-->

روزهای تلف شده

یکشنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹


گفته بودی در فاصله یک شبانه روز به اتاق بازخواهی گشت ولی نمی دانم سوار کدام اسب بالدار شدی که به بیراهه هدایتت کرد و تا به خانه برسی شب از نیمه نیز گذشته بود . ساعت خورشیدی به وقت جزیره از کار افتاده بود و بطری های ودکا به ردیف در کنار طاقچه ام صف کشیده بودند و عطر خوش بهاری تمام تارو پود خانه را پر کرده بود و در تخت افتاده بودم با دستانی باز و لخت .دوچرخه ات را در باغچه گذاشتی و تا به اتاق برسی پیراهن ات را از تن ات کندی و سراسیمه به آغوشم پریدی .بی آنکه اجازه بخواهی لب هایم را در میان دهانت گذاشتی و بدنم را سفت در میان ناخن های بلندت گرفتی انگار بخواهی تنم را بدری !! مستی ام آنقدر بود که نای داد کشیدن را هم نداشتم .خودت بهتر از هر کسی می دانی وقتی دلم برای خودم تنگ می شود دیگر هیچ دردی را درک و حس نمی کنم . دلم فقط یک آغوش گرم و نرم می خواهد که تن و روحمم را به هزار تکه تقسیم کند و دیگر هیچ .بیخود نیست که دلم می خواهد ماهی وار گاهی اوقات کسی بدنم را با چاقوی تیزی پاره پاره کند تا از این همه عشق های عبث به زندگی دست بردارم و حکیمی را بیابم که به وقت مثله شدن دلسوزانه به کار دوختم مشغول شود و از من آدم دیگری به بار بیاورد . وقتی تن ات را با سوزن عشق به بدنم میدوختی مستی از سرم پرید و بطری ودکای دیگری را از سر طاقچه برداشتم تا مستی ، مویرگ های تنم را به وجد بیاورد و حس کنم تو همانی هستی که دلم می خواست مرا تصاحب کند .ای کاش این تصاحب های روزانه و شبانه ی تن من روزی تمام بشود و آنی به سراغم بیاید که قرار است تمام وجودم را در اختیارش قرار بدهم .
Powered by: Blogger