-->

O Re Piya - Rahat Fateh Ali Khan

پنجشنبه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

پیچ رادیو

چهارشنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


حتی اگر همه رادیوها پیچ صوتی شان را روی نوار آهسته بگذارند هیچ شعری از مخزن خاطره هایت فرار نخواهد کرد . اگر همه ی صداهای درونی ات برای چند ساعت خاموش شوند . اگر همه ی درها به هم کوفته شوند و هیچ مرزی برای گریز در برابرت قرار نگیرد .نترس ، چون همیشه این باز و بسته شدن ها وجود داشته و خواهد داشت .اگر با ابزارهای انسانی قصد ویران کردنت را داشته باشند .اگر با ماشین های حادثه قصد به زیر گرفتن ات را داشته باشند ، اجازه نده متلاشی در زمان و حرکت شوی .اجازه بده فقط دایره ی شعر در ویرانه های روح زخمی ات جولان بدهد .اجازه بده مرگ بیاید و برود بی آنکه خراشی به پوست درونی ات بدهد .اجازه نده دروازه های شهرت فتح شود .اجازه بده خودت و همه کسانی که در تو زندگی می کنند نفس بکشند حتی در واپسای گرد و خاک بیابان های اطراف کاشانه ات .بی آنکه پانداژ های زخمی هایت را باز کنی اجازه بده خون همین جور که بی هوا آمده به پایین دست ها برود . کاری به تشنگی های این روزهایت ندارم همین که خون پاشی اندام ات را در بر گرفته کافی ست . می دانی چرا ؟ چون وقتی از سرخرگ های بی قرار جریان ، رگه های آبی عبور کند همین باعث خواهد شد در شبکه های تو در توی تو غوغایی به پا خیزد .پس اجازه نده ترکیب هوا و اکسیژن شاهراه حرکت ترا مسدود کند .فقط خون سرخ تو کافی ست که همه ی درها باز کند . همین حالا موج های رادیو را باز کن .مطمئن هستم که پاریزایت ها به جای دیگری حرکت کرده اند .موج عشق را بگیر حتما اخبار خوبی خواهی شنید .برای پانسمان زخم هایت هم عجله ای نکن .خودش خود به خود بند خواهد آمد . تا یادم نرفته به تو بگویم به گزارش اداره ی هواشناسی امشب باران سنگینی خواهد بارید !!!
Melvin Sokolsky

دوشنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

یک ، دو را که شمردم در خانه باز شد و آرمینا پس از سالها در چار چوب در ظاهر شد .چقدر خوشگل تر از قبل شده بود .موهای کوتاه سیاه اش را هنوز داشت و رگه های سفید - خاکستری این روزهایش در جلوی چشمم مشهود نبود .قد متوسط و دماغ سر بالایش را هنوز به طراوتی همان سالها بود . با خودم عهد کرده بودم که تا خودش نخواهد با او عشق بازی نکنم .چون پس از این همه سال به قول خودش اگر عشق بازی صورت می گرفت همه چیز به باد می رفت و من و او این را نمی خواستیم . تلفنی گفته بود مثل گربه های باشیم که فقط از سر و کول همدیگر بالا می رونند وماچ و بوسه و بغل کردن های طولانی کافی ست .بیشتر از این همه چیز را خراب خواهد کرد . باز هم تکرار می کنم ما دو نفر این را نمی خواستیم .

گزارش روز بیست و هفتم جولای ۲۰۰۷

Bevely می گه این انرژی بی پایان تو در تصویر سازی کی تمام می شه ؟ نگاهش می کنم و با خنده می گم فکر می کنم تا وقتی که زنده باشم . لیوان آبجوی دیگری تعارفم می کند و من مثل همیشه از بخار سردی که دور لیوان را گرفته خوشمم می آید و لاجرعه تا یک چهارمش را می نوشم . دوست پسرش تازه از لهستان برگشته و کلی آبجو با خودش آورده . با اینکه هم سن خودم هست ولی همیشه موقع حرف زدن با او فکر می کنم با دختر بچه شیطونی طرف هستم که دائما باید آماده شنیدن تیکه های بامزه باشم و خودم را برای هر سوالی آماده نگه بدارم .امروز صبح خیلی غمگین بود چون دختر بزرگش با دوست پسرش به هم زده و پسره هم زده صورتش را بالا آورده ( البته این دقیقان ترجمه حرف های او هست ) کارمان که تمام شد با هم به اداره ی پلیس رفتیم تا من با مارگریت دوست پاسبانم ! حرف بزنم تا ببینیم چطور میشه حال پسر بزن و بهادر را جا آورد ! تا یادم نرفته بگم که مارگریت دختر ماه و خیلی خوش مزه ای است و اصلن بهش نمی یاد که به قول خودش پاسبان باشه بیشتر به نویسنده ها می خوره تا پلیس بودن ولی خب حقوق خوبی می گیره ساعتی بیست و پنج پوند و روز ی هم هشت ساعت کار می کنه و این برای ما هم خوبه اکثران مهمان مارگریت جان هستیم .بگذریم قرار شد پلیس برای بازداشت پسر جان به خانه اش بره .در دادگاه احتمالن حکم خوبی می گیره .زدن در جزیره و اونم کتک کاری با زن !!! ایران نیست که مردها هر غلطی که دلشان بخواهد می توانند با زن بکنند !! راستی این روزها این فارسی نوشتن من هم کلی دردسر شده برام ها ! نه ادیت می کنم و نه هیچ فکری پس از نوشتن هر مطلبم ! اینو همین چند دقیقه پیش سحر دختر ایرانی به من گفت من هم گفتم تو فضولی ! خندید و گفت باید یکی بهت بگه خب نویسنده جان ! با خنده گفتم چشم خانم حتما رعایت می کنم ولی خب نمی تونم چون حالشو ندارم وووووو . کجا بودیم ؟ آبجو خوری که تموم شد زیر دوش باران در خیابان راه رفتم تا مثل پسر بچه های سرتخ ( با خ یا ق یادم نمیاد ) و شیطون خیس آب بشم تا وقتی به خونه برسم یه راست برم زیر دوش آب گرم البته نه با لباس . قرار شده یکشنبه ها مغازه ی کتاب فروشی رو خودم باز کنم و تا چهار بعد از ظهر تنهایی فروشگاه رو بچرخونم .یه قفسه ی تازه از کتاب های فارسی درست کرده ام و قرار شده به عباس زنگ بزنم تا برام از آلمان کتاب بفرسته و شهلا جون هم از ایران به هم چنین . یک کلاس اکابر هم برای تدریس فارسی باز کرده ام تا به جینی و برندا فارسی حرف زدن یاد بدم .می بینی چقدر سرم شلوغ شده ؟ و بگم برات که منتظر کارت شناسایی صلیب سرخ هم هستم که پس از یک ماه و خورده ای هنوز آماده نشده !! اوه داشت یادم می رفت خط خانه را هم درست کردم ( بازم این جوری نوشتم ها ) منظور از خط خانه تلفن خانه می باشد !!! ولی گوشی ام کار نمی کنه .جینی جان قرار شد برام یک گوشی منشی دار بیاره ( آها این شد فارسی درست ) ولی باور کن خیلی سعی می کنم مثل بچه ی آدم بدون غلط فارسی بنویسم .انشالله درست میشه ! خب دیگه چی بگم ، دارم کتاب های جومپا لاهیری را دوره خوانی می کنم . و هفته دیگه هم قراره خانم آلیسون رو بیرون دعوت کنم .( خب معلم دوست داشتنی خودمه خیلی دوستش دارم چون خیلی چیزها به من یاد داده و می دهد ) و ختم کلام ( یه دقیقه طول کشید تا این کلمه یادم بیاد فارسی اش چی میشه ) یکی دیگه از شعرهام تو مجله دانشکده چاپ شد و مثل همیشه کلی کیف کردم . خب این هیجان ها در جزیره خیلی با حاله و از رخوت و کسلی در می آیم .خب شب خوبی برایت آرزو می کنم به امید دیدار در هفته بعد!!!

شرين - (كلمة منك)

یکشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

و ماهی نمرد !


پای پیاده که از رودخانه برگشتم ، چهار ماهی در کیسه داشتم .یکی از ماهی ها هنوز زنده بود و دائما در کیسه تکان می خورد .سر کیسه را باز کردم تا باران به دهانش بریزد . تصور اینکه ماهی در کنار سه برادر و خواهرش در حال جا کندن بود دیوانه ام کرد .هراسان به سمت رودخانه ی پشت خانه دویدم تا ماهی را به رودخانه بیاندازم . وقتی ماهی را پرت کردم به روی زمین نشستم و گریه ای از ته دل سر دادم .باران شر شر می بارید ، سر تاپایم خیس شده بود ولی اهمیتی ندادم . باور کن حس قاتلی را داشتم که سه نفر را بیخود و بی جهت کشته ، سالها بود این حس نامهربانی با ماهی ها را در خودم کشته بودم چون عاشق ماهی گیری بودم ولی باور می کنی دقیقان سی و هشت دقیقه قنوت به دست، اشک هایم را جمع کردم و پس از آن به آب رودخانه ریختم شان .نمی دانم شاید این روزها روحمم زخمی شده یا اتفاق دیگری در ساختمان ذهنم افتاده در هر صورت از اینکه ماهی را نجات دادم ! شعف خاصی به من دست داد .بی اختیار یاد گربه ی خانم میشیگان و گوستاو پرنده ام افتادم که در خانه منتظرم بودم .با خجالت در خانه را باز کردم و سه ماهی مرده را در فریزر گذاشتم و بعد انگار که کار بدی کرده باشم ماهی ها را درآوردم و به سمت باغچه رفتم و به سمت هوا پرتشان کردم تا شاید آقای خدا دلش به رحم بیاید و نفسی هدیه شان کند که این اتفاق هم افتاد .می بینی این روزها با اینکه شرحه شرحه خون از روحمم بیرون می ریزد ،آقای خدا به جای آنکه دلش برای من بسوزد به آب شش های ماهی های مرده هوا تقدیم می کند ! هیچ اشکالی ندارد !! با خودم عهد کردم دیگر به ماهیگیری نروم . من دیگر آدم روزهای قبل و ماه و سالهای پیشین نیستم .دارم دوباره پوست می اندازم و دل نازک تر می شوم .اصلن چه اشکالی دارد . اگر دقت نمی کردم که ماهی زنده است یا نه ( این را صدایی به من می گفت ) شاید همین حال یک جور دیگر می نوشتم .

SEZEN AKSU - USLANMADIM

تا عصر فعلن خداحافظ

حالا می خواهم این تصویر تازه ی ترا برای هزارمین بار در زندگی ام تکرار و تکرار کنم .فرقی هم نمی کند که اشتباه باشد یا که نه . اصلن برایم مهم نیست چون خودت می دانی در وجود من جواب رد دادن معنا و مفهمومی ندارد .من آدمی هستم که برای تنوع های تازه جان می دهم و درست مثل یک کودکی که بی مهابا طلب خوردن بستنی را دارد فقط برای مادرش تکرار و تکرار می کند آنچه را که با تمام وجود می خواد .همین دیشب که با تو حرف می زدم مثل خوابگردها و مست ها حرف هایم را زدم گرچه مست هم بودم خب ! پس از سالها هنوز فکر می کنی من باید همان پسر احساساتی بی کله ی بیست و سه ساله باشم که در طی این همه عمر گذشته هیچ تغییری را به خودم ندیده ام و لی دیده ام و خیلی هم دیده ام . تو هجده ساله بودی و من پنج بهار بیش از تو زندگی کرده بودم . اگر اشتباه محاسبه نکرده باشم سه سال از آزادی ام گذشته بود و هنوز منگ و گیج زنده بودنم بودم .بی رویا شده بودم و هوای خنده های معصومانه ی تو دیوانه ام می کرد .البته قبل از هر چیز باید بگویم عاشق بی قرار نشده بودم در هفته های اول و بعدش شده بودم .چرا باید در این سن بخواهم دروغ بگویم .در جزیره خیلی کم پیش می آید که واژه ی عبث و احمقانه ی دروغ را به کار ببرم چون حضرت عباسی نیازی بدان پیدا نمی کنم .مثلن تصورش را بکن وقتی با آماندا و یا کرولاین دارم حرف می زنم دروغ به هم ببافم مسخره خواهد بود . بگذریم . حالا که این همه سال گذشته ، فکرش را که می کنم از خودم متعجب می شوم چطور این قدر صمیمانه دوستت داشتم و حتی برای لحظه ای هم به خودم اجازه ندادم در مواجهه با تو دست از پا خطا کنم . این مسئله این روزها برایم خیلی جالب شده و باورم نمی شود چطور این همه عاشق بودم .خب نمی خواهم منگ و گیجت بکنم ولی به خاطر داشته باش من اون جوون بیست و سه ساله ی قبلی نیستم اگه خودخواهی نباشه کلی پیشرفت کرده ام و برای ذهن و روحمم کلی مرارت کشیده ام و قدرت تحلیل خیلی چیزها را حالا دارم و احتیاج چندانی هم به معلم ندارم .باورش شاید برایت سخت باشد ولی خیلی ها هستند که در جزیره وقتی مشکلی پیدا می کنند در خانه ام را می زنند چون می دانند تمام سعی و توانم را به خرج می دهم تا کمی آرامش برایشان تهیه بکنم . حالا اجازه بده برای ماهیگیری به دریاچه پشت خانه بروم .اگر ماهی های زیادی گرفتم برایت فریز می کنم به آدرس پستی ات می فرستم .فعلن خداحافظ تا بعد !

پاکت آسمان

شنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


کودکی های شعرم را از خواب بیدار می کنم تا زمان ، کم حجمم بکند .ضرب آهنگ سم اسبانی که مرا به خانه می برند کند تر شده . یورتمه کشان راه مزرعه آفتاب گردان را پیش گرفته اند تا بی آنکه ترانه ای را بسرایم خودشان راه تازه ای برایم باز کنند البته نه در خود مزرعه که با فاصله ی بیشتری از آن - دست در کیسه بغل دستم بکنم تا بذر گندم خشک شده ای را به میان زمین فرو کنم . ورزا های پیر و جوان پشت پرچین با سم های ماهوت زده ایستاده اند تا به وقت رویش گندم عصا کش من باشند !! آینه ای رو به صورتم می گذارم تا زندگی ام جلویم قد راست کند تا درست و حسابی به من نشان بدهد که چقدر این روزها روحم خالی و سوراخ سوراخ شده ! نگاهم را از ورزاها می دزدم تا تکه اشکم را نبینند که زمین خشک و سفت را سوراخ می کند بی آنکه رحمی به خاک ماسیده از هوا بکند ! تکه های بریده شده از کودکی هایم را از آستین کتم در می آورم و بی توجه به آه و ناله هایشان در هوا پرتشان می کنم بی آنکه حتی تمبری برای چسبانده شدن به روی پاکت نامه ی آسمان داشته باشند .
نقاشی از آزاده

بحبك من دون زعل

پیچ نفسم

پیچ نفسم را می بندم تا به وقت مساعد بازش کنی .کف دستانت را در برابر چشمانم می گیرم تا این همه اشکی را که بی راه و با راه بر زمین ریخته می شود جمع کنی تا برای روز مبادا گریه کم نیاوریم ! وارد کافه می شوم .گابریلای چشم آبی لیوان پایه بلند شراب را به روی میز می گذارد .نگاه هراسان من به نیلی چشمان توست .قدرت دفاع ، تمام قد از روحم به جایی دور دست پر می کشد .به سوی دالان های زیر زمین کافه می روم .از پایین روزن دیوار نگاهت می کنم . در هیاهوی دود سیگار و بخار هوای دهان آدم های مست گم می شوی . به دیوارهای زمان دست می کشم .بوی نا دستم را خیس می کند . از داخل دیوار ریل های قطار به میانه دیده گانم هجوم می آورند تا قبل از اینکه قطار از راه برسد به آن سوی خطوط آبی رنگ بروم . قطارهای شبانه از حرکت ایستاده اند . دوچرخه سوزن بان را قرض می گیرم و پا زنان تا میدان تقسیم رکاب می زنم . سوار اتوبوس خط ۳۱۲ می شوم . دم خانه ی تو پیاده می شوم . زنگ در را می زنم ، سریدار پیر در را باز می کند .خانه در چنبره ی تارهای نامریی است .در اتاق ها را یک به یک باز می کنم . از راه پله بالا می روم . در کنج چارچوب در زانو بغل کرده ای .عروسک زمان را قنوت به دستانت کرده ای .لمس ات می کنم .از هم پاشیده می شوی .تاروپود به جا مانده از تو را از پنجره به هوای خاکستری پخش می کنم .در دور دست ها صدای ناله ات به گوش می رسد . استکان نارنجی را به دست می گیرم . در میانه ی هوا تکانش می دهم ذرات سربی حجم شیشه را پر می کند .سر می کشم .گلوله ی سربی روحم ، چاشنی اش آتش می گیرد . تا به تو برسم چند آفتاب باقی خواهد ماند ؟

سبز پوش های پوشالی

جمعه ۲۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

عمر زیاد یک چیزش بسیار خوب است و آن این است که دوستان دیروزت را می بینی که خائن شده اند و دشمنان دیروزت به شکل متحول شده ای خودشان را به نمایش گذاشته اند و تو دیگر اصلا و ابدا گیج و منگ نمی شوی . این روزها انقلابی های دیروز خودشان را به لج کشانده اند و ضد مردمی ها کماکان به همان شکل بدوی شان زندگی را می گذارند .از رژيم مقدس جمهوری اسلامی به شدت خوشم می آید چون ظاهر و باطنش یکی است و اصلن تلاشی هم ندارد که چهره ی تازه ای از خودش به نمایش بگذارد و چه خوب است که این کار را با شدت تمام انجام می دهد . فرقی هم نمی کند مقام عظمای ولایت حکومت می کند یا آقا زاده اش و یا حتی سپاه پر افتخار پاسداران ! آنچه مهم است این است که تمام قد دارد از خودش و سیستم ولایت فقیه دفاع می کند .حالا چه با پشتیبانی روسیه و یا چین و چه با انواع وسایلی که در دست دارد . در کشتار مخالفانش سنگ تمام می گذارد و بد و خوب را به یک چشم می بیند . حتی اگر بپذیرم که مصباح یزدی ایدئولگ این حرکات باشد و یا نه .آنچه باعث بسیط خاطر می شود این است که به خوبی کارکرد خودش را می داند و به هیچ عنوان ترمز نبریده و آگاهانه دارد به ادامه مسیر در پیش گرفته اش سرعت می دهد . نه به راهپیمایی های سبز اعتقادی دارم و نه به سرمدارهایش .نه به برادر گنجی و نه به هیج خواهر و برادر سبز پوش . همین رژيم را می پسندم چون با ادامه کارهایش راه برگشت برای خودش نگذاشته .چرا باید به فیلسوف ماب های بزک کرده اعتماد داشته باشم .چرا باید اعلامیه پشت اعلامیه امضا کنم تا از حرکت انحصار طلبانه اصلاح طلبان عافیت طلب دفاع کرده باشم .مقام مقدس رهبری را دوست دارم چون کارش را به خوبی بلد است .امیدوارم عمر با عزت داشته باشد تا دمار برادران سابقش را در بیاورد . در جنگ قدرت بین برادران کسی از آحاد مردم نباید بمیرد ! خداوند حافظ مردم ایران خواهد بود و به زودی همه ی نقاب ها از چهره بیرون خواهد آمد و مردم رهبر واقعی شان را پیدا خواهند کرد نه سبز فروشان عافیت طلب را که پس از سالها عوام فریبی و کشتار تازه به یاد مردم و آزادی افتاده اند .

معبر عاشقی

سه‌شنبه ۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

باید کمی فکر بکنم . به قول براندا باید هفته ها بگذرد تا بتوانم از معبر تازه ی حس غریبم به سلامت عبور بکنم .به کتاب فروشی رفتم تا با جینی و براندا حرف بزنم دوستان خوبی که به خوبی می توانیم ساعت ها حرف بزنیم بی آنکه حرف تازه ای کم بیاوریم .از اتفاق تازه ام برایشان حرف زدم و برندا مثل همه ی انگلیسی ها به دقت گوش کرد و برای چند لحظه تمرکز کرد و بعد با مهربانی و احساس زنانه اش صورتم را بین دو دستش گرفت و گفت : باید به خودت و او اجازه بدهید همدیگر را ببینید و تا وقتی که دیدارتان صورت نگرفته باشد هیچ تحلیلی به درستی موقعیت تازه ات را نمی تواند تببین بکند . بی آنکه صورتم را بگردانم از او پرسیدم به عنوان یک زن و بعد به عنوان یک نویسنده ی غربی حرفت را بزن . با مهر همشیگی اش گفت : خیلی روراست به تو حسودی می کنم که او پیدایت کرده و هنوز پس از این همه سال این طور عاشقانه دوستت دارد و به خوبی می دانم در این چند شب با خودت در جنگ و گریز بوده ای که آیا تو هم به همان شکلی که او دوستت دارد دوستش داری و اینکه از نظر یک انسان هم به قضیه نگاه کرده ای و با شناختی که از تو دارم برای چند دقیقه هم گریه کرده ای ولی باز هم تکرار می کنم به این مسئله به عنوان یک داستان نگاه نکن و واقعیت ها را هم دقیقان قاطی بکن چون این نه فیلم است و نه رمانس ! سرم را تکان دادم و صورتم را از میان دستهایش بیرون کشیدم و آهی از ته دل سر کشیدم و به موهای دستم نگاه کردم که از هیجان سیخ شده بود و عرق فراوانی تمام صورتم را پر کرده بود .در عمرم هیچ وقت این همه هیجان واقعی و سیال به درونم هجوم نیاورده بود . جینی دوست امریکایی ام فقط نگاهم می کرد و می گفت از بس داستان وار تعریف کرده ای من هنوز باورم نشده دوست ایرانی ام دارد رویا بافی نمی کند و معذرت هم می خواهم ولی اجازه بده فقط بغلت کنم تا بتوانم به خودم بقبولانم که دارم کسی را بغل می کنم که وجود خارجی دارد . همدیگر را محکم بغل کردیم و برندا برای درست کردن چایی به پشت فروشگاه کتاب رفت .خیابان پر از باران شده بود و درست مثل کارواش ماشین ها را با فشار قوی می شست . سه لیوان بزرگ شیشه ای چایی روی کانتر بود سه نفری شروع به نوشیدنش کردیم .جینی بی اختیار به بیرون نگاه کرد و زن و مرد پیری را نشان داد که محکم همدیگر را بغل کرده بودند ، مرد کتش را چتر بالای سر زنش کرده بود .عشق به همدیگر به خوبی به مردم گذری نشان داده می شد . چقدر ساده و بی ریا می توان کسی را دوست داشت حتی اگر یکی از آنها خیس از شرشر باران بشود .
دیشب که نتوانستم بخوابم .صبح زود ملافه ی فیروزه ای را به کناری زدم و پنجره ی کنار دستم را به سوی ابرهای با عصا باز کردم .وقتی می گویم با عصا تعجب نکن چون با همین چشم های بی خوابم دیدم که ابرهای جزیره عصای پنبه ای به دست گرفته اند و لنگان لنگان به پیشواز باران می روند .

آرمینای هفده ساله

کنار دریا نشستم تا شاید باد شمالی ترا که با خود برده بود پس بیاورد .هوا صاف صاف بود از باد خبری نبود .هر دم مرغان دریایی برای برداشتن تکه های نانی را که برایشان به روی ماسه ها ریخته بودم به سمتم هجوم می آوردند و دیگر هیچ بود .هیچ و هیچ ! با وزش باد شمالی صدف های دریایی از زیر خاک بیرون آمدند و نرمه های هوا به روی شن - ماسه ها حرکت کردند و آب شور زیر پایم را پر کرد .بوی شوری مشامم را پر از هوای بودن تو کرد و از جا بلندم کرد و هوس برداشتن تکه صدفی امانم را برید .صبر کن اشکم را که در حال ریخته شدن هست پاک کنم همین حالا بر می گردم !.... خب دوباره شروع می کنم .هفده سال از روزی که باد دختر کوچه ما را با خود برد گذشته و این باد شمالی هنوز حال وزیدن را پیدا نکرده .هفده سال از روزی که دخترک رویایم را از دستم ربودند گذشته و این یادش امانم را بریده و حالا درست چهل و هشت ساعت است که نه خوابیده ام و نه بیداری کشیده ام !! ای کاش دیروز بی مهابا یادش را به لیست دوستانم متصل نکرده بودم .ای کاش چهل و هشت ساعت گذشته از راه نرسیده بود و دخترک کوچه یمان را به یادم نیاورده بودند !! ببین ! اجازه بده امشب دوباره نخوابم و تا خود صبح همه ی روز و شب های هفده سال گذشته را مرور کنم . اجازه بده دوباره این اشک لعنتی تا سپیده دم ببارد . اجازه بده شمردن اعداد را از یادم برود و این سالهای گذشته را به دست پاک کنی بدهم تا پاک کند هر آنچه که اسمش سختی و عاشقی بوده است . اجازه بده با آرمینای دلم دل خوش کنم و همه این سالهای دوری از تو را فراموش کنم . اجازه بده امشب برای تو بمیرم تا باد شمالی دلش به رحم بیاید و وقتی دلش نرم بشود مرا از خواب مرگ بیدار کند و ترا در صدفی بگذارد و بی ملاحظه ما دو نفر را به هم برساند .اجازه بده!!!

چتر خواهش

یکشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


چتر خواهش را به بالای سرم بردم و خواب های آلوده به وهم را به زیر دندانه های شانه ی چوبی فروکردم تا شاید با چرخ مواج ، رویای تو به سرانجام برسد ! ورق ورق کاغذ پاره کردم تا شاید کلمه ای به روی کنف سفید بنویسم که شایستگی نام ترا داشته باشد .از کوچه های تاریک و خانه های بی پنجره عبور کردم تا شاید بهانه ای پیدا کنی تا مرا به اسم صدا کنی .هوا را به دست گرفتم و فشرده شده به سوی نور پرتاب کردم تا شاید خنده ای از روی رضایت تحویلم دهی ولی افسوس نه ماه و نه آفتاب و نه حتی باد و باران یاری نکردند تا تو پیامی روشن به زرورقی بسپاری تا کبوتری پیغام رسان ما شود .ناامید به طرف اداره پست محلی رفتم تا با پست اکسپرس نامه ای به آدرس فردایت بفرستم .

حفره های زمان

شنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

چرخ خوابم به دور زنجیرهای به هم بافته شده می چرخید و شکوفه های نارنج عطرشان را در مسیر هوا می پراکندند تا برای تصویرهای روزانه ام آذوقه ی کافی داشته باشم . ته مانده روز با نور چراغ های خیابان در هم آمیخته بود و از درزهای سوراخ قطار ، آسمان آب شورش را به روی سرم می ریخت .چتری به بالای سرم بردم و دستمالی به آسمان دادم تا بینی اش را بگیرد تا هق هق گریه اش ، کف قطار را خیس نکند . آلاله ها و چراغ ها ، سر هر ایستگاه به قطارها نور کرایه می دادند تا هیچ کس از بی نوری کور رنگی نگیرد . در راهروی قطار برای لحظه ای ایستادم تا قفل پنجره ی کشویی را باز کنم .طرح اندام مارسیا بر پهنه ی آسمان افتاده بود . سبدی به دست داشت و ابرهای آلوده به باران از انحنای بازویش پیدا بود .بلوز خاکستری رنگش کهنه ، کفشهایش بی رنگ و مندرس و دست های کوچکش نرم و سرخ و گردنش آفتاب سوخته بود .ابروانش صاف و مشکی ، مژه هایش بلند و بینی اش کشیده شده بود ، اما چشم هایش خاکستری شده بود - چنان معصومانه نگاه می کرد که گویی همین چند لحظه پیش تازه باز شده بود . پنجره کشویی را که باز کردم از وسط ابرهای خاکستری به داخل راهروی قطار کشیدمش تا این همه از انگشتهای مشتاق لمسش دور نباشد . بی آنکه حرفی بزند مرا بوسید تا به یادم بیاورد بیش از آنکه فکر می کنم دوستم می دارد . گونه های کشیده و بی لک اش را به دست گرفتم تا به او بباورانم که با اینکه شب از نیمه نیز نگذشته است آفتاب زندگی ام تنها او هست و بس ! بسته ی سیگارم را از جیب کتم درآورد و با کبریت جنگلی آتشش زد و با پک محکمی که زد ابر خاطره را در اطراف صورتم زنده کرد تا همچنان در بستر رویا غلت بزنم . به کوپه خودم برگشتم و مارسیا را به روی تخت طبقه ی دوم خواباندم تا با خیال راحت و آسودگی سیگارش را بکشد . با اینکه می دانستم چشم هایش سیاه بوده ولی به خودم باوراندم که خاکستری بهترین رنگ برای چشم هایش است .با شانه ی درختی شروع به آرایش موهایش کردم تا از موج های ناراستش کمی کاسته شود .با انگشت اشاره ی دست چپم گونه اش را نوازش کردم و با هر پکی که به سیگارش می زد برای ثانیه ای دست از هر دو کارم بر می داشتم . هیچ وقت در این چند سال مارسیا را این همه اسرار آمیز ندیده بودم . با من حرف نمی زد ولی با چشم هایش از من می خواست تا منتظر پایان پک زدن های تندش باشم .دلم برای عشق بازی کردن با تن اش تنگ شده بود .فکر نکنم هیچ تنی در دنیایم بوده باشد که این همه مرا تشنه کرده باشد .مارسیا و جسم و روحش مرا از خود بیخود می کرد بی آنکه فرجامی برای این ماجرا اندیشیده باشم .از روزی که مارسیا را دیده بودم به پایان کارمان فکر نکرده بودم و نخواهم کرد .چرا باید این دنیای قشنگ و لطیف ام را از بین ببرم .هر دو با هم خرسند و راضی از این عشق بی پایان هستیم پس چرا باید از بین اش ببریم .آویشن های داخل پیراهن اش مشام تن و روحمم را پر از شادی بی پایان کرده بود و نمی توانستم بفهم چرا این زن این همه پر از بوی خوش زندگی است .چرا از بوییدنش سیر نمی شوم .دست به پنجره ی بیرونی کردم تا گل های سرگردان را از زمان سپری شده بیرون بیاورم و عطری تازه به کمک همدیگر بسازیم .یادم نمی رود اولین باری که با مارسیا عشق بازی کردم ، شب تکه های روز را بلعیده بود و کولاژهای تکه پاره شده - عطر تازه ای از زمان گذشته به کف و دیوارهای خانه پاشیده بود.وقتی از در وارد شد صورتش را به بینی ام نزدیک کرد تا با عطری که خودش ساخته بود هم سازی بکنم .انگار که جادو شده باشم ، مست از بوی درون مارسیا به روی صندلی نشستم تا مارسیا هر کاری که مصلحت بداند انجام بدهد .مارسیا مرا با عشق بازی تازه ای آشنا کرد که تا به قبلش هیچ وقت لمسش نکرده بودم .انگار آدم تازه ای شده باشم همه چیز برایم خوش عطر و با طروات بود .مارسیا از آن شب عشق بازی به بعد بیش از آنکه با من حرف بزند بیشتر به بازسازی ساختمان بدنم پرداخت و از من پاره کومه ای ساخت تا بازشناختنش خیلی هم آسان نباشد .مارسیا به پک زدن به سیگارش ادامه داد تا من خودم را در صورت خودش بازبیابم و با گیراندن سیگاری به رویای دیگری رفتم تا دچار کور رنگی نشوم !!

عشق بازی های هفتاد و دو ساعته

پنجشنبه ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


از سواحل نروژ تا ساحل جزیره چند ساعتی در کشتی نشستم تا صدای حرکت موج های دریای شمال ذهن و روحمم را به تلاطم در بیاورد . از رفیق تازه ام در بندرگاه خداحافظی کردم و بابت چند روز مهمانی روی زیبایش را بوسیدم . سه شبی که با او بودم انگار بیش از هفتاد و ساعت طول کشید .عشق بازی کردن با او به یادم آورد که گاهی اوقات هم بستر شدن با غیر لذتی دارد که با او شاید تکرار نشدنی باشد . همین دیشب بود که ملافه ی آبی اتاق خوابش را به کناری انداختم و خیره به چشمانش گفتم : شاید چند ماهی نیست که می شناسمت ولی این سه شب قشنگ ترین شب هایی بود که با لذت در حال تمام کردنش هستیم . با لهجه ی قشنگ نروژي اش گونه ام را بوسید و گفت همینش خوب است مگه نه ؟ موهای کوتاه مصری اش را از جلوی صورتش به کناری زدم و انگشت اشاره ام را به لبش چسباندم و در گوشش خواندم نمی خواهم بگویم عاشقت شده ام ولی از اینکه در رختخوابت شریکم کردی ممنونم .جز این نمی توانستم حرفی بزنم چون عاشقش نبودم ولی از لذت هم خوابگی با او لذت فراوانی بردم .چرا باید همیشه ادای آدم های عاشق احمق را در بیاورم .دلم خواسته بود با او به اسلو بروم .سکس داشته باشم و بعد از سه روز دوباره به جزیره برگردم . هفتاد و دو ساعت گذشته به هیچ چیز فکر نکردم ولی صادقانه به او گفتم بدن خوبی برای عشق ورزیدن دارد وخانه ی قشنگی رو به رودخانه و نوازنده ی چیره دستی برای پیانو نواختن .این روزها زندگی را ساده تر می بینم و اصلن دلم نمی خواهد در هیچ ماجرای دوستی بغلتم و بی مهابا دل و روحمم را دو دستی تقدیم طرف مقابل بکنم .اگر قرار باشد که بدنم را در بدن کس دیگر شریک بکنم واهمه ای ندارم آنچه مهم است خودم و دنیای قشنگ درونم می باشد و بس .اگر قرار بر این است که در هیجان های روزانه و شبانه ام دائما در تلاطم باشم ترجیع می دهم خودم سکان حرکت کشتی ام را به دست بگیرم نه اینکه مثل بیست ساله ها احمقانه و با شور و هیجان دلم را دو دستی تقدیم کنم و در بزنگاه های حساس تارو پودم را از کف بدهم .نه !!! سه روز از خودم و طرف مقابلم لذت بردم بی هیچ واهمه و هیاهوی پر سرو صدایی ! حالا در خانه ام نشسته ام و باران با شدت در حال باریدن است .هیچ صدایی جز صدای ریزش باران در دور و برم وجود ندارد و دارم برای خواب امشبم برنامه می ریزم .چند خواب بیشتر در سرم نیست و در حال عقب و جلو بردنشان هستم .خواب نیمه شب را انتخاب کرده و دو خواب بعد از آن را هم به هم چنین .خواب قبل از بیدار باشم حتما پر از آرامش و لذت خواهد بود .ساعت کوکی ام را کوک می کنم .پرده ها را به کناری می زنم و پنجره را باز نگه می دارم تا باران تا خود صبح ببارد حتی اگر خانه را با خود ببرد !!!!
Balthus نام نقاش

Oren Lavie - Don't let your hair grow too long

چهارشنبه ۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

اجاره ی نور از اداره فرصت های از دست رفته

سه‌شنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

اجاره ی نور از اداره ی فرصت های از دست رفته

تا ماهی ها از رودخانه به دریا خودشان را برسانند مارسیا زودتر با دوچرخه به در خانه آمد. هوا نسبتا ابری توام با نور ملس خورشید بود .جلبک های سبز رنگ در حاشیه ی مرداب هواسازی می کردند. قایق های کوچک بادبانی از آن سوی دریای مانش به طرف بندر می آمدند .تا مارسیا در خانه را بزند مرده های کف دریا خودشان را به ساحل رساندند .با چشم های بی نور به سمت آفتاب دراز کشیدند و پره های بینی شان نم ماسیده در هوا را مشتاقانه فرو کشیدند. زنگ در خراب بود . چکش در با دست مارسیا به صدا در آمد . زودتر از من گربه ی خانم میشیگان پشت در بود .با هم سلامی و بوسه ای رد و بدل کردیم ! مارسیا دامن سفید- مشکی گلدارش را به تن کرده بود .با سن گردش به تمامی خودش را در دامن نشان داده بود .آقای گربه خودش را به پای مارسیا می لیسید و پوست نرمش مارسیا را به وجد می آورد .رادیو را باز کردم .هواشناسی خبر از بارش ماهی کپور می داد .فانوس های دریایی کنار خانه با حجم آهنی شان در میانه ی دریا غوطه می خوردند .آفتاب ماه اگوست خبر از بی نوری می داد .توده های خاکستری ابر در گرماگرم تنش های آرام و بی صدای آسمان به جلو می آمدند . پشت شیشه را با دست پاک کردم .مارسیا آب پاش کنار ظرف شویی را پر کرد و به دستم داد . همه شیشه ها را با دست شستم . گونه ام را نوازش کرد .لبش را بوسیدم .گلدان های شعمدانی را از روی میز آشپزخانه برداشتم .آب شان دادم . برگه های گلدان سبز تر شدند .مارسیا را بغل کردم .گرمای پستان هایش سینه ام را سوزاند .کمرش را به دست گرفتم و عاشقانه بغلش کردم . گربه ی خانم میشیگان با چشمان درشت اش ما را نگاه می کرد . در یخچال را باز کردم .بطری شیر را در ظرف ریختم و جلوی پای گربه گذاشتم تا با شیر تشنگی صبح اش را رفع کند ! .ده دقیقه که گذشت بارش ماهی ها شروع شد .کف شنی باغچه و هوای خانه پر از بوی ماهی شد .خندان و هیجان زده از آشپزخانه بیرون زدیم . ماهی ها را به دست گرفتیم .بویشان کردیم ودر سبدهای چوبی جایشان دادیم . برای هفته ها ماهی برای خوردن داشتیم . فریزر صندوقی را پر کردیم ، به اداره ی فرصت های از دست رفته زنگ زدم تا اگر مقدور باشد چلیک های نور و افتاب برایمان بفرستد . آدم مهربانی پشت خط ، تلفن را برداشت و گفت : این اداره تا اخر تعطیلات تابستانی بسته است ولی شاید اگر به مسئول مربوطه بگویم بتواند از ساحل آفتابی کنار جزیره نور گرم اجاره کند . هزینه این کار زیاد هم نیست با چند بسته ماهی کار تمام است .با صدای آهسته ای پرسیدم مگر در محله ی شما ماهی نمی بارد ؟ گفت : نه آقا ! آدرس اش را گرفتم تا مارسیا با دوچرخه بسته را برساند .گربه خودش را به روی سبد دوچرخه رساند تا مارسیا تنها نباشد . چند ماهی از صندوق درآوردم و شروع به پاک کردنشان کردم .پوست شان را کندم .قطعه قطعه کردم و در پلاستیک فریزری بسته بندی کردم .تا مارسیا برسد چند آفتاب مانده بود تا حاشیه های تاریک خانه را پر کند .از خانه بیرون زدم .با تورهای دستی پروانه های سرگردان را شکار کردم .جشنواره ی رنگ های ماه آگوست با قلم های درشت خانه را رنگ می زدند . پست چی جزیره با دوچرخه ی قرمزش بسته های نامه را داخل صندوق نامه ها کرد و زنگ زنان به طرف میدان تره فروشان رفت تا برای دسر بعد از ناهارش گیاه سبز ! پیدا کند . به آشپزخانه برگشتم . ماهی بزرگی سرش را از صندوق درآورد و گفت :آقا! آیا ممکن است در این قبر سرد را کمی بیشتر باز کنید تا من بیرون بیایم؟ نگاهی به چشمان مملو از خواهش اش کردم. در قبر را باز کردم تا نفس بکشد. حوله برای خشک کردن بدنش پولکی اش دادم و صندلی گهواره ای را تعارفش کردم. در حالی که خودش را خشک می کرد روی صندلی نشست و بدنش را رو به نوری گذاشت که از درزهای خانه رخنه کرده بود.صدای آب می آمد. نگاهی به بیرون انداختم. آب دریا بالا آمده بود. بوی شور دریا ، خانه را پر کرده بود. خانم ماهی خوشحال بود. تنها بازمانده از ماهی های آسمانی! حوضچه ی کوچکی دور تادور ماهی را پر کرده بود. پاهایش در میان آب و بدنش در میانه ی صندلی جاخوش کرده بود. کاری به او نداشتم. کار خودم را می کردم. از روی صندلی بلند شد. خودش را به روی زمین کشاند و شنا کنان در خانه را باز کرد. تا به دریا برسد پرنده های نشسته بر درختان بندر شروع به آواز خواندن کردند.صدای پا زدن مارسیا با میوهای بلند آقای گربه می آمد. نان و شراب و زیتون را روی میز گذاشتم. چشمه های زلال نور از پره های نور اجاره ای جاری شده بودند. تا به آفتاب برسم چند فاصله باقی مانده بود!

فریدون فروغی

یکشنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

Hamza Namira - Ehlam Ma'aya - Dream with Me

شنبه ۱۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

تکه ای از اقای کافکا


برای من یک آسمان آبی حتی اگر آماده بارش هم نباشد کافی ست .برای من این روزها حتی از دریچه ی اتاقم دید زدن آدم ها هم کافی ست .این چند روزه را به زیر زمین خانه ام نقل مکان کرده ام تا اگر بسته های کتاب به خانه برسند از لابه لای میله های زیر زمین برشان دارم و بی آنکه همسایه ها دیدی بزنند به کار خواندنم مشغول شوم . این روزها هر دو ساعت یک بار آقای کافکا داستان تازه ای برایم می خواند گرچه لهجه آلمانی - انگلیسی اش را به زحمت می فهم ولی کافی ست فقط حرف بزند آنقدر تصویر در ذهنم بایگانی کرده ام که زحمت ترجمه حروف را هم می کشد ! شاید باور نکنی حتی با من لی لی هم بازی می کند گرچه از بچگی از لی لی مداوم سرم گیج می رفت ولی خب آقای کافکا فرق دارد ! زیر زمین خانه ام پنجره ای رو به آفتاب ندارد ولی شیارهای تقسیم شده ی نور از میان میله های زیر زمین در خانه خودش را کشان کشان به باریکه نور چشمانم می رساند .از آقای کافکا می پرسم راستی وقتی محاکمه را تمام کردی حال و روزت چطور بود ؟ با سرفه ی خون آلودی که کف سفید زیر زمین را رنگین می کند نگاهم می کند و می گوید : هیچ ! نگاهم به خون پاشیده شده از میانه گلویش می افتد و با عجله می گویم : اوه ! آقای کافکا ! باید دوباره به آسایشگاه برگردیم حالتان اصلن خوب نیست آقا ! دفترچه ی نامه هایش را روی میز می گذارد و می گوید وقتی مردم سعی نکن چاپشان کنی به این رفیق خودم اصلن اعتماد ندارم . با تبسم نگاهش می کنم و می گویم : اه ! چاپ کرده که ! می گوید نه ! می گویم بله آقای کافکا وقتی شما مردید دوستتان دلش نیامد شاهکارهای شما را طعمه حریق کند . دوباره با شدت بیشتری سرفه می کند و حالا دیگر تمام کف زیر زمین پر از خون شده ! با دستمال بزرگ و سطل آب شروع به پاک کردن خونش می کنم دستم را با مهربانی می گیرد و می گوید : هی رفیق ! تلاش بیهوده نکن من تا ساعت چهار بعد از ظهر بیشتر زنده نمی مانم ! با خنده ی عصبی نگاهش می کنم و نگاهم را به تابلوی دوزخ می کنم تا آقای کافکا به روی صندلی نرمش بنشیند .عقربه های ساعت شماطه دار را تغییر می دهم تا ساعت چهار زودتر از موعدش نرسد !

Too Loud a Solitude Trailer

پنجشنبه ۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

خواب ماهی شدن


در خانه را که بستم توفان شروع شد .خاک های ماسیده از نرمی هوا به بالای سرم رفتند و توده باریکی از زمان گمشده در هوا رسم شد . باد که شروع شد خاک و آب با هم دوباره شروع به جنگ کردند .نمی توانستم تخمین بزنم کدامیک پیروز خواهند شد .در تازه رنگ شده خانه را از جا کندند و ورق های تا خورده رنگ به زیر پایم ریخته شدند و چپرهای زمان در تازه ای برای چهار دیواری لخت شده درست کردند .باران سنگینی شروع به باریدن کرد و مثل همیشه ماهی های چاق و چله با چشمان وق زده شان به پایین افتادند بی آنکه شانس این را داشته باشند که در چاه آبی بیافتند ! از داخل کوله پشتی ام بیلچه ام را در آوردم و شروع به کندن زمین خیس کردم .در خیابان هیچ کس نبود و من در زیرش سنگین باران به کار کندن چاله آبی مشغول شدم .ماهی ها سنگین تر از آنی بودند که تصورش را می کردم .شانه هایم تحمل وزن شان را نداشت .با هر فروکشی شانه ام می افتاد و من با آنکه تحملم را از درد از دست می دادم چاله را می کندم .با دست راستم بیلچه و با دست چپم ناخن های محکم ام را به زمین می کشیدم تا هر چه زودتر جای مناسبی برای ماهی ها درست بکنم .چون به یاد می آوردم زمانی که ماهی بودم کسی برایم چاه آبی نکند و من از بی آبی مجبور شدم به شکل آدمی در بیابم که به جای قلب آبشش سوراخ شده ای داشت و سالها بود که برای بارش سنگین باران دعا طلب می کرد . حتی ماهی گیری را هم یاد گرفته بودم تا اگر سیل ماهی از آسمان کدر و تاریک جزیره ببارد بی ماهی نمانم .همه ی برادران و خواهران آسمانی ام را دوست داشتم چون زمانی یکی از خودشان بودم .پولک ها را از روی پوست تنم با سمباده پاک کرده بودم چون دلم نمی خواست کسی مرا با ماهی ! اشتباه بگیرد . حتی دم پهن خودم را با یک پری مبادله کرده بودم تا به جایش دو جفت پا داشته باشم !! ولی هیچ وقت آبشش سوراخ شده ام را با هیچ قلبی عوض نکرده بودم چون می دانستم برای ماهی شدن همین کفایت خواهد کرد .سرعت کندن چاله ی آب بیشتر و بیشتر می شد انگار هزاران دست به کمکم آمده بودند تا هر چه زودتر از زمین به بالا برگردم . باد با سنگ دلی پای بست خانه را از جا کند و ردیف خانه های همسایه ها را در هم کوبید تا به جایش زمین لم یزرعی جای کن کند که با آب باران شاید به فراغی برسد . من اما توجه ای به این داد و قال نکردم و ماهی ها را یک به یک به داخل چاه کنده شده ام می انداختم تا برای هوا گیری نفسی تازه کنند . کارم که تمام شد نگاهی به دست هایم کردم بالچه درآورده بودم و پاهایم کوتاه تر شده بودند و هیکلم به حجم تازه ای در آمده بود .کوله ام به کناری افتاده بود و باران دست از باریدن کشیده بود . خسته از کندن چاله شده بودم صورتم را روی زمین گذاشتم تا به خواب بروم .شاید خواب برگشتن به آسمان پر از ماهی !!

پرنده های بی بال

سه‌شنبه ۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


از پنجره نگاهت را به بیرون بیانداز و هجوم پرنده های بی بال را ببین که چگونه از تک تک بام خانه ها دارند می پرند .با قوسی که به بالهایشان می دهند کمی به پایین و کمی به بالا ، خودشان را پرت می کنند .شاپرک ها زیر بال شکسته یشان جمع شده اند و نردبانی به سمت آسمان تشکیل داده اند تا مبادا قصابان از راه برسند و با ساطور و تبرشان پرنده ها را مثله بکنند . نگاهی به کف چوبی اتاقت بیانداز .چرکاب های متعفن و بویناک زنجره ی تنهایی را پر کرده اند و بی آنکه کاری از تو بر بیاد تمام سوراخ سنبه ها را طی کرده و خانه را از پای بست دارند ویران می کنند .نگاه کن ! درخت های داخل اتاق بی برگ شده و میوه های فاسد دورتادور را پر کرده اند .وقتی دست می زنی رگه پوکیده میوه ها به صورتت می پاشند و بوی مردگی مشامت را پر می کند از هر چه مرگ و نیستی ! اسب سوارهای سیاه پوش در میدانچه ی نزدیک خانه جمع شده اند و در میخانه های میدانچه شروع به عرق خوری کرده اند . حتی سگ هایشان با بشکه های کوچک عرق سگی می خورند .از چشم هایشان خیلی می ترسم چون به آسانی می شود فهمید آماده دریدن هستند !! یکی از پرنده های بی بال در نردیکی میخانه زیر دست و پا افتاده و تا گوستاو و گربه بجنبند زیر دست و پا له شد !! شاپرک های دره ی خوش بختی نفس زنان جسدش را را به بالای بام خانه آوردند تا به وقت مناسب قبرش را آماده بکنند .همیشه از مرگ می ترسیدم ولی نمی دانم چرا با دیدن پیکر له شده پرنده ی بی بال حالم عوض شد و دلم خواست زیر پای اسب سوران آتش روشن کنم . از سالها پیش از زیر زمین خانه تا خود میخانه دالانی درست کرده بودم که منفذهای هواکش رو به زمین داشت . نخ های آتش را روشن کردم و با سوت به شاپرک ها و گوستاو و گربه خبر دادم که مواظب من باشند تا گیر اسب سوارها نیفتم . زمین زیر پای سوران گر گرفت و تا به خود بجنبند همگی در حلقه ی آتش گیر افتادند و از هیمه آتشی که درست کرده بودم بیرون آمدم و از خورجین اسب سواران پرهای دزدیده شده پرندگان را در آوردم و از زیر زمین تا خود بام خانه دویدم تا به موقع پرها را به پرندگان برسانم .آقای خدا مثل همیشه نگاهم کرد و لبخند قشنگش را تحویلم داد . دستش را گرفتم و به نرمی تکانش دادم .با مهربانی بال خودم را به تم کرد و در کنار خودش جا برایم باز کرد .

پنج سیب

دوشنبه ۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


پله های شنی را پایین آمدم تا قبل از فرو ریختن ستون های وا رفته به شاخه ی بالایی درخت همسایه دست پیدا کنم . این درخت همسایه تمام فکر و ذکر این روزهای مرا به خودش مشغول کرده ، نه اینکه بخواهم بگویم با همه ی درختان جزیره فرق دارد ها ! تازه کوچکتر از همه ی درختان در و همسایه هم است ولی شکوهی دارد که دیدنش قلبم را به لرزه در می آورد .بگذار راحت تر بگویم این درخت همسایه سیب به دنیا میاورد . سیب های قرمز به همان بزرگی همان سیب های وارداتی امریکایی ! خوش طعم و لذیذ .باورش شاید برایت مشکل باشد چون در جزیره بوی هیچ میوه ای را نمی توانم با تمام وجود حس کرد ولی این سیب ها دیوانه ام می کند از عطری که می پراکند .مخصوصا صبح های زود در حوالی ساعتی که خورشید با ناز و غمزه نورش را به جزیره ارزانی می کند .این چند روزه که سیب های درخت همسایه به دنیا آمده اند حسی دارم که نپرس .خودت بهتر می دانی همین دیشب که مست کرده بودم از دیوار چوبی همسایه بالا پریدم و تا خود صبح زیر درخت سیب به خواب رفتم .خانم میشیگان بهتر از هر کسی مرا می شناسد .با اینکه پریدن مرا از بالای پنجره ی اتاقش دید کاری نکرد که من متوجه شوم که او مرا دیده . مثل همیشه گربه اش کنارم آمد و چتر پر از رنگش را بالای سرم نگاه داشت تا اگر باران ببارد خیس نشوم . گوستاو پرنده ی نازنینم دور هوا چرخی زد و همه دوستانش را صدا کرد تا خود صبح برایم آواز بخوانند . در ساعت گرگ و میش بود که صدای ناله ی سیب را شنیدم که در حال بیرون رفتن از دانه های برگ درخت بود و چه زوری می زد که چشم هایش به دنیا باز شود . گوستاو با پرهای نرمش چشم هایم را باز کرد تا شاهد فرسایش درخت باشم که سیبش را به فراخنای جهان هدیه می دهد .با آنکه تنه ی چوبی درخت آنقدر هم پر بنیه نیست ولی در وقت زایمان طاقت خوبی از خودش نشان داد و در فاصله طلوع خورشید چهار سیب به دنیا آورد .گربه ی خانم میشیگان به دو به طرف اتاق خانم میشیگان رفت تا او را با ویلچر به حیاط بیاورد تا در جشن بو و عطر ما شرکت داشته باشد .مراسم که تمام شد به هر کدام از ما چهار سیب رسید ولی من مال خودم را نخوردم و در جیب پیراهن گشادم گذاشتم تا به وقتی که مارسیا به خانه بیاید روی میز آشپزخانه تقسیمش بکنیم .آخر می دانی که چقدر من مارسیا را دوست دارم .بی او سیب خوردن هیچ مزه ای ندارد .حالا اجازه بده دوباره دست به شاخه درخت بکشم تا شاید برای فردا صبح دوباره بتواند سیب تازه ای به دنیا بیاورد .......

طاعون زده های آتش گر گرفته !!


من از ویرانه هایی بیرون آمده ام که بیش از آنکه بدانی تاریک و سرد بوده است . من از خانه های آندلسی و از ویرانه های پشت دروازه های اتریش آمده ام ! فاحشه های پیری را دیده ام که مردار جوانان را برای هم بستری دوست می داشتند .از میان جنگل های سوخته ای آمده ام که هیزمش بوی نا می دهد .از کفرهایی گذر کرده ام که بوی سیر و شراب می دادند . من از تابوت هایی بیرون آمده ام که اندازه ی کفن اش از قد و قواره آدمی کوتاه تر بوده اند . من از دروازه هایی سر بیرون آورده ام که مرده های طاعون زده با آتشی در میانه گودی چشم هایش فریاد زنان در خیابان ها وکوچه ها جولان می داده اند .اجازه نده بیش از این با تو حرف بزنم .اجازه نده این همه از مرگ و نیستی برایت کلمه قصار کنم .اجازه بده در میان آغوش سرد تو جان گرمم را امان بدهم .

Se Me Antoja

یکشنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

روزهای تلف شده


گفته بودی در فاصله یک شبانه روز به اتاق بازخواهی گشت ولی نمی دانم سوار کدام اسب بالدار شدی که به بیراهه هدایتت کرد و تا به خانه برسی شب از نیمه نیز گذشته بود . ساعت خورشیدی به وقت جزیره از کار افتاده بود و بطری های ودکا به ردیف در کنار طاقچه ام صف کشیده بودند و عطر خوش بهاری تمام تارو پود خانه را پر کرده بود و در تخت افتاده بودم با دستانی باز و لخت .دوچرخه ات را در باغچه گذاشتی و تا به اتاق برسی پیراهن ات را از تن ات کندی و سراسیمه به آغوشم پریدی .بی آنکه اجازه بخواهی لب هایم را در میان دهانت گذاشتی و بدنم را سفت در میان ناخن های بلندت گرفتی انگار بخواهی تنم را بدری !! مستی ام آنقدر بود که نای داد کشیدن را هم نداشتم .خودت بهتر از هر کسی می دانی وقتی دلم برای خودم تنگ می شود دیگر هیچ دردی را درک و حس نمی کنم . دلم فقط یک آغوش گرم و نرم می خواهد که تن و روحمم را به هزار تکه تقسیم کند و دیگر هیچ .بیخود نیست که دلم می خواهد ماهی وار گاهی اوقات کسی بدنم را با چاقوی تیزی پاره پاره کند تا از این همه عشق های عبث به زندگی دست بردارم و حکیمی را بیابم که به وقت مثله شدن دلسوزانه به کار دوختم مشغول شود و از من آدم دیگری به بار بیاورد . وقتی تن ات را با سوزن عشق به بدنم میدوختی مستی از سرم پرید و بطری ودکای دیگری را از سر طاقچه برداشتم تا مستی ، مویرگ های تنم را به وجد بیاورد و حس کنم تو همانی هستی که دلم می خواست مرا تصاحب کند .ای کاش این تصاحب های روزانه و شبانه ی تن من روزی تمام بشود و آنی به سراغم بیاید که قرار است تمام وجودم را در اختیارش قرار بدهم .

آوازهایی که فراموش کرده بودم

شنبه ۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


از روی تخت بلند شو ، پرده های کلفت سبز را به کناری بزن و از لباس شویی ، پرده های نویی را که تازه خریده ای بیرون بیاور و به رخت دیوار آویزان کن .باران از باریدن دست کشیده و جا برای آفتاب باز کرده ! کلمه ها را بی هیچ ترتیبی روی کاغذ بیاور و دست از همه ی واهمه هایت بکش .به همه گلدان های ردیف شده به روی طاقچه ی اتاقت آب برسان و از اینکه لبریز از آب هستند یا که نه ، توجه ای نکن .آرزوهای خوب و شیرین ات را بر زبان بیاور حتی اگر کسی هم در گوشه ی دنج خانه انتظارت را نکشد .فکر این را هم نکن که امروز کسی را برای تقسیم روحت پیدا خواهی کرد یا که نه ! خوب چشم هایت را باز کن اگر نیمه بسته باز کنی خودت را نبخش چون امروز باید با چشمان کامل رو به دنیا ! نگاه باز کنی و در فاصله های بعید و نا بعید به دنبال افق بسیط باشی . در شهر که قدم می زدم در سر در برج قدیمی پارچه سبز و آبی بزرگی را آویزان کرده بودند .با خودم گفتم حتما جشن تازه ای در راه است ولی خواندن اعلامیه های چسب شده به پارچه ام تصویر ذهنم را عوض کرد .روی پارچه نوشته بودند امروز روز آشنایی من و مارسیا است !! و بالای دیوار گربه ی خانم میشیگان و پرنده ام گوستاو نشسته بودند .سرخوش و خندان نگاهم می کردند .یاسمین دختر عرب هم کنارشان ایستاده بود و با دف بزرگی آواز غمگینی را می خواند . عینک آفتابی ام را برداشتم تا چشم در چشم خورشید بگذارم تا یک وقت فکر نکند از او رویگردان شده ام .خودش بهتر از هر کسی می داند بدون بارش باران از هم متلاشی می شوم ولی باید آفتاب حضور داشته باشد تا اگر خیس از همه ی آب های دنیا شوم ، تر و خشکم بکند .یاسمین داشت برای آمدن باران ترانه می خواند .این دختر عرب نوزده ساله را خیلی دوست دارم چون وقتی ترانه می خواند بدون فوت هیچ لحظه ای از زمین جدا می شوم ودر جایی بین خانه ی آقای خدا و شیطان می ایستم تا برای خودم تنها باشم . از آن بالا بالاها که به سطح زمین نگاه می کنم مارسیا را می بینم که دوباره با دامن اسپانیایی اش در شهر جولان می دهد و در سبد دوچرخه اش گل نرگس می ریزد تا عطرش باعث شود دوباره به روی خاک قدم بگذارم .آه ! که چقدر دلم برای آسمان تنگ شده .گاهی اوقات زمزمه می کنم ای کاش این همه سیب را از روی درخت حادثه نکنده بودم و در بهشت برینم زندگی خودم را می کردم .ولی با وجود گربه ی خانم میشیگان و گوستاو و مارسیای محبوبم فکرم را عوض می کنم و بال هایم را در جایی پنهان می کنم و به دنیای رویا زده ام بر می گردم .کاری هم به این ندارم که روزی این همه وهم و رویا رنگ واقعیت به خود خواهد گرفت یا که نه .اصلن مهم نیست !! تا وقتی یاسمین ترانه اش را تمام کند در کنار برج قدیمی می نشینم تا مارسیا از راه برسد . دلم برای عشق بازی کردن با او بدجوری تنگ شده !!

پرنده های تو


روزی فرا می رسد که باران همه چشم های نیمه باز را باز خواهد کرد و دیگر احتیاجی به این نیست که از اشک هایم پرنده ای بسازی که باران را با چهچهه بخواند ! عبور و مرور قطارهای صبحگاهی که هر روز از کنار پنجره ام می گذرد خواب پرنده ی چشم هایم را آشفته می کند . بره های سکوت کنار پرچین ، در حال نشخوار کردن علف های خیس شده از آب اشک های تو نگاهشان را به دور دست ها می دوزند تا باد با خود زنگوله ی رنگین شان را بیاورد .( اوه ! باران دارد می بارد درست راس ساعت یازده و هفده دقیقه چهارم جولای ) کف باغچه پر از آب زلال و شیرین باران شده ! اوه ! دعای صبح گاهی ام مستجاب شده ! گربه ی خانم میشیگان و گوستاو خیس از باران در باغچه در حال رقصیدن هستند .از خانه ی همسایه ها صدای دعای شکر می آید ! جزیره پس از یک هفته رنگ شادی به خود گرفت خدایا شکر ! داشتم از تصویرهایم برایت حرف می زدم !!

اندازه ی ترس

جمعه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


زمانی بود که سایه های پشت سرم را اندازه می گرفتم . پشت سرم کسی بود که مرا به سمت تخت تعزیر هل می داد ، پاهایم را با تسمه ی پلاستیکی می بست و موهای سرم را با دستش محکم می گرفت تا مویرگ های سیاه و سفید و قرمز از هیجان به رقص در بیایند . مچ پایم را با دست های کلفتش می گرفت تا جنب نخورم و ضربات شلاق پی در پی نواخته می شد . و پاهایم بزرگ و بزرگتر می شدند و وادارم می کرد تا در حیاط بدوم تا خدای نکرده کلیه هایم آسیب نبینند !! زمانی بود که از درد نای گریه کردن را هم نداشتم .زمانی بود که دیوارها کوچک و کوچکتر می شدند و در من در تابوت سیاه غوطه می خوردم انگار در چاهی فرو می رفتم که انتهایی نداشت . همه خاطرات کودکی ام به مغزم هجوم می آوردند و امانم را می بریدند .بی آنکه صدای آخ ام را کسی بشنود سعی می کردم رویا بسازم ولی لامصب درد همه ی ساختمان رویاهایم را نابود می کرد و دوباره بی صدا درد می کشیدم .زمانی بود که هیچ صدایی از کریدور نمی آمد حتی صدای بال زدن پشه های بی آزار ! زمانی بود که سایه ها در زیر نور بی رمق اتاق رنگ می باختند و رنگ هیچ مفهومی نداشت . زمانی بود که کلمه دوستت دارم مسخره به نظر می رسید .زمانی بود که هیچ کلمه ای سر جای خودش نبود و همه و همه از خوشی تهی ات می کردند تا بازنده باشی ! ترس و وحشت همسایه ی دیوار به دیوارت بود و مرگ هر لحظه به در اتاقت می زد تا از یاد نبری که زنده بودنت ساعت آغاز و پایانی نخواهد داشت . اجازه بده امشب برای آنانی که درست در همین ساعت به تخت تعزیر بسته شده اند تا اعتراف به نا کرده ها بکنند دعای استقامت بکنم !!

تکه ای از مشق شبانه ام


سرم گیج خیال تو بود که از در وارد شدی . مثل همیشه خنده ، سکوت گرما را شکست ، انگار که آب یخی را به روی کاسه ی داغی بریزی تا از هرم گرما رهایی پیدا کند . دامن پارچه ای کوتاهت را پوشیده بودی و آستین حلقه ای را به دور بدنت گره زده بودی .موهای بلندت را مصری ! درست همان طور که به تو گفته و سفارش کرده بودم ! گوشواره جدید و دست بند فیروزه ای رنگ به مچ دو دست ات حالم را خوش کرد .همیشه با ساده ترین کارها می شود به طرف مقابل فهماند که چقدر کوتاه و مفید دوستش داری !

دردهای تصویر شده

پنجشنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


برای پاک کردن همه دردهایم از آب باران کمک گرفتم تا شاید شوری بی مزه ی اش همه را با هم بشوید و ببرد و آنی بشوم که دلم می خواهد یا شاید آنی که آسمان ها مقدر کرده باشند که چه باید باشم .ردیف های آجرهای خانه را نا مرتب کردم و دلم خواست بی آنکه حساب مهندسی اعداد را رعایت کرده باشم خانه ای بسازم که در تصورم نبوده باشد . از هجوم باد گرم سرسام گرفته بودم و دلم نه آب که سیل بی امانی را می خواست که کاری کند که این همه گرمای غیر قابل تحمل را با خود به جایی ببرد که اثری از خودش بر جا نگذارد .ولی خودم می دانستم این هم باید باشد تا یکسانی هیچ وقت پیش نیاید .به یاد کوچه های بن بست بودم که دیگر نباشد ولی بود و خوبش هم بود . به یاد در هم شکستن خانه ی پر از تاریکی بودم ولی دست هایم در دست بند بود .هر چه صدا زدم که شاید کسی به فریادم برسد ولی همه دست ها از پشت در هم قفل شده بود .همه پاسبان ها همه کوچه های منتهی به خانه ام را محاصره کرده بودند تا هیچ احدی اثر پایش به روی خاک نباشد . مادرم را صدا زدم تا دست های عسلی اش را به روی لب هایم باز کند تا از این همه طعم تلخ نجات پیدا کنم ولی به لب نرسیده زهر مار نصبیم شد . به ابرها و خورشید گفتم تمام تلاش شان این باشد که یک بار دیگر به دنیایم یک مسیح دیگر عطا کنند یا حتی یک علی و یا یک چه ! دیگر! ولی هیچ غلطی نکردند .مات و مهبوت نگاهم کردند تا پاسبان ها دست هایم را از پشت ببندند تا تحویل لباس شخصی هایی که در ون نشسته بودند بدهند .تا سوار ون شدم دنیا به روی سرم تار و تاریک شد .بدنم را خیس کردند و با سیخ های داغ شروع به سوزاندن بدنم کردند .تمام تن ام را پر از زخم و چرک کردند و درون حفره های دلمرده و غرق چرکاب نا امیدی کاشتند .دنیای بالای سرم را نمی توانستم ببینم چون چشم بندم تمام مردمک چشمم را تهی از روشنایی کرده بود .همین طور که ماشین در حال حرکت بود بدنم را سوراخ سوراخ کردند تا به رودخانه پیدرا رسیدم . از ماشین در حال حرکت به بیرون پرتم کردند تا شاید آسفالت خیابان قاتلم بشود ولی نرسیده به کف آسفالت کف زیر پایم نرم و ژله ای شد .انگار به میان پر قو پرت شده باشم .در میان ژله ی توت فرنگی و نارنج مخلوط شدم و چیزی از آب در آمدم که خودم هم قادر به کشفش نبودم .با چاقوی کره بری شروع به بریدن زخم هایم کردم تا سوا کرده رو به آفتاب بگذارم تا خودش با مهربانی جدا کند رسیده تا نارسیده را ! با صدای بلند از میان ژله ها مادرم را صدا کردم تا بی روبوسی از من به جنگل تاریکی ها فرو نرود .با اینکه به خوبی می فهمیدم صدایم آنقدر رسا هست که پرده گوش مادرم قادر به شناسایی صدای من باشد ولی زخم های کاری ، کار خودش را کرده بود و مادر با نرمی و آرامش همیشگی اش به داخل جنگل تاریکی ها فرو رفت بی آنکه حتی سرش را برگرداند . در حال شنا کردن در میان کف ژله ها بودم که دوباره برگشتن لباس شخصی ها را دیدم .با دشنه های تیز شده در حال برگشتن بودند ولی این بار لباسی از حواس پوشیدم که صدای زخم ها را نمی فهمید و بی توجه به وارد شدن دشنه ها به کار خودش می پرداخت .دنبال راهی برای رفتن به جنگل تاریکی ها بود و حتی صدای پای لباس شخصی ها هم نمی توانست از این کار منع اش بکند .این بار دلش می خواست با کمی تعقل راه برون رفتن از حاشیه های زخم و درد را پیدا کند حتی اگر مادرش هم به او بی توجه باشد .

Lene Marlin - The Voice of an Angel

رویاهای سرنگون شده

چهارشنبه ۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


حالا فکر کن که سی خرداد را پشت سر گذاشته ای و در حال چرخش دوباره ی رویاهای سرنگون شده ات هستی .حالا فکر کن دوباره این سیکل در حال چرخش وارونه ی خودش است و هیچ کاری هم به این ندارد که تو دلت می خواد چه حالتی برایت داشته باشد .اصلن فکرش را بکن که برایت مهم نیست که دیگران چه فکری می کنند و یا اینکه در همان حالی هستند که تو در آن قرار داری .چه فرقی می کند که این مبارزین لحظه های خاص ! حالا که همه ی یاس ها به درون دل ها هجوم آورده اند آیا حاضر به فداکاری هستند یا که نه ! به تو چه ربطی دارد که وسایل آرایش شان را با پول های کاغذی خریده اند یا با کارت اعتباری شان . به خودت اجازه نمی دهی که از کسی بپرسی که در چه موقعیت روحی است و در حال چه کاری بسر می برد .به تو ربطی ندارد که چرا کسی ادای مبارزه ها را در می آورد و دیگری چرا به حال خودش است .حالا وقت این سوال ها از کسی نیست .چون تجربه به تو می گوید که پس از فروکش احساسات نباید دست به سوال و جواب کرد . هر کدام از آدم ها یک ظرفیت خاصی دارند و دلشان می خواهد در برهه ای از زمان خودشان را سیراب از حس و احساس صرف بکنند و در زمان دیگر دوباره به پوستین روحی خودشان بروند .ولی دلم نمی خواهد به کسانی فکر نکنم که کارشان بازی کردن است و در هر زمانی نقش تازه ای برای خودشان ایفا می کنند
Powered by: Blogger