-->

تکه ای از مشق شبانه ام

جمعه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


سرم گیج خیال تو بود که از در وارد شدی . مثل همیشه خنده ، سکوت گرما را شکست ، انگار که آب یخی را به روی کاسه ی داغی بریزی تا از هرم گرما رهایی پیدا کند . دامن پارچه ای کوتاهت را پوشیده بودی و آستین حلقه ای را به دور بدنت گره زده بودی .موهای بلندت را مصری ! درست همان طور که به تو گفته و سفارش کرده بودم ! گوشواره جدید و دست بند فیروزه ای رنگ به مچ دو دست ات حالم را خوش کرد .همیشه با ساده ترین کارها می شود به طرف مقابل فهماند که چقدر کوتاه و مفید دوستش داری !
Powered by: Blogger