-->

عکس هفته از AP

جمعه ۲۹ اوت ۲۰۰۸


عکس های میترا تبریزیان

پنجشنبه ۲۸ اوت ۲۰۰۸





Heart to heart

آلاله های دست خورده

چهارشنبه ۲۷ اوت ۲۰۰۸


وقتی نیستی همه جاده ها بسته می شوند و اتوبان های پیچ در پیچ در هم گم می شوند و طوفان ! پایان روزهای آفتابی می شود .وقتی نیستی جزیره هوای بارانی اش را از دست میدهد .حتی نورهای گاه به گاه خوشی لحظه ها را بر نمی تابد .از راه جنگلی که بر می گشتم سنجاب های بازیگوش گردو های اندوخته شان را به سویم پرتاب می کردند و عجله ای برای زمستان نداشتند .انگار می دانستند تو دیگر نیستی .انگار می دانستند امشب و فردا شب های دیگر در کنار بسترم نخواهی بود . رناتا با دوچرخه اش در کنار دریاچه ایستاده بود با طنابی در گلو انگار نه انگار که همین چند روز پیش خودش را دار زده بود .عاشق رفتن به پاپ با رناتا بودم چون بلافاصله تو هم می آمدی ! دوچرخه اش را به کناری انداخت و به طرفم دوید .دست هایم را باز کردم تا دوست از دست رفته ام را بغل کنم .در آغوشم که افتاد تنم پر از برگ های سبز تازه جوانه زده شد .آه ! دوست جوان من ! آخر در کجای محاسبه ی ضربان های زندگی ات اشتباه کردی که راه نفس کشیدن را به یک بار گم کردی .سر راه که می آمدم این اشک بی پایان بی مهابا می ریخت . دوچرخه ی دوستم هنوز کنار فنس درختان افتاده است و هیچ کسی توان دست زدن به آن را ندارد حتی هوم لس هایی که در به در به دنبال دوچرخه ی بی صاحب هستند! . لعنت به این زندگی ! همیشه کسی بود که زود هنگام از دستش بدهم .چه فرقی می کند در کنار جوخه تیرباران یا به درختی آویزان شده !بهترین رفیق هایم که جهان را بی دغدغه سبز می خواستند _ پیر نشده مردند و چه آسان می گذرد این روزهای بی واهمه و نشان .هر کسی کار خودش را می کند .واسطه های فاحشگی وبیهوده گی بی مهابا دارند تلاش می کنند تا همه را از زندگی خالی کنند . چه آسان خیل عظیم آدم ها را از خود بیگانه می کنند .شب ها که تو در بسترم دراز می کشیدی چقدر حرف برای گفتن داشتیم .چقدر صبح زود می رسید . چقدر شب کوتاه بود .و چه قدر مملو از خون و جوانی می شدیم .بیگانگی روزهای متمادی بود که از بایگانی ذهنم بیرون رفته بود و شور و هیجان در من ساده دل غوغا می کرد .عشق ورزی های بی پایان مرا به خود می آورد .بهانه های واقعی برای با خود بودنم را مهیا می کردند .مدت های مدیدی بود که آدم ها را دیگر سیاه و سفید نمی دیدم .اسکن های مغزم همه را لخت نشان می داد حتی اگر آدمها هنرپیشه های مهاری بودند .نقش های تئاتر های خیابانی و خانگی طراوت خودشان را از دست داده بودند .لیوان لیوان ودکا دیگر مستم نمی کرد ! به تو که فکر می کردم همه سایه ها از میان می رفتند .به تو که فکر می کردم دیگر اجساد شبانگاهی از جلوی اتاق و تختم رژه نمی رفتند .لعنت ! لعنت به این همه خاطره !وقتی از جهار دیواری بیرون آمدم _ همه رفته بودند و فاحشه های رنگارنگ در شهر جولان می دادند .سکس های بی هدف .شریک های تخت های دو نفره و هزاران عشق بازی دردی دوا نکرد گرچه مسکن بود ولی این همه درد بی کسی و تنهایی جایگاه واقعی خودش را پیدا نکرد که نکرد.رفیق های به جا مانده از کشتار _ الکلی و فاحشه ی زندگی شدند و چند تایی به سرمایه های مادی رسیدند .چند تایی نویسنده شدند و چند تایی شاعر .خیلی ها با سیاست و دولت آشتی کردند .خیلی ها در سالهای پنجاه و هفت و شصت در جا زدند و خیلی ها به آقای فتنه! دل بستند و خیلی ها به راحتی مردند بی هیچ دردی ! نسل سوخته به زندگی اش ادامه داد .همسری و بستری پیدا کرد و آب از آب تکان نخورد .اما تو که آمدی همه چیز فرق کرد دنیا قشنگ تر شد ولی کابوس ها پابرجا بودند .تکان هم نمی خوردند .پلاکاردهای سفید و رنگی و زرد همه جا تظاهرات می کردند و انباشته های مفر در رفته جولان می دادند .خوش بودیم ولی سایه مرگ از زندگی ما بیرون نمی رفت چه در هوای آفتابی و چه در هوای طوفانی .زمان گذشت و گذشت .آمدنی ها آمدند و رفتنی ها رفتند .هیولای مانده در وطن به شکار لحظه _ کولی های اسب سوار می رفت و شتر شتر بار در بازار مکاره به یغما می رفت و لام تا کام کسی حرف نمی زد چون مفرهای زمانه در چپر چوبی _ راه گم کرده بود .به در بزرگ جاده ی جنگلی که رسیدم رناتا با برگه های سبز تازه جوانه زده شده به میان درختان رفت و تو با کوله ی بزرگ ات سوار قطار شدی .تا تو بیایی در کنار در خانه منتظرت خواهم بود تا دوباره از آلاله ها حرف بزنیم .

دو عکس از جزیره

سه‌شنبه ۲۶ اوت ۲۰۰۸





تیرک چوبی کنار ساحل

دوشنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۸


در ساعت گرگ و میش بود که در اتاق ها باز شد .صدایش کردند .حوله ی حمام به دست گرفت با چشم بند خاکستری .لنگان لنگان زیر دوش ایستاد .رگه های ولرم آب از شانه هایش گذشت .کف پایش خیس شد .غسل گرفت .در سه دقیقه کارش تمام شد .تیر خلاصی را همبازی دوران کودکی اش زد .بی هیچ آشنا زدایی ! موج های سرد آب در ماه آذر _ به سوی ساحل رفتند .جسدش را در گونی گذاشتند .تعداد گلوله ها را به دقت شمردند . پرنده ای که شاهد تیر خوردنش بود هراسان به حفره ی کوچک سلول پناه برد .آقای مسیح در دو قدمی تیر چوبی ایستاده بود . هوا را تلطیف کرد تا بوی خون و نای _ رگه های تیرخورده ی آسمان پایین دست را نیالوید .لاستیک ماشینی که او را می خواست به گورش ببرد پنچر شده بود .با سوزنی بلند سه چرخ باقی مانده را هم از هوا خالی کرد .با گاری دستی بردنش و آقای مسیح خاک پا خورده را مسح کرد .باد می وزید .باد شمالی از سمت غرب می وزید و کوه های پر از گیاه و درخت با آب باران شسته می شدند .کتاب طوفان _ صفحاتش به هم خورده بود و عطش های سیراب نشده از میان مرداب کنار ساحل کمی آن طرف تر از دریاچه _ با ماهی ها داشتند می آمدند .کرور کرور تخمدان های ماهی ها در هوا پخش می شدند تا به وقت شروع باران از آسمان ببارند .پرنده ی کوچک داشت آواز می خواند .زندان بان ها به دنبال صدا همه ی اتاق ها را گشتند ولی صدا در تارو پود دیوارها رسوخ کرده بود و پرنده دیگر پرنده نبود .با عبای پیچیده در رنگ _ آقای مسیح _ در اتاق را باز کرد و سنگ های پشت در را به کناری زد تا نور ببارد تا دیگر تاریکی نباشد _صدای گریه را که شنید دیگر حرکت نکرد _ دیگر عبایش را تکان نداد تا رنگ ها به روی در و دیوار بپاشد .مرگ رفته بود و آواز هم نمی توانست صدای گریه را خاموش کند .ماهی ها پشت در ایستاده بودند با پولک های سفید و قرمز و سیاه _تورها به رویشان پرتاب شده بود ولی زنگارهای زنگ خورده پرده های را می شکافتند تا گزندی به شرابه های نور و ایمان نرسد .گاری دستی به گور سرد رسیده بود .گورکن های فرسوده از جوانی قبر را کنده بودند .اجساد مردگان از میان گورها بلند شده بودند تا به احترام کشته ی جدید قیام کنند یا شاید نمازی بخوانند ولی رکوع که رفتند مهر های نماز از هم پاشیده شدند و آنان به سنگ اقتدا کردند .خاک پشت خاک ریخته شد ولی صورت مرده از خاک پر نشد .صلیب های چوبی و کج و موج دور تادور گور را احاطه کرده بودند تا شاید سایه بانی برای صورتش باشند .خورشید می رفت و می آمد تا شاید شب از رو برود ! پرده های رنگارنگ از رنگین کمان بارانی_شعاع های باریک و بلندی ساختند تا شاید آقای خدا دستش را بلند کند تا ساخته ی ساخته شده از گل و آبش را نجات دهد اما حتی دستش را هم تکان نداد تا همه اتفاقات از پیش تعیین شده مسیر خودش را برود که رفت ! پرنده ی آغشته شده به رنگ و صدا کنار گوش آقای پسر خدا _ آواز خواند .باد از وزیدن ایستاد خورشید و ابرهای باران ساز دست از کارشان کشیدند تا انتهای کار فرا برسد .تن به خاک رفت اما پهنای صورت زیر خاک باقی نماند تا عکاس اداره ی ویژه از راه برسد عکسش را بگیرد و برود .خورشید به وسط آسمان برگشت .ماهی ها به مرداب و دریاچه برگشتند .شیر حمام بسته شد .در همه ی اتاق ها قفل شد تا فردا در ساعت معین اتفاق دیگری بیافتد.

خانم سی و دو ساله ی بی نام !

یکشنبه ۲۴ اوت ۲۰۰۸


از خیابان وست اند ساید که گذشتم خانم سی و دو ساله ای را دیدم که زیاد خوشگل نبود ولی هیکل برنزه و قشنگی داشت .لیوان کاغذی قهوه و کوله ی پشتی قهوه ای روشنی به دوش و شلوار پارچه ای ساق کوتاه که باسنش را به خوبی نشان میداد پوشیده بود .جلوی خشکشویی آقای مک لاران ایستاده بود و آگهی استخدام چسبیذه به شیشه را می خواند .از دور که دیدمش نگاهی کردم . با لبخند جوابم را داد .وارد مغازه شدم .مک لاران پیر عینکش را تکانی داد و با لبخند دختر را نشانم داد .خانم سی و دوساله وارد شد ( پس از اینکه با او آشنا شدم سن اش را فهمیدم ) به آگهی اشاره کرد .کار نیمه وقت بود.هفته ای بیست ساعت .ساعتی شش پوند! آقای مغازه دار گفت : تنها زندگی می کنی ؟ بله تنها زندگی می کنم .تازه وارد شهر شده ای ؟ بله دیروز .دانشجو هستی ؟ نه ! درسم را تمام کرده ام .عکاسی می کنم .فرم استخدام را پر کرد .از خشکشویی بیرون آمد .کنار پیاده رو ایستاد .فکر کردم جایی را نمی شناسد .صدایش کردم .دعوت به خوردن قهوه در کافه ی خیابان بغلی کردم .قبول کرد .دنبال اتاق می گشت.در مهمان خانه ی بغل ایستگاه قطار اتاق گرفته بود .آدرس میشل را دادم دنبال هم خانه می گشت .خوشحال شد .هفته ای سی پوند در اتاق شریکی .پول گاز و برق هم جدا .کنسل تکس فری بود .شیر قهوه داغ جای پا روی لبانش گذاشته بود . چین های دور چشمش زیاد نبود ولی کمی به چشم می آمد .لب های باریکی داشت .سینه های نسبتا کوچکی داشت .سوتین بی رنگش از روی شانه هایش معلوم بود .پیراهن مردانه ای پوشیده بود .لحظه ای فکر کردم لزبین باشد ولی گفت نه نیستم .دوست پسری در یک سال اخیر نداشت خودش داستانش را گفت .از سینما خوشش می آمد . عاشق قایق سواری و ماهیگیری بود .پارسال با آماندا دوستش تا فرانسه رفته بودند .سال دیگر قرار بود نروژ بروند .پدر بزرگش در اسلو خانه ی قشنگی داشت .برای دو ماه مهمان بودند .بیرون قهوه خانه نشسته بودیم .باران که آمد داخل رفتیم.مک لاران به گوشی ام زنگ زد .خانمه با تو هستش هنوز ؟ گفتم : آره گفت : بهش بگو از فردا صبح بیاد سر کارش .خانم سی و دو ساله خندید و دعوت به شامم کرد .کمیسیون خوبی بود !به طرف خانه رفتیم .سر راه به میشل زنگ زدم .هم خانه ی جدید از فردا می توانست اسباب کشی بکند .اسمش را پرسیدم .گفت : بزار تا فردا بی نام باشم .قبول کردم .تو اتاق پذیرایی نشست .در حالی که دوش می گرفتم گفتم : از قفسه بطری شراب را باز کند .لیوان را هم از بالای یخچال بردارد .دختر راحت و شیرینی بود . زود خودم را خشک کردم .مام رولتم را به زیر بغلم زدم و عطری را که تو فرستاده بودی به گونه هایم زدم .بطری شراب را تمام کردیم و بدون آنکه دست از پا خطا کنیم از خانه بیرون زدیم .خورشید رفته بود و در تاریک روشن پیاده روی ساحلی به طرف کافه ی کنار اسکله رفتیم .( عکس از پرویز جاهد )

به وقت هم بستری زن داشت ردیف چوبهای سقف را می شمرد!

از تپه های ماهور که پایین آمدم سورنا را دیدم که خرامان می آمد .ریمل های مشکی اش با اشک پایین آمده بود .دستمال آبی چرکین مچاله شده در دستش بود .بلوز قرمزش خال خال از بی رنگی و هوای دور و برش کدر و تاریک . صدایش بی نفس و خانه های جلوی پایش بی پنجره .تاری که به دست داشت بی سیم بود . صدای بی صدا در گوش .مرغابی های وحشی از مرداب کنار خانه کوچ می کردند .مرد همسایه با زنش عشق بازی می کرد و زنش ردیف های چوبی سقف را می شمرد .چشم های قهوه ای زن از لذت خالی بود و مرد خودش را بی هوا خالی می کرد . سورنا به دم پله ی کلبه که رسید مرد داشت شلوارش را بالا می کشید .نیم نگاهی به زنش کرد بی تفاوت پرده ی اتاق را کشید و زن در میان ملافه های لگد مال شده صورتش را پنهان کرد .سورنا شیر آب را باز کرد - صورتش را شست .دامنش را باز کرد و با باسن لخت روی میز نشست .دگمه ی بالای سینه اش را باز کرد و پستان های درشت و سفتش را نشانم داد .انگشت وسطی را با سیگاری پر کردم - کبریت زدم . در تاریک روشن روز - نور سیگار پهنای صورتش را در سایه نشان داد .ساعت عشق بازی گذشته بود چون قبل از ما مرد همسایه کام را نیمه تمام گرفته و در اتاق را بسته و زن را در میان تارو پود کنف ها رها کرده بود .هوای مسموم از در خانه ی مرد به اتاق ما رسیده و حالا وقت هم بستر شدن نبود .

وطن در محاق

شنبه ۲۳ اوت ۲۰۰۸



کلیپی برای تو

پنجشنبه ۲۱ اوت ۲۰۰۸


فاحشه ی جوان

چهارشنبه ۲۰ اوت ۲۰۰۸

day two eleven. on my own. by ::reflecting truth::.
گرتا را سر خیابان دیدم.نوه ی نوزده ساله ی مادر فرانچسکا .تازه چند روزی ست که از لتونی به جزیره آمده .پدرش که پسر فرانچسکا باشد چند ماه پیش در دریا غرق شد . مادرش و خواهرش به شغل فاحشگی مشغول هستند .گرتا قرار بود در شهر شان به فاحشه گی مشغول شود که فرانچسکا نجاتش داده .با مادر بزرگش زندگی می کند .لیوان لیوان ودکا می خورد و منی که روس ها و همسایه های اقماری شان را به خوبی می شناسم تعجب نمی کنم.غم عجیبی در حرکات و چشمان گرتا موج می زند که بی قرارم می کند .آن چنان از جنده گی حرف می زند انگار چیز پیش و پا افتاده ای ست .هر ساعت با یک مرد خوابیدن در لتونی پنج پوند آب می خورد .این جا درآمد بیشتری هست ولی به مادر بزرگ قول داده دست از پا خطا نکند .برای ثبت نام به کالج مادام سوزی رفتیم .زن دوست داشتنی شهر .باوقار و با شخصیت و دوست داشتنی .از بک گراند گرتا برایش حرف زدم چون فرانچسکا خودش از من خواسته بود .از انگلیسی ها خوشش نمی آید این گرتای نوزده ساله ! مادام سوزی کنارش نشست و برایش شرایط آموزشی کالج را شرح داد .سر راه گفتم این جا خیلی مواظب باش .مادر بزرگ خیلی ترا دوست دارد پس به احترام او هم که شده دختر خوبی باش .به خوبی میدانم هر کسی شرایط زندگی خودش را انتخاب می کند و هیچ احد الناسی حق دخالت در زندگی خصوصی افراد ندارد ولی گرتا تنهاست و هیچ راهنمایی در زندگی اش نداشته .به فرانچسکا گفتم ببین ! مادر جان ! لطفا مرا درگیر نوه ات نکن .از پند و اندرز حالم به هم می خورد یکی می خواد منو راه اندازی بکنه ! مادر با چشمان مهربانش گفت فقط برو پیش مادام سوزی و اسم نوه ام را بنویس همین پسرم ! چشمی گفتم و کارم را انجام دادم .سرراه از من پرسید ببین ! اگه یه زن یه شب تا صبح با یه مرد بخوابه چقدر گیرش میاد .گفتم والله نمی دونم .گفت مثلن چقدر؟ .گفتم شنیده ام 700 تا 900 پوند .داد زد و گفت : نه ! گفتم اره فاحشه های رسمی این قدر می گیرند .دیگه بقیه شو نمی دونم ! تو دلم گفتم بیچاره مادر فرانچسکا ! قدم هایم را تند کردم به در کافه شاپ رسیدم .قهوه ای سفارش دادم .رو به شیشه ی مغازه نشستم تا بارانی را که به تندی می بارید نگاه کنم .یاد وطنم افتادم که سن فحشا سیزده سال هست و در خود تهران در میدان صادقیه - ونک - تخت طاووس وووووو دختران فراری آماده ی حراج کردن خودشان برای بی قیمتی هستند ! فرق این جا با وطن اسلامی در انتخاب هست و بس .می توان شغلی داشت به نام فاحشه گی و مالیات هم داد و سر را هم بالا گرفت و زندگی کرد .هر کسی هر جور که دلش می خواهد می تواند زندگی کند .می تواند تن اش را حراج کند می تواند تن اش را حفظ کند و می تواند هر کاری که عشقش بکشد انجام بدهد ولی کرامت انسانی هم باید داشت .قهوه آرامم نکرد به پاپ مارتین رفتم و دو لیوان ودکا بالا انداختم .مارتین با نگاه مهربانش نگاهم کرد و گفت .باز کی آرامش ات را به هم زده ؟ گفتم : بی خیال رفیق ! از پاپ بیرون آمدم زیر باران سیل آسا خیس شدم تا شاید آرامتر بشوم .بی اختیار یاد انزلی افتادم و اسکله ی سنگی .هر وقت مست می شدم زیر باران به روی تخته سنگ ها می نشستم تا موج های کف آلود دریا صدف هایش را به طرفم بیاندازد .مادر فرانچسکا دست گرتا را گرفته بود و با هم داشتند به خانه ی پدر گابریل می رفتند .شمع های رنگی در دست چپ مادر بود .از جیبم فندکم را در آوردم سیگاری گیراندم .چترم را باز کردم .روی صندلی میدان شهر نشستم تا آفتاب نیمه شب از راه برسد!


اجاره ی نور از اداره ی فرصت های از دست رفته

یکشنبه ۱۷ اوت ۲۰۰۸



تا ماهی ها از رودخانه به دریا خودشان را برسانند مارسیا زودتر با دوچرخه به در خانه آمد .هوا نسبتا ابری توام با نور ملس خورشید بود .جلبک های سبز رنگ در حاشیه ی مرداب هواسازی می کردند .قایق های کوچک بادبانی از آن سوی دریای مانش به طرف بندر می آمدند .تا مارسیا در خانه را بزند مرده های کف دریا خودشان را به ساحل رساندند .با چشم های بی نور به سمت آفتاب دراز کشیدند و پره های بینی شان نم ماسیده در هوا را مشتاقانه فرو کشیدند . زنگ در خراب بود .چکش در با دست مارسیا به صدا درآمد .زودتر از من گربه ی خانم میشیگان پشت در بود .با هم سلامی و بوسه ای رد کردیم .مارسیا دامن سفید _ مشکی گلدارش را به تن کرده بود .باسن گردش به تمامی خودش را در دامن نشان داده بود آقای گربه خودش را به پای مارسیا یله می داد و پوست نرمش مارسیا را به وجد می آورد .رادیو را باز کردم .هوا شناسی خبر از بارش ماهی های کپور می داد .فانوس های دریایی کنار خانه با حجم آهنی شان در میانه ی دریا غوطه می خوردند .آفتاب ماه آگوست خبر از بی نوری می داد .توده های خاکستری ابر در گرماگرم تنش های آرام و بی صدای آسمان به جلو می آمدند .پشت شیشه را با دست پاک کردم . مارسیا آب پاش کنار ظرف شویی را پر کرد به دستم داد .همه ی شیشه را با دست شستم . گونه ام را با دست نوازش کرد .لبش را بوسیدم . گلدان های شمعدانی را از روی میز آشپزخانه برداشتم .آب شان دادم .برگه های گیاه سبزتر شدند . مارسیا را بغل کردم .گرمای پستان هایش سینه ام را سوزاند .کمرش را به دست گرفتم و عاشقانه بغلش کردم .گربه ی خانم میشیگان با چشمان درشتش ما را نگاه می کرد . در یخچال را باز کردم بطری شیر را در ظرف ریختم جلوی پای گربه گذاشتم تا با شیر تشنگی صبح اش را رفع کند ! ده دقیقه که گذشت بارش ماهی ها شروع شد . کف شنی باغچه و هوای خانه پر از بوی ماهی شد .خندان و هیجان زده از آشپزخانه بیرون زدیم ماهی ها را به دست گرفتیم بویشان کردیم و در سید چوبی جایشان دادیم .برای هفته ها ماهی برای خوردن داشتیم .فریزر صندوقی را پر کردیم به اداره فرصت های از دست رفته زنگ زدم تا اگر مقدور باشد چلیک های نور و آفتاب برایمان بفرستد .آدم مهربانی پشت خط _ تلفن را برداشت و گفت : این اداره تا آخر تعطیلات تابستانی بسته است ولی شاید به رئیس مربوطه بگویم اگر بتواند از ساحل آفتابی کنار جزیره نور گرم اجاره کند .هزینه این کار هم زیاد نیست با چند بسته ماهی کار تمام است .با صدای نرم گفتم مگر در محله ی شما ماهی نمی بارد .گفت ” نه _آقا ! آدرسش را گرفتم تا مارسیا با دوچرخه بسته را برساند .گربه خودش را به روی سبد جلوی دوچرخه رساند تا مارسیا تنها نباشد .با کارد شروع به پاک کردن ماهی ها کردم .پوست شان را کندم .قطعه قطعه کردم .در پلاستیک فریزری گذاشتم شان . تا مارسیا برسد چند آفتاب مانده بود تا حاشیه های تاریک خانه را پر کند .با توری های دستی پروانه های سرگردان را شکار کردم .جشنواره ی رنگ های ماه آگوست خانه را رنگ می زدند با قلم موهای بزرگ _ تا کارشان زودتر تمام شود .پست چی جزیره با دوچرخه ی قرمزش بسته های نامه را داخل سبد نامه ها کرد و زنگ زنان به طرف میدان تره فروشان رفت تا شاید گیاه سبز برای دسر بعد از نهارش بیابد . ماهی بزرگی سرش را از در فریزر صندوقی بیرون آورد و گفت : آقا ! آیا ممکن است در این قبر سرد را کمی بیشتر باز کنید تا من بیرون بیایم ؟ نگاهی به چشمان مملو از خواهش اش کردم .در قبر را باز کردم تا نفس بکشد . حوله برای خشک کردن بدنش پولکی اش دادم و صندلی گهواره ای را تعارفش کردم .در حالی که خودش را خشک می کرد روی صندلی نشست و بدنش را رو به نوری گذاشت که از درزهای خانه رخنه کرده بود .صدای آب می آمد .نگاهی به بیرون انداختم .آب دریا مد شده بود .بوی شور دریا _ خانه را پر کرده بود .خانم ماهی خوشحال بود . تنها بازمانده از ماهی های آسمانی ! حوضچه ی کوچکی دور تادور ماهی را پر کرده بود .پاهایش در میان آب و بدنش در میانه ی صندلی جاخوش کرده بود . کاری به او نداشتم .کار خودم را می کردم .از روی صندلی بلند شد . خودش را به روی زمین کشاند و شنا کنان در خانه را باز کرد . تا به دریا برسد پرنده های نشسته بر درختان بندر شروع به آواز خواندن کردند .صدای پا زدن مارسیا با میوهای بلند آقای گربه می آمد .نان و شراب و زیتون را روی میز گذاشتم .چشمه های زلال نور از پره های نور اجاره ای _ جاری شده بودند . تا به آفتاب برسم چند فاصله باقی مانده بود !

شبی بارانی در پاریس

شنبه ۱۶ اوت ۲۰۰۸


ترجمه ی شعر و متن

ملافه های لگدمال شده

چهارشنبه ۱۳ اوت ۲۰۰۸


ببین ! صبح که از خواب بیدار می شویم لطفا پنجره ی کنار تخت را ببند . هوای سرد که به بینی ام می خورد تمام بدنم یخ می کند .یادت باشد ساعت شماطه دار هم خودت با دستت خاموش کنی ! چون این روزها اول سر صبح حال هیچ کاری را ندارم .کاری هم به باد و باران ندارم .می خواهم این روزها تا تو بدنت را تکان بدهی و ملافه های لگد مال شده را به کناری بزنی فقط نگاهت کنم .توئی را نگاه کنم که موهایت دیگر سیاه نیست ! به پستان هایی نگاه کنم که شق و آب آلوده به دستان من نیاز دارند .برایم فرقی نمی کند که دیگر جوانی ات سپری شده . برایم تو همانی که بوده ای .هیچ فرقی هم نکرده ای جز رگه های سفید در میانه موهایت .این روزها به انگشت های تو فکر می کنم .انگشتهای باریک و قلمی .همان انگشتانی که بارها برایم پیانو نواخته و آرامش به میانه فکرهای در هم و برهمم آورده .دیگر چه فرقی می کند تو سی را رد کرده ای یا که نه .برای من حس گم شده ام دیگر یک نواخت و بی رمق نیست .برای من تیک تیک ساعت دیواری مهم نیست .برای من خود تو و دل بی شیله پیله ات جایگاهی یافته که دست های غیر به آن دسترسی ندارند .دیشب که از سر کار بر می گشتم سر راه در پارک محلی دختری به نام رناتا خودش را حلق آویز کرده بود .دسته های پلیس دورتادور درخت را با باندهای پلاستیکی بسته بودند .رناتا را چند بار دیده بودم .چند بار هم در پاپ محلی آبجو به همدیگر تعارف کرده بودیم .رناتا از درد بی عشقی خودش را کشت .ولی من تا ترا دارم درد بی عشقی به سراغمم نخواهد آمد .حتی اگر همین امشب رناتا به خوابم بیاید .ملامتش نخواهم کرد چون از زندگی خسته شده بود ولی من دارم تازه عاشق زندگی می شوم .فقط یادت باشد ساعت شماطه دار و پنجره ی اتاق !

بندر همیشه زیبای من



کرانه های جنوب غربی

سه‌شنبه ۱۲ اوت ۲۰۰۸



از کرانه های جنوب غربی با قطار به سمت شمال می خواهم بروم .مسافرتم هفته ها طول خواهد کشید .شاید در مسیر راه ترا هم ببینم .خدا را چه دیدی .موقعی به شهرت خواهم رسید که تو تازه کارت را تمام کرده ای و با دوچرخه در حال حرکت به سمت خانه ات هستی .لطفا صدای گوشی ات را بالا ببر تا وقتی زنگ می زنم بشنوی .همین چند دقیقه پیش یاد رختخواب دو نفره ی خودمان در بریستول افتادم .چه روزهای خوبی با هم داشتیم .یادت می آید ؟ .همه چیز به خوبی پیش می رفت تا وقتی که آن اتفاق افتاد ! .عشق بازی جای دیگری بود بستر برای حرف زدن مداوم و بی وقفه بود . از همه چیز حرف می زدیم .از خدا از خاک از آتش از آب و از خاطرات له شده در زیر پای آدم ها ! پستان سمت چپ ات را خیلی دوست داشتم مخصوصا وقتی با انگشت اشاره ات لمس اش می کردی .چشم های درشت و بدن لطیف ات در زیر نگاه من تلطیف می شد نه اینکه خودم بگویم خودت بارها اذهان کرده بودی .حالا قبل از اینکه دوباره ببینمت بگذار کمی حرف بزنم .اولین بار در خیابان چلسی بود که دیدمت .نزدیک بیمارستان .نرسیده به ایستگاه اتوبوس . از اشتوتگارت می شناختمت . ولی رابطه ای با هم نداشتیم .برای کاری در محله ی چلسی بودی .چشمان که به هم افتاد خندیدیم و زبان مشترکمان به کمکمان آمد .کارت را انجام دادی و در کافه ی محلی برای نوشیدن وقت پیدا کردیم .هنوز پرتحرک و پر از انرژی بودی .خانه ات شمال لندن بود و در حال اثات کشی به بریستول بودی .چه اتفاق جالبی .خودم هم در حال رفتن به بریستول بودم . همسایه بودیم در شهر تازه .پنج دقیقه فقط راه بود تا خانه همدیگر . هرشب یا تو پیشم بودی یا من .اوایل از کتاب و ایران و ادبیات و دانشگاه حرف می زدیم .برنامه ای برای هم بستری نداشتیم چون حس اش در ما نبود .احترام و تعارف ایرانی و از این حرفها .ولی به خوبی می دانستم به وقتش این کار را خواهیم کرد .همیشه به زمان در پیش و اتفاقات مقدر عقیده داشته ام پس این هم جزوش بود.به هوش و ذکاوت ات رشک می بردم .نسبیت به سن ات فوق العاده بودی و این جذبم می کرد . زندگی با آلمانی ها کمی خشن ات کرده بود ولی هنوز ایرانی بودی .گرم و صمیمی و دل پذیر .هفته ها گذشت و یک شب تصمیم گرفتیم با هم بخوابیم .ساعت نه شب بود و تو مهمان خانه ام بودی .از اروتیک و حس های جنسی حرف زدیم و کار به خوردن شراب فرانسوی کشید .برای اولین بار منتظر بودم که شروع با تو باشد .مستی ملایمی داشتیم و در زیر لمس حس های قشنگ عشق بازی کردیم .هیچ کدام از ما بستر را ترک نکرد .قشنگ نشستیم و از خودمان حرف زدیم .فهمیدم سکس بهانه ی خوبی برای نزدیکی روحمان است و این کار ادامه یافت . دوستی قشنگی داشتیم .مثل خیلی ها نبودیم که زندگی جنسی به زندگی حسی بچربد .زندگی را با همه خوبی و بدی هایش دوست داشتیم تا آنکه عشق قدیمی ات آمد و من در شوک اینکه با دروغ زندگی کرده ام شهر را ترک کردم .البته نه مثل احمق ها .آزادت گذاشتم تا خودت انتخاب کنی .از فکر تصاحب کردن متنفر بودم و هستم .هیچ کس را به زور نمی توان نگه داشت .ماهها گذشت و دوباره در تاریک روشن کافه ای در ساحل جنوب شرقی دیدمت .همدیگر را بغل کردیم و مثل دو آدم خوب نشستیم و حرف زدیم ولی حس قشنگ از میان ما رفته بود و جز احترام چیزی باقی نمانده بود .عشق قدیمی به سوئد برگشته بود و با همسر و دو بچه اش روزگار می گذراند .تو هم فارغ از ماجرای قدیمی ! ولی دوستی تازه ای با هم شروع کردیم و این مسئله فرآیند خوبی برای هردویمان داشت .دوستی زن و مرد فقط با هم خوابیدن نیست که ! . ارزش رفاقت مافوق همه چیز است و این خوشحالمان می کرد .هر کسی حق انتخاب دارد و ما جدا از این مسئله نیستیم حالا وقتی دیدمت بیشتر با هم حرف خواهیم زد .روز و شب خوبی برایت آرزو می کنم .

صبحی با سابرینا

دوشنبه ۱۱ اوت ۲۰۰۸


از دیوار پنجم که رد شدم سابرینا را دیدم رفیق قد بلند و زیبای ایرلندی ام .سی و یک ساله فارغ التحصیل مدیریت منابع انسانی از دانشگاه شفیلد .چشمان آبی تیره اش با موهای طلایی بلندش روزم را قشنگ تر کرد .ساعت هشت و سه دقیقه بود که از دیوار رد شده بودم و سابرینا داشت کلید دفتر را باز می کرد .صبح به خیر گفتم .با خنده دست تکان داد .وارد شدیم .کوله پشتی هر دویمان سنگین بود .لپ تاپ و جزوه های درس و کتاب زبپ کوله را به سختی بسته بود .گوشی آی پادم را گرفت و گوش کرد .ترانه ی یار مرا ی نامجو امانم را بریده بود .از خواب که بیدار شدم یک روند داشتم گوشش می کردم .برای سابرینا ترجمه کردم .گرچه ترجمه ی شعر مکافاتی دارد که مپرس ! وقتی ترجمه ام تمام شد روی میز کناری ام نشست و از دستگاه کافی ساز دو لیوان کافی روی میز گذاشت .امروز روز خوبی داشتم چون سابرینا با من بود .این دختر ایرلندی باهوش سرشارش حالم را خوب کرده بود .در حالی که کافی را می خوردم گفتم : سابرینا ! این روزها فارسی - انگلیسی را قاطی کرده ام .هر روز که می گذرد فارسی یومیه ام از یادم می رود ترتیب نوشتن جملاتم که وضعیت اسفناکی پیدا کرده .انگلیسی فکر می کنم ایرانی عمل می کنم ! و بالعکس ! با لبخند گفت :نرماله رفیق ! منم جای تو بودم این جوری می شدم تازه اگه من ایران بودم وضعم بدتر از تو می شد ولی تو روز به روز داری بهتر می شی دوست انگلیسی - ایرانی من ! روزنامه ی گاردین را به دست گرفته بود و برایم مقاله ای از یک فیلسوف می خواند . سرش را بالا آورد و گفت : راستی از مرگ و پیری می ترسی ؟ گفتم : قبلن ها نه و حالا چرا ! گفت : چرا ؟ گفتم چون قبلن امید به زندگی در من مرده بود ولی این روزها نه .دارم به زندگی امیدوار می شوم چون زندگی صفحه ی دیگری برایم باز کرده که برایم تازه گی دارد .گفت : چطور ؟ گفتم : ببین ! باید ایرانی باشی تا بتونی حرفمو بفهمی .وقتی در ایران زندگی می کنی فقط نفس می کشی آن هم مثل آسمی ها .نه تحرکی نه امیدی نه نشاطی زندگی در یک مسیر بسته ادامه دارد و بس .مردم در چنبره ی اقتصادی و سکس های بیهوده دست و پا می زنند و همه اتفاقات تنها می تواند برای لحظه ای شاد و غمگین شان بکند . با تعجب نگاهم می کرد .گفتم : سابرینا به محیط این جا نگاه نکن که هر چیزی در شکل درستش دارد اجرا می شود در وطنم هیچ کس سر جای اصلی خودش نیست بنا معلمی می کند و معلم بنایی ! میشل از اتاق بغلی بیرون آمد و با عجله کلاسورش را که روی میز جا مانده بود برداشت و رفت .سی و هشت ساله دانشجوی دکترای مدیریت و به شدت خوشگل ! برای تعطیلات تابستانی دارد می رود افریقای جنوبی .دوست پسرش در ژوهانسبورگ شرکت بازرگانی دارد و پول خوبی هم در می آورد .سابرینا موهای طلایی نرمش را به کناری زد و گفت : تو یه روزنامه خوندم آمار خودکشی هم خیلی زیاد شده پس دولت تو این وسط چی کاره هستش ؟ گفتم : هیچی ! دولت به تنها چیزی که فکر نمی کنه مردمه .تخمش هم نیست که چه بلایی داره سرشون می یاد .باران دوباره شروع کرده بود به باریدن .اونم چه باریدنی ! پنجره را باز کردم تا صدای شر شر باران را به خوبی بشنوم .سابرینا از جایش بلند شد و پرده های اتاق را باز کرد تا با نور بیرون فضای داخل روشن تر بشود ! آی پاد را روی میز گذاشتم و اسپیکر را به آن وصل کردم تا دوتایی از موسیقی ایرانی لذت ببریم .

کلیپ یار مرا ! از محسن نامجو


کلیپ تازه از محسن نامجو / اروند


شب های رویایی

یکشنبه ۱۰ اوت ۲۰۰۸


دوستان تازه




Benoit.P

شنبه ۹ اوت ۲۰۰۸

Still life

still life by Benoit.P (censuré).
i

دنیای زوال


ببین ! بزار قشنگ یادم بیاد .بزار همه ی صداهای درونی و بیرونی مابین من و تو به محفظه ی شیشه ای نازکمان نزدیک بشه .از چی بترسیم .از جدایی از رفتن ناگهانی از به جلو پرتاپ شدن به گودال تنهایی .نه ! بی خیال ! از خودم که بخوام حرف بزنم کم نمی یارم چون تک تک لحظه های گذشته بر من در طی این همه سال هنوز بر تن و روحمم باقی مانده است .از هیچی هم واهمه ندارم .خجالت هم نمی کشم .هر کاری که در هر برهه از زندگی ام کرده ام به ناچاری بوده و بس .ببین اول از همه عشق و عاشقی را بگذاریم کنار .بچسبیم به بقیه چیزیمان ! فکر می کنی وقتی از چهار دیواری بیرون آمدم چی انتظارم را می کشید .طعنه ی مردم ! حرف های اطللاعاتی ها .هم کلاسی ها مدیر مدرسه ناظم مدرسه امور پرورشی آموزش و پرورش .احضار هفتگی برای امضا در کیوسک وزارت اطلاعات . ببین ! امروز می خوام خودمو تراپی کنم برات پس خوب گوش کن ! من شانزده ساله پس از آزادی ! دیگه رفیقی برام نمونده بود همه رو زده بودند .تو تک تک مغز همه ی دوستام تیر خلاصی زده بودند .پس امیدی هم نداشتم به ادامه ی زندگی .فکر می کنی یه بچه ی شانزده ساله از زندگی چی انتظار داره ؟ بازی های کودکانه .فوتبال . شنا . بازی های فکری . کتاب خوانی .کوه نوردی و هزار و هزار املاح شناور زندگی ! یهو همه چیز به هم خورد . به بزرگ سالی پرتاب شدم و چه مسخره و مضحک بود این پرتابی که خودم هم آماده اش نبودم .از غر زدن بدم می یاد .ولی بزار بگم .بزرگ شدم و بزرگ .درس خواندم .دانشگاه رفتم .اخراج شدم .از همه ی کارهای دولتی منع شدم .تو فرودگاه کار پیدا کردم .تو قلب آشیانه های فنی ! حراست فهمید و با ترس و دلهره به سوی کار آزاد پرتاب شدم .همه کار کردم از مجله فروشی .دوره گردی .صادرات و واردات و کارهای تجاری و خدماتی .تو همشون موفق نبودم .چون این خودم نبود که داشت زندگی می کزد .سایه ای بود از من به عصیان در آمده .حوصله ام خیلی زیاد بود خیلی ! بارها بازداشت شدم به هر دلیلی که به مغزت بیاد .هیچ نگفتم .صبر احمقانه ام کمکم می کرد تا ادامه بدهم .باور می کنی حتی سکس کردن هم بهانه ای برای ادامه این زندگی مزخرفم بود .خیلی ها دوستم داشتند .خیلی به مهربانی ام رشک می بردند .خیلی باورشان نمی شد که ماه ها در انفرادی بوده باشم .ببین ! مهم این نبود که تو چه بوده ای مهم این بود که حالا چه می کنی .بسیاری از دوستان قدیمی به آنچه که از نظام و جامعه می خواستند رسیدند و موفق هم بودند ولی من در حباب خودخواسته ام غوطه ور بودم و توان برون رفت را هم نداشتم .آرزویم این بود شانه ای را بیابم که خودم را به آن یله بدهم ولی همیشه شانه بودم .چون فکر می کردند از اعتماد به نفس دارم لبریز می شوم .همه فکر می کردند چه خوش بختم من ! زمان گذشت و گذشت او آمد آن دیگری رفت تو آمدی ماندی ولی فقط تصویرت بر عکس های دو نفره نقش بست و رفت .مچ نبودیم هیچ وقت .درک این موضوع برای هردویمان مشکل بود ادامه دادیم .زمان گذشت .همیشه یکی از ما مقصر بود و دیگری زود فراموش می شد .تالاب های مرداب هر روز آلوده می شد و هیچ کس کاری نمی توانست بکند .تراپیست های زیادی بودند که دوست مشترک در میان آنها زیاد بود .همه شان می گفتند خودت تراپیست قهاری هستی تو را چه به تراپی شدن .این زمان مابین من و تو هی چرخ می خورد و می خورد .جدایی می انداخت .باز هم حباب لعنتی دست از سرم بر نمی داشت .دیگر هیچ کس و هیچ چیز برایم مهم نبود چون فکر می کردم زمانه زمانه ی تغییر هست .سیاست کار خودش را می کرد یکی می رفت و دیگری با آرایش تازه می آمد .به هزاران دلیل ازماورا گذشتم و از جغرافیای زندگی کرده در آن گسستم .مرزهای زیادی را طی کردم تا به جایی برسم که دیگر خود خودم باشم و حالا این روزها به آنچه که می خواستم دارم میرسم ولی هنوز اقناع از زمان سپری شده نیستم .تو هنوز در تاروپود برگ های در هم پیچیده هستی دارم کلاف ترا هم باز می کنم این بار ولی به تانی و آرامش !

Sheryfa Luna


سه عکس

جمعه ۸ اوت ۲۰۰۸





لوگوی جدید کافی شاپ مادر فرانچسکا

پنجشنبه ۷ اوت ۲۰۰۸


ببین ! همین حالا مادر فرانچسکا از فلورانس برگشت! برام این لوگو رو فرستاد تا بزارم تو بلاگ ! کیف کردم که پس از چند ماه دوباره مادر مهربانم برگشت .خدایا شکر ! تا حالا بهت نگفته بودم برای همیشه جزیره را ترک کرده بود ولی حالا برگشته . دوباره می تونم تو آغوش گرم مادر فرانچسکا باشم .دوباره دو تایی بریم کلیسا و شمع روشن کنیم .دوباره درددل هایم را به او بگویم .از اتفاقات روزانه حرف بزنم .حال آماندا و شارلوت را ندارم .انگلیسی ها دارند به زبان دیگری با من حرف می زنند .شاید من زبان مشترکم را گم کرده ام .دوباره ایتالیایی - انگلیسی با مادر حرف خواهم زد .دوباره کسی را دارم که شراب ناب را با او بنوشم .وای خدای من ! چقدر خوشحالم .همین یکشنبه بود که از آقای خدا خواستم مادر را به من برگرداند ولی به تو حرفی نزده بودم . به خانم میشیگان هم همین حالا زنگ زدم .بیدار بود .گربه اش هم خوشحال شده بود چون این دو نفر هم می دانند چقدر من این بشر را دوست دارم .این آقای خدا هم آدم با حالیه ها .به موقع حال می ده .دمش گرم .الان براش ای میل کردم که ازش تشکر بکنم .زنگ نزدم چون می دونم سر شب کلی شراب خورده بود .صدای خروپفش را از همین جا می تونم بشنوم .لوگو را براش ای میل کردم تا نظرش را بدانم .بالاخره آم حسابیه ! نظرش برام مهمه .یه لحظه وایستا ! دخترش پای تلفنه ! الان می یام …..

کشتن رویاها


آنها روياهای ما را می کشند٬ آنها کودکی مان را از ما می گیرند. روح ساده و بی غل و غش ما را٬ در بيست سالگی مثل چهل ساله ها فکر می کنيم و در چهل سالگی مثل بيست ساله ها.

وحشت در ما نهادينه شده است. يک ترس بی واهمه و بی نشان!

آينده برايمان تاريک ٬ و مقصد بس بعيد.

«به خودم می گويم٬ رفيق از اينجا به بعد ديگر به اميد حق رها شده ای٬ ديگر خودت هستی و خودت٬ بايد به زور هم که شده خودت را مجبور کنی که به ميان مردم بروی٬ سر خودت را گرم کنی٬ چون که از اينجا به بعد ديگر يک مدار پيوسته ی اندوه است٬ اندوهی پس از اندوه ديگر٬ شايد هم اصلا نيازی نداشته باشم که به جايی بروم٬ چون کافيست چشمهايم را ببندم تا همه چيز را روشن تر از واقعيت ببينم٬ در حال حاضر ترجيح می دادم که فقط به عابران و چهره های گلگونشان نگاه کنم.»

چهار راه رسولی

چهارشنبه ۶ اوت ۲۰۰۸


برایم نوشتی در بالای کوه ماسال کلبه ی چوبی قشنگی خریده ای .برایم نوشتی صبح ها با صدای خروس محلی از خواب بیدار می شوی و با آب مه صبح گاهی صورتت را می شویی .از جاده ی خاکی از درختان انبوه از صدای گوسفند ها و نی چوپان ها لذت وافر می بری .از کنار کلبه ات رودخانه رد می شود .تشنه برار همسایه هفتاد و دو ساله ات هر روز بعد از ظهر با سازش برایت آواز می خواند .عرق خانگی گوشت بره نان محلی داغ همه و همه از لذت زندگی سرشارت می کند .هنوز پس از بیست سال کتاب خواندن را فراموش نکرده ای .از کافه پیانو برایم نوشتی از فضای امروزیش و از همه ی کلمات صرف شده اش صفحه ی لپ تاپم را پر کردی .از معشوقه ی تازه ات نوشتی که سکس کردن را به حد مکفی بلد است و تو مجبور نیستی الفبای عشق بازی را یادش بدهی .از زندگی جدیدت راضی هستی و تخمت هم نیست که در زاهدان رفیق ات را به دار کشیده اند .یادت می آبد چهار رسولی ! کتاب فروشی رفعت ! چهار چه کنم ! خیابان دانشگاه .چقدر ما بلوچ ها را دوست داشتیم و هم زابلی ها را ولی بلوچ ها آدم های دیگری بودند .تو از سیاست بریدی و به پول فکر کردی و همه ی تلاش ت این بود تا قبل از چهل سالگی همه چیز داشته باشی که حالا داری ! کاری به این نداشتی در همان سال شصت و هفت همه را زدند و تو به قول خودت تخمت هم نبود .راستی چطور شد که تو آدم دیگری شدی ؟ پول و سکس همه چیزت شد ولی کتاب هم می خواندی .با هم به پیش شمس لنگرودی رفتیم یادت می آید .شمس تازه از ممنوع الخروجی در آمده بود . می خواست از کشور بزند بیرون ! وقتی شمس از خاطرات زندانش حرف می زند من و تو حالی به حالی شدیم .یکی از شعرهایش را وقتی گفته بود که از پشت دیوار صدای مرد دوره گردی را شنیده بود که سیب شمیران می فروخت .بوی سیب مشام رفیقمان را پر کرده بود و در فضای تنگ اوین تنها شعر بود که امید را در او زنده نگه می داشت .وقتی از خانه اش بیرون آمدیم تو برای لحظه ای خندیدی و گفتی بیچاره آقای شاعر ! ولی من شمس را دوست داشتم چون لنگرود را و شعرهایش را دوست داشتم .تو هر روز بهتر از دیروز شدی .پولدارتر و خوش گذران تر ولی هنوز کتاب های روز را می خواندی .اجازه ی خروج از کشور را از اطلاعات اخذ کردی و برای دیدار دوستان به هلند رفتی سه ماه و چهار روز ماندت طول کشید .همه ی شراب ها و آبجوهای محلی را تست کرده بودی .عاشق ترانه های غربی شده بودی .لباس پوشیدنت هم فرق کرده بود .برادران اطلاعاتی خوشحال بودند که تو پناهنده نشده بودی .انگلیسی ات هم مثل همیشه پرفکت بود .با خارجی ها داد و ستد می کردی .هجوم سرمایه داری به کشور آغاز شده بود .هر هفته کیش بودی .هر بار با یک زن . با هم در جردن قدم می زدیم خیلی دوستم داشتی چون هیچ وقت ملامت ات نمی کردم .خب تو حق انتخاب داشتی .از پایین جردن شروع می کردیم تا به کتاب فروشی کامران می رسیدیم .چقدر این مرد را دوست داشتم .کتاب می خریدیم و از هر ده تا یکیش را می خواندی .مابقی را از من می پرسیدی .کتاب خانه ی قشنگی در خانه ی خیابان فرشته ات درست کرده بودی .با نشر چشمه هم قرار گداشته بودی ترجمه ای از داستان های خارجی ها را به چاپ برسانی .هم پول داشتی هم موقعیت و هم اینکه می خواستی در همه ی محفل ها خریدار داشته باشی .چه اشکالی داشت. از دوستی مان بیست و هشت سال می گذرد .حالا تو در جایی کلبه خریده ای که آرزوی مشترک هر دویمان بود .راستش حسابی حسودیم شد ولی خب رفیق جان مبارکت باشد .راستی تشنه برار را در سال هفتاد و یک در سه راهی اسالم دیده بودم .کبابی داشت .چقدر هم قبراق و سر حال بود .حتما سلام مرا برسان .در پایان اگر توانستی قمقمه ای از مه صبح گاهی کنار کلبه ات برایم بفرست .آب های زمینی و آسمانی جزیره تشنگی مرا رفع نمی کند .می بوسمت رفیق جان !

برای تو که در فاصله های دور از منی

سه‌شنبه ۵ اوت ۲۰۰۸


رفیق رویا فروش من ناصر جهانی !


اول خیابان آذربایجان انزلی سمت چپ نانوایی جهانی است .مغازه ی پدر ناصر جهانی رفیقی که در سال شصت و هفت اعدام شد .دیشب خواب دیدم برای خریدن نان به در نانوایی رفته ام و ناصر با چشم همیشه شوخش داشت مشتری راه می انداخت .ناصر قد بلند و همیشه با لبخندی بر لب در روزهایی که فضای اتاق مملو از عرق و گرما بود برای من و جاوید کلیدر می خواند .حافظه ی فوق العاده اش از داستان ها و رمان هایی که خوانده بود برای ما دو نفر مفری برای فرار از زندان و تنگی و دلهره های روزانه و شبانه بود .ناصر از خواب که بیدار می شد چای و نان و پنیر پنچ سانتی را می خورد و ما را از خواب به آهستگی بیدار می کرد .هر روز به مانند برادری بزرگ از روح و جسم مان پرستاری می کرد .شاید قریب به صد وپنجاه نفر از دوستانم را از دست داده باشم ولی ناصر هر روز و هر شب در خاطره ی روحمم حضور واقعی دارد و به هیچ عنوان از یاد رفتنی نیست .ناصر از بوف کور حرف می زد .ناصر از علی اشرق درویشیان از صمد از آل احمد از علوی از همه نویسندگان ایرانی و خارجی برایمان داستان می خواند .هنوز هم نمی توانم باور کنم چگونه فصل به فصل کلیدر را از حفظ بود .وقتی داستان می خواند در وسط اتاق می نشست و من و جاوید در گوشه کنج تکیه می دادیم و غرق رویاهای به زبان آورده شده ی او می شدیم .برایمان از ونیز هم حرف می زد .از آبراههای تو در تو از اتوبوس های دریایی از آسفالت های آبی حرف می زد .از یاشارش که عاشقانه دوستش داشت آنقدر از او حرف زد که هنوز هم یاشار را کودک شش ساله ای می ببینم که منتظر آغوش گرم ناصرش هست ! ناصر نان می فروخت و همه رویاهایش را بر سر کفه ترازوی مغازه می گذاشت .نان گندم می فروخت و کشتزارهای بسیاری را پیموده بود تا به جایی برسد که از نرودا و لورکا و شاملو و فروغ حرف بزند .ناصر سیاسی نبود .ناصر هوادار هم نبود .ناصر ناصر بود !ناصر از سیاست حالش به هم می خورد ولی سازمان را با علاقه های خودش دوست داشت .وقتی پاکستان رفته بود در زندان کویته چند ماه سختی کشیده بود .شب ها پاهای زندانیان را در کف حیاط با زنجیر می بستند تا فرار نکنند .گرسنگی بیداد می کرد و هیچ مفری برای برون رفت نبود .سازمان به یاری اش شتافت و چند ماه در کراچی و اسلام آباد با دوستان جدیدش زندگی کرد ولی جذب نشد ولی دوستشان داشت ! ناصر به ایران برگشت .زندانی شد. آزاد شد در زاهدان دوباره دستگیر شد و در تابستان شصت و هفت تیرباران شد!! ولی ناصر همیشه برایم در ذهنم ناصر داستان خوان باقی ماند بی آنکه حتی برای لحظه ای فکر کنم هوادر بوده یا که نه ! ناصر برای من جوانی رعنا باقی ماند که رویا هایش را به نرمی و سبکی می فروخت البته با نان گندم . ناصر با صدای مخملینش آواز هم می خواند .شعرهای بلند را بی نفس می خواند .عاشق بندرمان بود .عاشق اسکله ی سنگی دکه موسی خیابان سپه پانسیون ارمنی ها در کرد محله .عاشق مرداب دیوانه ی دریا و عاشق عاشق شدن بود.شعر هم می نوشت .ناصر ما همه چیز را می دانست .ناصر فنون عاشقی را با سختی و مرارت به من بیست ساله آموخت . ناصر در زمانی که آفتاب مرداد اتاقمان را به جهنمی از گرما و عرق تبدیل کرده بود .در زوزهای بی هوا خوری و روزهای بسته شدن در آهنی اتاق صبور بودن را یاد داد .ناصر حتی وقتی حرف هم نمی زد در حال آموزش بود .خواب دیشب من امروزم را ساخته .همین حالا باران سیل آسا سقف خانه را خیس کرده .همه ی شیشه ها را شسته و حس نشستن در قایق در وسط های مرداب بندرم در بند بند جسمم موج می زند .می خواهم دوباره بخوابم شاید ناصر را خواب ببینم !

رفیق بلوچ مهرناد هم رفت

دوشنبه ۴ اوت ۲۰۰۸



Penan

اتفاق های پیش بینی نشده


در خانه را می زدند .باز کردم .پستچی نامه ی آقای خدا را آورده بود .پاکت کاهی زرد رنگ را باز کردم .چند تا عکس از بهشت و یک نامه ی چند خطی .در یخچال را باز کردم .قفسه ی روبرویی را تا نیمه گشودم .قاشق را برداشتم .کافی را با قند رژیمی درست کردم .روی نیمکت چوبی کنار باغچه نشستم .نامه را با تنبلی و کسلی خواندم .چیز تازه ای برایم نداشت .طبق معمول از خانه ای که در بهشت خریده بودم حرف زده بود .از اینکه قسط هایش را سر هر ماه به موقع پرداخت می کنم تشکر کرده بود . حال مارسیا و گربه ی خانم میشیگان را پرسیده بود .شماره ی موبایل تازه اش را در نامه داده بود . گوشی قدیمی اش را به فرشته ی کوچکی هدیه کرده بود و با شرکت 02 قرارداد جدیدی بسته بود .عشق گوشی اپل آقای خدا را دیوانه کرده ! در نامه گفته بود نمی دونی چی حالی می ده سرچ کردن اینترنتش .تو دلم گفتم یه عقلی برسه به دست این آقای خدا ی کله پوک .با این همه امکاناتی که داره چی دلش خوشه به گوشی اپل ! در پایان نامه هم کلی سفارش کرده بود مواظب خانم میشیگان باشم . حالا خوبه مشکل جنسی نداره این آقای خدا .وگرنه فکر می کردم چشمش دنبال خانم میشیگانه ! از خواب که بیدار شدم اول سری به خانه ی همسایه زدم تا ببینم حالش خوبه یا نه ؟ دیدم گربه ی مارمولک عزیز کرده اش کنارش خوابیده و خرخر می کنه .خدا شانس بده ! نامه ی صورت حساب وضعیت کارکرد بانکی اش روی میز آرایش بود .کلی کردیت داشت این گربه ! شماره ی تلفن خدا رو گرفتم .با صدای شادش جواب داد .اوه ! تو ! گفتم ببین ! امروز حال ندارم ها ! گفت : چطور ؟ گفتم : دیگه ! گفت : باشه کاری از من بر می یاد ؟ گفتم : آره میشه یه کم پول تو حسابم بریزی .bill باید بدم .تا آخر هفته هم پول ندارم .گفت : داداش ! اینکه غصه نداره . تخمت هم نباشه فردا می ریزم .هزار تا خوبه ؟ گفتم : وات ؟ گفت : کمه ؟ گفتم : نه ! عالیه ! قربونت برم داداش .گفت : تو جون بخواه ! با خنده گفتم ممنون رفیق ممنون ! گفت : بدخواه مخواه نداری که ؟ از خنده روده بر شدم . از خانم میشیگان برایش گفتم .حالش خوبه ولی تا سه ماه دیگه میاد پیشت ! گفت : اوه ! خوبه .بعدش گفت : راستی از مگی و هلنا خبر داری ؟ گفتم : اره تا اکتبر می یان جزیره .از مارسیا هم پرسید گفتم سرم درد گرفته از بس حرف می زنه .دختر خوبیه ها ولی من این روزها از مکالمه های طولانی زود خسته می شم .گفت : بیچاره ! دختر مردم ! گفتم : تو فضولی ؟ دلت به حال من بسوزه نه مارسیا !گفت : اه ! راس می گی ها .اصلن به من چه ! ازش زود معذرت خواهی کردم نا سلامتی از من بزرگتره ! کاری به هزار پوندش ندارم !! با صدای بلند گفت بچه پررو ! دوستت دارم .بی خیال این حرفا ! .قرار شد وقتی بخواد بره برلین منو هم با خودش ببره ! همه ی هزینه ها به پای آقای خدا ! ازش خداحافظی کردم و رفتم پای لپ تاپم تا داستان های خودم را ادیت بکنم .تا به اتاق رسیدم دیدم گربه ی محترم روی صندلی نشسته وداره با یکی چت می کنه . صداش کردم به به ! می بینم چت می کنی آقا ؟ گفت اوه ببخش بی اجازه این کارو کردم .این خانم رو تازه دیشب تو پاپ دیدم .جای خواهری بد نیست!! آی دی اش را داد تا باهاش چت کنم .گفتم : اوکی من برم بیرون تو کارتو بکن .سرش را تکان داد و تشکر کرد .با خودم گفتم چت گربه ها رو ندیده بودم که دیدم ! این روزها روزهای اتفاق های پیش بینی نشده است . با فارغ بال به انتظار می نشینم تا چه پیش بیاید .

کلیپ پلشتی و ولنگاری

یکشنبه ۳ اوت ۲۰۰۸

شاهین نجفی - حاجی واسه ما جا نماز آب نکش

پلشتی و ولنگاری


در وادی های فراموشی ! در سرزمینی بیگانه ! در جایی که همزبان های تو روشنفکر نیستند کتاب نمی خوانند عشق نمی ورزند عادات روزانه شان در مسیر پلشتی و ولنگاری سیر می کند در لحظه هایی که بودنت بهتر از نبودنت و گاه بر عکس در همه ساعات فراموشی و گاه یاد آوری ! هجوم بی پایان کلمات به ذهن رسیده و در راه مانده کلافه ات می کند و این همه باری ست که باید با خودت بکشانی و بروی . هر روز که می گذرذ خاطرات روز قبل به آسودگی از یاد می رود و تو هیچ تلاشی به خرج نمی دهی تا به یاد بیاوری آنچه را که بر تو گذشته ! تازه فایده ی این همه کلنجار رفتن بی وفقه چیست ؟ صورت های آدم های هر روز دیده را به بایگانی هنجار شانسی سپردن و گاه نوشتن از آنها ! عشق ورزی های اتفاقی و گاه به دقت حساب شده همه و همه گاه حالت را به جا می آورد و گاه نه ! باران دارد می بارد باران ! هوای خاکستری کار خودش را دارد می کند . خانم میشیگان از درد سرطان دارد می میرد و از همین حالا برای گربه اش کلی پول به ارث گذاشته تا بعد او بی کسی نکشد !از سقف اتاق دارد آب می ریزد .بروم به صاحب خانه زنگ بزنم برای عایق بندیش کاری بکند .ساعت نه که به خانه آمدم حتما زنگ می زنم سعی کن بیدار باشی !!!

عکس تازه

Nedine (3) by Elf-Y.

عکس دیگران

شنبه ۲ اوت ۲۰۰۸






Powered by: Blogger