یک روز بارانی با مارسیا
یکشنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۰۹

داشت باران می بارید وقتی با مارسیا از روی پله ها به پایین می آمدیم .باران سفت و سختی بود آنقدر که تمام کف خانه پر از آب شد .شعله های باریک نور زیر باران خیس شدند و همه ی شمعدانی هایی را که مادر فرانچسکا برایم آورده بود له شدند ! از چند روز پیش هوا شناسی اعلام کرده بود منتظر باران سیل آسا باشید و اگر شد سعی کنید در خانه بمانید .بارها سعی کرده بودم به پشت بام خانه رفته تا سوراخ های ریز سقف را مرمت کنم ولی کو سعی ؟ سوراخ های ریز بالاپوش خانه تاب این همه آب را نداشت و به راحتی دریچه ی بزرگی روی سقف درست شد آنقدر که خانه را آب برد ! به کمک مارسیا پلاستیک بزرگ ضد آبی را به روی خانه کشیدیم .چون نردبان کم آوردیم بالهای گوستاو را قرض گرفتیم تا در هوا بیخود و بی جهت معلق نمانیم .همان طور که بال می زدیم چادر خانه را سرش کردیم .چقدر ناز شده بود با این چادر پلاستیکی خوش رنگ ! چشم های پنجره ها زیر باران بد جوری می درخشیدند .انگار هوس تبلیغ می کردند .مارسیا و من هر دو با هم به یکدیگر نگاه کردیم و بی آنکه نگران خیس شدن باشیم همدیگر را بوسیدیم .تا حالا برایت پیش آمده زیر هجوم آب آسمان - عشق ات را بغل کنی ؟ همین چند ساعت پیش این کار را کردیم و بی توجه به همه چیز عشق بازی کردیم .باور می کنی طعم لبان مارسیا زیر باران شیرین تر شده بود و هوس های مندرج در پنجره ها بالا و پایین می رفتند تا دماسنج ما دو نفر باشند . سعی نکردیم به گل های پژمرده فکر کنیم حتی سعی نکردیم بال هایمان را کمی جمع و جورتر کنیم .فقط بوسه هایمان مهم بود که برایمان آن چیزی را بیاورد که چند روز بود گمش کرده بودیم .مارسیا برای من این روزها بیش تر از یک زن شده انگار نیمه دومم را دوباره پیدا کرده ام ولی طبق تجربه هایم تمام کف دستم را برایش باز نمی کنم کار دنیا با همه خوبی هایش شاید زمانی بلنگد ولی این باعث نمی شود که لذت روزانه ام را به کل از دست بدهم .از چند روز قبل محفظه ی بزرگی درست زیر ناودان های خانه گذاشته بودم تا آب باران بیخود و بی جهت هدر نرود برای روزهای خشک سالی لازمش داشتم ! بیل و کلنگ هم خریده بودم تا آبراه تازه ای در کف باغچه ی خانه درست کنم .همان طور که مارسیا را در بغل داشتم با دست چپم خانه را زیر باران نقاشی می کردم .نمی دانستم چرا هر چه نقاشی می کنم زیر باران شسته نمی شود ! باور می کنی حتی کتری آشپزخانه را هم نقاشی کردم ! از چند روز پیش قرار بود به جای کتری و قوری سوخته - سماور قشنگی را که در عتیقه فروشی پایین شهر دیده بودم خریداری کنم ولی وقت این کار را پیدا نکرده بودم ، پس با خودم گفتم کتری را بکشم تا وقتی که سماور را به خانه بیاورم .بدن نرم مارسیا زیر باران کمی خیس شده بود ولی نه آنقدر که لیز بخورد. با آنکه دست راستم زیر کمرش بود سفت و محکم به بوسیدنش ادامه می داد تا وقتی که لازم باشد ! گوستاو که بی بال شده بود با نگاه معصومش نگاهمان می کرد .با اینکه بال هایش را به من و مارسیا قرض داده بود اصلن غمگین نشده بود انگار این او بود که با ما در لذت شریک شده بود .این روزها گوستاو در ساعات خاموشی بد جوری دلم را می لرزاند آنقدر که نگرانش می شوم .یادم باشد امروز غروب برای یک ساعت هم که شده با او حرف بزنم .آدم رفیقش را تنها نباید بگذارد مخصوصا وقتی دلت نگرانش شده باشد ! موهای بلند مارسیا زیر باران به کف باغچه ساییده می شد و چقدر لمس کردن شان برای من توصیف ناشدنی شده بود .اصلن فکر نمی کردم باران باعث این همه رشدشان شده باشد ولی همان طور که در بالای خانه معلق مانده بودیم باور کردن بلند شدن موهای مارسیا هم قابل درک شدن بود .انگشت های ظریف و نازنین اش در میانه انگشت های دست راستم قفل شده بودند انگار جزیی از بدنم بودند .چکه های درشت به روی چشمان مارسیا ریخته می شدند تا شفافیت شان را دو چندان بکند .چقدر خوب بود که ما دو نفر با هم بودیم بی هیچ مزاحمت و رنجی .دلم نمی خواست این در هم غلتیدن مان پایانی داشته باشد .دلم می خواست تا فردا در همین ساعت ادامه پیدا می کرد ولی خودمان بهتر می دانستیم هر آغازی پایانی به دنبالش دارد . پس سعی کردیم لذت ببریم و به فردا دل نبندیم .




















