هیچ برگ زیتونی در کار نبود!

تا مارسیا از راه برسد به آشپزخانه رفتم تا روی ظرف شویی گریه کنم .تا شروع کردم ظرف شویی پر شد . تا مارسیا بجنبد . سر ریز شد و روی کف پارکت شده ریخت .دستمال های بزرگ آبی رنگ را از روی رف برداشت و تند تند شروع به خشک کردن کرد ولی جوهر اشک ها قوی تر از خشک شدن به روی کاغذ های نم دار بود .دیوارهای چوبی که دور تا دور اتاق خوراک پزی را فرا گرفته بود مثل حباب ترکیدند و خانه پر از گرد و خاک و پره های چوب تراشیده شد . در میان غبار و دود ی که از چراغ سقفی برخاست تنها مارسیا بود که مصمم و با اراده به پاک کردن اشک های ریخته پرداخت بی آنکه برای لحظه ای از کاری که بر عهده گرفته دست بردارد .دستگاه تحریر هنوز روی میز بود از روی کاغذ های خیس شده رد شدم . بی آنکه نیم نگاهی به دختر معصوم موبلند سیاه بکنم روی میز خاک گرفته نشستم و شروع به خاطره پاک کردن کردم .ابتدا از روی نقش خودم بلند شدم و وجب وجب نبشته های حک شده به روی کاغذهای نامریی را خط خطی کردم آنقدر که کمتر کسی بتواند ردی از گذشته پیدا کند . دو کبوتر سیاه و سفید به روی بالکن همسایه نشستند بی آنکه برگ زیتونی به منقار داشته باشند .مارسیا با موهای سیاه بلندش که به روی صورتش ریخته شده بود آب جمع شده به روی زمین را خشک می کرد ولی مگر پایانی در پی بود ؟ سرم را که بلند کردم گربه همسایه را دیدم که برای شکار دو کبوتر دور خیز می کرد .از روی میز بلند شدم و هراسان با صدا و تکان دادن دست هایم دو کبوتر را فراری دادم .نگاه حق شناس شان را در بالای سرم دیدم .گفتم بالای سرم - یادم آمد دیگر سقفی برای در امان بودن از دست باد و باران نداشتم چون همه چیز از دست رفته بود .همه چیز از ظرف شویی شروع شد .اشک ها بی اختیار ریخته شدند و چشم ها مثل شیر آب باز !راه بسته شدنش از یاد رفت !!
موضوع : احوال آدمها | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
هوس های سکسی ماریا
شنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۰۸

موضوع : از دیگران | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
جعبه ی چوبی
جمعه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۸

موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
25 نوامبر 2008
سهشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۸

امروز سر کار نرفتم چون حال رفتن نبود .به کارولاین زنگ زدم و گفتم : رفیق میشه امروز قیافه ی منو نبینی ؟ گفت : چرا ؟ گفتم : امروز می خوام برای خودم باشم .گفت : باشه ولی برای نهار بیا _ های استریت _با هم گپ بزنیم ببینم چه مرگت شده ؟ با خنده گقتم : حتما باس ! از تخت بلند شدم .لب تاپ را روشن کردم . گوشی ام را از شارژ برداشتم و پیام گیرش را روشن کردم .آذر و آماندا پیغام گذاشته بودند .حوله را از روی شوفاژ برداشتم داغ داغ بود .زیر دوش ریشم را زدم .به آش پز خانه رفتم .قهوه درست کردم .نان باگت را در اجاق گذاشتم با تخم مرغ و پنیر یونانی صبحانه درست کردم .بی بی سی را نگاه کردم .همه جا جنگ و غارت و تجاوز بود .در کنگو آدم قتل عام می کردند وبه زنان و دختران تجاوز می کردند و همه با مهربانی به عکس روز نگاه می کردند .مادونا بلاخره طلاق گرفت .مایکل عزیز برای اینکه پول شاهزاده ی بحرینی را بالا بکشد رسما مسلمان شد ! کریسمس در راه هست و ملت از کردیت کارت دارند خرج می کنند تا در طول سال بعد پولش را تکه تکه بدهند .ملکه در امن و آسایش بریتانیای کبیر را اداره می کند و براون اسکاتلندی مالیات را افزایش می دهد و بهره ی بانکی را کاهش ! مجله لایف را نگاه می کنم که با گوگل چه قشنگ همکاری کرده و عکس همه دوران ها را گذاشته .تکه های مال ایران _ که محشره مخصوصا سالهای دهه 1950 .قیافه ی آدم ها مرا یاد انگلیسی ها می اندازد نمی دانم چرا .کشور در حال پوست اندازی است و ماموران اصل چهار به روستاها می روند و آمریکایی های مهربان با دولت ملی خوب هستند ! و انگلیسی ها در فکر از کار انداختن دولت ملی ! لباس های آدم ها تمیز و در عین حال نمایشی ست .غرب با تمام پز و اداهایش برای ملت فقیر مدینه ی فاضله شده .عاشق دهه 1920 و 30 و 50 هستم .بی اختیار خالی ام می کند از همه چیز و همه کس .آدم های این دوره هنوز پاک و بی آلایش اند و سرگرم ساختن و بالنده شدن هستند و مهربانی و عاطفه در تک تک صورت هایشان موج می زند .به گلدان هایم آب می دهم .آش پزخانه را تی می زنم و خانه از تمیزی برق می افتد .شیشه ی عقبی خانه را حسابی رایت می زنم تا برق بزند ولی به شیشه ی جلوی خانه اصلن دست نمی زنم .کتاب های قرض گرفته از کتابخانه را در کوله ام می گذارم و در دفترچه ام می نویسم کتاب فرار اثر آلیس مونرو را قرض بگیرم .مژده دقیقی ترجمه اش کرده ولی نمی دانم چرا به من نمی چسبد ترجمه اش .انگار متن را گذاشته و و فقط روخوانی کرده و به فارسی نوشته بی هیچ حسی . دوستم از دفترش در تهران خیلی تعریف می کنه شیک و مدرن.همسایه ی ایتالیایی رو می بینم که بلند بلند حرف می زند . آدم به پر حرفی این بشر ندیده ام .مخ می خورد و بس .از کنارش رد می شوم و به سگ خانم پاترسون نگاه می کنم که امروز چه سرحال شده و مثل یک سگ خوب و با ادب کنار صاحبش نشسته و خانم پاترسون هم در حال آفتاب گرفتن در 25 نوامبر است بی آنکه چشمان آبی سیرش را ببندد .حیف که دوچرخه ام را دزدیده اند وگرنه همه ی راه را با دوچرخه ی فقیدم می رفتم خدا نگذرد از این امیرا که با دست و پاچلفتی اش دوچرخه ام را از دست داد .گرچه برای تولدم قراره یک دوچرخه ی دست دوم بخره ! کارم رو تو کتابخانه انجام می دهم و از فروشگاه دو محله آن طرف تر خرید می کنم .پینر ایتالیایی و سوسیس آلمانی و نان لهستانی و آب میوه ی ایرلندی ! باور می کنم که دنیا خیلی کوچک تر شده و این کشور دیگر کشور انگلیسی زبان ها نیست از بس از همه جای دنیا ریخته اند و مولتی کالچر رو برای همه نمایش می دهند .کارولاین را سر میز کنار کافه می بینم که دو بشقاب بزرگ سفید را روی میز چیده و منتظر من تنبل نشسته .کنارش می نشینم و آرام صورت برنزه اش را می بوسم . نگاهم می کند و می گوید .هادیشکا ! امروز چطوری ؟ می گویم خوب خوب رئیس ! نهار را می خوریم و در سکوت پس از آن به آفتاب نیمه جان نوامبر نگاه می کنیم که لرزان و ترس خورده جایش را به برف سبکی می دهد .کارولاین را خیلی دوست دارم زن مستقل و باسوادیه .از کتاب ببر سفید حرف می زنیم که برنده ی بوکر شده و از اینکه شروع به خواندنش کرده ام خوشحال می شود .از براتیگان می پرسد می گویم حالش خوب است دارم کتابش را تمام می کنم .از براد حرف می زنیم که همین چند روز پیش تصادف کرد و مرد بی آنکه بچه اش را که تازه به دنیا آمده بیند! برف سبک جزیره حالم را خوب می کند .کلاه زیتونی ام را سر می کنم و از رئیس خداحافظی می کنم .تا به خانه برسم سری به کتاب فروشی آقای هریسون می زنم تا کتاب های سفارشی ام را بگیرم . تا بقیه روز بیاید چند ساعت وقت دارم .به خانه بر می گردم و شروع به خواند کتاب چگونه آدم بهتری باشیم می شوم !!
موضوع : اتفاقات جزیره | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
عکس های مجله لایف ژوئن 1951
دوشنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۸
موضوع : عکس های خبری | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
هوس کنار پنجره ی عقبی

موضوع : اتفاقات جزیره | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
تا خانه بوی خوش بختی بگیرد
یکشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۸
موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
ترجمه ی شعر محلی
سهشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۸
موضوع : ترجمه | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
Amizade - Autor Desconhecido
یکشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۸
موضوع : کلیپ | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
پیراهن رکابی

گرچه شاید بی واژه گی در عین بی کلمه هجایی کردن ؛ هنر را به یک باره از میدان به در می برد ولی همین سکوت الفبا می تواند ترا به جایی ببرد تا که تا به حال در آن بسر نبرده ای .بوسه های بی گرما ؛ تقدیم کس دیگر کردن ؛ رها کردن شمارش دندان های سفید و خراب شده از نیمه ی راه . وسط عشق بازی کردن به یک باره بلند شدن و پیراهن رکابی به تن کردن ؛ خیلی کارها را شمرده انجام دادن و خیلی کارها به وسواس پیله کردن ؛ همه و همه تنها در گسترده گی یافتن کلمه ی درست و جا انداختن مفهومی در زبانه ی مغز دیگری ست که معنا پیدا می کند . شستش و دوختن و دوباره پاره پاره کردن و دوباره وصله پینه کردن ؛دروازه ی ورودی را تا نیمه گشودن و دوباره بستن .هنجارهای بهینه شده ؛ شعله ی آتش را بر افروختن و دوباره با خاکستر بازی کردن . کارهایی هست که سر فرصت باید انجامش داد چه به توان باشد و چه نباشد .
موضوع : احوال آدمها | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
پلیس امنیت روح
جمعه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۸

وقتی باران می بارد همه ی دردهای آشنا سراسیمه به سمتم هجوم می آورند . دست هایم را باز می کنم تا با فراغ بال همه را درآغوشم بکشم .چون دیر زمانی ست که از آنها فرار نمی کنم .به خوبی پذیرفته ام که راه های گریز بسته است و حتی با مشارکت می توان به تعدیل رسید.همان طور که زیر باران راه می روم با تلفن همراهم که بدون آن فلج می شوم کار می کنم اخبار روز را پیگیری می کنم با تو چت می کنم در فیس بوک حالت روحی ام را به ثبت می رسانم .عکس های گرفته را برایت ای میل می کنم و هزار کار دیگر .این روزها آنچه برایم مهم تر از همه چیز شده انتظار برای خبر خوش قبل از کریسمس است .آنچنان بی تاب آنم که قرارم را از من گرفته .بطری های آبجوی قبرسی ردیف ردیف روی طاقچه ایستاده اند همانند سربازهای باز نشسته که اندکی توجه روحشان را لبریز از خوشی خواهد کرد .شبی دو بطری و بعد خواب راحت و بی رویا ! این روزها واقع بین تر از همیشه شده ام .آرام تر و گوش کن تر .به سادگی بچه ها شده ام از آن همه بی قراری و شیطنت های کودکانه کم کم دارم دست می کشم و فکر کنم دارم بزرگ تر می شوم .گاهی اوقات وسط خیابان می ایستم و به خودم می گویم .هی ! دارد چه پیش می آید ؟ همه چیز زیر کنترل تو هست یا که نه ؟ شخصیت درونی ام آرام و خندان می گوید .آره رفیق ! همه چیز تحت کنترل است .نگران نباش .افسار روحت را به آرامی ول کن تا ببرد هر جا که دلش بخواهد .این همه سال کنترل محسوس و نا محسوس داشته ای .دیگر بس است .پلیس امنیت روحت را از خانه ات بیرون کن و دیگر اجازه نده پاسبان روح داشته باشی .رها و بی قید باش چون آنچه را که قرار است پیش بیاد خواهد آمد چه تو بخواهی و چه نخواهی .دست ها و پاهایت را شل تر کن تا عروق بدنت راحت تر راه بروند .نگران قرص ها و آرامش بخش ها هم نباش .فیلتر های درونی ات را باز کن تا همه ی سموم بدنت خارج شوند .این بار فقط اعتماد کن .بگذار باران هر چه دلش می خواهد ببارد جای تو وجای هیچ کس را تنگ نخواهد کرد .خدا با صابرین است و بس
موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
ماهیگیری
پنجشنبه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۸

موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
تو

موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
Dear Sylvia
چهارشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۸

Dear Sylvia
موضوع : از تو نوشتن | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام






