-->

The Wrestler

شنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹

نامه به دوست پاریسی

به چشم هایش نگاه کردم و گفتم میشه قلبم را دوباره به من بدهی .با خنده ی احمقانه ای نگاهم کرد و گفت : نه ! چشم هایم را برای لحظه ای بستم و وقتی بازش کردم در برابر نگاهم نبود .غیبش زده بود و یا اینکه از نگاهم دورش کرده بودم .در هر دو حالت لحظه ی خوبی بود چون پس از ماه ها احساس کردم تکه سنگینی از وجودم کنده شده و سبک شده ام . حالا با خیال راحت می توانستم به پاریس بروم بدون اینکه وبال گردنم باشد!! وقتی ازش خواستم قلبم را پس بدهد فکر می کردم مثل یک عاشق واقعی دارم رل خودم را بازی می کنم ولی همش نمایش بود و خودم هم بعدان فهمیدم .این چه عشقی بود که وقتی از هم گسسته شد سبک ترم کرد و نه سنگین تر ! این چه دل بستگی عمیقی بود که با یک خدا حافظی و با یک نه گفتن به من پایان گرفته بود .وقتی نگاهم را از او برداشتم انگار نورهای ضیعف اتاق دوباره با ولتاژ قوی شروع به بارش نور کردند .بارها سر رفتن و یا نرفتن به پاریس  بحث و جدل داشتیم .از فرانسوی ها متنفر بود و من عاشق کوچه پسکوچه های پاریس .این همه در جزیره گشته بودم ولی دریغ از یک کوچه دلبخواه ! این همه سگ دو زده بودم تا کمی عطر خوش بختی پیدا کنم ولی نه عطر پیدا کردم و نه بوی خوشش را .این همه عشق بازی کردم ولی دریغ از یک لحظه ی خوش پس از سکس .همه ی توان فیزیکی ام را هدر داده بودم تا فقط او رخوت روح و تن اش را کم بکند و لاغیر ! این همه بوسه های گرم و عاشقانه همه اش باد هوا شد و رفت چون هم آغوشی ما دونفر یک جاده ی یک طرفه بود .پشت میز نشستم  و برای آدلا دوست فرانسوی ام نامه نوشتم .برایش گفتم همان خانه ای که شرحش را برایم داده بود اجاره کند .با همان قیمت و لوکیشنی که گفته بود .رو به رودخانه ی سن .این قدر کار کرده بودم که خرج یک سال ماندن در پاریس را داشته باشم .دوچرخه ی خودم را با خودم می بردم تا از هزینه ها ی ترانسپورت کم بکنم  خانه  مبله بود و آدلای مهربان همه ی کارهایش را جور کرده بود .دوست قدیمی ناتاشا و رفیق این سالهایم .برایش نوشتم از او جدا شدم تا تک و تنها به پاربس بیایم .برایش گفتم که شماری جدید خانه اش را ای میل کند تا در اولین فرصت به او زنگ بزنم . عکس های یادگاری با او را از در و دیوار برداشتم تا چشم هایم عادت به ندیدنش بکند ولی به خوبی می دانستم با خاطراتش که نمی توانستم خداحافظی بکنم . نامه های رد و بدل شده ی خودمان را در فایل قرمز- آبی جدید گذاشتم و عکسی را که در آدلاید با هم گرفته بودیم را رویش چسباندم . نامه را تمبر زدم و از در خانه بیرون زدم تا قبل از ساعت یازده پست چی نامه ام را برای آدلا ببرد .

Antes Que Termine O Dia

sorma neden

رامین مولایی هم رفت

جمعه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۰۹


در لابه لای رویاهای خیس

پنجشنبه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۰۹


وقتی با کرولاین صحبت می کنم برایم دانش بی پایانش در باره ی آدم ها و تحرکات فکریشان بسیار جالب توجه است .سی و سه سال سن دارد و به ادبیات انگلیس و ایرلند بسیارمسلط .دیشب با هم به جلسه سوسیالیست های شهر رفته بودیم .دولت نقشه ی جدیدی برای فرودگاه هیترو کشیده و این باعث مسائل بروز مشکلات محیط زیستی خواهد شد .آنچه در این جلسه توجم را جلب کرد نه نگاه سبز سوسیالیست ها بود بل نگاه کاملن چپ شان به همه چیز و همه کس بود .از اوباما و از براون حرف زدیم .کرولاین از دوبلین شهر زادگاهش صحبت کرد و بحث به جویس کشیده شد .از اولیس حرف زد و از تنهایی های جویس .از چشم هایش گفت و از غم غربتی که در پاریس کشید .چارلی که جلسه را می گرداند از من پرسید نگاه تو به عنوان یک خارجی به انگلیس و فرهنگ مسلط غالب بر جزیره چیست ؟ برایش از همه ی تجربه هایم گفتم .از اینکه روز به روز غشای ظاهری مردم برایم بازتر می شود .از محافظه کاریشان و گاه دو رو بودنشان و از نگاه های نافذ و در عین ترسانشان .از این گفتم که از نگاه توریستی ام مدت هاست دست کشیده ام و در روز و شب هایم ساعت ها به چهره شان دقت می کنم و به زبان بدنی شان توجه ی بیشتری می کنم .کاری به حزب کارگر و یا محافظه کار ندارم .به خوبی می دانم در وقت منافع ملی شان به یک جور فکر می کنند .اریکا که در بغل دستم نشسته بود از نگاه جنسی مردم پرسید .به عنوان یک ایرانی نگاهم  چیست. برایش گفتم اوایل فکر می کردم تمامی ذهنشان به هم خوابگی و سکس است ولی حالا فکر می کنم شصت درصد ذهنشان به این مسئله توجه ی بسیاری دارد .از طبقه ی پایین که بگذریم .نگاه طبقه متوسط و بالا به سکس و هم آغوشی بیشتر از ارضا شدن فیزیکی ارضای روحی شان می باشد .گرچه یک انگلیسی در وهله اول انسان است و بعد انگ غربی بدان می خورد .برای اریکا این نوع حرف زدنم جالب بود .برایش توضیح دادم همه ی ما چه شرقی و چه غربی در برهه ای از زمان بسر می بریم که تنهایی های خودخواسته و یا تحمیل شده از بالا توان مان را ذایل می کند .بیشتر از آنکه به رویاهای خیس فکر کنیم در این روزها به بیکار شدنمان توجه می کنیم .اوضاع اقتصادی روز به روز بدتر می شود و این نباید ما را از توجه کردن به خودمان دور کند .کرولاین گفت .من هم موافقم .همین دیشب با دوست پسرم سکس می کردم بیشتر از آنکه به هم آغوشی ام توجه کنم به کار فردا و اوضاع و احوال مالی فکر می کردم .با صدای بلند خندید و از اینکه رک حرفش را زده معذرت خواهی کرد .جلسه که تمام شد .باران شروع به باریدن کرده بود .برایش مطلب جدیدم را ترجمه کردم و از سالهای شصت حرف زدم .آنقدر مشغول شده بودم که یادم رفته بود کلاهم را روی سرم بیاندازم .کرولاین زحمتش را کشید و برای خوردن آبجو به بار مایکل دعوتم کرد .پشت پنجره رو به خیابان نشستیم و فرو آمدن دانه های درشت باران را تماشا کردیم .

تصویر روز


سیاهکل با صدای چریک فدایی خلق ایران حمید اشرف

چهارشنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۰۹

نسل در هم شکسته شصت خورشیدی

سه‌شنبه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۰۹


با یکی از کارمندان ارشد وزارت خارجه حرف میزدم .برای ماموریت جدیدی به تهران می رود .چمدان اش را دیشب با هم مرتب کردیم .چند دست لباس زنانه و وسایل روزمره و پنج روسری رنگی که یکی اش را خودم برایش خریده ام و خرت و پرت های دیگه . نقشه ی بزرگ تهران را جلویش گذاشتم و همه جاهایی که با  پوست و خون و قلبم دوست دارم نشانش دادم و بی اختیار اشک همه ی صورتم را پر کرد .بی آنکه نگاهم کند گذاشت با دستمال کاغذی پاکش کنم .از دربند و خیابان شریعتی و قلهک و نیاوران و میرداماد و میدان محسنی برایش گفتم .توپخانه را نشانش دادم و از هوای مسموم  تهران برایش حرف زدم .آنقدر از تهران گفتم که بی اختیار گقت : می خواهی با مسئولیت خودم ببرمت تا این همه غم غربت از پا نیاندازد ترا هادی جان ! گفتم : نه رفیق جانم نه ! نه ! از سر تخت طاووس تا خیابان لارستان و میرزای شیرازی با هم گذاشتیم .سینما آزادی و عباس آباد و همه ی بالای شهر را با کلیک کردن رو نقشه و همه و همه جای این شهر دوست داشتنی ام را با قلب و اشاره ام نشانش دادم . پایین تر رفتیم به سه راه زندان !خیابان سرباز و خیابان پلیس و کوچه ساری . داروخانه ی پاسکال در انتهای تخت طاووس و همه کوچه پسکوچه ها را نشانه و علامت گذاشتیم .از سالها زندگی کردن در تهران برایش گفتم .از عشق های تازه و کهنه ام از آدم ها و پسربچه ها و دختر بچه ها .از محله ی ارمنی ها و از هزاران خاطره برایش سخن گفتم .از این همه حافظه و خاطره ام تعجب کرده بود .می گفت شناختن شما ایرانی ها زیاد هم آسان نیست هادی جان ! گفتم : بله البته که سهل نیست .از عرق خوری ها  با آزالیا  گفتم و از پیاده روی های طولانی مان .از روزهای پس از آزادی در سال شصت و شش . از رفیق های زندانم که پس از آزادی خیلی هاشان به عراق رفتند و خیلی هاشان در زندگی روزانه غرق شدند و تمام تلاششان را کردند که به زندگی اصلی برگردند ولی موفق نشدند .از عمویم گفتم که جز افسران حزب توده بود و پس از دوندگی های فراوان فامیل نزدیک به ساواک از بند رهایی پیدا کرد و پولدار و پولدار شد ولی در میانه ثروت و غنا خودش و هستی اش را گم کرد .از سیاسی هایی برایش گفتم که به مشروب خوری و تریاک کشی رو آوردند .از زندان رفته هایی گفتم که پست شدند و از آدم های عادی هم عادی تر شدند . از شکنجه شده هایی گفتم که فلج شده بودند و راه رفتن را فراموش کرده بودند .از سالهای شصت و هفت گفتم که هزاران نفر را تیرباران کردند و هیچ کس هم آخ نگفت .از مجاهدین و چریک ها گفتم که به اروپا و بعد عراق رفتند چون دیگر جایی برای ماندن نداشتند . از نیروهای ملی مذهبی و فعالان حقوق بشر ! سخن راندم که در کل اساس نظام مقدس را قبول داشتند و معتقد بودند اگر هم کشتار ی صورت گرفته فقط یک اشتباه تاکتیکی بوده و بس .هر چه  باشد اصلاح طلبی هزاران بار از انقلاب کردن بهتر است .برایش گفتم چقدر در ایران احمق بودم وهزاران  ساعت و دقیقه در خودم گم شده بودم .انگار در هوا زندگی می کردم نه می شنیدم و نه حرف می زدم انگار این منی که در جزیره زندگی می کنم با همان هادی که در تهران زندگی می کرد مایل ها کیلومتر فاصله دارد .برایش گفتم در همه پیاده روی ها و حرکت های احمقانه ام نمی دانستم دارم چه غلطی می کنم .نه سیاسی بودم و نه آدم عادی .صدها سکس بی هدف داشتم و هزاران بار عشق های ساعتی و ماهیانه و گاه سالیانه ولی هیچ کدام دردی از من دوا نکرد .چون من هم مثل خیلی از زندان رفته ها مجبور بودم خودم را در زندگی روزانه غرق بکنم و مثل کبک سرم را زیر برف بکنم تا نفهم دارم چه غلطی می کنم .رفیق های بی شماری را می شناختم که در عرق خوری شبانه شان غرق شده بودند .خیلی هاشان هنوز در سالهای پنجاه و هفت و شصت خورشیدی زندگی می کردند .هنوز یک سرود آنها را از خود بیخود می کرد .هنوز یک عکس شهید هراسانشان می کرد .وقتی خانواده های کشتارهای شصت را می دیدند شرمنده از زنده بودنشان می شدند . با خاطره هاشان زندگی می کردند .خیلی هاشان تشکیل خانواده داده بودند ولی هنوز نه شوهر شده بودند و نه پدر و یا حتی زن خانواده و مادر مهربان .درگیرهای ذهنی شان پایانی نداشت .خیلی هاشان هنوز به هتل آزادی و هما و لاله برای بازجویی های مدرن و شیک می رفتند .وزارت هنوز باورشان نکرده بود که اینا در هم شکسته شده اند و به قول یکی از سر بازجو ها بگا رفته اند ولی وزارت کارش باور نکردن بود و بس .ساعت سه صبح شده بود و مامور ارشد وزارت خارجه گیج از این همه خاطره و واگویی شده بود .توگویی داشتم برای خودم حرف می زدم .کلید چمدان قهوه ای اش را بست و لیوان شرابش را بالا انداخت و قول داد همه چیزهایی را که قولش را داده از تهران برایم بیاورد .

kaybolan yıllar klip

دکمه های پیراهن مردانه ی تو !

شنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

وقتی دکمه های پیراهنت را باز می کردم نگاهت به پنجره ی  گشوده بود که باد دائما باز و بسته اش می کرد .وقتی دکمه ی سفید آخرش را باز کردم گودی سینه ات را از سوتین ات در آوردی و من از پایین نگاهم را به بالا دوختم تا ببینم بعدش چه خواهی کرد . وقتی پستان ها یت را می بوسیدم لک پشت لک روی سینه ات می نشست و من از این همه سفیدی به وجد می آمدم .پیراهن مردانه ی سفیدت را از جا لباسی بدنت بیرون آوردم تا رو به باد بگذارم تا هر چه رطوبت است باد با خودش ببرد.بوی شیرین تن ات دماغم را پر می کرد و آکنده از هر چه هوس می شد .پنجره را بستم تا هوای تن ات در اتاق باقی بماند .پرده ها را هم کشیذم تا از لابه لای درزهای پارچه ای ذرات هوسم بیرون نرود .در لحظه ی معاشقه به هیچ چیز به جز عشق آفرینی از وجود مبارکت فکر نکردم .دلم نمی خواست با به یاد آوردن کوچکترین نغمه ی زمینی عیش ام را کور کنم . سیگار نیمه سوخته ام را در جا لباسی گود تن ات خاموش کردم بی آنکه آتش اش تن ات را بسوزاند .به ران هایت که دست می کشیدم صدای بی نرمی ستون عصب های ورودی ام خاموش می شد و در وارونگی هوای اتاق ترنم صدای  خش دار تو تنها موسیقی  با صدا بود .از کشوی کنار تخت دستمال های آبی رنگ را بیرون کشیدم تا نم تن ات را بگیرم .سر انگشتانم را به بدنه ی پوست و خونت می کشیدم تا هم چنان رگه های لک باقی بماند و به هیچ جایی رسوخ نکند الی به همان جایی که  بوده .دستمال ابی رنگ را به تن ات که مالیدم در گودی دستم جایش دادم تا حجم آب را اندازه بگیرم .ان قدری شده بود  که کاسه ی لاجوردی کنار دستم را پر کند .خالی اش که کردم تا نصفه پر شد و دقایقی پس از آن بخار شد و ابر رطوبت تن ات  فضای اتاق را پر کرد .آرزوی باریدن کردم بیش از آنکه وقت عشق ورزیدن تمام شود .چکه های آب به روی نوک پستان ات ریخته شد و باران ملایم و با عطوفت بارید و بارید .کف اتاق لبریز از خیسی شد و در لابه لای این بارش آرزو کرده تن آسایی را شروع کردیم  . باورمان نمی شد که با باز کردن دکمه ی پیراهن ات این همه برکت از آسمان کوچک محاصره شده از چوب و سنگ ببارد .دست به تقدیر  دادیم و آن چه را که مقدر بود بدان عمل کردیم .

The Thoughts Of Mary Jane

نگاهی به فیلم مایکل و هانا !The Reader

چهارشنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹


مایکل کنار پنجره ایستاده و قطاری  از فاصله ی نزدیک در آن سو می گذرد .ما مایکل پانزده ساله را می  بینیم که در قطار سال 1958 نشسته .حالش خوب نیست و حس تهوع دارد .شاسی ایستگاه بعدی را می زند و پیاده می شود .کنار مجتمعی که کارگرها در حال رفتن و آمدن هستند می ایستد .باران می بارد .به کریدور وارد می شود کناری می ایستد استفراغ می کند .دو بار پشت سر هم .هانا با لباس فرم از پله ها پایین می آید .سطل آب را پر می کند و محلی که مایکل استفراغ کرده را می شورد .به مانند مادر خوب نگاهش می کند و آدرس خانه اش را از مایکل می پرسد .با او تا نزدیکی های خانه می آید .مایکل گیج از این محبت بی شائبه می شود .در فیلم نشان داده می شود که چقدر خانواده ی سرد و یخی دارد .پدر همیشه ساکت و در عین حال بی هیچ نقشی از یک بابای خوب .مادرش فقط مادر است و بقیه ی خانواده هیچ نقشی در زندگی مایکل ندارند .پس از مدت ها قهرمان فیلم سایه ای از محبت و مهربانی دیده .با گلی به دست به دیدار هانا می رود .وقتی هانا لباس می پوشد تکه های لخت او را تماشا می کند .به خوبی مشخص است در اوج بلوغ جنسی به سر می برد و تمنای هم آغوشی او را دارد به هم می پیچید .حالا چرا یک پسر پانزده ساله با یک زن چهل و سه ساله سکس باید بکند .بیشتر از خود عمل هم آغوشی این میل بی پایان مایکل به آغوش گرم یک زن و یا یک مادر است که او را به سمت هانا سوق می دهد .صحنه های اروتیک فیلم بسیار قشنگ و با سادگی به هم بافته شده و تماشاگر هیچ نقشی از کارگردان نمی بیند انگار دارد خود زندگی را تماشا می کند . وقتی مایکل به داخل وان رفت و از بالا شیر آب داغ را باز کرد  و صورتش را در هیجان شست .دلم به حال هانا سوخت .هانای ساکت و در درد پیچیده شده حواله را به شانه ی مایکل انداخت و خود لخت پشت سرش ایستاد .بیشتر از آن که هیجان سکسی به بار بیاورد به تماشاگر نشان می دهد که این زن منتظر یک جرقه بوده تا دوباره زن بودنش را به یادش بیاورد .چه سوژه ای بهتر از پسر بچه ی پانزده ساله .تشنه ی سکس و محبت .دست نخورده ومترصد عاشق شدن .هانا سواد ندارد ولی تشنه شنیدن داستان است .فرقی هم نمی کند از ادیسه هومر باشد تا داستان چخوف و یا تن تن و میلو .این نفس شنیدن است که هانا ی در هم شکسته را دوباره زنده می کند .آموزش عشق بازی به مایکل همانند بزرگ کردن یک نوزاد برای هانا ست .در هیچ چیزی عجله ندارد حتی بوسیدن و یا نحوه حرکت در عشق بازی .آنچه مهم است هر دو هم بازی خوبی برای یکدیگر پیدا کرده اند .تا بستان می گذرد .مایکل البوم عزیزتر از جانش را می فروشد تا تور دو روزه برای دوچرخه سواری بگیرد .وقتی با دوچرخه از کشتزارها می گذشتند انگار این من تماشاگر بودم که رکاب می زدم .هر صحنه ایی که می گذرد مایکل بزرگتر و در خود فرو رفته تر می شود .انگار این نوجوانی ماست که کارگردان به تصویرش کشیده .کاری به زمینه اصلی فیام که  کشتار هولوکاست باشد ندارم .آنچه در این فیلم به خوبی من تماشاگر را تکان می دهد هجوم بی سابقه ی محبت و عشق است که سن و سال ندارد .نقش آدم  ها برای من تماشاگر مهم نیست .چه زن سابق مایکل و چه استاد و یا حتی زن یهودی پولدار ساکن نیویورک .هیچ نوع همزادی با پرسوناژهای فیلم  تماشاگر را غلغلک نمی دهد .هانا مامور بوده و چون کار دیگری پیدا نکرده بود در اردوگاه مرگ یهودی ها مامور فرستادن افراد به سمت کوره های آدم سوزی شده بود .کارگردان به تماشاگر نمی گوید هانا را دوست داشته باشد یا که نه .یک نوع بلاتکلیفی در ارزش یابی شخصیت هانا موج می زند ولی این مایکل همیشه خاموش است که با چشم هایش و اشک های آماده اش عشق بی پایانش را نشان می دهد .چند درصد ما در نوجوانی عاشق زن بزرگتر از خودمان شده ایم و یا مرد بالغ تر از خودمان .چند درصدمان این فرصت را داشته ایم به شکل کاملن حرفه ای هنر عشق بازی را یاد بگیریم .چند درصد از همه ی ما آدم ها به معنی واقعی از عشق بازی لذت وافر برده ایم .چند میلیون از ماها کودکی ها را فدای این آشنایی ها کرده ایم .خیل عظیمی از پسر بچه ها در همین سن مایکل عاشق شده اند و کل زندگی شان را تباه کرده اند .این فیلم نوارهای سی و پنج میلی متری است که روزها و شب ها درگیرمان می کند .این فیلم را بارها باید دید!

The Reader Soundtrack

خون روسی -مجاری

یکشنبه ۱۸ ژانویهٔ ۲۰۰۹


خنده های بی وقفه  نابسامان در ساعت خوشی و گاه نا خوشی بیشتر از آنکه به فکرم بیاندازد بیشتر ضربآهنگ نفس های بریده و نابریده ام را تند تر می کند .همین حالا به ماه که نگاه کردم صورتت را نوازش  کردم و به آرامی در گوش ات خواندم .ای کاش ماه من بودی تو ! چشم هایت را خمار کردی و با لبخند محو جوابم دادی .اگر ماهت بشوم دستت به من نمی رسد .بهتر است همین جا و در کنار تو باشم تا که فاصله ها عیار سنجش من و تو نشود مو های  مشکی بلندت را نوازش کردم و انگشتم را به روی لب هایت گذاشتم تا آهنگ آخرین را برایم بخوانی بیش از آنکه دیر بشود .از کشوی میز توالت ات عکس را برداشتی و گفتی .این خانه ی من در بوداپست است .ماه جون مهمان من خواهی بود .بیشتر از سه هفته در کنار هم خواهیم بود بی هیچ مزاحمی .تا دلت بخواهد ماه زمینی ات خواهم شد و هر روز قبل از آنکه از خواب بیدار شوی شیر محلی و نان داغ کنار تخت ات خواهم گذاشت .بانوی تو خواهم شد و هر آنچه را آرزویش را داری برایت مهیا خواهم کرد .از من قول گرفتی دقیقا همین جمله های مجارستانی ترا به فارسی برگردانم و در بلاگم بگذارم .برایم تعریف کرده ای که خون لهستانی - مجار داری و مادر بزرگت در جنگ دوم در بندر انزلی مهمان انزلچی ها بوده و همه عکس های سیاه و سفیدمادر بزرگ را در آلبوم خانوادگی جمع کرده ای  بیش از انکه بدانم دوستم داری  .از اینکه خون روسی در رگ های من جریان دارد کیف می کنی . به خوبی می دانی نان روسی را چقدر دوست دارم .در خانه ات سماور روسی گذاشته ای با قوری چینی و استکان های شیشه ای براق .هر وقت که مهمان خانه ات می شوم انگار در خانه ی خودم هستم و دل واپس هیچ کس و هیچ چیز نمی شوم .هزاران بار از تو تشکر کرده ام ولی می دانم کفایت نمی کند .در روز بیش از سی و یک تکث رد و بدل می کنیم و عاشقانه همدیگر را دوست می داریم .بیشتر از آنکه تن مان همدیگر را بخواهد این روح مشترکمان هست که دلگرمان می کند .همین حالا دارم گونه ات را می بوسم .پوست نرم و خوش بوی تو امانم را می برد ولی نه آنقدر که از حال بروم .آنقدر هست که لذت با تو بودن را از من نگیرد .این ترانه بهار را از صبح تا به حال بیش از صد بار گوش کرده ایم و بیش از صد بار برایت ترجمه کرده ام .درست مثل خودم به رویا می روی و درست مثل خودم از رویا بیدار می شوی .همان طور که خودت هم می گویی من  و تو رویای مشترک داریم .همین حالا از خدای خودم می خواهم ترا برای من نگه بدارد .دلم می خواهد امشب تمام نشود .ممنون که در زندگی ام جاری شده ای رفیق مجاری ام

تقصیر دامن قرمز تنگ تو بود!


اولش فکر کردم تقصیر باسن قشنگ تو بود که عاشقت شدم .بعد بیشتر با خودم کلنجار رفتم و آن وقت تازه فهمیدم عشق بدون هیجان های  فیزیکی چیز مزخرفی از آب در خواهد آمد .یک لحظه فکر کن اگر من و تو در همان بعد ازظهری که عشق بازی کردیم این کار را به آینده می  سپردیم تا به وقت معین اش انجام بپذیرد  همین حالا در کجای کارمان بودیم . مگر می شود مثل احمق ها دائما هوای نفس را کشت و   آیه الکرسی خواند تا شیطان رجیم از ما دل بکند و ما اندر خم کوچه عاشقی در جا بزنیم .یک وقت فکر نکنی دارم  هزل می گویم .کمی سرت را بالا نگه دار تا خوب نگاهت کنم .اصلن اجازه بده  چانه ی قشنگت زیر دو انگشت دست راستم باشد تا صورتت را بهتر نگه دارم و دیوانه وار نگاهت کنم .خب اگر تو دامن قرمز با بلوز یقه هفت قهوه ای ات را نپوشیده بودی و آنقدر تنگ نبود دامن ات که باسن ات چسبان و هوس ناک باشد هرگز شاید با هم سکس نمی کردیم .چه کسی گفته باید هوای عشق بازی را با تمایلات جنسی قاطی نکنیم .مگر می شود عاشق روح بود و بس .تکلیف بدن زن و مرد در این وسط چیست .باید تا به وقت عقد کردن صبر کنیم تا همه چیز شرعی و عرفی باشد .این حرف ها ی ابلهانه حالم را به هم می زند .کافی ست از خانه بیرون بروی تا ببینی چند درصد زوج ها قبل از خواندن خطبه عقد با هم سکس کرده اند . نگاه به اخبار همین چند روز پیش بیانداز .چهل درصد طلاق های کشور از بی تفاوتی های جنسی زنان و مردان است .راحت بگویم یعنی این چهل درصد از سکس و هم بستریشان لذت وافر نمی برند .در دبستان و دبیرستان و در دانشکده ها کدام  استاد  و معلم به دانشجویان تمرین عشق بازی کردن یاد می دهد .نمی خواهم بگویم که گونیا و خط کش به دست بگیرند و در معادله های دو مجهولی و چهار مجهولی تمرین کیاست و اخلاقیات بدهند . سرت را به درد نمی آورم .ولی خودت بهتر از من می دانی در همین جمع های روشنفکری داخل و خارج چند درصدشان به فکر خیانت نیستند .چند درصدشان با مردها و زنان های همدیگر هم خوابگی می کنند .چند درصدشان کتاب را به زمین می گذارند تا فرصت های سوخته جنسی شان را باز پروری بکنند .چند درصدشان هوس سکس با دخترکان نارس دارند .چند درصدشان تب نوبه دارند و چند درصدشان به هزاران فرصت تازه برای عشق بازی فکر می کنند .فکر می کنی همه شان به فکر این هستند که کار مملکت به کجا ختم خواهد انجامید  و نقش خودشان در این وسط چیست و... . ببین خواهش می کنم چشم هایت را نبند و به چشمان من نگاه کن .سرت را هم پایین نیانداز .دارم باهات حرف می زنم .چند درصد نویسنده هایی که کتاب چاپ کرده دارند با خواننده های جدید طرح دوستی می ریزند .با زنان شوهر دار و دخترکان جویای نام . فکر می کنی همه شان عوضی هستند و در منجلاب جنسی غوطه می خورند .ببین خوب نگاه کن .روانی های شهری درصدشان دارد می رود بالا .خیلی ها از پله ها پایین نمی توانند بیایند.  دلشان می خواهد همان جا روی پله ها بنشینند و تکان هم نخورند. خیلی هاشان دلشان می خواهد از پله ها خودشان را پایین پرت کنند .هم خواب عزیزم به یاد داشته باش برای خیلی از نسل سوخته ها سکس کردن فقط یک بهانه ی بزرگ است و بس .حتی ارضا شدنشان هم از روی هوس نیست و وقتی در پایان عشق بازی آزاد می کنند انرژی خودشان را نه از روی تمایلات فیزیکی است بلکه یک نوع فواران برون رفت روح سرخورده است . حاشیه نمی روم ولی به یاد داشته باش چه در داخل و چه در خارج خیلی از ما ها دلمان می خواهد شانه ای را پیدا کنیم که آرام و بی دغدغه باشد و بس .نه بیشتر و نه کمتر .

گزارش روزانه به پری

شنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۰۹



هر برگی که به دست می گیرم نه سفید است و نه کاهی .بین این دو رنگ هی می چرخد  .قلمی که به دست می گیرم معمولن مارک بیک است .از روان نویس به ندرت استفاده می کنم .از مداد مارک  فابر کاستل بیشتر فایده می برم .انگشت اشاره دست راستم را خیلی دوست دارم .چون تایپ را برایم انجام می دهد .دیوار اتاقم از چوب ساخته شده و دور تا دورش را پر از پوستر فیلم های دوست داشتنی  ام کرده ام .میز چوبی ام دقیقا در اوریل هزار و نهصد و هشتاد و یک ساخته شده همان سالی که در سلول کوچکم روزها و شب ها را می شماردم .قالیچه ی زیر پایم ایرانی  است و دو سال پیش در بازار روز یکشنبه از مادام تسو خریده ام .همان بانویی که بیشتر از دو بار ندیدمش .یک بار در بازار و یک بار در تخت خواب بزرگش ! گوشی موبایلم ان 95 است . در ماه جولای آی فون جدیدم را می خرم .کمد لباس هایم پر از شلوار و لباس های نو هست .در حراج ماه دسامبر همه شان را خریده ام .هنوز از عطری که مارسیا برایم خریده استفاده می کنم .دیوار روبروی میزم  از دو عکس بهترین کسم پر شده .همانی که برایش رویاها در سر دارم . لب تاپ اپل ام را خیلی دوست دارم .هم کوچک است و هم کارا یی خوبی دارد .رایزنی های روزانه و شبانه ام هم را با همه دوستانم ادامه می دهم .چه مسلمانش و چه مسیحی و چه یهودی اش . به شکلی دارم تربیت می شوم که دیگر مثل سابق نباشم .کم حرف تر و پخته تر .حس های درونی ام را فقط در وبلاگ و داستان هایم می نویسم .احتیاج به این ندارم که حتما و حتما گوشی برای شنیدن داشته باشم . در چت های روزانه ام کمتر واژه خرج می کنم .به مرکز فیلم دانشکده می روم و همه ی فیلم های عمرم را تماشا می کنم .هر فیلم دوبار ! فعلن از سینمای دهه سی شروع کرده ام .تماشا کردن فیلم لذت بخش ترین قسمت زندگی روزانه ام هست .در کافی شاپ کارولاین همه چیز برفق مراد هست .فقط میشل اخراج شده .دلیلش را نپرسیدم .کارولاین دوست پسر گرفته .حسابی دارد خوش می گذراند .بقیه هم سالم هستند .آماندا برای گردش شش ماهه به سمت تایلند الی نیوزلند رفته .مادر فرانچسکا دوباره به سیسل برگشته .نوه اش را با خودش برده تا این جا سر از خانه های فساد بیرون در نیاورد ! میکیس هم دارد کار خودش را می کند .آخر هفته با او کار می کنم .هنوز هم معتقدم بهترین آبجوی دنیا قبرسی است .سه شب پشت سر هم خواب رفیق یهودی ام را دیدم و امروز که به اسرائیل زنگ زدم مادرش گفت برای سربازی احضارش کرده اند .اسماعیل رفیق فلسطینی ام به دمشق رفته تا شاید بتواند خبری از خانواده اش بگیرد .دنیا بد جوری به هم ریخته .فردا هم اوباما رئیس جمهور می شود ! همین حالا پس از نوشتن دوش می گیرم و برای دیدن فیلم بعدی به فیلم خانه ی دانشکده می روم .امیدوارم هفته خوبی داشته باشی رفیق !

سه عکس از دیگران

جمعه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۰۹




Marwan Khory - Ana Wel Lai

knife in the water

پنجشنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹

زبان پرنده ها

چهارشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹


کبوترهای محله ما نه به رنگ سفید هستند و نه به رنگ وارنگ ! کبوتری که پری - تازه همین امروز صبح به خانه اش آورده  از جنس پرنده های امروزی و دیروزی نیست .انگار در دنیای دیگری سر از تخم بیرون آورده .رنگ چشم هایش نورخانه را ذایل کرده و انگار از این بعد پری احتیاج به این ندارد که قبض برق پرداخت کند .به اندازه ی کافی نور و روشنایی تمام خانه را پر کرده . همین حالا دارم تلفنی با گربه ی خانم میشیگان حرف می زنم و همه این حرف هایی را که برای شما می نویسم مو به مو برایش تکرار می کنم .دیشب نوشتم پری و گربه ی همسایه با هم کنسرت داده بودند و تمام محله از اتاق های دو در سه شان بیرون آمده بودند و گوش تا گوش جلوی پیاده روی رو به خانه ی پری نشسته بودند  و لام تا کام حرف نمی زدند .ترنم انگشتان آن دو نفر امان مردم را بریده بود .نه باد می وزید و نه باران سیل آسا می بارید . همین حالا که دارم می نویسم پری از اتاقش بیرون آمده و با کبوتر خانه گی اش سر گرم گپ زدن شده و من هم حسادت زده بال زخمی گوستاو را به دست گرفته ام و جلوی درب خانه نگاهم به اتاق پری دوخته ام .هوس حرف زدن با گوستاو را کرده ام ولی نمی دانم نحوه حرف زدن با او چگونه خواهد بود .آیا همان طوری که با گربه ی خانم میشیگان حرف می زنم آیا همان طور هم با گوستاو باید مکالمه بکنم .به خدا نمی دانم .باید از پری بخواهم زبان پرندگان را یادم بدهد .اصلن و ابدان دلم نمی خواهد این پرنده خانگی برای مردن به پرو برود .دلم می خواهد تا هنگامی که زبانش را یاد بگیرم و مونس غمخوارم بشود کنارم بماند تا هر زمانی که دلش بخواهد . حالا که خوب به بدن پرنده نگاه می کنم در ساق پایش حلقه ی فلزی زرد رنگی می بینم که انگار پلاکش می باشد .وارسی می کنم .اسمش با حرف گ شروع شده و با اسم پرو تمام ! بیخود نیست که نوشتم برای مردن دوست ندارم پرنده ام به پرو برود .گوشی به دست در حالی که با پیشی ام حرف می زنم به گوستاو نگاه می کنم و شروع به یک مکالمه درونی می کنم .انگار صوت حرف هایم برایش آشنا ست .سرش را بر می گرداند و با شیرینی یک پرنده می گوید امکان دارد کمی به من دانه بدهی .خیلی گرسنه هستم .بی انکه تعجبی کنم .شروع به معذرت خواهی می کنم و دوان دوان به سمت آش پزخانه می روم تا ظرف کوچک مسی را بردارم تا گوستاو با خوردن دانه گرسنه نماند . کاسه کوچک آب را هم کنارش می گذارم تا تشنه هم نماند .ضربان قلبم تند تند می زند .از این که دوست تازه ای پیدا کرده ام به شدت هیجان زده شده ام .این را به گربه هم می گویم .حالا با داشتن این دو نفر کمتر فکر و خیال می کنم و هر وقت روز و شب هم که باشد حدیثی برای گفتن به عزیز تازه ام خواهم داشت .پنجره را باز می کنم تا هوای تازه مشامم را پر کند .

Gulben Ergen Kursuni

بال های زخمی گوستاو

سه‌شنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹


پرنده را در دست چپم گرفتم  . بال سمت راستش را رو به آفتاب و قفسه سینه اش را به  کف دست راستم فشار داد م .  آنقدر نرم که حس اشتیاق به پروازش را از دست ندهد .  پری در خانه اش نشسته بود و گل های باغچه اش را گربه ی همسایه اش آب می داد .هوا منتظر بارش باران بود و باد از فاصله دور و نزدیک به سمت ما چهار نفر می آمد .پرنده از بالای سیم برق به روی دستم افتاده بود و شانس با هر دوی ما بود که بلایی سرش نیامد .پرهای قشنگ پرنده مخلوطی از همه ی رنگ های شاد دنیا بود .بال هایش دقیقا به مانند بال فرشته از میانه کف دست و انگشتم می گریخت .ساعت دیواری خانه به صدا درآمده بود .از میان برگ های درختان باغچه راهم به سمت اتاق پذیرایی کج کردم تا پرنده را به روی بالش آبی  کا ناپه تخت خواب شو بگذارم و کاسه ی آبی به روی میز چای خوری .باد زودتر از همیشه پنجره را با صدای بلند به هم کوبید و من باز مثل همیشه بی توجه به صدای زوزه ی باد به کارم رسیدم .تلفنم را برداشتم و به گربه ی خانم میشیگان زنگ زدم .خوش بختانه تلفن اش را زود برداشت .با صدای بی حوصله گفت : اوه تویی ! گفتم : بله دوست من خودم هستم .بد موقعی مزاحم شدم ؟ با صدای شکننده و غمگین جوابم را داد . " نه ! اشکالی ندارد .ببخش که تن صدایم خوشایند نیست .نامزدم همین دو ساعت پیش ترکم کرد و رفت ! با صدای بلند گفتم : نه ! گفت : خب ! زندگی همینه دیگه رفیق جان ! سر صحبت را عوض کردم و از مهمان تازه ام برایش گفتم .با خوشحالی گفت : اوه ! اجازه دارم بیایم و دستی به پرهایش بکشم .گفتم : البته که می توانی .احتیاج به گرفتن اجازه نداری پیشی جان ! تا به آشپزخانه بروم و لیوان چایی برای خودم بریزم گربه در خانه را باز کرد و جست زنان خودش را به روی کاناپه انداخت .با اشاره گفتم چایی می خوری ؟ گفت : با یک قاشق شکر لطفا ! دور میز چایی خوری نشستیم و از اینکه چه اسمی به روی پرنده بگذارم حرف زدیم .اصلن به روی خودم نیاوردم که با نامزدش به هم زده و اینکه حال خوشی دارد یا که نه . خودش به موقع حرفش را خواهد زد . شال  مارسیا را به روی پرنده که حا لا اسمش گوستاو شده بود انداختم .این شال  پشمین را چند ماه پیش مارسیا از پرتغال برایم خریده بود تا وقتی که روی کاناپه خوابم می گیرد به رویم بیاندازم تا سرما نخورم . چند روزی بود خبری ازش نداشتم .زنگ هم نزده بودم .نمی دانم شاید حوصله اش را نداشتم .در هر صورت حس کردم که لازم است چند روزی با هم نباشیم تا عادت عاشقی از سرم برود .این ها را وقتی که چایی را می خوردم به گربه گفتم .مارسیا حالا جزو لاینفک زندگی ما دو نفر شده بود و الکی هم نمی شد از سر وا بکنیم .دختر باهوش و خوبی بود و در این مدت به هم خو گرفته بودیم ولی عادت ایرانی بودنم که زود از کسی خسته می شوم به سراغم آمده بود ولی مارسیا خسته کننده نشده بود فقط  می شد گفت که دوستی مان احتیاج به کمی خانه تکانی داشت و بس .بیچاره خودش هم فهمیده بود و مثل یک دختر خوب درکم می کرد .گرچه به قول گربه ی خانم میشیگان خودخواهی من هم جزیی از این ماجرا بود .به پرنده آب و دان اش را دادیم و زیر شال نرم مارسیا به خواب شیرینی رفت ولی قبل از خواب دوباره به بال هایش دست کشیدیم و حس ملایمی به هردوی ما دست داد .از خانه ی پری صدای اواز قشنگی می آمد .خانم همسایه هم از خانه اش بیرون آمده بود و با پوشیدن بارانی اش جلوی درب خانه اش ایستاده بود تا صدای پری را بشنود .با گربه بیرون آمدیم و کنار زن همسایه نشستیم .پرده ی خانه ی پری کشیده نشده بود و ما سه نفر پری و گربه اش را می دیدم که یکی پیانو می زند و دیگری ساکسیفون .باد از وزیدن دست کشیده بود و فقط این باران بود که با صدای نرم و پیوسته اش سمفونی ساعت نه شب را تکمیل می کرد .

عادت ماهیانه پری

دوشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹



از در که بیرون آمدم پری از خانه ی روبرویی بیرون آمد  با شال گردن قرمز بلند و بارانی نارنجی رنگ .رنگ صورتش سفید سفید بود بی هیچ لکه ی صورتی رنگ به گونه . شب قبل فرشته ای به سراغش فرستاده بودم و گفته بودم روی ماهش را ببوسد ولی فرشته بی بوسه برگشته بود و وقتی ازش علت را سوال کردم گفت : ما فرشته ها صورت پری ها را نمی بوسیم  .زیر باران به سمت کافه پیاده راه رفتیم .دلش درد می کرد دو مسکن قوی  خورده بود .پریود بود .بدن ظریفش طاقت خون ریزی را نداشت .با خجالت پرسیدم چرا از آقای خدا کمک نمی گیری ؟ گفت : راستش چند روزه باهاش حرف نمی زنم یه کم عوضی شده ! گفتم : اوه ! گفت : آره بابا ! همش به فکر این و اونه و کاری به پری هایش نداره .  گفتم : فکر نمی کنی بهتره باهاش با ادبتر رفتار کنی ناسلامتی خدا هستش بابا .گناه داره دلش می شکنه ! گفت : هد ! تو که پری نیستی تا بفهمی چی دارم می گم .ببخش این جوری حرف می زنم ها ! نگاهش کردم و گفتم : فکر کنم یه کم پررو شده ای در هر صورت مشکل من نیست. هر جور دوست داری رفتار کن . با این که کلاه کاپشنم رو سرم انداخته بودم باران تمام صورتم را خیس کرده بود و پری هم مثل من حسابی خیس آب شده بود .حدود سه هفته ای هست که همسایه روبرویی مرده و پری به جایش خانه را اجاره کرده . کلی اثاثیه با خودش آورده بود .دو کامیون بزرگ ! خوش بختانه گربه نداره . از بین همه گربه های دنیا فقط از گربه ی خانم میشیگان خوشم میاد و بس .از وقتی دوست دختر پیدا کرده خبری از من نمی گیرد ولی خب موقعیت اش را درک می کنم .چند سالی بی سکس گذرانیده بود و حالا دارد تلافی می کند ! به سر خیابان اصلی که رسیدیم .از پری خداحافظی و به سمت کافه حرکت کردم .کارولین زیر طاق آلومینیمی سیگار به دست ایستاده بود صورتش را بوسیدم و از بارانی که تمامی نداشت حرف زدیم .حالش زیاد خوب نبود .همکار تازه مان رسما فاحشه شده بود و از شنیدن این خبر شوکه شدم .کارولین با چشمان درشت غمگین اش گفت : بیچاره دخترک ! از زور نداری و فقر جنده شده .ای کاش از روی شهوت این کارو می کرد .نگاهم را به سمت باران انداختم که بی مهابا روی سنگفرش خیابان شلاق اش را می زد انگار می خواست همه میکروب های قارچ زده را از بین ببرد  تا به وقت آمدن خورشید همه جا پاک پاک باشد .کاپشنم را در قفسه ی خودم گذاشتم .موبایلم را درآوردم تا خاموش کنم دیدم تکث دارم .پری بود .نوشته بود .دل دردم خوب شده .مرا ببخش که با حرف های احمقانه ام دلگیرت کردم .کارت که تمام شد به خانه ی من بیا .شام خوبی برای هردویمان درست می کنم .خدا نگهدار تو باشد !

مداواهای اجتماعی

چهارشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۰۹

احساسات جنسی یک زن در چنبره ی مداواهای اجتماعی گم و گور می شود همان طور که حس  مردان به سادگی در هیاهو محو می شود .نظم جاری جامعه بی آنکه با هشداری توامان باشد مرد و زن را به یک سوق می راند .آنانی که طمع ازادی درونی را چشیده اند به خوبی می دانند در گذر از روز مرگی ها و قانون های نوشته و اجرا شده ها به سادگی نمی توان مقاومت مصالع روحی را بالابرد .توان بالایی می خواهد. نه با شربت های تقویتی می توان  رشد  کرد  نه با پزشکی گیاهی و سنتی .نمی توان به  همه ی آدم ها اعتماد کرد .نمی توان دل سیر و گوش شنوا پیدا کرد و هانسل و گرتل وار رد همه ی نان ریزه ها را دنبال کرد بی آنکه بی حواس به پرنده های گرسنه بود .سیاست زدایی از رد انگشتان و بهت نماندن به هنجارهای سوخته کار هر کسی نیست .می توان کتاب و لغت لمباند و هزاران ساعت فقط خواند و در فرصت پاره شده از زمان نوشت .خیزاب ها و موج ها ی پشت سد روح را می توان با آب بند بست ولی به وقت درو شاید طوفان شکار کرد .می توان سلانه سلانه راه رفت و بیداری شب ها را تحمل کرد .می توان آرام گوش کرد می توان شعر خواند می توان دار و دسته راه انداخت و می توان های بسیاری تولید کرد .آنچه در این روزها بیش از همه توان می گیرد .اضافه فکر کردن است .کادرهای باز و بسته را می توان هزار بار باز کرد و بست .آن وقتی کارایی خواهد داشت که با چشمان تمام بسته کادر باز انتخاب کرد .می توان به همه ی اتفاقات روزمره اندشید .می توان طومار بزرگی نوشت از همه ی بایسته ها  ونابایست ها .می توان شمع نذر کرد می توان به امامزاده های سیار دخیل بست .از این می توانستن ها بسیار می توان انجام داد . ولی آنچه این روزها مهمترین کار است خواندن و خواندن است .یک اتاق ازآن خود به بزرگی همه ی دنیا تنها آرزوی من است .سقف ارزوهایم روز به روز کوتاهتر می شود و به هیچ عنوان از کاهش زیاده خواهی ها افسرده نیستم .دنیای ذهنم بزرگتر شده ولی دیگر تن به جغرافیا نمی سپارم .دیگر ملیت و زبان برایم معنای خودش را از دست داده .دیگر به پایه های محکم فکر نمی کنم .دیگر به مذهب و چراهای این چیست و آن چیست ؟  فکر نمی کنم .به مرگ هم توجه نمی کنم .پیاده رو های کنار خانه ام را وجب به وجب اندازه گرفته ام و متر چوبی ام را با چکش شکسته ام .دیگر به اندازه ها توجه نمی کنم .دیگر به این فکر نمی کنم که آیا باید درد ترا  ودرد دیگری به آسانی از دست بدهم یا که نه .قالب های جدیدی برای تازه فکر کردن به دست آورده ام . دیگر فکر می کنم به خوبی می دانم پله ی بعدی ام در چه ساعت و مکانی جلوی پایم خواهد بود .همه ی یادگاری های قبلی ام را قاب گرفته ام و دور تادور خانه به دیوار اویخته ام .هرازگاه نگاهشان می کنم تا یادم بیاید تا کجا پیش رفته ام .

طلاق از دیوار سایه ها


فکر کن همین حالا فردا شده  ! هیزم شکن مهربان ما با کنده ی چوب کوچکی از جنگل کنار خانه مان می گذرد بی آنکه کاری به خورشید خسته ی آسمان داشته باشد . دیوار سایه ها تک سلول های ذهنمان را در هم پاشیده و فرصت تولد تازه را از ما گرفته بی آنکه حتی کوچکترین شانسی برای بقای جلبک های تک ساختی داشته باشیم . در خانه را می زند .تبرش را کنار در می گذارد .چفت بسته را باز می کند .پاپوش اش را در می آورد .پرده ها را به کناری می زند تا نور خسته کمی استراحت کند .نقشه ی راه به روی صفحه ی مینچ مارپیچ زنان در حال میان بر زدن است .چشم ها گم شده و دست ها بی حرکت در گوشه ی خانه هوا را می شکافد بی آنکه شریان های ارتباطی راهبر نبض های زده شده باشد .قاضی جنگل شروود انگشت اشاره اش را به دهان می زند تا تر شده ورق ها را برگرداند .ردیف سکه های نقره ای  روی میز مفرغی را پوشانده  واستوانه های  میز مهمان من و تو هستند تا رو به قاضی نگاه دوخته باشیم تا حکم طلاق از دیوار سایه ها را صادر کند .مهریه سکه های نقره آنقدر زیاد است که وسوسه ی عمری بی دغدغه را برایمان مهایا  میسازد .ذهن مان راه به خطا رفته بود چون فکر می کردیم همه ی سکه ها در توبره پارچه یمان قرار خواهد گرفت ولی قاضی دست از خواندن کشید و گفت : حتی اگر حکم جدایی را بدهم تنها هر ماه یک سکه از آن ما خواهد بود . از خیر سکه ها گذشتیم چون دردی دوا نمی کرد .هیزم شکن مهربان اتش بزرگی به راه انداخت تا در لابه لای شعله ها خودمان را باز بیابیم و دست از سایه ها برداریم حتی شده با طلاق مجازی ! کتابچه ی طلاق را با امضا ی توافق شده از دست قاضی گرفتیم تا بدون به چنگ آوردن حتی یک سکه- خلاص از تنگی نفس گیر شویم . از کلبه که بیرون آمدیم هوا منفی هشت بود .تبر هیزم شکن را برداشتیم و شروع به نواختن تک تک دیواره های چوبی خانه شدیم .میخ ها از چوب ها کنده می شدند و زهوار خانه از هم می پاشید .شیشه ها -راه به نور خسته خورشید دادند تا بی هیچ محفظه ای  نور تابیده شود حتی اگر خانه ای از پای بست ویرانه شده باشد .دل صاف رودخانه و خنده های بی قطع تو- تبر را خنک می کرد تا به کار ویرانی اش برسد .حالا که طلاق از دیوار سایه ها گرفته بودیم راحت تر می توانستیم نفس بکشیم و چند فرسخ آن ورتر به کمک همین تبر خانه ی چوبی دیگری می ساختیم .چفت وبست محکمی به در خانه می زدیم .پرده های روشن به پنجره ها می آویختیم و شومینه ی تازه ای می ساختیم .به خوبی می دانستیم اسم تازه ای برایمان می گذاشتند ولی بی هیچ دلهره و هراسی به تبرزدنمان ادامه می دادیم چون با ویرانی به همه چیز می رسیدیم .

میهن ما ایران

دوشنبه ۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹


حالا فرض کن یهودی های افراطی به میهن آغشته به پلشتی و ولنگاری حمله کنند .حاکمیت مذهبی ! حکم کافر حربی بدهد . دانشجوهای بسیجی از فردگاه بر گردند و با دشنه و تفنگ به ارتش یهودی ها حمله ور شوند .خیابان ها پر از جسدهای پاسداران و شبه نظامی بشود . سر هر پاسگاه نیروهای انتظامی سربازان اسرائیلی ایستاده باشند .جماران و همه ی مراکز قدرت از هم متلاشی شده باشد .مقام عظمای ولایت به دار کشیده شده باشد و از اصلاح طلبان وطنی هم خبری نباشد .همین ملتی که متنفر از همه چیز هست دوباره شروع به مقاومت می کند و روز از نو آغاز شود .فکر می کنی میهن بهتر از دیروزش خواهد شد ؟ فکر می کنی همین حالا مردم ایران قلبشان آغشته به عشق مردم فلسطین است و منتظر باز شدن مرز لبنان و مصر هستند تا با دشمن کافر جهاد بکنند .فکر می کنی مردم همین حالا در خانه یشان نشسته اند و غم مردم گرسنه و زخمی غزه را می خورند .اگر چنین فکری می کنی سخت در اشتباه هستی رفیق ! برای مردم ایران جمع شدن بساط حاکمیت به هر نحو ممکن از واجبات یومیه شان می باشد وتخم شان هم نیست که در چند صد کیلومتر آن ورتر دارد چه می گذرد .در ادارات دولتی از حقوق کارمندان کم می کنند تا به مردم غزه برسانند آنچه را که شایسته ی مردم ایران است و بس .چند نفر را بشمارم تا بگویم که غم ملت آن چنان بسیار است که توانی برای اندیشیدن به دیگر مردمان نیست .نه اینکه عاطفه شان ذایل شده باشد و انسان بودن یادشان رفته باشد .نه روشنفکرش و نه مردم عادی تنها به این فکر می کنند که اینان کی میروند .شرم آور است اگر باور کنیم که همین مردم حاضر به آمدن حتی ارتش یهودی ها و امریکایی ها هستند .گرچه به خوبی میدانند در افغانستان و عراق دارد چه می گذرد .هیچ می دانی چند درصد زن های شوهر دار نه به خاطر پول و معاش حاضر به هم بستری با دیگر مردها هستند تا برای لحظه ای فراموش کنند که هستند و چه می خواهند ! کودکان کار در همین تهران خودمان حاضر به هر کاری هستند حتی خودفروشی .هیچ کس به مردم لبنان و فلسطین فکر هم نمی کند .آنچه برای این مردم مهم است آزاد شدنشان از دست شیطان است .حالا به هر قیمتی که باشد .آنچه این روزها فکر میهن مان را به خود مشغول کرده محاسبه حمله ارتش های دشمن حربی است و بس .کاری هم به بده بستان های دولت ها ندارند .در داخل هیچ کس خودش نیست رفیق ! هیچ کس سر جای خودش نیست .گول پارتی های خیابانی را نخور .گول تظاهرات ده هزار نفری اروپایی ها را هم نخور .چطور همین ملت روشنفکر و دردآشنای اروپایی غم مردم غزه را می خورد ولی تخمش هم نیست که هروز نه تا نه تا سر خیابان ها همین مردم مسلمان ایران را به دار می کشند .تخم شان نیست در زندان ها به کودکان و نوجوانان تجاوز می کنند .فاحشه خانه ها همه جای شهر گسترده شده . فساد تا اعماق جامعه ی ایرانی را پر کرده .هزاران فاکت و دلیل وجود دارد ولی یادشان رفته چون دولت ایران ممکن است با آمدن خاتمی دوباره به جامعه ی جهانی بازگردد .ببین رفیق ! دنیا تخمی تر از این حرفاست .من فقط دلم برای مردم ایران می سوزد نه هیچ ملت دیگری .دلم می خواهد مردمم بهتر زندگی کنند .دلم می خواد خانواده به معنای واقعی داشته باشیم .دلم خیلی چیزها می خواهد ولی اجازه بده مردم ایران خودشان انتخاب بکنند کی و چی را دوست داشته باشند .

funda arar islak islak


Lauren Peralta

یکشنبه ۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹



Originally uploaded by Lauren Peralta

Dalida - Je reviens te chercher

جمعه ۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹


کوچه های بی عبور

پنجشنبه ۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹



باید ترا پیدا کنم تا قبل از اینکه دیر بشود ! باید گردش بالهای ذهنم را روغن کاری کنم تا به وقت گردش ملخک های بادبان کاغذی ام به سائیدگی دچار نشوم .باید قبل از اینکه گم ات می کردم خوب فکر می کردم تا به وقت گشتن سوراخ و سنبه های راه رفته ات پیدا و ناپیدا نشود دست و دلم . باید محکم بغلت می کردم و نمی گذاشتم از کف انگشت هایم بلغزی و مثل آب در کف ماسه ای فرو بروی و نشانه های خشک شدنت هم معلوم نشود بر دست های خاک- ماسه های من ! خوب یادم مانده که وقتی در ورای خاک - ماسه های نرم دست هایت را رها کردم لحظه ای به آسمان نگاه کردم و خدای مهربان حتی نگاهم نکرد .به فرشته های دوروبرش اشاره کردم تا چشم های خدا را به سمتم بگردانند ولی آن ها چشم هایشان را خیره به افق نا پیدا دوختند و تو همان طور که پایین می رفتی لحظه های آخر را برایم تصویری کردی .خودت می دانستی بهتر از من کسی را پیدا نخواهی کرد تا به وقت ناآرامی با انگشت احساسم نرم ترت بکند. چه کسی می توانست جبیب های پر از فشار و درد ترا به یک اشاره خالی بکند .چه کسی بهتر از من می توانست همه بادهای استرس زا را از تو دور کند بی آنکه تنها از همه شان شوی .چه کسی بهتر از من می توانست بادبادک های کاغذی برای تو درست کند و در گاو خونی و در خزر و در خلیج فارس پرواز بدهد بی آنکه نخ کم بیاورد . چه کسی می توانست در گذرگاه های حس های بیخود و باخود درکت بکند .خودت همه این ها را می دانستی و بهتر از حتی من باور داشتی که در شهرها و کوچه های سرد و خالی از حس خوش زنده بودن تنها ما دو نفر هستیم که قدر لحظه ها را می فهمیم .حتی فکر نوشیدن استکان بیخود شدن ما را گیج و منگ می کرد .استکان های چکلسواکی شهر کفاف این همه حجم نوشیدن ما دو نفر را نداشت .مجبور شدیم از اوکراین شیشه های ذوب شده از آتش را بخریم .دلیجان های ساخته شده از چوب بلوط که ویسکی در ذره ذره رگه های هایش رسوخ کرده بود از راه رسیدند و شلاق های چرمی بر پشت اسب های یله شده بر کف جاده ها نواخته شد و کارگرها بشکه های شیشه ها را خالی کردند .دود و خاکستر و موج های بخارکارگاه های شهر را پر کردند تا برای من و تو لیوان های کریستال درست کنند تا به وقت خواب مصنوعی همراهمان باشند .چوب خط های روزهایمان داشت پر می شد بی آنکه خم به ابرو بیاوریم تا شکایتی از وضعیت موجود بکنیم .ما استکان پشت استکان بالا انداختیم تا همه گذشته ها و خطوط ثبت شده بر دیوان ها را فراموش کنیم .همین حالا که دارم می نویسم گوگل مپ را روشن کرده ام تا همه جاده های متهی به ترا پیدا کند ولی می دانم به شدت احمقانه است که به کمک تکنولوژِی بتوان ترا پیدا کرد .مگر می شود دانه دانه شن ها را کنار زد و بدن نامشکوف ترا به دسترس انگشتان آورد .نه بهتر هست فقط دست به آسمان بلند کنم و از همان خدایی که در آن روز مشخص نادیده ام گرفته بود بخواهم تا ترا پیدا کند .مگر خودش همه چیز و همه کس را نیافریده .خودش همه سوراخ و سنبه های کره ی خاکی را بهتر از همه ی ما آدم ها می داند .فکر کنم حتما در آن روز نحس حواسش به جاهای دیگر بود و ما را به کل فراموش کرده بود .در هر صورت بهتر از او که کسی را ندارم .حالا بگذار دیگران فکر کنند کنترل اندیشه و داشته هایم به چیزی سپرده ام که اصلن وجود خارجی ندارد .بگذار فکر کنند ناآرامی های خودم را در او جمع می کنم تا به مانند شیر آب هر وقت دلم بخواهد بازش کنم و یا ببندمش .دلم می خواهد صبح که از خواب بیدار می شوم انگشت اشاره ی خدا در کف دست هایم باشد و قسم می خورم اگر این خوابم همینی باشد که فکرش را می کنم انگشتش را هیچ وقت رها نکنم . دلم نمی خواهد به سفرهای دور برای پیدا کردن خودم و خودت بروم .دلم نمی خواهد برای آدم شدن حتی به هند بروم .دلیلی ندارد جغرافیا که مسکن قوی نیست که اگر خورده شود حلال دردهای روح بشود .بهتر از هر کس و هر چیزی توسل به همین اقای خدا هست و بس .اگر در آن روز یادش رفت که مایی هم هستیم ابدان مهم نیست .خودش بهتر از همه ی ما می داند که کی باید انگشت اشاره اش را ول کند تا بنده ای به کف دستش بگیرد .اجازه بده امشب دعا کنم که پیدایت بکنم . ردیف های استکان ها جلوی چشمم سرباز وار ایستاده اند تا به وقت سان دیدن تو آماده باشند !

Powered by: Blogger