با آلیسون تا خود شب کنار دریا بودیم تا ستاره ای که شب قبل گمش کرده بودیم را پیدا کنیم . ساعت شش صبح از جزیره حرکت کردیم تا به کنار دریاچه ای که خودش می شناخت برویم .وقتی از دریاچه و رودخانه حرف می زنیم توجه داشته باش که با خیلی چیزهایی که تا به حال دیده ای فرق می کنه چون آلیسون دریاچه و رودخانه های خودش را داره پس با دقت به حرف های من گوش کن ! البته لطفا!! با ماشین آبی فیروزه ایی آلیسون کیلومترها از خانه دور شدیم . از اتوبان ام ۲۸۷ به طرف جاده ی فرعی راهمان را جدا کردیم .خودش می دانست دلم می خواهد از میان جاده ای عبور کنم که بالای سرم طاق شاخه های درخت باشد درست مثل اینکه از میان خیابان ولی عصر از بعد تقاطع پارک وی به سمت تجریش !! در حال ماشین سواری باشم .ولی این جاده با خیابان خاطراتم زمین تا آسمان فرق می کرد ولی باز مثل همیشه در رویاهایم بازسازی کردم تا هیچ مغازه و کوچه و خیابان فرعی از خاطرم فراموش نشود .شاید باورت نشود حتی مغازه ای را نشانم داد که درست مثل بستنی فروشی آکبر مشتی بود با این تفاوت که روبرویش کلیسا بود نه امام زاده مقدسم ( امامزاده صالح ) خودت می دانی جزیره کوهستانی نیست و به ندرت کوه های پیدا می کنی که سینه ی ابرها را دریده باشند ولی با ماشین مرا به جاده ای برد که برای یک لحظه فکر کردم در حال بالا رفتن به سمت امامزاده قاسم هستم .این آلیسون دیوانه ام می کند از بس که فکرم را قبل از اینکه به زبان بیاورم می خواند و من فقط مجبور می شوم بغلش کنم و از اینکه این قدر قشنگ رویاهای مرا می خواند ببوسمش !! در کنار دریاچه ای که دور تا دورش اسب های یراق بسته ! در حال چریدن بودند ایستادیم تا کمپ مان را درست کنیم . نیم ساعت طول کشید تا اتراق کنیم . قبل از اینکه زیر آسمان کبود به خواب بروم بلندم کرد تا جایی را نشانم بدهد .باورت می شود مرا به محلی برد که درست مثل پشت شنبه بازار بود و باز درست مثل شهر بارانی ام زنی با قایق مردم محلی را جابه جا می کرد .برای نیم ساعت کنار قایق زن محلی نشستم تا آلیسون با لیوان آبجو از راه برسد و بگوید هی رفیق جانم ! اینو بگیر وقت مستیه ! بهش گفتم اسب ها چی می شن ؟ گفت : وقت مستی اسب ها نیمه شبه ! اگه حوصله کنی بهت نشون می دم . به کمپ برگشتیم تا به ماهیگیری مشغول بشویم .ماهی های دریاچه ی آلیسون خیلی مظلوم و مطیع بودند با اولین توک به قلاب گیر می کردند تا برای ظهرمان ماهی سرخ شده به روی تابه ی چدنی داشته باشیم . ابرها هم با ما کم و بیش مهربان بودند گاهی می باریدند و گاهی با باد همکاری می کردند تا خورشید هم جولانی بدهد . آلیسون از استینگ ترانه گذاشته بود تا با ترانه هایش دوباره رویا بافی کنم . صدایش کردم و پرسیدم این همه رویا خوانی را از کجا یاد یاد گرفته ای آلیسون ؟ گفت : از زمانی که یاد گرفتم چطور جلوی باریدن اشک هایم را نگیرم و اجازه بدهم هر کاری که بدنم دلش می خواهد با روحم بکند .برای لحظه ای به بدنش دست کشیدم تا حس کنم که دارم پوست انسانی را لمس می کنم که وجود خارجی دارد نه پوست فرشته ی سرگردانی که راه خانه اش را گم کرده باشد . لب تاپم را روشن کردم تا ادامه رمانم را بنویسم و آلیسون برای اسب سواری به سمت شمال غربی دریاچه رفت .تا شب که وقت مستی اسب ها برسد چند آفتاب مانده بود .