و با مداد جادویی ام انگشتهای تازه به روی انتهای مچ دست هایم می کارم . شعرهای تا خورده را به دندان می گیرم به مانند سگی که توله اش را به دندان گرفته تا برای غروبم آذوقه ای از گل و گیاه داشته باشم . برای چشم های آبستن از باران ، سایه بانی قرض می گیرم تا با فراغ بال و بی تحمل ، تمام انبانش را به روی زمین خالی کند .شبنم کوچکی را که از روزهای قبل در گوشه چشمانم گیر کرده بود را آزاد می کنم تا پس از پایین افتادنش دوباره بخار شود و ابرهای سرگردان و فراری را آبستن کند .

تکه ای از داستان پ

چهارشنبه ۱۹ اوت ۲۰۰۹

چه فرقی می کند این همه صدا در تو زنده باشد یا که نه .مهم این است که هنوز که هنوز است صداهای مخلط را در هم باز آفرینی می کنی و آخ هم نمی گویی از این همه باز یابی ! مهم نیست که این همه سال گذشته و حجم های شکل گرفته از خمیر بازی بچه ها در دست های نرم و بی شکل تو مانده و بی آنکه نرمی اش را از دست داده باشد کماکان همان کاری را از تو می طلبد که آرزویش در تو باقی مانده . غبارهای باقی مانده از شب قبل را از شیشه ی مندرس و نا شکل ، پاک می کنی ولی ته چهره شب که پاک شدنی نیست ! ؟ باز دوباره سعی در پالایش آن چیزی می کنی که تصورش مایل به خاموشی است . کوچه ها را نقاشی می کنی تا معبری به خیابان بیابی .آنقدر زندگی سر جنگ با تو دارد که حتی در نقاشی کردن آن چیزی که دلت می خواهد امساک می کند .لعنت به این همه رویای پاک نشدنی ! آنقدر حرف پ را تکرار کرده ای که سه نقطه شده اش دارد از نقطه ها عاری می شود . آنقدر دست در هوا برده ای که هوای دور سرت خسته از چرخش به دورسرت شده ولی باز یک حرف پ در تو تکرار و تکرار می شود بی آنکه بدانی دلیلش را .

میترا - نام پدر محمد علی

یکشنبه ۱۶ اوت ۲۰۰۹



روز سی خرداد سال شصت علی باقری با پیک نامه داد که به کهنه بازار به خانه رسول که پدرش قهوه خانه داشت بروم تا مرا ببیند. از چراغ برق رد که شدم مهدی لاستیکی را دیدم که با موتور هزارش از بغل گوشم رد میشد .در سنی بودم که توجه ی کسی را به خودش جلب نمیکردم . مهدی بعدها در زندان تیر خلاصی می زد .به سمت پایین چراغ برق رفتم و از سمت خانه ی آقای ارومی به سمت شنبه بازار رفتم .از سمت بقالی که رد شدم مستقیم به سمت خانه نرفتم یه دور زدم بعدش وارد خانه شدم .علی مثل همیشه صبور و روزه در طبقه ی بالا نشسته بود و با صدای مخملی اش گفت امروز روز سی خرداده و قراره راهپیمایی بشه ! گفتم آره برادر می دونم .گفت تو لازم نیست بیایی ! برای روزهای آینده لازمت داریم .گفتم چشم .چند تا نامه خیلی کوچک به دستم داد و من به سمت خانه میترا در شاهکوچه رفتم .چند بار کوچه ها را دور زدم تا جلب توجه نکنم .میترا را که دیدم نامه ها را به دستش دادم واین آخرین باری بود که میترا را دیدم .سوم تیر به همراه خیلی ها اعدام شد .همیشه صورت ملیح و آرامش را در خواب می بینم . قرآن را با صوت قشنگش همیشه می خواند و من که نوجوان شوریده حالی بودم لذت می بردم .دیشب که بالاخره خودم را راضی کردم تا بخوابم خواب علی و میترا را دیدم .در کنار بانک سپه در میدان ایستاده بودن و روزنامه به رهگذرها می فروختند و با نگاه خیره شان به من می فهماندند که کنارشان نمانم چون پاسدارها داشتند نزدیک می شدند وآنها دلشان نمی خواست چاقو بخورم .به سمت بلوار راهم را کج کردم .به قهوه خانه مشتی موسی رفتم تا به بهانه چایی خوردن در میان آدم بزرگ ها گم بشوم . از خواب که بیدار شدم لب تاپم را روشن کردم تا اخبار را دنبال کنم .هشت کشته در یک روز ! رژیم پس از بیست و هشت سال هنوز تشنه ی خون است این بار ولی جنگ بین دولت و تیم های نظامی نیست .جنگ بین بسیجی های تبربار به دوش و مردم بی سلاح است .به سر و نخاع کسانی تیراندازی می کنند که تنها برای اعتراض به نمایش انتخابات به جلوی تیر آمده اند .یک نسل دوباره شوریده و نترس ولی در عین حال هشیار ! باید سر کار می رفتم .فرضت نکردم دوش بگیرم .با موبایلم اخبار را در سر راه دنبال می کردم .آزالیا را دم در دم اداره دیدم که سرخوش و خندان صبح به خیر گفت ولی حالم خوب نبود .صورتمان را بوسیدیم و به سمت میز کارم رفتم .چند پرونده کاری روی میزم بود ورقشان زدم .چند پناهنده ایرانی که کیس شان از طرف هوم آفیس ( وزارت کشور ) رد شده جلوی صورتم بود . به عکس شان نگاه کردم .همگی جوان در سن بیست و یک ساله تا بیست شش سال .ایرانی بودند و قرار بود فردا برای معرفی به صلیب سرخ به اداره بیایند . اول فکر کردم برای کار کردن به جزیره آمده اند و یا برای درست کردن یک زندگی جدید .اسم یکی شان خیلی آشنا بود .باورم نمی شد برادر میترا ! .ای خدای من ! دقت بیشتری کردم اسم پدر و محل تولد درست بود . بی اختیار سرم را روی میز گذاشتم و برای پنج دقیقه تمام تنم داغ شد .از دست این خواب های من ! رد خور ندارد خواب کسی را ببینم و اتفاقی برایم نیافتد .میترا وقتی تیر خلاصی به مغزش خورد بیست و یک ساله بود و حالا برادرش آمده .تلفن اش را گرفتم و با ترکی شروع به حرف زدن کردم .باورش نمی شد این من باشم پس از این همه سال ! قرار شد فردا اول سر صبح با قطار به سراغش بروم چون در شهر دیگری زندگی می کرد . از الان تمام فکرم مشغول این هست که باید چگونه شروع کنم .چگونه پس از این همه سال با پسری روبرو بشوم که خواهرش و خاطرات خواهرش تمام زندگی ام را پر کرده

تکه ای از شال ترکمن

پنجره های جلوی خانه را باز کردم تا آدم هایی که مست و منگ در حال رفتن و آمدن هستند را راحت تر ببینم .از هوای بیرون از خانه چکش های سرگردان را می بینم که به دیوارهای پوکیده کوبیده می شوند تا شاید هوس تازه شدن را قبول بکنند .میخ های چوبی را می بینم که به سختی به حصارهای همسایه ها فرو می روند تا آنان را از سقوط محافظت بکنند ولی هم تو می دانی و هم من که کار عبث و بی فایده ای هست سیم های هوایی را با چوب بلند ماهیگیری به پایین می کشم تا جریان برق از روی آب های جمع شده در زمین حرکت کنند تا شاید عابران را برای لحظه ای شوکه از برق بکند تا کمی به هوش بیایند از اتفاقی که برایشان افتاده ، تا آنان بی آنکه حتی دردی را حس بکنند بیدار بشوند، گرچه هم من و هم تو ، می دانیم که کار احمقانه ای است .آجرهای کنار پنجره را شروع به برداشتن می کنم و بی آنکه سفتی سیمانی داشته باشند ور می آیند و تا به زمین بیافتند در هوا پوک می شوند و پودر شده با باد در هم می آمیزند . روسری های سرگردان در همهمه ی صدای باد در هوا می چرخند تا سری را پیدا کنند تا پوششی باشد برای فرار از هر حجاب نا پیدا ! لیوان ترس را با سر و صدا هورت می کشم تا نفهمم که حادثه ی تازه ای در شرف اتفاق است .گربه های اشرافی شهر میو میو کنان به سمت اصطبل اسب های از کار افتاده هجوم می برند تا از یال اسب ها برای خودشان شال و کلاهی تازه بدوزند .از در خانه بیرون می آیم تا شاید از سهمی از روسری ها داشته باشم .از درون ریشه های زمین زیر پایم ، موج های کوتاه الکتریکی راه می افتند تا در هوا موج بخورم بی آنکه حس کنم در هوا به رقص در آمده ام ! حالا بهتر می توانم روسری های رنگارنگ را به چنگ بیاورم .کمی دقت می کنم در لابه لای رنگ ها ، شال خوش رنگ ترکمنی را می بینم که با رنگ های وحشی تند در حال رقص کردن هست . با نام صدایش می کنم . به دور و برش نگاهی می کند و با غمزه و ناز به سمتم می آید .دور بدنم می چرخد و با دست های مخملی اش چشم هایم را با رنگ های درون تاریکش می بندد تا بی آنکه کمکی از مردمک ام بگیرم دنیا را با چشمان او نظاره کنم .خودت بهتر از من می دانی که از بازی های روزانه و شبانه ام خوشم می آید و به اشیا ی دور و برم اجازه می دهم با درونم بازی کنند چون مثل آن موقع ها که با هم بازی می کردیم دلم می خواهد باز هم همان بازی ها با شکل های تازه تری شکل بگیرند .بیش از نمی توانم بنویسم چون دنیا در حال سر خوردن است و شال ترکمنی اجازه نمی دهد بیش تر از این بنویسم !!!

برای روزهای بی تو بودن ها

جمعه ۱۴ اوت ۲۰۰۹

هیچ می دانی وقتی پنجره های تنهایی هایم را باز می کنم تنها تویی که هوایت را دارم و بس .هیچ می دانی وقتی حنجره های باد را می بندم تا فقط صدای تو داخل قلب و روحم بشود تنها تویی ، که نسیمم هستی و بس !.هیچ می دانی این همه دوری از فاصله ی قشنگ چشم هایت ، طاقتم را بریده . هیچ می دانی وقتی لب هایم را به سوی لبخند دور از تن ات باز می کنم هیجان های خفته ام را بیدار می کنی و بس ! باورم نمی شود این همه سال از همه دور بوده ایم و باز بی آنکه اندکی کم بشود عشق بی پایانم به تو سرشار از همه آن چیزی شده که دوست داشتن می نامند . چطور توانسته ام ثانیه ها و دقایق را طاقت بیاورم ؟ فکرش را که می کنم می بینم نه ! شاید این خود من نبوده که بی قرارت بوده است . شاید این تن من نبوده که روح سرکشم را تاب آورده . برای آخرین می خواهم بگویم که بیش از آنکه فکر کنی دوستت دارم .بیش از انکه باورت شود عاشقانه دوستت دارم .اجازه بده امشب تا خود صبح تکرار کنم دوست داشتن هایم را .

Nazan Öncel Nereye Böyle

پنجشنبه ۱۳ اوت ۲۰۰۹

شعری از رهی معیری

دوشنبه ۱۰ اوت ۲۰۰۹

در را کوفت و رفت

چهارشنبه ۵ اوت ۲۰۰۹


تصویر کردن لحظات عشق بازی کردن با تو باعث می شود همه ی خاطره های پیش و پا افتاده و گاه خیلی مهم به آموزشگاه تحیل های روحی هدایت بشوند و من در چارچوب تازه ای از قراردادهای مشوش و نا محسوس قرار بگیرم تا بنویسم هر آنچه را که این روزها آزارم می دهد .وقتی با او که حرف می زنم می گوید : در وقت عشق بازی کردن لطفا حرف نزن فقط کار فیزیکی بکنیم و هیچ . نگاهش می کنم و می گویم ما انسانیم نه ماشین ! می گوید این زندگی احمقانه و عبث و پوچ به درد کارهای رمانتیک نمی خورد .ما باید به سکس به مثابه خوردن و خوابیدن و نوشیدن فکر کنیم نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر . از روی بلند می شوم لباسم را به تن می کنم و لباس هایش را به طرفش پرت می کنم و در خانه را نشانش می دهم و با فریاد می گویم من با جنده ها هم خوابگی نمی کنم ! با غیظ و خشم لباسش را می پوشد و می گوید همان بهتر که با عشق های خیالی ات سکس داشته باشی . با خنده ی عصبی می گویم نگران من نباش جنده خانم ! عشق های خیالی حداقل شرف دارند و مثل تو به بدنت نگاه نمی کنند . در خانه را می بندد و مرا در خانه ی کنار دریاچه تنها می گذارد .

من ایرانی ام

سه‌شنبه ۴ اوت ۲۰۰۹

دیگه عاشق شدن فایده نداره

رویش از مرجان

یکشنبه ۲ اوت ۲۰۰۹

بطری های درخشان فرناندو پسوا

بوی تازه ای وارد هوای آبستن از رطوبت اتاق شد و تکه ابرهای مستقر در مولکول های زمان حاضر را ، به میان دست هایم فشردم تا بی آنکه فریاد خاموشی بزنند فقط به زمین بچکانند آنچه را مقدر است اانجام بدهند . رویاهای سفت شده از ضربه های پی در پی شروع به نرم شدن شدند . از منحنی یکی از پنجره های اتاق به باغچه نگاه می کنم و بی حواس دقت شده ، به همه ی اشیا و درخت و گل ها چشم می دوزم و درست مثل فرناندو پسوا ، بر بازوانم به خواب می روم . رویای سرد شده ام با حرارت نور ضعیف آفتاب بی موقع ، گرم می شود . بطری های درخشان شراب های سرخ را نگاه می کنم که با دقت تمام در قفسه ی دیواری چیده ام . تمام پول هفتگی ام را داده ام تا ردیف های شراب را جلوی چشمانم بچینم . سعی می کنم به رویاهای سرد در حال گرم شدنم مسلط بشوم ولی چون قدری دیر از خواب بیدار شده ام نمی توانم به خوبی محاط بشوم ولی تمام تلاشم را می کنم که رویاهایم را دوست داشته باشم درست مثل فرناندو ! دوست دارم رویاهایم درست همان جایی باشند که من هستم . دوست دارم رویاهای حداقل ممکن داشته باشم تا غیر ممکن ، چون می دانم روزی که قرار بشود دیگر رویاهای خیس نداشته باشم دیگر لازم نیست نه دایره ای برای محاط کشیدن داشته باشم و نه ارابه ای برای حمل سنگینی تحمل ناپذیرشان .پس همان طور که بر بازوانم خوابیده ام با حساسیت لطیف ، استوار ، رویای آگاهانه ولی دیر پایم را با ابعاد وسیع به روی ابرهای باردار می پاشانم تا به وقت کاشت سهم آینده ام را داشته باشم .از وقتی به روی بازوانم به خواب رفته ام ( با آنکه می دانم فقط خواب است و بس ) دجار رخوت لذت بخشی شده ام که توان تازه ای می دهد و درست مثل گیاهی هستم که از زیر زمین و از لابه لای خاک به سلول هایش آب گورا می رسد . سعی می کنم درست همین حالا که در حال نوشتن شان هستم خود ، خود گیاه باشم و بس . باد شمالی در حال کوبیدن زیوارهای حاشیه پنجره به میان دو دستم است ولی آنقدر خوابم سنگین شده که متوجه ی این همه فشار به پوست و استخوان هایم نمی شوم .آنقدر تا به حال درد کشیده ام که این درد تازه و موذی در برابرشان چیزی نیست . پرنده ی خیلی کوچکی از آسمان به روی بازوانم می نشیند و بی آنکه نوکش را حس کنم بی هوا بیدارم می شوم .پنجره را می بندم .یکی از بطری های درخشان شراب قرمز را باز می کنم تا دوباره به رویای دیگری بروم .

چراغ های خاموش

شنبه ۱ اوت ۲۰۰۹


باورت میشه این همه سال گذشت و ما بی آنکه در کنار هم باشیم دور از همدیگر بر بستر جداگانه به خواب رفتیم . باورت میشه این همه ساعت و روز و شب گذشت .باورت میشه هنوز مثل همان سالها شمع بالای سرم روشن می گذارم تا خود صبح .از این شمع هایی گرفته ام که حالا حالا خاموش نمیشه ! باور می کنی وقتی به تو فکر می کنم باورم نمیشه چطور این همه سال گذشت و ما همدیگر را برای ثانیه ای هم ندیدیم .رفیق تنهایی های من ! خواهش می کنم باورت بشه که من با حس های قشنگ با تو بودن ها روزگارم را می گذرانم .باور کن که بدون وجود تو روز و شبم نمی گذرد .یادت میاد مثل بچه ها شب ها برایم لالایی می خواندی .لعنت به این همه فاصله ! نمی دانم دقیقان همین حالا کجا هستی و آیا مثل خودم شمع روشن کرده ای و عطر خوش بو به بالشت زده ای یا که نه ! راستی چرا وقت نمی کنم چراغ اتاقم را درست بکنم .کاری ندارد که ، تنها کافی ست به فروشگاه فرصت های از دست رفته بروم و چراغی برای ارتباط با روشنایی بخرم ولی لعنتی فاصله اش از خانه خیلی دور است ! امشب دعا می کنم آقای خدا کاری بکند که این دو فاصله بین من و تو و فروشگاه کمتر و کمتر بشه . / عکس از میشل روحانی

İzel - Kıyamadım

Gülşen Son Sözüm

Powered by: Blogger