-->

یک روز بارانی با مارسیا

یکشنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۰۹


داشت باران می بارید وقتی  با مارسیا از روی پله ها به پایین می آمدیم .باران سفت و سختی بود آنقدر که تمام کف خانه پر از آب شد .شعله های باریک نور زیر باران خیس شدند و همه ی شمعدانی هایی را که مادر فرانچسکا برایم آورده بود له شدند ! از چند روز پیش هوا شناسی اعلام کرده بود  منتظر باران سیل آسا باشید و اگر شد سعی کنید در خانه بمانید .بارها سعی کرده بودم به پشت بام خانه رفته تا سوراخ های ریز سقف را مرمت کنم ولی کو سعی ؟ سوراخ های ریز بالاپوش خانه تاب این همه آب را نداشت و به راحتی دریچه ی بزرگی روی سقف درست شد آنقدر که خانه را آب برد ! به کمک مارسیا پلاستیک بزرگ ضد آبی را به روی خانه کشیدیم .چون نردبان کم آوردیم بالهای گوستاو را قرض گرفتیم تا در هوا بیخود و بی جهت معلق نمانیم .همان طور که بال می زدیم چادر خانه را سرش کردیم .چقدر ناز شده بود با این چادر پلاستیکی خوش رنگ ! چشم های پنجره ها زیر باران بد جوری می درخشیدند .انگار هوس تبلیغ می کردند .مارسیا و من هر دو با هم به یکدیگر نگاه کردیم و بی آنکه نگران خیس شدن باشیم همدیگر را بوسیدیم .تا حالا برایت پیش آمده زیر هجوم آب آسمان  - عشق ات را بغل کنی ؟ همین چند ساعت پیش این کار را کردیم و بی توجه به همه چیز عشق بازی کردیم .باور می کنی طعم لبان مارسیا زیر باران شیرین تر شده بود  و هوس های مندرج در پنجره ها بالا و پایین می رفتند تا دماسنج ما دو نفر باشند . سعی نکردیم به گل های پژمرده فکر کنیم حتی سعی نکردیم بال هایمان را کمی جمع و جورتر کنیم  .فقط بوسه هایمان مهم بود که برایمان آن چیزی را بیاورد که چند روز بود گمش کرده بودیم .مارسیا برای من این روزها بیش تر از یک زن شده انگار نیمه دومم را دوباره پیدا کرده ام ولی طبق تجربه هایم تمام کف دستم را برایش باز نمی کنم کار دنیا با همه خوبی هایش شاید زمانی بلنگد ولی این باعث نمی شود که لذت روزانه ام را به کل از دست بدهم .از چند روز قبل محفظه ی بزرگی درست زیر ناودان های خانه گذاشته بودم تا آب باران بیخود و بی جهت هدر نرود برای روزهای خشک سالی لازمش داشتم ! بیل و کلنگ هم خریده بودم تا آبراه تازه ای در کف باغچه ی خانه درست کنم .همان طور که مارسیا را  در بغل داشتم با دست چپم خانه را زیر باران نقاشی می کردم .نمی دانستم چرا هر چه نقاشی می کنم زیر باران شسته نمی شود ! باور می کنی حتی کتری آشپزخانه را هم  نقاشی کردم ! از چند روز پیش قرار بود به جای کتری و قوری سوخته - سماور قشنگی را که در عتیقه فروشی پایین شهر دیده بودم خریداری کنم ولی وقت این کار را پیدا نکرده بودم ، پس با خودم گفتم کتری را بکشم تا وقتی که سماور را به خانه بیاورم .بدن نرم مارسیا زیر باران کمی خیس شده بود ولی نه آنقدر که لیز بخورد.  با آنکه دست راستم زیر کمرش بود سفت و محکم به بوسیدنش ادامه می داد تا وقتی که لازم باشد ! گوستاو که بی بال شده بود با نگاه معصومش نگاهمان می کرد .با اینکه بال هایش را به من و مارسیا قرض داده بود اصلن غمگین نشده بود انگار این او بود که با ما در لذت شریک شده بود .این روزها گوستاو در ساعات خاموشی بد جوری دلم را می لرزاند آنقدر که نگرانش می شوم .یادم باشد امروز غروب برای یک ساعت هم که شده با او حرف بزنم .آدم رفیقش را تنها نباید بگذارد مخصوصا وقتی دلت نگرانش شده باشد ! موهای بلند مارسیا زیر باران به کف باغچه ساییده می شد و چقدر لمس کردن شان برای من توصیف ناشدنی شده بود .اصلن فکر نمی کردم باران باعث این همه رشدشان شده باشد ولی همان طور که در بالای خانه معلق مانده بودیم باور کردن بلند شدن موهای مارسیا هم قابل درک شدن بود .انگشت های ظریف و نازنین اش در میانه انگشت های دست راستم قفل شده بودند انگار جزیی از بدنم بودند .چکه های درشت به روی چشمان مارسیا ریخته می شدند تا شفافیت شان را دو چندان بکند .چقدر خوب بود که ما دو نفر با هم بودیم بی هیچ مزاحمت و رنجی .دلم نمی خواست این در هم غلتیدن مان پایانی داشته باشد .دلم می خواست تا فردا در همین ساعت ادامه پیدا می کرد ولی خودمان بهتر می دانستیم هر آغازی پایانی به دنبالش دارد  . پس سعی کردیم لذت ببریم  و به فردا دل نبندیم .

لئو رفیق تازه ام

شنبه ۳۰ مهٔ ۲۰۰۹

با لئو رفیق جدیدم قرار فردا را گذاشتیم تا به خانه ی روستایی اش بروم تا شام دور هم باشیم .رفیق سوسیالیست و نازنین ام که مثل ایرانی ها شاد و گرم است و عادت به روبوسی هم دارد ! در کتاب فروشی در باره ایران و انتخابات و دولت فخیمه انگلیس حرف زدیم . پس از چند ماه کسی را پیدا کردم که می توانستم در باره ی همه چیز حرف بزنیم بی آنکه ادا و اصول داشته باشیم . به او گفتم که در جزیره - زندگی کردن واقعی را پیدا کرده ام و حاضر نیستم با هیچ چیز در عالم این روزهایم را عوض بکنم .به او گفتم که عادت جدیدی پیدا کرده ام و آن این است که دیگر از شگفتی های جدید تعجب نمی کنم .اجازه داده ام که درونی ها و بیرونی هایم کار همیشگی شان را بکنند و همانند بومرنگ دوباره به خودم برگردند .دستگاه های عریض و طولانی فیلتر روحی ام را به کناری انداخته ام و فقط از صافی های کاغذی استفاده می کنم . هر آنچه را که قرار است تغییری در من به وجود بیاورد خودش سر موقع اتفاق خواهد افتاد پس هیچ گونه عجله ای در زندگی ام ندارم .مثل احمق ها از تاریخ کشورم دفاع نکردم و نگفتم ما کوروش داشتیم و  رستم دستان .به او گفتم هر دوی ما در ترازوی های خود وزنه های کم و بیش هم وزنی داریم پس افتخار کردن و یا نکردن دردی را دوا نمی کند . چهل و سه سال از عمرش گذشته سه تا بچه دارد و زن خیلی خوب و ناز !  عاشق کتاب خواندن و فروختن ! حرف زدنش با ادا کردن حروف درست و صیقل خورده حالم را به جا آورد .

روشن تر از خاموشی چراغی نیست / بایزید بسطامی

پنجشنبه ۲۸ مهٔ ۲۰۰۹

اگر می شد تنها بیست و هشت سال را دوباره زندگی می کردم شاید اینی نمی شدم که همین حالا هستم .اگر سال شصت دوباره تکرار می شد شاید آنی را انجام نمی دادم که حالا انجامش می دهم .اگر سال پنجاه و نه درست همین حالا اتفاق می افتاد شاید در خیابان ها روزنامه پخش نمی کردم .اگر تیرماه شصت دوباره روزهایش متولد می شد شاید پیک خانه ی تیمی نمی شدم .شاید به هیچ کس اجازه نمی دادم به جای من فکر کند .به هیچ کس چشم برادر یا چشم خواهر عزیز ! نمی گفتم .شاید هیچ وقت کاغذهای با خطوط ریز را به سرتیمم نمی دادم .شاید برای رسیدن به کوچه های بالا دست کوچه عوض نمی کردم .شاید کلت کمری به کمر نمی بستم و یا شاید هیچ وقت اعلام عملیات انتحاری را نمی کردم .نه اینکه سنم به جایی رسیده که پشیمانی برایم ارمغان آورده .شاید دوباره همانی می بودم که می خواستم ولی فکرش را که می کنم این همه سال در پشت دروازه های مرگ نمی ماندم .شاید با رفیق بیست و هشت ساله ام این همه سال مدارا نمی کردم و این همه نقش برایش بازی نمی کردم .به سالهای شصت که بر می گردم به یاد امضای هفتگی می افتم ازمدرسه تا اداره وضعیت اضطراری چند قدم بیشتر نبود .خودت می دانی دارم تلاش می کنم که چه چیزهایی را به یادت بیاورم ! هر روز دم در خانه بودی تا از همه حرکاتم به اداره گزارش دقیق بدهی .فکر می کردی احمق بودم نه ! فکر می کردی نمی دانم داری چه می کنی ؟ همه ی آن سالها را مو به مو حفظ کرده ام تک تک خاطراتم را به طور کاملن دقیق در دفترچه ی ممنوعه ام نوشته ام .تلاش کردم روحم را نه به خدا بفروشم و نه به شیطان .سعی کردم به طور کاملن آگاهانه جدی نباشم و جدی برخورد نکنم چون با شوخ طبعی ام راحت تر گذران عمر کردم .یاد موج شکن که می افتم همه سنگ های درشت و آب خورده را به یاد می آورم تا ضرب آهنگ موج ها از یادم برای ثانیه ای هم نرود .چقدر باران خوردم چقدر خیس شدم چقدر رنج به جان خریدم تا چگونه مردن را از یاد ببرم .حالا که فکر می کنم می بینم چقدر جان سخت بوده ام من !  چطور توانستم از این همه فشار خودم را رها بسازم .چطور توانستم عادی زندگی کنم ! چطور توانستم به خودم بقبولانم که شب از نیمه نیز نگذشته است .چطور توانستم دوباره کتاب بخوانم دوباره بنویسم و این همه سال چطور دفترچه ی ممنوعه ام را از شر موریانه ها حفاظت بکنم . درست همین حالا در ساعت هفت و بیست و شش دقیقه به این فکر می کنم که این همه روز و شب بیهوده هم نگذشته است .این همه سال این همه دقیقه و این همه التهاب بیهوده نبوده و درست به جایی رسیده ام که به خوبی می دانم در کجا ایستاده ام .این همه مطلب گیج کننده در اطرافم تاثیر های مثبت و منفی خودش را به جای جای روحم رسانیده و در تلاطم این هستم که رسیدهای از دخل گذشته را به داخل صندوق امانات بگذارم تا به وقت معین بازرسی شوند . همین حالا فکر می کنم که بیست و هشت سال گذشت و دوباره همه چیز در حال تکرار شدن است .آدم قدیمی ها دوباره دارند بر می گردند و آدم جدیدی ها به اتاق فکر رجعت می کنند .دور تسسل به مدار تکرارش ادامه می دهد  دوباره باید آچار فرانسه به کار بگیرم تا روح و جسمم را روغن کاری دوباره کنم .فرج پس از شدت در راه است ! 

مچ بند سبز کارلا

چهارشنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۰۹


چه فرقی می کند که او بیاید  یا آن  که صورتش سبزه تر است ! از سر خیابان تا چند فرسخ دورتر  همه ی شعارها را پاک کرده اند و چند شال سبز و مچ بند به در و دیوار الصاق ! کرده اند .  کارلا می گوید خوبه ها ! رنگ ها رو می گی یا یه چیز دیگه ؟ سرش را می چرخاند و موهایش را به  روی صورتش می ریزد .چقدر خنده های این دختر را دوست دارم .نه کتاب داستان می خواند و نه پل استر را می فهمد و نه موراکامی را ! کاری به هیچ داستان نویسی ندارد ولی همه ی رنگ ها را می شناسد . رنگ های روشن و دل باز . شلوارک کوتاه همیشگی اش را پوشیده و تاپ رنگارنگش را .صندل امروزش با دیروز فرق دارد .ناخن هایش را هم لاک تازه زده و موهای بلندش را ژل نرم زده .چشم های آبی تیره اش امروز روشن تر شده دلیلش را نپرس چون خودم هم نمی دانم .از دوست پسر ایرانی اش مچ بند سبز گرفته و موسوی را با لهجه ی قشنگش تلفظ می کند که به خنده ام می اندازد .این دوست پسر مومن بورسیه ی ایرانی اش را خیلی دوست دارم . قد بلند و صورت نازی دارد کاری هم به اینکه بابای عزیزش در کابینه برادر احمدی نژاد سمت دارد ندارم . پسر خوب و با ادبی است ولی نمی دانم چرا پاپای نازش زنش نداده ! شاید هم داده با خودش به جزیره نیاورده ! همین که برخلاف پدر موسوی را دوست دارد برایم جالب است .جلوی میزش که نشستم آبجو تعارفش کردم که رد کرد .شرعا حرام است برادر ! برایش آب پرتقال سفارش دادم تا در گرمای امروز تشنه لب نباشد . بیست و یک ساله است و درمرداد شصت و هفت به دنیا آمده ! دقیقا روزی که ناصر را اعدام کردند ! خانه ی خیلی بزرگی پدر جان برایش اجاره کرده  تا دوست پسر کارلا کم و کسری در جزیره نداشته باشد .سعی نکردم مثل احمق ها وارد بحث سیاسی بشوم و این و آن را پیش بکشم .کارلا خیلی دوستش دارد و همین راضی ام می کند که دوستانه برخورد کنم  . از پوست و تن کارلا تعریف می کنم و از رنگ کم رنگ چشم هایش که برایم تغییر شان جالب بوده . برنامه ی شنا را برای هفته دیگر می گذارم و گوشزد می کنم که نگران غرق شدنش نباشد .ولی انصافا پسر خوب و با نشاطی است ولی از اینکه هی  اسم موسوی را تکرار می کند کمی حالم را عوض می کند ولی مدرا و تساهل کار خودش را می کند !  می گوید تهران سبز شده و همه از آدم خوب بودن نخست وزیر روزهای دفاع مقدس ! حرف می زنند .گرانی نبود ولی این را هم می گوید که به خاطر امام راحل بود که میهن در امن و امان بود وگرنه موسوی !! طاقت نمی آورم و من می گویم راستی صد و بیست هزار اعدام در دهه شصت را هم امام راحل هدایت فرمودند یا برادر لاجوردی و موسوی و یا مهدوی کنی برادر بزرگ ! می گوید : ببین  ! مردم طاقت یک انقلاب دیگر را ندارند .اجازه بدهیم گذشته ها فراموش شود تا میهن درست شود ! از سر میز  بلند می شوم تا  صورت کارلا را ببوسم ! سفارش آبجوی خنکی را می دهم تا جلوی میزم خالی نباشد .

جنده های دو تیکه پوش چپ !

سه‌شنبه ۲۶ مهٔ ۲۰۰۹

بهار ،  بهار از کنار تو گذشت بی آنکه شاخه های پر طراوت شکوفه ها را دست بزنی .بهار ، بهار از میان شانه های تو گذر کرد بی آنکه ماسه های شنی را از میان شانه ها پاک کنی . نه اینکه فکر کنی می توانستی و نخواستی  . نه اینکه شراب های کهنه را به دور انداختی و بی آنکه مست شوی کاسه های گلی را به  وسط  کوپه های خالی - پر شده پرتاب کردی .نه ! فکرش هم اذیتت می کند ولی بی خیالشان شو /چه فرقی می کند ترانه ها معنی داشتند یا که نه !  فکر این را هم نکن که همه ی جنده ها صورت خوبی داشتند یا که ! اصلن فکرش هم اذیتت نباید بکند .جنده ! جنده است حتی اگر بهار را به خانه ات آورده باشد . بی تو هایی که تو  می گویی اصلن معنی  ندارد .قهوه ای بودن  یا سیر تند خوردن  معنی این را نمی دهد که شکوفه ها بی آنکه پوست تن ات را خراش بدهند رفته اند و هیچ دستی به سر نداری تو ! این همه واژه بافتن تا که به این رسیدن که جنده خوب و بد هست یا که نه  ! ، بعضی ها برای هم خوابگی محشرند بعضی دیگر برای شراب خوردن و بعضی برای حرف زدن ولی بی انصافی است اگر بگویی همه جنده هستند چه آن لاین ها و چه آن هایی که همین چند قدم آن ورتر زندگی می کنند .شاید کلمه توصیف کردن  جایش این جا نباشد ولی همین که ورق ورق کاغذ هدر می دهی تا کلمه ی مناسب را پیدا کنی بی خود هم نیست . نگاه کن ! به همین چند ماه گذشته ! جنده های پیر علم جوانی به دست گرفته اند  و جنده های تازه جنده شده علم پیری ! هنوز خیلی هایشان فکر می کنند تا همین چند ماه آینده کشور آزاد می شود و شهر نو این بار به جای میدان گمرگ در لواسانات شکل ساختمانی به خود خواهد گرفت .می بینی ! چه راحت ملت رنگ عوض می کنند .در طی روز لنگ شان را به چهار نفر باز می کنند و در انتهای روز نماز حاجات و شب می خوانند و آن هایی که در روز فرصت فاحشگی ندارند مابین ساعت دو تا پنج صبح سعی می کنند اگر بشود حداقل با یکی هم خوابگی کنند چون آمار روز بعد خیلی مهم است ! این روزها چپ های نازنین دو تیکه پوش از مارکس و انگلس  حرف می زنند و شعار مرگ سرمایه داری و ارتجاع سر می دهند .این روزها به حداقل ها خیلی هایشان راضی شده اند تا به وقت مناسب به حداکثر ها برسند .این روزها همه تپش نگاه می کنند شما چطور ؟ نجابت شقایق بد جوری لکه دار شده دیگر فرق گذاشتن بین گل و نسترن و خود شقایق سخت شده ! اجازه بده شهر نو در تهران دوباره باز بشود .اجازه بده تا خود لواسانات مترو بکشند و اسب های نر که در اسطبل های مدرن پرورش داده شده اند سر از آخور بیرون بکشند تا اگر مردانگی مردها اخته شده باشد اسب ها جورشان را بکشند .اجازه بده فاحشه ها هر چه قدر که می توانند حرف بزنند .زندگی کار خودش را می کند تا وقت مبادا سر برسد .

هوس های سکسی مارسیا / فصلی از رمان

یکشنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۰۹

 مارسیا هر روز صبح که از خواب بیدار می شود  پرده های کلفت اتاق را به کناری می زند تا آفتاب بی رمق جزیره تمام زورش را بزند تا کمی اتاق را گرم کند آنقدر که صورت در سایه مانده اش را روشن تر کند تا که چشم هایش رمق بگیرد .تصور کن نور درست ما بین چشم های سیاه و درشتش بتابد و مارسیا شروع به خندیدن کند . صدای ریزش آب چه از داخل حمام و چه  از شیرهای دستشویی و آشپزخانه باید از خانه شنیده شود .به قول خودش حس جنسی غالبی دارد که روزش را می سازد .با حوله ی کوچکی که به رنگ شیره ای است از حمام بیرون می آید و آگاهانه سعی می کند سفت به کمرش بسته نباشد تا با تلنگری به پایین غلت بخورد و سعی هم می کند که حواس پرت نشان داده شود ! با سشوار سعی می کند موهای پر آبش را که به زمین می چکد خشک کند همیشه ی خدا کف اتاق باید خیس از آب موهایش  و بدنش باشد و من هم باید روی تخت  دراز کشیده باشم و ناظر ساکت حرکاتش  . با لوسیون های مختلف که هر هفته مدلش را عوض می کند به جان پوست تنش می افتد و بوی متصاعد شده از چرخش دست هایش به روی بدنش حال من و گل های داخل اتاق را عوض می کند . وقتی هم که حوله از دور کمرش می افتد با عشوه خاصی به روی زمین حوله را حرکت می دهد انگار بخواهد رد پای خیس اش را خشک و مرتب کند . با دست هایش سعی می کند قطرات مانده در لا به لای موهایش را به طرف صورتم پرت کند انگار بچه ای بخواهد آب بازی کند !  میوه ها نقش بسیار مهمی در زندگی روزمره ی مارسیا ایفا می کنند .سیب خیلی سبز و گاه خیلی سرخ ! نارنگی آب دار و پرتقال های اسراییلی باید زیر دست و پایش باشد آنقدر که به روی زمین قل بخورند .پوست پرتقال درشت را با ناخن های درشت و بلندش می کند به طوری که ذرات ریز کنده شده از پوست هوا را معطر کنند .با سلیقه ی تمام روی زیر دستی فیروزه ای رنگ مرتب شان می کند و من بی آنکه تکانی به خودم بدهم باید دهانم نیمه باز باشد و چشم هایم به طور کامل بسته ! توت فرنگی های وحشی هم گاه گداری باید به روی سبد میوه کنار پنجره باشند .ولی خدا را شکر که از فلفل چه سبز و قرمز ،  خوشش نمی آید وگرنه ترکیب مزه میوه ها را به کل تغییر می داد .وقتی حوله به زمین به طور عمد انداخته می شود ناز و کرشمه ی مارسیا دو چندان می شود . چشم هایم تا پایان بازی باید بسته باشند وگرنه بازی لطفش را از دست می دهد ! ده نوع مختلف ترانه های آرام هم باید به طور مرتب در اتاق شنیده شود وگرنه مارسیا آرامش اش را از دست می دهد ! صبحانه که تمام می شود  ( منظورم مراسم میوه خوری است ) مارسیا صورت من و خودش را با طعم میوه ها رنگ آمیزی می کند تا مراسم عشق بازی آغاز شود .قهر و ناز زنانه اش حدی برای کامل شدن ندارند .پس از ماه ها دیگر عادت کرده ام  . قرار مان از اول این بوده که کاری به قهر و آشتی اش نداشته باشم . چون رفتار پس از عشق بازی اش به طور کاملن غریبی فرق دارد .دوباره همان مارسیای مظلوم و دوست داشتنی می شود و چون من هم عاشق بازی های تازه هستم حرفی برای اعتراض کردن ندارم .بعضی وقت ها به یاد پل استر که می افتم فکر می کنم کپی کاملی از حرکات مارسیا در نوشت هایش داشته .  در خیابان و یا پاپ و کافه ها عادت سکسی مارسیا باز هم فرق می کند .با لب هایش به طور حسی و کاملن مشهود بازی می کند و لیوان مشروبش را در لابه لای لب هایش قفل می کند و شیفته وار نگاهم می کند آنقدر که  خجالت می کشم و سرم را پایین می اندازم ولی بازی کردن با مارسیا قواعدی دارد که اجرا نکردنش قهر و آشتی کوتاه و بلند مدتی  را به همراه خواهد داشت .همیشه تی شرت یا شلواری که او دوست دارد را باید  بپوشم و به هیچ عنوان از کفش رسمی نباید استفاده بکنم .یا کتانی یا لا انگشتی چرمی بیست و هشت پوندی ! کلاه هم نباید به روی سرم باشد چون نمی خواهد شبیه به خیلی ها باشم .بطری شراب هم باید دو تا باشد یکی سفید و دیگری قرمز و اگر لازم شد بطری بعدی درست شبیه به هم باید باشند . مارسیا عادت به حرف زدن های طولانی دارد.  وقتی که مست می شود باید شنونده ی خوبی باشم و هر پنج دقیقه هم از من می پرسد کجا بودم  ؟ و من باید جمله کامل بگویم نه کوتاه ! لباسی  را هم  که می پوشد باید دقیقان سلیقه من باشد .دامن کوتاه و تی شرت حلقه ای یا شلوارک بالای زانو و پیراهن نه خیلی یقه باز .صندل پایش هم ست با لباس هایش .گوشواره ها نباید خیلی درشت و نه خیلی کوچک باشند .گردن بند هم  ظریف باید باشد و هم اینکه به چشم بیاید . موها به هیچ عنوان نباید بسته شود شلال و باز باکمی خیسی ! روی میز باید شراب بخوریم ،  روی کاناپه  نشستن هیچ شانسی در رابطه نشتن مان ندارد . پنجره ها باید طاق باز باشد چه در خانه و چه در کافه یا پاپ ! چون دریچه ی میترالش کمی گشاد است و برای قلبش اصلن خوب نیست !  از انگشت هایش برای ارتباط زیاد استفاده می کند . با دوست های مردی که می شناسد وقتی با من هست زیاد گرم نمی گیرد یا راحت تر بگویم تحویل شان نمی گیرد نه به خاطر من که بیشتر این خودش هست که دوست ندارد .با دوست های زنش گرم تر رفتار می کند ولی از مادرش متنفر است دلیل اش را بعدان خواهم گفت .برای عشق بازی کردن به ساعت نگاه نمی کند چون زمان نگه داشتن -  برای این کار حالش را به هم می زند . از لباس حریر برای خوابیدن استفاده  نمی کند  چون تن اش را اذیت می کند .همیشه لخت می خوابد چون همین که ملافه روی تن اش باشد کفایت می کند . عاشق بازی کردن با موهایش است .بیچاره انگشت های من  تاول می زنند از بس با موهایش ور می روم ولی این هم جزیی از قواعد بازی های ما دو نفر است .

پوست نرم مارسیا

فکر کنم ساعت شش یا هفت صبح بود که مارسیا پرده ی اتاق را کشید تا هجوم بی امان نور خورشید صورتم را بسوزاند . ماه ها بود که این همه نور ندیده بودم شاید به یمن ورود مارسیا خورشید -  انرژي درمانی ! می کرد .ملافه را از روی تنم برداشت و با صدای نرم و مهربانش به بلند شدن دعوتم کرد .با صدای خواب آلود گفتم : یکشنبه هست بابا ! بذار بخوابم !  صدای دوش حمام می آمد . صدایم تا حمام حتما نمی رسید وگرنه جواب می داد ! دی شب تا سه صبح بیدار بودیم .بطری های شراب روی میز و زیر تخت ردیف شده بودند .خبری از گربه و گوستاو نبود حتما جای دنجی را گیر آورده بودند تا یکشنبه شان را پر از خواب بکنند . این تن و پوست مارسیا حالا حالا ها خیال چروک شدن را ندارد . وقتی می گویم نرم و لطیف است شاید باور کردنی نباشد ولی خب هست و لذتی دارد که تعریف شدنی نیست .مخصوصا اگر با ناخن به آهستگی روی تن اش خراش بکشم ! برای من مارسیا یک جسم لخم و بی حس و حال نیست .انگار وقتی تن اش را در میان دست هایم می گیرم دیگر خودم نیستم .تعریف دقیق یکی شدن است .مخصوصا وقتی موهای سیاهش را به روی سر و چشم هایم می گذارد انگار در دالانی پا می گذارم که سیاهی و سپیدی مفهوم خودش را از دست داده و  تعریف های جدید از موقعیت تازه ذهنم را مشغول به خودش می کند . عشق بازی کردن با مارسیا توان روحی می خواد تا قدرت فیزیکی محض .چون به خوبی می داند روحم را چگونه تراپی بکند و تمام پلشتی های  روزانه و شبانه ام را به مخزن معینی می ریزد تا برود دیگر  برنگردد ! انگشت های ظریفش  - هر جای  پوستم را که لمس می کند انگار به مانند جراح پوستی  ، پوست تازه و نرمی  جایگزین تنم می کند  و این بی فایده نیست چون آرامم می کند و چه چیزی بهتر از یک آرامش تمامان مخصوص !  صدای ریخته شدن آب به روی کاشی حمام سکوت خانه را نقاشی می کرد و احساس می کردم رنگ ها خود به خود در حال نقاشی کردن دیوارها هستند و چه بویی داشتند ! بویی ما بین - نا و خود زندگی ! حس بویایی ام انگار دوباره بو شکار می کرد .برایش رنگ آشنایی داشتند . مارسیا با حوله  ی بسته شده به دور کمرش به داخل اتاق آمد  .پنجره ها را طاق باز به روی نور باز کرد .حوله از دور کمرش پایین افتاد . لوسیون کوکا را به روی پوست تن اش کشید . موهای خیس شده از ترکیب سردی و گرمی را به روی شانه هایش ریخت تا حال مرا دوباره عوض کند . تا به میز صبحانه برگردیم وقت کافی داشتیم !

بازگشت بانوی خانه

شنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۰۹


دیدم در خانه را می زنند تازه از کتاب فروشی آمده بودم با کارلا و پیتر کلی حرف زده بودیم برای بهتر فروختن کتاب ها . شارژ بودم و تازه داشتم برای خودم قهوه ی ترک درست می کردم .به طرف در رفتم کسی را ندیدم با تعجب بیرون کوچه را نگاه کردم .سمت راست کسی نبود  .سمت چپم مارسیا جان من بود که با کوله پشتی گنده اش نگاهم می کرد .آخ ! از دست این دختر ، به طرفم دوید و مثل دختر بچه ها به شانه ام پرید و پاهایش را دور کمرم قفل کرد .وای که چه حس قشنگی داشتم از دوباره دیدنش  .چهار هفته بود که ندیده بودمش ولی انگار سالها بود که از جزیره رفته بود و غبار فراموشی را بر  اسم و تن و روحم  حک کرده بود .( راستی من تنها می توانم از ویرگول  و علامت تعجب استفاده کنم و این پرانتزها ) بوی موهایش مستم کرد .برای حداقل ده دقیقه فقط همدیگر را بغل کردیم تا شاید حس گم شده مان دوباره سر جایش بیاید .کوله پشتی اش خیلی سنگین بود کمرم درد گرفت و گفتم : می گم چطوره پایین بیایی دختر ! با خنده گفت  : همین جایی که هستم بد هم نیست ها ! در خانه را باز کردم و روی مبل اتاق پرتش کردم ! خنده ی شادش خانه را شاد کرد و بی آنکه به گربه و گوستاو خبری بدهم سراسیمه به داخل خانه آمدند .اوه خدای من ! چقدر این سه نفر را من دوست دارم .یک ریز از راه و قطار و خبرهای ریز و درشت حرف زد  دقیقان مثل دختر بچه های مدرسه ای .همین است که این دختر را من این قدر دوست دارم .به چشم هایم نگاه کرد و گفت باز هم گریه کرده ای تو ؟ گفتم آره صبح دلم برای مادرم خیلی تنگ شده بود و نشستم با ترانه ی آذری گریه کردم  به نظرت خیلی تابلوست ؟ گفت نه ! ولی دیگه من مارسیا هستم و تو رو خوب می شناسم  .بغلش کردم و گونه های سبزه اش را بوسیدم . چشم های گوستاو دیگر مسخ شده نبود و گربه هم داشت سیگاری می پیچاند .انگار نه انگار دیروز کلی با هم بیگانه شده بودیم و سکوت همه دیوارهای رابطه ما سه نفر را شکسته بود .بی خیال ! قهوه برای هر چهار نفرمان درست کردم و با شیرینی مادر مارسیا نشستیم خوردیم .چه قدر خوشحال شدم که مارسیا جانم به خانه برگشته . از امشب راحت تر می خوابم چون کسی کنارم می خوابد که بوی خوش زندگی را دارد .نگاهی به صلیب چوبی کاشته شده در باغچه کردم چقدر از دیروز تا امروز رشد کرده بود .ممنون آقای خدا بابت همه چیز !

خانه ای شناور به روی آب


منت باران را کشیدم تا هر چه زودتر به روی شانه هایم ببارد ، ولی انگار ابرها میل بارش در خود نداشتند . به کف رودخانه ها دست کشیدم تا شاید توفانی شوند و آب خروشان کف ساحلم را در بر بگیرد و مرا ببرد با خود به هر جایی که دلش بخواهد .سنگ ریزه ها هیچ کمکی نکردند تا تلاطمی صورت بگیرد .هفت سنگ را به وسط آسمان پرتاب کردم تا شاید منفذی باز شود ولی انگار همه راه های ورود بسته شده بود .بی خیال شدم تا هر وقت که دلش خواست ببارد ! برادرم را صدا زدم تا از خواب بیدار شود ولی انگار خودش را به خواب صبح گاهی زده بود و هر چه تکانش دادم از جایش بلند نشد .بهترین ترانه هایی که می توانست تکانی به روحش بزند گذاشتم ولی هیهات ! به دو خواهرم زنگ زدم تا شاید کمکی از آنان  بر بیاید ولی گوشی شان را برنداشتند .انگار همه امروز با من قهر کرده بودند .یاز هم بی خیال شدم . نی خودم را به روی لبم گذاشتم تا ترانه ای بزنم هیچ صدایی بر نیامد . همه ی صد هزار گل را صدا زدم تا که بانگ مرغی بر بیاید ولی انگار صدای همه در نطفه خفه شده بود .سکوت و سکوت همه جا را در بر گرفته بود .برای آخرین بار باز بی خیال شدم . بی هیچ منتی به سر قبر مادرم رفتم تا تنها یاورم کاری بکند .ا صورت ملافه اش را به کناری زدم . خواب آلوده بیدار شد و با چشمان سبز و موهای طلایی اش صورتم را نوازش کرد و سفال آبی را که  در دستم بود  از من گرفت و به روی ملافه ی سفیدش ریخت تا رگه های آب - خطوط سیاه شده را کم رنگ کند . وقتی آب کار رسوخ  را کرد ملافه را به میان هاشورهای خالی صورتم کشید تا پاک شوم از هر چه دل تنگی ! ترانه ی آذری را از درون رختخواب خاک خورده اش بیرون آورد و با صدای بلند شروع به آواز خواندن کرد .آخ ! که چقدر دلم می خواست درست همین حالا همه ی آوازهای مادری ام را می خواندم !

دو عکس از شهر کودکی ام

جمعه ۲۲ مهٔ ۲۰۰۹


کمی جرات به عقربه ها


تلنگر می خورد به ذهنم که به یاد بیاورم آنچه را که از دست می دهم یا از دست خواهم داد .دارکوب مغزم این روزها نوک زدنش طولانی تر شده و هر وقت صدایش می کنم تا کمی آرام تر تیشه بزند حرف گوش نمی کند و مثل کارگر ساعتی کارش را انجام می دهد تا ساعت تعطیلی فرا برسد و برود دنبال کار و زندگی اش .از بس گوشزد کردم خسته شدم . اجازه دادم هر غلطی که دلش می خواهد بکند . صلیب چوبی بزرگی را از کلیسا به خانه آوردم و در باغچه کاشتم .آب و خاک تازه ای به زیر پایش ریختم تا به وقت معین سبز شود تا خودش را بکشاند بالا .سر نوکش را حسابی سمباده زدم تا وقتی باد بوزد صدمه ای نبیند . گربه ی خانم میشیگان دستم را محکم به دستش می گیرد تا مرا به بالای دیوار چوبی بکشاند تا از روی دیوار ،  آسمان را نگاه کنم تا شاید ستاره ای را در میان دست هایم شکار کنم . این روزها مثل قبل ها کم تر ستاره از آسمان به پایین می افتد تا گیر کسی مثل من بیافتد ولی کار خداست دیگر !  شاید ستاره ای خسته از نشستن شده باشد و حال سقوط به او دست داشته باشد ! پره های چرخ را دور تا دور باغچه گذاشته ام تا صدای نفس باد را به خوبی بشنوم .هر چه قدر تندتر می چرخند تاب دلم بیشتر از قبل می دود تا آنجایی که دیگر توقف کند  و صدایی در نیاید . صفحه ی آسمان برای لحظه ای کاملن سفید شد تا گوستاو از راه برسد . وقتی به روی شانه ی گربه ی خانم میشیگان نشست چشم چپ اش را دیدم که به رنگ خاکستری عمیق درآمده انگار دیگر چشمی وجود ندارد . سوالی در ذهنم باقی نگذاشتم تا خدای نکرده اگر سوالی بکنم بی جواب بماند .ساعت شنی خوابیده به روی کف باغچه عقربه هایش به کندی تکان می خورد انگار برای هر کنشی زمان درازی لازم دارد . مارسیا زنگ می زند تا بگوید باز هم دیر به خانه می آید .کیفش را در ایستگاه قطار جا گذاشته .نمی دانم چرا این روزها این دختر حواسش این همه پرت شده .چه موقعی که در جزیره نیست و چه آن وقتی که پا به چزیره می گذارد .قبلن هم نوشته ام که اجازه داده ام هر جور که می خواهد رفتار کند .حس واکاوی درونش را ندارم چون به موقع اگر دلش بخواهد حرف خواهد زد .۲۴۵ بار تکست کرده که دارد می آید و ۲۴۵ بار هم زنگ زده که سر راه گیر کرده .رابطه ی من با مارسیا از این حرف و حدیث ها گذشته .ماه ها با هم دوست بودیم بی آنکه دستی به هم بزنیم و حتی آن زمان که عشق بازی هم کردیم هیچ چیز فرق نکرد چون مارسیا ، مارسیاست و با هیچ چیز عالم عوض اش نخواهم نکرد .معصومیت این دختر بد جوری آرامم می کند .پس بی انصافی نمی کنم و اجازه می دهم هر وقت حال خوش داشته باشد به کنارم بیاید .به گربه و گوستاو هم این حرف ها را زدم سرشان  را به عنوان موافق تکان دادند و سرشان را به روی سینه ام گذاشتند . چشمان مسخ شده شان را به طور کامل بستند تا مبادا نوری از جایی مزاحم خوابشان بشود . کرکره ی آسمان را به دست گرفتم و مثل یویو به عقب و جلو بردمش .بازی قشنگی بود  .سعی نکردم زیاد کش بدهم صفحه اش را ـ چون ترسیدم هرز بشود .منتظر خورشید شدم تا کمی از تابیدن خسته بشود .کرکره را تا نصفه به روی سینه ام کشیدم و با نخ پارچه ای به درخت صلیب بستم اش  تا هر دو در کنار هم به آرامش برسند .از دیوار چوبی به پایین آمدم  به عقربه های ساعت شنی خوابیده به روی کف باغچه  دست کشیدم و جراتی به عقربه ها دادم تا کمی تندتر حرکت کنند .

امروز صبح


ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم چون برای قدم زدن با کرولاین قرار گذاشته بودم .قرار نبود امروز کار کنیم پس بهترین کار قدم زدن در پارک جنگلی کنار خانه بود .آخر ماه قرار عروسی دارد و مایکل تا آخر جون از زندان بیرون می آید .با دوچرخه ای که  برایش گرفته ام دنبالم آمد .دوچرخه اش را  در باغچه ی خانه گذاشتیم  .هوای صبحگاهی نفسم را باز کرد .هوا تمیز و بی هیچ خش و خاکی .کرولاین قیافه ای دارد که خیلی ها را می ترساند ! ولی دلی دارد که دیوانه ام می کند .پر احساس و به شدت حساس .دفتر شعرهایی را که نوشته برایم آورده بود . شعرهایش فوق العاده است نمی دانم چرا چاپشان نمی کند .تازه اگر برای آواز خوان ها بفرستد حتما پرفروش می شود ترانه هایش . راستی دیروز گفتی چرا فارسی نوشتن ات یه جورهایی شده تا یادم نرفته کمی توضیح بدهم .به خوبی می دانم که گرامر زبان فارسی را چگونه باید بنویسم ولی سعی می کنم از ذهن سیال ام پیروی کنم نه از دستور زبان ! بگذریم ! گوشه پارک روی صندلی چوبی نشستیم و کرولاین با آواز چند تا از شعرهایش را خواند .اول سر صبحی اشکم را درآورد .این همه غم و اندوهش را در کجای روحش پنهان کرده ؟ اوه ! د اشت یادم می رفت دوره ی اول  دانشکده را تمام کردم نمره ام شد هفتاد و پنج ! بد نیست مگه نه ؟ از جیبب پلیورش عطر کوچکی درآورد و در داخل کاپشنم گذاشت و گفت تا خانه نرفته ای بازش نکن لطفا ! صورتش را بوسیدم و تشکر کردم .با خنده گفت ببخش  پولم کم بود وگرنه بهتر از این برای رفیق محصل ام می خریدم . بغلش کردم و گفتم راضی به زحمت تو نبودم کرولاین جان . هوای صبحگاهی صورتمان را نوازش ظریفی کرد  از جایمان بلند شدیم و در طول دریاچه مصنوعی به قدم زدنمان ادامه دادیم .

آشپزی در خانه ی شلوغ

پنجشنبه ۲۱ مهٔ ۲۰۰۹


نه اینکه فکر کنی همه ی پنجره های ارتباطمان را دارم می بندم ها ! نه این طوری هم که فکر می کنی نیست .اصلن بیا از یک زاویه ی  دیگه به رابطه مان نگاه بکنیم  . خب چند سال  ، گذشته از دوستی مان ؟  پنج سال ، ده سال یا بیشتر از اینا هست . اصلن چی کار داریم به عدد و قافیه و این حرف ها ، .چند روزه که زنگ می زنی و من یا دارم درس می خونم یا سر کارم  یا با آئورا و یا با بچه های دیگه سر و کله می زنم .کاری هم به سن و قیافه ات ندارم .چون کار من و تو از این حرف ها گذشته . وقتی کنارم بودی  کمی پیچیده تر با تو برخورد می کردم چون همیشه حواسم به ادارات مربوطه بود که شنودی در خانه یا سر کار نگذاشته باشند .خودت بهتر از من می دانی پلیس بازی جزیی از زندگی درونی ام است و سالهاست همین جوری برخورد کرده و می کنم .به خوبی می دانی که بعد از پلیس بازی من و تو وقت زیادی برای با هم بودن نداشتیم .همیشه کاری برای انجام داشتن داشتم و یا اینکه برای خودم همین جوری می تراشیدم ! عاشق ماشین سواری بودم عینهو بچه ها عشق می کردم همش دنده عوض کنم و  سرعتم را خودم انتخاب کنم نه سرعت گیر جاده ها !بگذریم ،  نمی خواهم از اصل ماجرا پرت بشوم .زندگی ما می گذشت گاهی به شدت خوب و گاه خیلی بد ! ولی ظاهران همه به حال ما دو نفر غبطه می خوردند .خوش و خرم با هم برخورد می کردیم و هیچ کس  هم بویی  نمی برد که ما دو نفر بدجوری در فشار روحی هستیم .از خودم بگم که اصلن خودم نبودم خیلی وقت ها .یعنی شرایط جوری بود که  در رابطه با شاخصه های بیرونی بازیگر خوبی می باید می بودم .با جاسوس ها جاسوس بازی می کردم با لومپن ها لاتی برخورد و با آقا زاده ها مثل آقا ها ! الان یهو یاد برادر حسین افتادم هتل کوثر و هتل لاله ! چقدر به بهانه های الکی به این دو تا هتل می رفتم و تا تخلیه اطلاعاتی نمی شدم به خانه بر نمی گشتم .همیشه حرف برای گفتن بود .تلفن ها که همیشه کنترل بود و گاهی همیشه یه آدم پشت سرم راه می رفت .به همه چیز عادت کرده بودم چون در داخل زندگی می کردم و زندگی را گذران می کردم !  .بگذریم  ، این آخری ها چند حرکت غلط کردم که شانس آوردم دخلم در نیامد ولی خودت بهتر از خودم می دانی حالا حالا قرار نیست بمیرم نه اینکه بگم حس انقلابی گری و از این چیزها داشته باشم ها .ولی به قول فرانوش تا آخر عمر این کیسه ! ور دلم هست و ول کنم هم نیست .یه بار تو اتوبان نیاوران  تصادف کردم . یهو تو جدول پرت شدم ولی خب نمردم ! ماشینی که به من زده بود نمی دونم کجا رفت .به آذین زنگ زدم و منو به بیمارستان نیروی دریایی برد و یکی دو ساعته درمان شدم ! و بعدش  هم به خانه آمدم و هیچی  بهت نگفتم ولی یک هفته منگ بودم و سرم داشت می ترکید و لی باز هم چیزی نگفتم چون نمی خواستم بهت بگم می خواهند نفس منو  قطع کنند ! با شوخی همیشگی ام  به خنده می انداختمت و تو قاه قاه می خندیدی ولی ای کاش نمی خندیدی چون به خوبی می دانستم این خنده های تو از گریه هم بدتره ! اون روزها با کارهای انحرافی سعی می کردم به همه بگم که تو پول دارم غلت می خورم و دنیا تخمم هم نیست ولی  خب بود ! امروز عصری یاد اون کافه تو دزاشیب افتادم که چه آب گوشتی داشت .معرکه بود مگه نه ؟ یاد آذین به خیر! چقدر سه تایی با هم می رفتیم اون جا و یارو یواشکی عرق سگی تو استکانمان می ریخت .چه حالی داشت ها .آذین الان تو فرانسه تو یه گور خوابیده البته تابوت اش از چوب خوبیه ! جای گلوله ها آخر سر کار دستش داد . تو بیمارستان نزدیک خانه  ـ برای آخرین بار زنگ زد گه بگه هی دارم می میرم ها ! وقت کردی یه سری به آذین جونت بزن ! وقتی رسیدم بیمارستان  - که پرستار داشت ملافه ی سفید ،  رو سرش می کشید .اون جا از گریه منفجر شدم .این همه اشک رو من از کجا آوردم یهو ؟ یکی دو ماهی پیدام نبود .به عبارت ساده تر گم و گور شده بودم .کاش تویوتا خودمو به وارطان نداده بودم از بس چشمش دنبالش بود .الان یهو یادش افتادم .بی خیال ! کجا بودیم ؟ اذین رفیق خیلی خوبی بود برای ما !تا یادم نرفته برم بلیت بخرم برم پاریس سر قبرش .خیلی وقته سری بهش نزده ام .حتما کلی ناراحته حالا .ولی خب من هم همچین بی خیالش نبودم سرم شلوغ بود خب .تو این چهار هفته گذشته کلی فکر کرده ام و حس تازه ای پیدا کرده ام .بعدان بهت می گم چی ! راستی اولش چی داشتم می گفتم .... آها برات نوشتم که به وقت فکر نکنی همه ی پنجره ها رو برات بسته ام ها .کاری به نامردی ات ندارم .حالا که کمی مست هستم بهت حق میدم اصلن بیا فراموش کنیم نامردی هایت رو .خب هم تو انسانی و هم من .یا تو اشتباه کردی و یا من .ولی حالا که فکر می کنم می بینم خیلی دیر شده خیلی ! من آدم چند سال پیش نیستم .کلی عوض شده ام ولی البته هنوز خوشگل هستم !! می بینی من هنوز شوخ هستم و زندگی رو زیاد جدی نمی گیرم چون جدی نیست البته ! فردا صبح بهت زنگ می زنم تا روز جمعه کلی با هم حرف بزنیم .راستی آئورا کلی بهت سلام می رسونه .تخم سگ خیلی هوای تو رو داره مخ منو می خوره از بس   حرف می زنه ولی خب دختر خوب و خالصیه !فردا صبح از کمبریج داره میاد البته بعد از ظهر ! فردا صبح با هم کلی حرف خواهیم زد رفیق ! شب خوبی برایت آرزو می کنم .به بابا و مامانت هم سلام گرم منو برسون .اوه تا یادم نرفته به بقالی سر کوچه هم سلام گرم منو برسون و بگو تا هفته دیگه حتما تی شرت هایی را که خواسته بود براش پست می کنم البته با یه اسم جعلی ! پلیس بازیه خب دیگه .دیگه واقعان خداحافظ !

ته نشین شدن عشق من و تو

دوشنبه ۱۸ مهٔ ۲۰۰۹


حالا که به تو از بالا نگاه می کنم صندل قرمز به پا کرده ای و رقصان از پله ها به بالا می آیی . از کف پوش فرش شده به سمت تو حرکت می کنم تا فاصله مان کمتر شود . از پایین صدای مهمان ها می آید تالار رقص شلوغ  شده است و برای رهایی از سر و صدا پله ها را یکی دو تا می کنی تا هرچه زودتر به کتابخانه بروی  رو به شومینه بنشینی تا من از راه برسم و خلوتمان زودتر از قبل تالار آینه را پر کند .به خوبی می دانم به مهمانی آمدنت نه برای این بوده که بدنت را به رقص در بیاوری یک نوع فرار از هیجان امروز صبح ات بوده تا با هم دنبال راهی بگردیم تا هر چه زودتر از آن شویم ! بارها به تو گفته بودم کمی صبر همه چیز را مشخص خواهد کرد ولی عجله کردن در خون تو راه فراری  پیدا نکرده تا راحتت بکند .به تالار آینه ـ کتاب خانه که آمدی نه صورتت را بوسیدم و نه بغلت کردم  ، رو به رویت نشستم تا چشم در چشم هم  باشیم  و بی آنکه پلکی هم بزنیم راهی را بیابیم تا از این همه دلهره نجات پیدا کنیم .راه های خلاصی بی پایان نیست هم تو می دانی و هم من ! هوا خیلی سرد شده چوب های شومینه را زیاد می کنم تا زمان کمی زودتر بگذرد .فرصت های از دست رفته را از لابه لای آتش پیدا می کنم گرچه دستم در این وسط کمی می سوزد ولی ارزشش را دارد .جلوی چشمانت می گیرم تا با پوستت لمسش کنی .حدیث عشق ما دو نفر را شروع می کند به خواندن .می بینی چه صدای قشنگ و گیرایی دارد .انگار سالها جلوی خود ما بوده و آوازش را همیشه ی خدا شنیده بودیم . صدای حزین و غمگین اش حالمان را کمی بد می کند ولی از دو نفر عاشق انتظار بیشتری که نباید داشته باشیم .هر دو سالهای بسیاری است که دل به یکدیگر داده ایم و به خوبی با بازی های زمان آشنا شده ایم و کک مان هم نگزیده که انگار این همه سال گذشت و ما پیرتر و پیر تر شدیم ولی سفت و محکم به زندگی مان چسبیدیم و نگذاشتیم این همه تندباد خانه مان را از جا بکند .امروز که با هم حرف زدیم صدایت پخته تر از قبل شده بود و چه زیبا بود که هر دو به همین اشاره کردیم .هیزم ها را بگو که چه قدر تند و تیز می سوختند و ما هی مجبور شدیم پشت سر هم آتش را زیاد کنیم . چند ساعت که گذشت حرف هایمان را زدیم از تالار آینه بیرون آمدیم .با صندل های قرمزت به طبقه ی پایین رفتی و شروع به رقص کردی .چقدر رقص تنهایی ترا من دوست دارم .انگار رقص نمی کردی در هوا تاب می خوردی انگار رویایی بودی که در ذهنم پرداختش می کردم .

نه و نیم هفته !


از همان لحظه که از در بیرون رفتی حس کردم که این کنش و واکنش چند هفته ای عادت جدیدی را در من به وجود آورده  و آن این بوده که حسی به اسم کینه و عداوت از درونم دارد بیرون می ریزد و به جایش زلالی و آرامش دارد جایگزینش می شود . وقتی از در بیرون رفتی  حس کردم که به راحتی با حرف زدن و گفتمان می توانیم به هم برگردیم بی آنکه عصبی بشویم و پرت و پلا بگوییم ! حس این را داشتم که دیگر نمی توانم با کسی برای هیچ و پوچ بجنگم . ببین ! شاید نتوانی حسش بکنی چون تجربه اش را شاید  نداشته باشی ! ولی برای منی که سالها از آنهای خودم به دور بوده ام  این چند هفته فرصت خوب و لذت بخشی بوده .اجازه بده دوباره تکرار کنم که این بودن های خودمان حس غالب جنسی نداشته و ندارد و همین که حس تازه ای پیدا کرده ام برایم مکفی بوده .حس شاگردی را دارم که به خوبی و سختی درس خوانده و حالا دارد امتحان پس می دهد و چه خوب هم درس پس می دهم .نه هولم ونه اینکه دست و پایم یخ و سرد  است .خیلی راحت دارم کارم را می کنم  ولی آنچه که خیلی  جالب است این است که ارتباط برقرار کردن روحی برایم کار شاقی نبوده و نیست .فضای کافی برای دوست داشتن و دوست بودن ایجاد می کنم و اصلن فکر نمی کنم که باید حتما نقشه ای داشت و با طرح و برنامه ساختمان جدیدی را بنیان بگذارم ! آنچه برایم مهم بوده و هست این است که باید راحت حرف زد و اجازه داد طرف مقابل هم اگر حرفی برای گفتن داشته باشد حرفش را بزند و اگر هم نداشته باشد حداقل صورتی برای گفتن داشته باشد .بعضی آدم ها با دهان حرف نمی زنند پوست و صورت و چشم هایشان زبان حرکتی شان می باشد . در دنیایی زندگی می کنیم که هیچ وقت برای یاد گیری دیر نیست . پس وقتی می بینی این قدر نرم برخورد می کنم از آستانه ی قوی یا ضعیف روحم نشات نمی گیرد از درون خودم سرچشمه گرفته و به خوبی یاد گرفته ام خود خودم باشم ولی با رعایت نکات خیلی کوچک ! ما ایرانی ها به خوبی می دانیم چندین شخصیت در ما زندگی روزانه و شبانه دارند .گاهی خوب و گاهی بد ! نه اینکه فکر کنی رژيم باعٍٍث این بوده و اگر رژیم برود همه چیز پس از چند سال به حال خوبش برمی گردد .نه از این خبرها نیست . حریم های خودمان را نمی شناسیم چون کسی یادمان نداده .اگر می بینی برخوردهای متفاوت می کنم نه از سر این است که بازی جدیدی در راه هست گرچه همه ی ما بازیگرهای خوب و بدی هستیم فقط اگر بازیمان خیلی خوب از آب در نمی آید به خاطر فیلم نامه های بدی است که دستمان داده اند وگرنه بهتر از این بازی خواهیم کرد .به خوبی می دانم احتیاج به توصیح واضحات ندارم چون آن قدر باهوش هستی که درکش بکنی . در هر صورت روزها و شب هاخواهند گذشت و من از یادت نخواهم کاست ! چون یاد گرفته ام به هر کسی که کلمه یا حس جدیدی یاد بدهد احترام عمیق بگذارم .خداوند پشت و پناهت باشد رفیق جان !

این روزهای آئورا

جمعه ۱۵ مهٔ ۲۰۰۹


آئورا در خانه را که زد داشتم یاداشت های کار جدیدم را مرور می کردم .ساعت شش بعد از ظهر بود .خورشید در آسمان حوصله اش از روز سر رفته بود و مرغ های دریایی در بالای سرم در باغچه سر و صدای بلندی به راه انداخته بودند . در بطری گشادی دو ماهی سیاه و خاکستری انداخته بود و وقتی با تعجب نگاهش کردم گفت برای تو آورده ام تا در وان بیاندازی  تا شنا کردن را یادشان بدهی .خنده همیشگی ام را تحویلش دادم و موهای کوتاه شده اش را نگاه کردم .قرار نبود موهای بلندش را این قدر کوتاه کند ولی این کار را کرده بود . با خنده  گفت کار من نیست به خدا ! هم خونه ام وقتی خواب بودم کوتاهش کرده اولش کلی عصبانی شدم ولی بعدش تو آینه که نگاه کردم دیدم بد هم نشده ام ها ! خنده ام را از چهره ام پاک کردم و با حالت مثلن ناراحت چپ چپ نگاهش کردم .بیچاره دوست اسپانیایی ام باور کرد که خیلی ناراحت شده ام .به گردنم آویزان شد و با لوسی خاص خودش گفت اگه یکماه صبر کنی دوباره بلند می شه !! گفتم نه بابا خیلی بیشتر طول می کشه سه چهار ماه ! ماهی ها را از داخل بطری نگاه کردم که چقدر  عذاب می کشیدند . به طرف طبقه ی بالا رفتم  و شیر وان را باز کردم تا آب ،  وان را پر کند .ماهی ها را وقتی از بطری گشاد آزاد کردم از شادی شان کیف کردم انگار این من بودم که دارم شنا می کنم ! پنجره ی حمام را تا نیمه باز کردم تا هوای تازه باعث  شود بهتر نفس بکشند .آئورا به اتاقم رفته بود و صدای  رادیو را بلند کرده بود و رقص کنان آواز می خواند . میوه های تازه را از یخچال بیرون آوردم و در کاسه لاجوردی گذاشتم و دو لیوان آب پرتقال را هم کنار میز قرار دادم . تا دوشنبه هیچ کاری برای انجام دادن ندارم الی درس خواندن و مرور یادداشت هایم  برای کار جدیدم . برای شب هم قرار بود آئورا به خانه کارلا دوست مشترک پرتقالی مان برود و من ترجیع داده بودم  به پارک جنگلی بروم و برای دو ساعتی بدوم .هوای این روزهای جزیره چیزی بین بهار و زمستان شده و از این ترکیب خیلی خوشم می آید . آئورا عاشق نارنگی و سیب سبز است و در دست را ست و چپش هر کدامشان را گرفت تا پوست بکند .عاشق میوه خوردن اش شده ام با لذت تمام غذا می خورد .  سی دی های جدیدی برایم آورده بود که گوش کردنش حالم را به کل عوض کرد .قشنگ و آرامش بخش .گونه اش را بوسیدم و تشکر کردم .از دانشکده و بچه ها کلی حرف زدیم و وقتی خورشید جایش را به شب داد از هم خداحافظی کردیم و هر کدام پی کار خودمان رفتیم .

خداحافظی با کافی شاپ

پنجشنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۰۹


تا چند روز دیگر برای همیشه با کافی شاپ خداحافظی می کنم .دوره ی بسیار قشنگی داشتم .خیلی چیز یاد گرفتم .صبح که به شارن و کرولاین گفتم کار جدیدم دارد شروع می شود و مجبورم وقتم را بیشتر برای پروژه ی جدید بگذارم بی مقدمه اشکم جاری شد .نه کم که بیشتر از اشک ، تمام صورتم را پر کرد .بد جوری به همه ی مشتری ها و همکار هایم عادت کرده ام و دل بریدن خیلی سخت است خیلی ! شارن به کرولاین نگاه کرد و هر دو با هم به طور هم زمان بغلم کردند .تا یکماه آینده در کافی شاپ کار خواهم کرد تا فرد تازه ای را پیدا بکنند . بعد از آن هم برای دو هفته دوره ی جدیدی را شروع خواهم کرد . دستمال پارچه ای ام را برداشتم تا صورتم را خشک کنم .نگاهی به پنجره انداختم باران تندی خیابان را پر کرد و عابرهای شلوارک پوش را خیس کرد . دستم را بیرون پنجره گذاشتم تا کف دستم پر باران بشود .چند روزی بود که گربه ی خانم میشیگان را ندیده بودم به گوشی اش زنگ زدم تا خبری ازش بگیرم .سه تا زنگ که خورد گوشی را برداشت .زیر پنجره نشسته بود و هوا را به قول خودش رصد می کرد .مدتی است که دوست دختر تازه ای پیدا نکرده و کار هر روزش این شده که با گوستاو حرف بزند و از خاطرات عشقی اش حرف بزند .به خوبی می دانم بد جوری تنها شده و باید حتما شانه ای را پیدا کند که بتواند سرش را رویش بگذارد .از ترک کافی شاپ گفتم و اشکی که همین چند لحظه پیش صورتم را پر کرده بود . پشت تلفن پکی به سیگارش زد و گفت : رفیق خیلی خوشحالم که کار جدیدت را داری شروع می کنی .دیگه فکر کنم برایت کافی باشد  که با عامه ارتباط تنگاتنگ داشته باشی گرچه برای نوشتن رمانت بسیار هم لازم بود . ولی از چند هفته پیش متوجه شده بودم که هوای تازه ای می خواهی . از آئورا و مارسیا حرف زدیم و گفتم که چقدر آدم های جالبی هستند یکی سر به هوا و دیگری متین  و افتاده تر ! وقت استراحتم بود و وقت چت زدن کافی داشتم . قرار مستی برای بعد از ظهر را با گربه گذاشتم .حس متفاوتی داشتم .باید کاری می کردم که از حس و حال بد به حس و حال خوب در بیایم . شارن نگاهم کرد و گفت میشه به شکل پارت تایم با ما کار کنی ؟  تا کسی مثل هادی جان پیدا کنیم خیلی طول می کشه رفیق ! صورتش را بوسیدم و گفتم چشم سعی می کنم ! بد جوری دوست داشتم مست بشم . کارت ساعتم را زدم و بیرون آمدم .

ساعتی با آئورا


با آئورا که در اتاق شماره پنج دانشکده  حرف می زدم حس خوبی داشتم  . حسی بین دوست داشتن و احترام ! برایم فرقی نمی کند که اهل کجاست برای من حس غالب و برآورده شده  از تفاهم مهم است نه هیچ چیز دیگر .ساعت چهار و پنجاه دقیقه بعد از ظهر دیروز با هم در اتاق کنار کتاب خانه قرار گذاشته بودیم تا در باره ی تزش حرف بزنیم .موضوع خیلی جالبی را انتخاب کرده بود و نظر مرا خواسته بود .ابتدا با هم موضوع را کالبد شکافی ! کردیم و به چند بخش مختلف تقسیم ! نمی دانم چرا این روزها آرامش روحی ام به حرکت دست هایم هم منتقل شده  .قبلن ها انرژی زیادی در میانه ی انگشت هایم بوده ولی این روزها حس خوردن ارامش بخشی را دارم که همه حرکت های بدنی ام را کنترل کیفیت می کند .این را گفتم تا گفتگوی مابین خودم و آئورا کمی شرح بدهم .به چشمهای عمیقش که نگاه می کردم پر از شادابی و تحرک بود و من فقط سعی کردم با دقت بیشتری به حرف هایش توجه کنم .سریع سعی می کرد منظورش را برساند ولی با کمی عجله ! در همان حال که حرف می زد شکلات روی میز را نصف کرد و به سمتم تعارف کرد .یک نوع مهربانی کنترل نشده در حرکت هایش توجه ام را جلب کرده  این سالها با اسپانیایی های مختلفی دوست بوده ام و کم و بیش حس مشترکی در اخلاق و رفتارهایشان پیدا کرده ام ولی آئورا کمی با بقیه شان فرق دارد البته تا یادم نرفته بگویم مارسیا با همه شان زمین تا آسمان فرق دارد ! قرار شده با هم چند فیلم کوتاه از خودمان بسازیم  و اینکه چند تا از کارهای مرا به اسپانیایی ترجمه بکند . و من هم هر کاری که لازم باشد برایش انجام بدهم .کار درسی که تمام شد برای خریدن هات شکلات به طبقه ی پایین رفت و برای چند دقیقه در اتاق تنها ماندم .اتاقی رو به جنگل و چشم اندازی پر از آرامش ! این روزها دانشکده برایم محلی برای باز یابی ام شده .به همه چیز با دقت بیشتری نگاه می کنم و درک درست تری از موقعیت ام پیدا کرده ام . در را که باز کرد با خنده ی بلندی هات شکلات را به طرفم دراز کرد و ناگهان گونه اش را بوسیدم .باد از بیرون پنجره به داخل اتاق آمد  و موهایش را پخش هوا کرد .لحظه ی خیلی قشنگی بود .به آئورا گفتم ممنون که در این روزهایم حضور داری .

هورا ! امتحانم را خوب دادم

سه‌شنبه ۱۲ مهٔ ۲۰۰۹


ساعت یازده و نیم ظهر که شد خانم آلیسون از در کافی شاپ به داخل آمد و یهو دلم به هم ریخت .به خودم گفتم حتما امتحانم را بد داده ام .با چهره ی مثلن ناراحت نگاهم کرد و فهمیدم که درسم را پاس کرده ام .از خوشحالی بالا پریدم .این درسی که امتحانش را داده بودم خیلی برایم مهم بود . ولی برایم جالب بود که خانم معلم خودش آمده بود که خبرش را بدهد .خدای من چقدر این زن پنجاه و سه ساله را دوست دارم .منی که از هیج کس حساب نمی برم از خانم معلم بدجوری حساب می برم ! کرولاین مارمولک هی ازش می پرسید اگه ازش راضی نیستی می تونیم اخراجش کنیم ها ! معنی نداره بچه درسش را خوب نخونه ! خانم آلیسون با لبخند کمرنگی جوابش را داد .از زیر کانتر هی به پای کرولاین می زدم که این قدر زر نزن بابا ! ولی مگه حالیش بود ! برای معلم عزیزم قهوه لاته درست کردم و روی میزش گذاشتم .ساعت خوبی به سراغم آمده بود وقت استراحتم بود .کتابی را که  قبلن قولش را داده بود برایم آورده بود .تشکر کردم و ازش پرسیدم نظرت چیه در رادیوی بی بی سی محلی کار کنم  ؟ .برای ایرانی ها منطقه می خواهند برنامه ای بگذارند که دوساعت در هفته وقت می برد و از من هم دعوت کرده اند تا برنامه تهیه کنم .سرش را بلند کرد و گفت اگه قراره سیاسی حرف بزنی نکنی بهتره .دولت ملکه را که می شناسی ! ولی اگه فرهنگی و ادبی و هنریه چرا که نه ! سرم را تکان دادم و حرفش را تایید کردم .هفته دیگه وقت مصاحبه دارم .حس خوبی پیدا می کنم وقتی سوالی از خانم آلیسون می پرسم و جوابش حالم را عوض می کند .بالاخره کسی را پیدا کرده ام که راهنمای خوبی برایم هست . برای فردا مشق جدیدم را داد و گفت حتما با خودت سر کلاس بیاری ها تنبل جان ! یک چشمی گفتم که خودش هم تعجب کرد .صورتش را بوسیدم و گفتم شما امر بفرمایید قربان کیه که اجرایش نکنه ! یک شیطونی گفت که خنده صورتم را پر کرد .از جایش بلند شد و از کافی شاپ بیرون رفت . شارن به طرفم آمد و گفت خوب ازش حساب می بری ها ! گفتم خب معلمه و کلی چیز ازش یاد می گیرم تازه قول داده که نوولم را ادیت کنه چه کسی بهتر از خانم آلیسون ! شارن سرش را تکان داد و گفت آخ ! هادی یعنی من اون روز و می بینم که کتابت چاپ بشه ؟ بوسیدمش و گفتم آره قربون تو من برم تازه جایزه هم می گیرم ولی شاید اون روز که مشهور بشم تو رو به جا نیارم ها !! امروز هوا خیلی سرد شده بود .پنجره ی وسطی را بستم و به کمک بچه ها رفتم .مشتری ها برای نهار آمده بودند و تا ساعت پنج سرم حسابی شلوغ شد  . به خانه که آمدم دوش گرفتم و منتظر آئورا شدم تا زنگ بزند!!!

ادیت های جدید از نقش های تازه


مسافت شرقی را به مصاف عادت های غربی می برم تا شاید بتوانی موقعیت های جدید حسی را درک بکنی چون فکر می کنم هنوز در همان حال و هوای خاوری به سر می بری .همین حالا که منتظر داغ شدن آب جوش برای درست کردن قهوه ام بودم به این فکر می کردم که چرا هنوز نتواسته ای فرق چهار راه های این جایی را با همان شکل قدیمی اش  درک بکنی .شاید هم هنوز کمی بزرگتر نشده ای .نه اینکه بخواهم بگویم سی و چهار سالگی سن کمی هست نه ! به قول مارک سن فقط یک عدد است و بس ! دیشب که با هم حرف می زدیم یادم رفت به تو بگویم که کی می خواهی عادت های جدید را یاد بگیری ؟ تا یادم نرفته این را بگویم که همان طور که رفتارهای بدی داری کنش های مهار شده ی خوبی هم داری .همین که حس های خودت را می توانی شرح بدهی عالی است و لی خب کافی هم نیست .دی شب می گفتی که این جا همه با هم می خوابند بی آنکه حسی از عشق در لابه لای رابطه شان باشد ! جوابت را هم دادم که این طوری که تو می گویی هم نیست .مگر در همان کشور خودت از این خبرها نیست .همه در حال آموزش حالت های بهتر شدن حس و حالشان هستند ! دیشب کمی بیشتر با هم خوردیم و شاید مستی اجازه نداد شفاف تر ! با هم حرف بزنیم ولی خودت فهمیدی   مست که می شوم شفاف تر از قبل می شوم .اجازه بده زیاد توضیح ندهم .تا ساعت پنج صبح را نشان داد تازه یادمان آمد که باید کمی بخوابیم .بیشتر از یک ساعت و نیم نتواستم بخوابم چون بیشتر از خواب به بیداری احتیاج داشتم .این روزها  می بینی چقدر لکنت زبان پیدا کرده ام و حرف های یومیه را با کندی اجرا می کنم  .بهتر بگویم در حرف زدن کمی آهسته تر شده ام و به عبارتی بیش از قبل در حرف زدن خساست به خرج می دهم .حالا که فکر می کنم می بینم آن قدر ها هم بد نیست . نشانه های جدید هر روز شکل و قیافه شان عوض می شود و دیگر تعجبی در ذهنم به وجود نمی آید چون دارد عادت می شود .هم خوانی های روحی ام بیشتر از قبل شده  و به خوبی قدرت تحیل درست را به دست آورده ام .به قول مارک از سطح به عمق آماده ام .اوه داشت یادم می رفت که بگویم آن طوری که این روزها نشان می دهم هم نیستم نه اینکه بگویم دارم برایت نقش بازی می کنم ها نه  . اجازه می دهم که نقش های متفاوتی از من ببینی و بعد از مدتی به کناری بایستی و از دور مرا نظاره کنی نه از نزدیک ! بگذریم حرف برای گفتن زیاد است اجازه بده در فرصت بعدی بیشتر با هم حرف بزنیم

راه آهن های سه گانه

دوشنبه ۱۱ مهٔ ۲۰۰۹


راه آهن های سه گانه از میان کوچه های میان بر گذشته اند .سوزن بان های پیر با سوزن  های از کار افتاده به کار تعمیر خطوط جدا شده مشغول شده اند . آسمان کمی خودش را پایین تر کشیده تا هم قد خاک های  قدم  خورده بشود . از ارتفاع های کم شده کمی سیم قرض می کنم تا پیچ های تا خورده را صاف کنم .کمی که قد می کشم ابرهای باران خورده را تیمار می کنم تا بنفش خورده های پبنه هایشان کمی پر رنگ تر شوند و اگر روزی قرار شد که به روی زمین ببارند آنچنان با قدرت ریزش کنند که خاک های آب ندیده سیراب از هر رنگی شوند .به خانه زن سوزن بان می روم تا آب جوشی را که در حال قل قل کردن است  از بخار شدن بی فایده نجات بدهم .دیوارهای بخار گرفته را با میله آهنی به طرفی می اندازم تا چهار دیواری برود و به جایش فضای منبسط حاکم بر بو و هوا شود .شیر آب را باز می کنم و شلینگ را به روی جا پاهای دیوارها می پاشانم تا از گرد و خاک اثری نماند .کوچه های میان بر را راست و ریس می کنم تا خطوط کج و معوج صاف شوند و به وقت آمدن قطار های حادثه ستون های پخ شده به روی زمین تحمل کشیده شدن به روی زمین داشته باشند . خلوت  شبانه را سعی نمی کنم بشکنم تا مبادا عصمت آه خدشه بردارد .از هر جایی که  شروع  می کنم می دانم درد و رنج را باید  به فراموشی بسپارم تا به وقت مبادا خدعه ای روحمم را خراش ندهد . سبد سبد سیب به روی زمین می گذارم و یک یک به آسمان پرتابشان می کنم رنگ های واخورده سینه ی آسمان را بشکافند . جا جای هر تکه ی خالی با سیب ها پر می شود .مربع های کوچک ، ضلع های محکم در هوا می بندند تا هر سیبی که در آسمان معلق بماند به خودشان قبول کنند تا جا برای همه هست .بوی سیب تمام محیط زمین را پر می کند تا کمی از بوی ناملایم درد و اشتیاق کاسته شود !!!

کافه ی دریایی متنهی الیه شمال شرقی



وقتی با تو عشق بازی می کنم حس لختی و بی حسی فراگیری دارم که سرتاپای تنم را فرا می گیرد .کف پایم از سوزش گرمای تن ات آتش  گداخته می شود و بدنم انگار دیگر همان بدن در هم تنیده قبلی نیست .وقتی لب های گرم و کوچکت را می بوسم انگار این همان من نیستم که هیچ بوسه ای دیگر لب هایم را نمی سوزاند .فکر می کنی در این مدت چه اتفاقی افتاده است که این همه تغییر در من به وجود آمده .یک وقت فکر نکنی که تنمای لمس تن ات امانم را بریده و کاری از من بر نمی آید .نه اصلن و ابدان چنین فکر ی نکن .وقتی برای اولین بار در کافه دریایی نشسته بودم ترا دیدم که از قایق ات پیاده شدی .شلوارک و دمپایی و تی شرت حلقه ای پوشیده بودی و موهای کوتاه شده ات در آفتاب نیم روز چهره ی زیبایی از خودت به روی عرشه ی قایق ترسیم کرده بود .در حال بالا انداختن سومین استکان ودکایم بودم .لنگر قایق ات را به میانه ی دریا انداختی و از پله های اسکله بالا آمدی . پس از مدت ها آفتاب گرم و لذت بخشی کف زمین و هوا ی جزیره را پر کرده بود و تشنگی مجبورت کرد به طرف کافه ی دریایی بیایی .کمی آن طرف تر از من نشستی و کوکتل سفارش دادی  . بی آنکه مستقیم نگاهت کنم از گوشه ی چشمم براندازت کردم . چهره ناز و ملوس تو با مزه ی ودکا در هم ریخته شد و کمی بیشتر مستم کرد .حالا که با هم در بستر مشترکی خوابیده ایم فکر کنم شناخت بیشتری از من پیدا کرده ای . چون به خودت گفتم وقتی دو آدم متفاوت با هم عشق بازی می کنند بیشتر از قبل عشق بازی اخت می شوند و شرم و خجالت را به کناری می گذارند و سعی می کنند بهتر همدیگر را بشناسند . آفتاب ملایم به صورت تو می تابید و من کمی در سایه مانده بودم تا صورتم را بیشتر از قبل نسوزاند .ورونیکا گارسون دوست داشتنی کافه ی دریایی بطری کوچک دیگری به روی میز گذاشت و تو از دیدن سه بطری خالی شده خنده ی خفیفی کردی . با نگاه قشنگی که به تو انداختم جواب خنده ات را دادم و دعوتت کردم تا استکانی با من بزنی . لیوان کوکتل ات را به روی میزم آوردی . پس از سالها زندگی کردن به خوبی می دانم با رفیق جدید چگونه باید برخورد بکنم .عینک آفتابی ات را از روی صورتت برداشتی و به روی سرت گذاشتی .وای چه چشم و ابروی قشنگی داشتی تو ! بینی کوچک و لب های دوست داشتنی .باور کن حال این را نداشتم اسمت را بپرسم چون یاد فیلم اخرین تانگو در پاریس افتاده بودم .ما هیچ اسمی نداشتیم ! برایت استکان خودم را گذاشتم و کوکتل ات را سر کشیدم .با خنده قشنگی که روی گونه هایت چال انداخت گفتی چی بامزه و پررو هستی تو ! گفتم ؛ ببین ! بی خیال باش و استکان ودکا را یهو سر بکش از یواش سر کشیدن متنفرم !! تا استکان را پایین آوردی دوباره پرش کردم .از اقیانوس پرسیدم و ماهی های داخلش ! تازه از فرانسه برگشته بودی . و در منتهی الیه شمال شرقی خانه ام خانه داشتی .از دوست پسرت جدا شده بودی البته نه به طور کامل چون از سکس و رفتارهای عادی اش خسته شده بودی .حس حسادت زنانه ات را بیشتر از انکه حقش باشد تجریک کرده بود و اخرین بار که با او سکس کرده بودی به طور احمقانه و خودخواهانه خودش ارضا شده بود و برایش مهم نبود که تو هم به اندازه ی او لذت برده ای یا که نه ! سرت گرم شده بود و باور نمی کردی این قدر راحت داری با من از زندگی شخصی ات حرف می زنی .این روزها نمی دانم چه تغییری در من شده که ملت خیلی راحت با من خودمانی می شوند و فکر می کنند که می توانند به من اعتماد کنند .برای اولین بار هیچ چیز از گذشته ام به تو نگفتم فقط این را گفتم که در جزیره زندگی می کنم و شکر خدا را می کنم ! دوساعتی با هم عرق خوری کردیم و برای قدم زدن به ساحل رفتیم .مثل همیشه با توجه قد بلندم تندتر راه می رفتم و تو هی عقب می موندی .بیچاره تو ! سعی کردم قدم هایم را با قدم های تو تنظیم کنم ولی خب نشد ! از داستان های جدیدم برایت حرف زدم و از این روزها که کلمات کمی دیرتر در مغزم ته نشین می شوند و این باعث شده کمی مایوس از نوشتن بشوم .با نگاه مهربانت گفتی اگر بخواهی من می توانم کمکت بکنم چون ادبیات و نوشتن دل مشغولی من هم هست .با چشمان مشتاق نگاهت کردم و به شدت در همان لحظه دلم خواست ببوسمت و چشم هایت این اجازه را به من داد که این کار بکنم .وای خدای من ! چه خوش مزه و نرم بود ! به اسکله سنگی آن طرف جزیره که رسیدیم به روی صندلی سنگی نشستیم . آدم تنها چه راحت می تواند حجم تنهایی بغل دستی اش را اندازه بگیرد . با تو که بسترم را شریک کردم تازه فهمیدم که چه انرژي وحشت ناکی را از تن و روحمم خارج کرده ای و چقدر سبک تر شده ام .با صداقت تمام از تو تشکر کردم و گفتم که ممنونم که این قدر خوب و لخت تنهایی ام را پر کردی .برایت گفتم که این  دوستی ات چه قدر اعتماد به نفس به من داده و باعث شده آینده را راحت تر ببینم .بارها از آقای خدا خواسته بودم که کسی را جلوی پایم بگذارد تا بتواند همه ی اعتماد به نفس از دست رفته ام را به من برگرداند .امیدوارم این فکر را نکنی که من چقدر ضعیف شده بودم که با تلنگر تو به یک باره قوی تر شدم .نه اصلن این طور نیست گاهی اوقات یک حرکت و جرقه می تواند کاتالیزرویی باشد که محلول روحی را آنقدر بتکاند که با چند دقیقه قبلش تفاوت چشم گیری داشته باشد . با هم که حرف می زدیم به نقطه های مشترکی رسیدیم که برای هر دویمان جالب و قابل باور نبود .آنچه که باعث می شود که این تلواسه ها را بنویسم این است که می خواهم بگویم حس خوبی تمام وجودم را گرفته  .شاید تو بهانه ی خوبی برای تغییر جدیدم باشی .حالا موتور حرکتم روشن شده و به خوبی نقشه خوانی می کنم و می دانم که می خواهم چه کاری بکنم .

آئورا

شنبه ۹ مهٔ ۲۰۰۹


ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم تا برای امتحان خودم را آماده بکنم .این چند روز وقت نکرده بودم خرخوانی بکنم ولی اشکالی هم نداشت کرولاین و شارن حسابی کمکم می کردند یکی با لهجه ایرلندی و دیگری با لهجه شمال جزیره .گاهی اوقات که حرف می زنم طرف گیج میشه من مال کجا هستم و بچه ها سر کار می میرند از خنده می گن بابا این هادی ایرونیه نگاه به چشمان سبز و صورت نازش نکنید ! البته نصفش ایرونی نصفش روسی یه !  لیوان بزرگ قهوه برای خودم درست کردم با نان تست و مربای پرتقال  . مارسیا زنگ زد که حالم را بپرسد چون می دانست امروز امتحان دارم و اینکه چقدر از خانم آلیسون حساب می برم .راستش کمی استرس داشتم . از پشت تلفن گفتم حالم خوبه مارسیا جان ! گفت : ببخش این مدت نبودم سرم شلوغ بود .با بی تفاوتی گفتم اشکال نداره می فهم ! ولی خب از دستش حسابی دلگیر بودم  نه اینکه که ازش متنفر بشوم ها ! نه بابا ! مارسیا همیشه دوست داشتی هست و خواهد بود ولی خب یه کم خره ! حتی گربه ی خانم میشیگان که براش می میره به حرف اومده و همش می گه این مارسیا کمی حواس پرت شده ها نمی دونه که تو دوست نیمه وقت نمی خواهی ! امیدوارم زود اینو بفهمه وگرنه هادی جان یکی دیگه رو پیدا می کنه !! چند صفحه که خوندم حوصله ام سر رفت و ترانه هایی را که رفیقم برام فرستاده بود گوش کردم و دیدم گرسنه هستم .چند تا تخم مرغ و پوره سیب زمینی و فلفل و مخلفات دیگه رو با هم قاطی کردم و صبحانه ی کامل خوردم . تا ساعت یازده و ربع خیلی مونده بود .دوباره گرفتم خوابیدم .ساعت ده و نیم  بیدار شدم و پیاده تا دانشکده رفتم . خانم آلیسون سر کلاس بود و تا منو دید خنده کرد  گفت خوب خونده ای پسر جان ! گفتم نه !! چپ چپ نگاهم کرد و با شوخی گفت وای به حالت اگه امتحان رو بد بدی ! صورتش را بوسیدم و گفتم ! خانم معلم نگران نباش من شاگرد زرنگ تو هستم بابا ! رفتم سر کلاس و هم کلاسی های روسی ـ اسپانیایی ـ چینی ـ مجاری ووو رو دیدم و همه استرس زده به هم دیگر نگاه می کردند .تنبل های بدبخت ! نه اینکه مثلن من خیلی خوش بختم حالا ! ولی راست و حسینی امتحان سختی بود .ولی امتحان که تمام شد یه نفس بلندی کشیدم و از سر جایم بلند شدم .بی آنکه به کسی نگاه بکنم به سمت آمفی تئاتر دانشکده رفتم تا آفیش های عروسی خون را ببینم .این کار لورکا را خیلی دوست دارم  .روی صندلی که نشستم آئورا را دیدم دختر اهل سویل اسپانیا که چند روزی است که چشمم را گرفته ! قد متوسط و موهای بلند مشکی با چشمان میشی ! دامن بلند اسپانیایی اش منو کشته رنگ و ارنگه و صورت مهربان و معصوم و در عین حال شهوتی اش حالمو عوض می کنه .خب دارم راستشو می گم چرا الکی حرف بزنم .باهاش از لورکا و بقیه حرف زدیم و برای نهار به کافی شاپ پایین دانشکده رفتیم و شاید اگر خدا بخواهد دوستان خوبی با هم بشویم !!!

تکه ای از داستان خانه ی شماره یازده


قدم زدن های طولانی را تمام کردم تا برای لحظه ای در آغوش گرم تو باشم .ساعت ها طی کردن راه بی هیچ چرخی دوار ، طاقتم را تمام کرده بود ولی به خودم گفتم شاید به وقت آغوش نرم تو همه ی توهم های خستگی از بدنم رخت ببندد و من بشوم آن کسی که قرار است شدن های جدید را امتحان کند .با هم  به جنگل کنار خانه رفتیم تا قدم بزنیم .نه ده دقیقه  که برای ساعت ها ، گوشه و کنار جنگل را با نگاه مان برانداز کردیم و حتی وقت این را پیدا نکردیم که برای دقیقه ای به روی کنده درختی بنشینیم . از روح مان کوچه ایی درست کردیم که نه ابتدایی داشت و نه راه خلاصی ! ردیف های خانه ها را نشان کردیم بی آنکه برای هر دری کلیدی بسازیم .مدادهای جادویی مان را در هوا خط کشیدیم تا تصویری را که دلمان می خواست در میان شکاف های هوا نقش کنیم .کمی که نگاه کردیم دیدیم یادمان رفته کلید را هم نقاشی کنیم .مداد بنفش را به میانه انگشت ات گذاشتم تا هر کلیدی که دلت می خواست نقاشی کنی  .باد می وزید و هر ازگاهی چکه بارانی گونه هایمان را خیس می کرد . کار کشیدنت که تمام شد به روی کف دستم سه کلید گذاشتی تا هر کدامشان را که بخواهم به درهای بی شمار امتحان  کنم و اگر هوس کردم با کلیدهای نقاشی شده بازشان کنم .دلم می خواست همان لحظه بغلت می کردم ولی باد دیواری میان من و تو درست کرده بود که دسترسی به تو را مشکل می کرد .مداد فیروزه ای را به تن باد کردم تا خالی از هوا شود و بگذارد که من به تو دست بزنم .سینه های گرم تو نرمی خودش را به حس دست هایم نزدیک کرد و لب های شیرین ات روحم را پر از خوشی و آسایش کرد .به خوبی می دانستم باید قدر این ثانیه ها را بدانم چون تو دوباره از دست می رفتی و این بار آمادگی اش را در خودم تعبیه کرده بودم . پلک ها و سایه بان چشم هایم می لرزیدند و دوست داشتم این نرمی تن ات ساعت ها در من زنده باشد .شروع به گریه کردم ان قدر که شانه هایم تکان می خورد و مهم نبود که چقدر لرزش تنم ادامه داشته باشد .برای من مهم این بود که در میان آغوشم باشی .راه های خلاصی  را پیدا نکردم هر چه با نقاشی رسمشان کردم فایده ای نداشت هیچ شکلی شکل خلاصی را پیدا نمی کرد مداد ها را سر جایشان گذاشتم ، بغلت کردم و دوان دوان سعی کردم از میان کوچه های ترسیم شده در باد فرار کنم .موهای شلال تو جلوی صورتم را می گرفت و مثل پاندول در هوا چرخ می خوردم .علف های پا خورده که باد صورتشان را سیلی می زد از میان ما رد می شدند تا اگر شد راه فراری در برابرمان قرار بگیرد . 

هشت نامه از تو

پنجشنبه ۷ مهٔ ۲۰۰۹


ببین ! ببخش که این چند روزه خانه نبودم تا سر فرصت نامه های روزانه ات را باز کنم و از سر شوق و لذت کلمات نوشته شده ات را بچشم .ببخش که حتی فرصت این را نداشتم که به صندوق نامه های پست خانه ی شهر هم سر بزنم تا نامه های خصوصی ام را از درون صندوق در بیاورم .همین چند دقیقه پیش پست چی چینی همه ی نامه هایم را به دستم داد .در خانه را باز کردم و  به آشپزخانه نرسیده با خودکارم سر نامه ها را باز کردم و تا به روی صندلی بنشینم گریه امانم نداد .  هشت نامه ی ترا  به دستم گرفتم و سوار دوچرخه ام شدم و به طرف بارانداز جزیره حرکت کردم تا دوباره و برای چندمین بار خط به خط شان را با چشم های کم نورم بخوانم .همان طور که حدس می زنی بد جوری عاشق چشم های رنگی ات شده ام و همین موج هایی که به طرفم پرتاب می کنی امانم را بریده . خودت بهتر از هر کسی می دانی که باید برای گیر انداختن من تلاش زیادی کرد تا بتوان در میان دست ها جایش داد . فرصت های از دست رفته را به خوبی دارم بازیابی می کنم و تکه های جدا شده از درونم را پیدا می کنم و بی آنکه نور چشمانم را کم یا زیاد بکنم پینه دوزی می کنم .همه نخ های رنگی و بی رنگ را از بازار تهیه کرده ام و سعی کرده ام ارزان ترین شان را بخرم تا بقیه ی دارایی ام را برای تو نگه بدارم .زمان زیادی نمانده تا همه تکه ها را وصله پینه کنم . این روزها بیشتر از قبل به خودم می باورانم که زمان خیلی هم تند نمی گذرد .این روزها به خودم می گویم همان طور که هستم زندگی بکنم نه آن طور که دیگران فکر می کنند .این روزها دو.باره دگردیسی روحم آغاز شده و از این بابت کمی لذتم بیشتر شده .همان طور که اول نوشتم باز هم مرا ببخش که برای خواندن همه نامه هایت فرصت پیدا نکردم به خانه بیایم .می دانم شرایط این روزهای مرا به خوبی درک می کنی . از فردا سعی می کنم جواب هر هشت نامه ات را بدهم .
Powered by: Blogger