پیچ رادیو
چهارشنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

دوشنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
گزارش روز بیست و هفتم جولای ۲۰۰۷
موضوع : اتفاقات جزیره | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
و ماهی نمرد !

تا عصر فعلن خداحافظ
موضوع : آرمینا | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
پاکت آسمان
شنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
پیچ نفسم
موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
سبز پوش های پوشالی
جمعه ۲۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
معبر عاشقی
سهشنبه ۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
آرمینای هفده ساله
موضوع : آرمینا | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
چتر خواهش
یکشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

موضوع : تکه از شعر | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
حفره های زمان
شنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
موضوع : مارسیا | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
عشق بازی های هفتاد و دو ساعته
پنجشنبه ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
اجاره ی نور از اداره فرصت های از دست رفته
سهشنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
تا ماهی ها از رودخانه به دریا خودشان را برسانند مارسیا زودتر با دوچرخه به در خانه آمد. هوا نسبتا ابری توام با نور ملس خورشید بود .جلبک های سبز رنگ در حاشیه ی مرداب هواسازی می کردند. قایق های کوچک بادبانی از آن سوی دریای مانش به طرف بندر می آمدند .تا مارسیا در خانه را بزند مرده های کف دریا خودشان را به ساحل رساندند .با چشم های بی نور به سمت آفتاب دراز کشیدند و پره های بینی شان نم ماسیده در هوا را مشتاقانه فرو کشیدند. زنگ در خراب بود . چکش در با دست مارسیا به صدا در آمد . زودتر از من گربه ی خانم میشیگان پشت در بود .با هم سلامی و بوسه ای رد و بدل کردیم ! مارسیا دامن سفید- مشکی گلدارش را به تن کرده بود .با سن گردش به تمامی خودش را در دامن نشان داده بود .آقای گربه خودش را به پای مارسیا می لیسید و پوست نرمش مارسیا را به وجد می آورد .رادیو را باز کردم .هواشناسی خبر از بارش ماهی کپور می داد .فانوس های دریایی کنار خانه با حجم آهنی شان در میانه ی دریا غوطه می خوردند .آفتاب ماه اگوست خبر از بی نوری می داد .توده های خاکستری ابر در گرماگرم تنش های آرام و بی صدای آسمان به جلو می آمدند . پشت شیشه را با دست پاک کردم .مارسیا آب پاش کنار ظرف شویی را پر کرد و به دستم داد . همه شیشه ها را با دست شستم . گونه ام را نوازش کرد .لبش را بوسیدم .گلدان های شعمدانی را از روی میز آشپزخانه برداشتم .آب شان دادم . برگه های گلدان سبز تر شدند .مارسیا را بغل کردم .گرمای پستان هایش سینه ام را سوزاند .کمرش را به دست گرفتم و عاشقانه بغلش کردم . گربه ی خانم میشیگان با چشمان درشت اش ما را نگاه می کرد . در یخچال را باز کردم .بطری شیر را در ظرف ریختم و جلوی پای گربه گذاشتم تا با شیر تشنگی صبح اش را رفع کند ! .ده دقیقه که گذشت بارش ماهی ها شروع شد .کف شنی باغچه و هوای خانه پر از بوی ماهی شد .خندان و هیجان زده از آشپزخانه بیرون زدیم . ماهی ها را به دست گرفتیم .بویشان کردیم ودر سبدهای چوبی جایشان دادیم . برای هفته ها ماهی برای خوردن داشتیم . فریزر صندوقی را پر کردیم ، به اداره ی فرصت های از دست رفته زنگ زدم تا اگر مقدور باشد چلیک های نور و افتاب برایمان بفرستد . آدم مهربانی پشت خط ، تلفن را برداشت و گفت : این اداره تا اخر تعطیلات تابستانی بسته است ولی شاید اگر به مسئول مربوطه بگویم بتواند از ساحل آفتابی کنار جزیره نور گرم اجاره کند . هزینه این کار زیاد هم نیست با چند بسته ماهی کار تمام است .با صدای آهسته ای پرسیدم مگر در محله ی شما ماهی نمی بارد ؟ گفت : نه آقا ! آدرس اش را گرفتم تا مارسیا با دوچرخه بسته را برساند .گربه خودش را به روی سبد دوچرخه رساند تا مارسیا تنها نباشد . چند ماهی از صندوق درآوردم و شروع به پاک کردنشان کردم .پوست شان را کندم .قطعه قطعه کردم و در پلاستیک فریزری بسته بندی کردم .تا مارسیا برسد چند آفتاب مانده بود تا حاشیه های تاریک خانه را پر کند .از خانه بیرون زدم .با تورهای دستی پروانه های سرگردان را شکار کردم .جشنواره ی رنگ های ماه آگوست با قلم های درشت خانه را رنگ می زدند . پست چی جزیره با دوچرخه ی قرمزش بسته های نامه را داخل صندوق نامه ها کرد و زنگ زنان به طرف میدان تره فروشان رفت تا برای دسر بعد از ناهارش گیاه سبز ! پیدا کند . به آشپزخانه برگشتم . ماهی بزرگی سرش را از صندوق درآورد و گفت :آقا! آیا ممکن است در این قبر سرد را کمی بیشتر باز کنید تا من بیرون بیایم؟ نگاهی به چشمان مملو از خواهش اش کردم. در قبر را باز کردم تا نفس بکشد. حوله برای خشک کردن بدنش پولکی اش دادم و صندلی گهواره ای را تعارفش کردم. در حالی که خودش را خشک می کرد روی صندلی نشست و بدنش را رو به نوری گذاشت که از درزهای خانه رخنه کرده بود.صدای آب می آمد. نگاهی به بیرون انداختم. آب دریا بالا آمده بود. بوی شور دریا ، خانه را پر کرده بود. خانم ماهی خوشحال بود. تنها بازمانده از ماهی های آسمانی! حوضچه ی کوچکی دور تادور ماهی را پر کرده بود. پاهایش در میان آب و بدنش در میانه ی صندلی جاخوش کرده بود. کاری به او نداشتم. کار خودم را می کردم. از روی صندلی بلند شد. خودش را به روی زمین کشاند و شنا کنان در خانه را باز کرد. تا به دریا برسد پرنده های نشسته بر درختان بندر شروع به آواز خواندن کردند.صدای پا زدن مارسیا با میوهای بلند آقای گربه می آمد. نان و شراب و زیتون را روی میز گذاشتم. چشمه های زلال نور از پره های نور اجاره ای جاری شده بودند. تا به آفتاب برسم چند فاصله باقی مانده بود!
تکه ای از اقای کافکا

موضوع : آقای کافکا | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
خواب ماهی شدن

پرنده های بی بال
سهشنبه ۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

پنج سیب
دوشنبه ۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

طاعون زده های آتش گر گرفته !!

موضوع : از تو نوشتن | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
روزهای تلف شده

موضوع : کودکی گم شده | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
آوازهایی که فراموش کرده بودم
شنبه ۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

پرنده های تو

موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
اندازه ی ترس
جمعه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

موضوع : زندان .شکنجه | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
تکه ای از مشق شبانه ام

موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
دردهای تصویر شده
پنجشنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

رویاهای سرنگون شده
چهارشنبه ۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

حالا فکر کن که سی خرداد را پشت سر گذاشته ای و در حال چرخش دوباره ی رویاهای سرنگون شده ات هستی .حالا فکر کن دوباره این سیکل در حال چرخش وارونه ی خودش است و هیچ کاری هم به این ندارد که تو دلت می خواد چه حالتی برایت داشته باشد .اصلن فکرش را بکن که برایت مهم نیست که دیگران چه فکری می کنند و یا اینکه در همان حالی هستند که تو در آن قرار داری .چه فرقی می کند که این مبارزین لحظه های خاص ! حالا که همه ی یاس ها به درون دل ها هجوم آورده اند آیا حاضر به فداکاری هستند یا که نه ! به تو چه ربطی دارد که وسایل آرایش شان را با پول های کاغذی خریده اند یا با کارت اعتباری شان . به خودت اجازه نمی دهی که از کسی بپرسی که در چه موقعیت روحی است و در حال چه کاری بسر می برد .به تو ربطی ندارد که چرا کسی ادای مبارزه ها را در می آورد و دیگری چرا به حال خودش است .حالا وقت این سوال ها از کسی نیست .چون تجربه به تو می گوید که پس از فروکش احساسات نباید دست به سوال و جواب کرد . هر کدام از آدم ها یک ظرفیت خاصی دارند و دلشان می خواهد در برهه ای از زمان خودشان را سیراب از حس و احساس صرف بکنند و در زمان دیگر دوباره به پوستین روحی خودشان بروند .ولی دلم نمی خواهد به کسانی فکر نکنم که کارشان بازی کردن است و در هر زمانی نقش تازه ای برای خودشان ایفا می کنند
موضوع : روزهای بی حسی | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
