ریسه های سیب
دوشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۸

-->

موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
موضوع : کلیپ | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام

موضوع : احوال آدمها | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام

موضوع : اتفاقات ایرانی | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام

موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
موضوع : کلیپ | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام

موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام



موضوع : احوال آدمها | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
بیش از آنکه بخواهی و بتوانی کلمه ی دوستت دارم را تکرار کنی _ دوستت دارم ! این همه تنهایی را فقط به خاطر تو تحمل کرده ام تا که بیایی . تا که بیایی که تنهای مرا ببری و بیاندازی کمی آن ورتر از رودخانه تایمز .نه ! اشتباه نوشتم ببری به نزدیکی های دریای شمال ! آخ ! که چقدر _ این باران جمع شده در میان چشم هایم را این قدر من _ دوست دارم . هر لحظه منتظرم که ببارد ولی شرم و خجالت نمی گذارد که در وسط خیابان بزنم زیر گریه . ” هر چه تنهاتر بشی دنیا تورو کمتر می خواد “ جمی را نزدیکی های اسکله ی بندر دیدم . با چتر بزرگی در دست داشت می آمد . تازه از مونترال آمده ! بارانی شیکی به تن داشت و کوله ی پشتی کوچکی به پشت . باران پشت چشم هایم را که دید دستمال آبی _ سفید دست دوزش را از جیبش در آورد .به زیر چشم هایم که کشیدم آب چکان به پایین ریخته شد همه انباشته های آبی من ! باران سیل آسا از آسمان به پایین ریخته شد ! منتظر آمدنش بودم ولی لعنتی نمی آمد که نمی آمد .تا اینکه در ساعت ده و سی دقیقه ی صبح بود که بی خبر آمد و شست همه ی پلشتی هایی را که در من جمع شده بود . کشتی مسافربری در زیر موج های بزرگ آب لنگر انداخت و مسافر ها با چتر و بی چتر پیاده شدند .نمی دانم چطور شد که جلوی جمی گریه کردم .شاید چون کانادایی بود .نمی دانم شاید هم هیچ دلیلی نداشت ولی از استیل نگاهش خیلی خوشم آمد .خون فرانسوی اش آرامم می کرد .اصلن بی خیال ! حالا چی فرقی می کند کاری هست که شد .زیر چتر بزرگش به روی نیمکت چوبی رو به دریا نشستم و داستان تو را برایش بازگو کردم .از تویی گفتم که سالهاست منتظرت هستم ولی انگار عقربه های ساعت کشور تو به خوبی نمی چرخد و شاید هم اصلن زمان در کشور تو ایستاده است و کسی هم پیدا نمی شود که ساعت سازی پیدا کند تا عقربه هایش را کوک کند . دیروز که از مونترال حرکت کرده بود تا به جزیره بیاد ساعت مچی اش را در ترمینال گم کرد و انگار نصف خودش را از دست داد .منگ و بی صدا ساعت مچی دستم را باز کردم و در دست چپش جای دادم .حرفی نزد . دستش را پشت گردنم گذاشت و یکی از گوشی های آی پادش را در گوشم گذاشت تا دوتایی به آهنگ اوه ماریا گوش کنیم . زیر پایمان چاله ای از آب شده بود . بی هیچ حرکتی گذاشتیم تا آب _ کار خودش را بکند و ما هرکداممان به زمان از دست رفته فکر کردیم .
موضوع : اتفاقات جزیره | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
از دم در دانشکده که بیرون آمدم .آماندا را دیدم که با دوچرخه اش جلوی درب منتظرم ایستاده بود . با چشمان آبی قشنگش نگاهم کرد و وقتی فهمید در مصاحبه با خانم مک آرتور قبول شده ام برق شادی در نگاهش دوید .بغلم کرد و شماره ی جدید نیویورکر را به دستم داد . این زن با آرامش قشنگش روز های مرا شیرین تر می کند . قفل دوچرخه ام را باز کردم و با هم به سمت جنگل ساحلی حرکت کردیم .هوا بارانی بود از دور دست صدای کشتی های باربری می آمد. کلاه بارانی ام را سر کردم تا زیر بارش سنگین باران چشمانم بارانی نشود ! به در خانه ی آماندا که رسیدیم شوهرش با بطری شراب گل سرخ از ما استقبال کرد و دختر بزرگش با بچه ای در بغل از ماشین پیاده شد .به داخل خانه رفتیم .لیوانمان را پر از سرخی شراب کردیم و به سلامتی آفتاب و مه بالا انداختیم .از پشت شیشه باغچه ی پر از گل خانه را دید می زدم و شن کش بزرگ چوبی را می دیدم که بی صدا بدن زمین را می خراشید .سقف چوبی خانه پر از گلدان های تو در تو شده بود و عطر گل ها بینی ام را پر از شادی و شعف می کرد .” چترهای روزهای بارانی را پشت در خانه ام گذاشته ام تا مرد و زن خیس شده از آب به زیرش بروند تا خشکی انباشته از باران را بچشند “. این را به آماندا که گفتم با لبخند ملیحی نگاهم کرد و گفت : آقای شاعر ! این همه باران را از کجا پیدا کرده ای که دم به دم ازش حرف می زنی ؟ گفتم : از آب دریاها !!! دخترش با صدای بلند گفت : اوه ! فکر کنم از لورکا کلمه دزدیدی !! بطری را به دست گرفتم و لیوان هر چهار تایمان را دوباره پر کردم . از زیر در آب به داخل خانه آمده بود .آماندا پارچه های کلفت را روی زمین گذاشت تا کف خیس خانه از خشکی به تنگ نیاید . صندلی چوبی را به کنار شومینه بردم تا با آتش و سرخی هیزم ها کمی حرف بزنم .دخترش به سمت پیانوی خانه رفت و از شوپن قطعه ای نواخت .آه ! این خانواده ی خوب انگلیسی چقدر مهربان اند ! هیزم ها با سر و صدا می شکستند و صدایشان با ترنم شوپن مستی ام را پر می کرد .داشت خوابم می برد .پتوی نازک تنهایی به رویم کشیده شد و در خواب و بیداری امواج نور خانه را رنگ آمیزی کرد . روشن تر از سکوت رنگی نبود !
موضوع : اتفاقات جزیره | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
گفتم با تو عشق بازی کنم گفتی نه ! حالا وقتش نیست . گفتم دور تا دور حیاط خانه را بدوم تا به تو برسم گفتی سرم گیج می رود و می خورم زمین .این را که گفتی دست ازنوازش موهای سیاه به هم پیچیده ات کشیدم .لیوان نیمه پر ودکا را یک نفس سر کشیدم تا با زبان مستی با تو حرف بزنم . یادت می آید وقتی از چهاردیواری بیرون آمده بودم تنها کسی که می توانست زخم های پای چپم را نوازش کند و من از درد دیگر داد نزنم تو بودی . این زمان لعنتی چه زود می گذرد .انگار همین دیروز بود که بوی نفس ات و تن لخت ات امانم را می برید و من _ تنها که همه ی دوستانم را از دست داده بودم با تو همه می شدم .یادت می آید چقدر پراکتین می خوردم .فرانوش تجویز کرده بود وقتی بیرون آمدم حتما هر هشت ساعت دو تا قرض بخورم ! تا شب ها بتوانم راحت بخوابم .هی ! هی ! الکی به شانه ام نزن و نگو بی خیال ! چقدر کفش عوض می کردم چون پاهایم بزرگ تر شده بود و هر کفشی که می پوشیدم اذیتم می کرد .یادت می آید چقدر در اسکله ی سنگی با هم می نشستیم و سنگ به دریا پرتاب می کردیم . چقدر آب می شمردیم ! چقدر ماهی می دیدیم که در دریا به هوا پرتاب می شدند .چقدر با هم اشک می ریختیم و از بالای فانوس دریایی به زندان کنار ساحل نگاه می کردیم .یادت می آید چقدر با هم از فاصله های دور از ساحل زندان عکس می انداختیم .لعنت به هر چه چهار دیواری و سلول ! یادت می آید وقتی برای اولین بار عشق بازی کردیم و من پرده ی بکارت پسرانه ام را از دست دادم هر شب گریه می کردم و فکر خیانت امانم را بریده بود .یادت می آید تا یک ماه از خانه بیرون نیامدم تا مبادا عصمت آه را بیالایم ! هر روز به داخل اتاقم نامه می انداختی و جمله دوستت دارم را برای هزاران بار تکرار می کردی .دیدی پس از آنکه از اتاق بیرون آمدم دیگر خودم نشدم دیدی چطور آسیاب خودم را خودم الک کردم ! چقدر دور و نزدیک بود این همه حادثه ! با هر بار عشق بازی تکه ای از روح زلالم از کف دستم می رفت و من به لجن و پلشتی سلام می دادم .آه ! ای کاش این همه خاطره در من انباشته نمی شد .ای کاش در همان سلول کارم ساخته می شد و در گوری بی نام و نشان دفن می شدم .ولی انگار قسمت نبود که در قبرهای دست جمعی دفن شوم .انگار قرار بود در یک قبر شیک در کشوری دور بمیرم .هی هی ! این روزها عشق بازی کردن هم طاقت می خواهد .
طرح از اردشیر محصص
موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
فردا ساعت ده صبح با خانم مک آرتور قرار مصاحبه دارم . دانشکده ادبیات رشته ی ادبیات خلاق ! آنت میگه : خیلی جدی و بد اخلاقه .خیلی مواظب رفتارت باش .کت و شلوار سرمه ای ات را بپوش و صورتت را هم خوب اصلاح کن . و کفش ات حتما باید برق بزنه .به این چیزها خیلی حساسه .از بس هولم صورتم دم به دم عرق می کنه .مثل بچه مدرسه ای ها شده ام . به اون خانمه که تو شمال لندن زندگی می کنه زنگ زدم تا قوت قلب بگیرم . گفتم : ببین ! رفیق میشه دعا کنی فردا خانم مک آرتور با من مهربون باشه و قبولم بکنه .گفت : حتما پسر جان چرا که نه ! دکتر هایی که تو دانشکده درس می دن همه از دم آدم حسابی هستند . صبح یواشکی رفتم دانشکده تا اتاق ها را قشنگ نگاه کنم .دکتر اسمیت تا منو دید صدام کرد تو اتاقش . دور تا دور اتاقش پر از کتاب بود .عکس های بکت و پروست و فاکنر رو دیوار زده شده بود . تو فنجان رنگی برام قهوه ریخت .از مصاحبه فردا براش گفتم .خندید و گفت : نگران نباش .به خانم دکتر زنگ می زنم باهات نرم باشه چطوره ؟ دوست ایرانی من ! نگاهش کردم با تبسم گفتم امیدوارم این طور باشه ! از پروست حرف زدیم و از دنیای بکت .تناقض در تناقض ! به مارسیا زنگ زدم .برای وقت نهار قرار گذاشتیم . سر نهار شراب سفید خوردیم و مارسیا هی منو خندوند .قرار شد کیف و کتاب رو اون بخره .این روزها شده مامان من ! اوه ! داشت یادم می رفت گربه ی خانم میشیگان هم قراره با من فردا صبح بیاد .البته تو سبد دوچرخه می مونه تا من برگردم .سر دیوار که دیدمش جریان فردا رو بهش گفتم .خوشحال شد .گفت : برات دعا می کنم تا موفق بشی .دستی براش تکان دادم و تشکر کردم .مارسیا و گربه ی خانم میشیگان رفیق های خوبی هستند .سر راه هم سری به کلیسا زدم تا یه کم با آقای خدا هم گپی بزنم .کار از محکم کاری عیب نمی کنه ! تا شمع رو روشن کردم سر و کله اش پیدا شد .قیافه ی خسته ای داشت .دستمالم را تو روشویی گذاشتم نم دارش کردم دادم دستش تا صورتش را با طرافت بکند ! تشکر کرد و گفت : بیا بریم روی صندلی بشینیم .دستش رو روی شانه ام گذاشت و با خمیازه ای بلند شروع به آواز خواندن کرد . آدم عجیبیه این آقای خدا ! حرکاتش اصلن قابل پیش بینی نیست ولی به هر حال رفیق خوبیه .آوازش که تموم شد گفت : بی خیال باش همه چیز درست میشه ! شب راحت بخواب و صبح زود هم برو پیاده روی .بعدش هم برو پیش خانم مک آرتور .سلام منو هم برسون .هر چی قراره بشه میشه ! صورتش را بوسیدم و دوچرخه ام را سوار شدم و تا خود جنگل ساحلی یک نفس چرخ زدم.
موضوع : اتفاقات جزیره | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
موضوع : کلیپ | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام