-->

Lydia Macpherson's Photos

سه‌شنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۸





باغ نعنا



از باغ نعنا که گذاشتم سبد چوبی ام را از کوله پشتی ام در آوردم و بوته های نعنا را به سبکی باد چیدم . از مرزهای باغ که می گذشتم به نگهبان پیر گفتم فقط چند دقیقه فرصت بده تا بچینم و بروم .اسکناس تا خورده را در کف دستش گذاشتم و رد شدم .باد به افق محلی می وزید .شاخسارهای درختان به رقص در آمده بودند . گربه ی ایرانی به روی هره ی ایوان کلبه باغبان خوابیده بود .بوی خوش نعنا نفسم را چاق کرده بود .هرم های نور خورشید وسعت رنگش را داشت از دست می داد چون روز به استقبال شب رفته بود ! به خودم گفتم از باغ که بیرون بیایم فرصتی تازه برای عاشق شدن پیدا کنم .در کلبه را باز کردم .بوی زعفران مشامم را پر کرد .مشتی از روی میز کنار پنچره ی آفتاب زده برداشتم .در باغ را پشت سرم بستم . سبد کوچکم را در کوله ام جا دادم .باران محلی از دور دست ها خودش را به بالای سرم رساند .چتر آفتابی ام را به رویش گرفتم .از سوراخ های چتر باران به موهای سرم ریخته شد ودر ملغمه ای از گرما و باران و شب گرفتار شدم .این ها مقدمه ای شد که به ساعت عاشق شدن نزدیک شوم !

ساز دهنی امیر نادری


Music and lyrics "Way Back Into Love"

Music and lyrics "Way Back Into Love"
Video sent by dudette4ever

This is the moment when Alex and Sophie are making the demo for their song " Way Back Into Love", and then it's accepted by the superstar Cora!
In the movie, the song is cut, so I overlaid the real song from the soundtrack I bought that's why there's an accoustic effect!!
I totally love this song

تکه ای از داستان مارسیا

دوشنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۸


یادت می آید نشانه ی بادبادک ! آشنا زدایی مابین من و تو بود . یادت می آید چه شد بادبادک حادثه آشیانه ی من و ترا به هم زد و رفت . به یاد بیاور ! روزهای خشک روزهای تر روزهای برفی روزهای آفتابی روزهای بارانی و سیل و سیل .خیابانهای حادثه را با ماشین های آتش فشانی آب و جاروب زده اند تا مبادا نشانه ای از من و تو بر جا بماند .سه راهی زعفرانیه .پسیان و خیابان های شمالی شهر در هر گوشه اش یادگاری از ما دارد . نشانه های کوچک و عمیق .نشانه هایی بر تن درختان .نشانه هایی منقوش شده بر پلاک چوبی خانه های ویلایی ! تو بهتر از من می دانی این همه کم چیز نیست ! این همه بار کشیدن طاقتی می خواهد که دیگر در توان من نیست !امروز صبح که از خواب بیدار شدم .مارسیا بادبادک رنگی پسرش را به حیاط خانه انداخت و رفت .پنجره را که باز کردم بادبادک به روی کف باغچه نمایشی به راه انداخته بود که نپرس ! در خانه را می زدند .باز کردم پستچی کارت پستالهای سیاه و سفید ترا از سرزمین های دور آورده بود .باز کرده و نکرده به روی میز آش پزخانه گذاشتم و در یخچال را باز کردم هوای خانه گرم بود باد خنک یخچال حواسم را به جا آورد .مورچه های سیاه در مسیر چوبی کف خانه راه پیمایی به راه انداخته بودند . دلم نیامد زیر پا له شان کنم گفتم راه خودشان را بروند باران و برف از راه دارد می رسد مفری برای آنان باز نگه بدارم . به باغچه پا گذاشتم سنگ فرش های سفید را طی کردم تا به بادبادک مارسیا برسم .همین دیشب فهمیدم که پسر ده ساله ای دارد و تازه شوهر هم داشته که سه ماه پیش در اتوبان ام بیست و هفتم تصادف کرده و مرده و مارسیا هیچ وقت دوستش نداشته چون مردی نبود که بتواند مارسیا را درک و حس بکند . زندگی سکسی شان وحشتناک بوده هیچ وقت عشق بازی درستی با هم نداشته اند مارسیا براش حفره ای بوده که باید پرش می کرده و خستگی روزانه اش را با سکس به در بیاورد .مارسیا یازده سال با او زندگی کرده بود . یازده سال فقط رنج کشیده بود نه برای سکس کردن که برای خوب زندگی نکردنش با او .مارسیا زنی نیست که فقط خواهان عشق بازی های تند و کند باشد مارسیا دختر به شدت باهوش و دوست داشتنی است اما فرصت های پیش آمده در زندگی اش زیاد جالب نبوده .از تو برایش گفتم . حسادت زنانه ا حسابی گل کرده بود ولی برای شروع کردنش وقت لازم داشت .خودت می دانی از حسادت چه زنانه و چه مردانه حالم به هم می خورد .مارسیا با اسم قشنگش حالم را خوش می کند ولی مارسیا هم برای خودش مشکلاتی دارد و باید فرصتی داد که حلش بکند .مادر شوهرش وقتی شنید که مارک شوهر مارسیا مرده آهی عمیق کشیده بود و برای مارسیا آرزوی خوش بختی کرده بود چون پدر مارک هم نسخه ی کپی شده پدرش بود .بیچاره مادر شوهر مرحوم ! بادبادک پسرش را جمع کردم نخش را به دست گرفتم ودر فاصله اندکی که باد وزید به آسمان بلندش کردم !

One Republic - Say / All I Need


On a bench

یکشنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

on a bench by Patrick.T.

jumping or hanging

jumping or hanging? by Patrick.T.

Mercedes Sosa - Gracias a La Vida (Violeta Parra)

Chris de Burgh BORDERLINE

تکه ای از داستان لیوان خون


لیوان خون بر سر صبحانه ی آقا هر روز به همراه نان و کره و پنیر و مخلفات دیگر آماده است . هر روز ساعت شش و نیم صبح برادر بزرگ از خواب بیدار می شود دستی به سر و شانه اش می کشد . برادر کوچک به آرامی صورتش را می شوید تا خماری صبح ذهن آشفته اش را به یغما نبرد! رنگ خون امروز با دیروز و با فردا همیشه فرق خواهد داشت .سالهای دور فقط چای بود و تکه ای نان و پنیر ولی حالا اوضاع به کلی فرق کرده .لیوان های پر از آب میوه تاثیر خودش را از دست داده و خون تازه شجاعت شروع روز را به برادر بزرگ عطا می کند بی هیچ واهمه و دل واپسی ! دفترچه ی یادداشتم را از روی گنجه صیقل خورده از روغن برمی دارم .سالهای گذشته را ورق می زنم به بیست سال قبل بر می گردم به روزهای داغ تابستان به روزهایی که در همه ی اتاق ها را قفل کرده بودند. هوای مانده از چند روز قبل فاسد شده بود .بچه ها را با خود می بردند و دیگر کسی برنمی گشت .جای خواب بیشتر شده بود فضا برای قدم زدن در اتاق دو در یک باز شده بود . پتوها را به گوشه ی اتاق برده بودم تا برای قدم زدن فضا شکار کنم .ساعت پنج صبح ساعت دلهره آور ! ساعت خروج از تابوت !آقای نرودا با عصا در اتاق قدم می زد . تکه تکه شعر به روی دیوار می نوشت . لورکا در طرف دیگر ایستاده بود تا من و نرودا راحت قدم بزنیم ! ساعت پنج که شد کسی در اتاق ما را نزد .صبحانه خوردیم .وقت نهارکه رسید با اشتها غذا خوردیم و به انتظار ساعت پنج عصر نشستیم . لورکا را با خودشان بردند .فقط من و آقای نرودا ماندیم .تکه ای کاغذ از زیر پتو پیدا کردم به دستش دادم .با خط کجکی اش نوشت لیوان خون یادت نرود ؟ سوار قطار زمان شدم .پشت در اتاق سوزنبان پیر مسیر قطار را عوض کرد .در اتاق که باز شد قطار ایستاد تا ما را سوار کند ولی نرودا تا خواست سوار شود پایش لغزید و افتاد . قطار از کشتزارهای خون گذشت به مرز باسک که رسید ژاندارم های فرانسوی تکه کاغذ آقای نرودا را به جای پاسپورت قبول کردند و من به همراه ژانت پیک ارتش جمهوری خواه پیاده شدیم و در دهکده خانه ای برای استراحت اجاره کردیم . از پشت پنجره ی کلبه مان قطار قطار جنازه می آوردند و ژانت لیوان لیوان شراب روی میز می گذاشت .قرمزی شراب فرانسوی و مزه ی گرم و شبرین اش حالم را به جا می آورد و خستگی ماه ها انفرادی را از تنم بیرون می آورد . شش ماه در تابوت زندگی کردن بی هیچ هوا خوری خستگی هم دارد ! کاغدی که نرودا به دستم داده بود در آستر کتم جا سازی کردم و به انتظار روزی نشستم که موعد نمایش اش برسد .برادر بزرگ حالا روبروی من نشسته و دارد سکه سکه طلا روی میز می چیند تا کاغذ را از چنگ من در بیاورد ولی کور خوانده آخرین باری که آقای نرودا را دیدم همین پارسال بود در ایستگاه قطار مارسی بساط کتاب فروشی راه انداخته بود .پیپ خودش را هنوز داشت . مارسیا کنارش نشسته بود با پیراهن رنگی . نیم نگاهی کرد و گفت هنوز کاغذ را به همراه داری .گفتم آره گفت به دست برادر بزرگ ندهی ها ! گفتم مطمئن باش ! لیوان خونش را برادر بزرگ سر کشید و به کنار پنجره رفت .باد ملایم صبحگاهی پرده ی اتاق را تکان می داد تا ساعت پنج عصر وقتی نمانده بود !

عکس روز

شنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۸



عکس روز

جمعه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۸



نماي داخلي کافه شاپ

چهارشنبه ۲۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

Posted by Picasa

کافي شاپ

و اینک شاملو


خسته شدم

سه‌شنبه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸


قاب تصویر

مهران مدیری در نقش احمدی نژاد

دوشنبه ۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

کلیپ زندگی سگی از شاهین نجفی

یکشنبه ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۸


عطر خوش بختی

شنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۸


به فروشگاه عطرهای چینی سر زدم تا شاید عطر خوش بختی را پیدا کنم .جیمز فروشنده جوان فروشگاه هر چه گشت عطری را که با نام صدایش کرده بودم پیدا نکرد .دیگر خسته از جستجوی چند ماهه شده بودم . ساعت کهنه ی دیواری پنج بار نواخت و جیمز خودش را برای بستن مغازه آماده کرد . وقتی عقربه ی ساعت شصت ثانیه را گذراند در تارو پود کنار پنچره عطر را پیدا کردم .خودش بود .با همان نام و با همان مشخصات ! دو بسته ی گلبرگ گل سرخ هم خریدم تا وقتی بیایی روی سرت از بالای تخت بریزم .خودت بهتر از هر کسی می دانی چقدر گل سرخ دوست دارم .بویش همیشه مستم می کند . مادر قبل از اینکه به خانه ی آقای خدا برود گل های تازه در باغچه ی خانه کاشته بود ! جیمز خواست عطر را در کادو بپیچد ولی نگذاشتم این کار را بکند .در جبیب شلوارکم جایش دادم و برای لحظه ای سرش را باز کردم و دماغم را مملو از عطر خوش بختی کردم . فقط یک ثانیه طول کشید فقط یک ثانیه ! بوی خوش خوش بختی فضای فروشگاه خیابان نهم را پر کرد . دوست دختر جیمز از راه رسید بی هوا ماچش کرد و از کوله ی مدرسه اش شکلاتی تعارفم کرد . مثل همه ی چینی ها بی وقفه می خندید .از فروشگاه که بیرون می زدم زیر پایم به جای علف / گل های ریز سرخ می روئید. ماشین ها بی وفقه حرکت می کردند واتوبان های ام پنج و ششم در دوردست ها دیده می شدند .دختر و پسر های مدرسه ای دست در دست هم از کوچه ها و خیابان ها بیرون می آمدند و صدای غش غش خنده هاشان سرم را خنکی ملایمی می داد .طبق معمول همیشه گربه ی خانم میشگان از کوچه ی هشتم بیرون آمد و با لبخند گفت : دو تا خیابان بالاتر از آسمان دارد ماهی می بارد .کمی عجله کن .ماهی ها تازه و سر حال هستند . چند تا شو بگیر ببر خونه با هم دلی از عذا در بیاوریم . در باره عطر خوش بختی حرفی نزدم .قدم هایم را تند کردم . راست می گفت کرور کرور ماهی داشت می بارید .مردم سبدهای خریدشان را پر از ماهی کرده بودند .بوی دریا و اقیانوس مشام همه را کور کرده بود . چند تا مرد با قلاب های ماهی گیری داشتند ماهی می گرفتند . در جوی های خیابان ماهی می افتادند و ماهی گیرها با قلاب شکار می کردند ! مارسیا با دوچرخه سبد دارش از راه رسید .لبخند زد . سلام کردم . پیاده شد . همدیگر را بوسیدیم .گونه های قرمزش خوش بو بود . ماهی ها را در جلوی سبد دوچرخه انداختیم و سه تایی به سمت خانه رفتیم . تا به خانه برسیم عطر را از جیبم در آوردم به لاله ی گوش های مارسیا زدم . چشم های درشتش باز شد . با چشمان باز انگشت اشاره اش را به آسمان کرد و گفت: راستی امروز نامه داشتی . اشتباهی به ادرس خانه ام پست شده بود . از کیفش در آورد . پاکت کاهی نامه را باز کردم . آقای هادی ! پیرو صبحت تلفنی دیشب به پیوست نامه شما را به مهمانی بزرگ آقای خدا دعوت می کنم . لطفا از اوردن اطفال خودداری نمائید .نگران پارک ماشین تان هم نباشید به اندازه کافی کار پارک هست ! چون وقت کافی برای ارسال نامه ی بعدی نداشتیم لطفا به همراه دوست جدیدتان به مهمانی تشریف بیاورید . در ضمن ممنون می شویم گربه ی خانه میشگان را با خود نیاورید . از سبک نامه خوشم نیامد .فارسی را درست ادا نکرده بود ولی خب منظورش را رسانده بود .وای اگر به گربه ی خانم میشیگان می گفتم که دعوت نشده دق می کرد ! ولی مهم نیست بدون اینکه کسی متوجه بشود با خودم می برمش . عطر خوش بختی نفس های مارسیا را خوش عطر کرده بود .هوا داشت ابری می شد . باران شروع به باریدن کرد .چتر های خودمان را باز کردیم . سه تایی با هم شروع به آواز خواندن کردیم . دست های خودمان را در همدیگر قفل کرده بودیم . کاری به کار هیچ چیز و هیچ کس نداشتیم .باران می بارید . عطر گم شده پیدا شده بود .فردا به مهمانی می رفتیم و دنیا به کاممان بود . .اوه داشت یادم می رفت ترانه هم گوش می کردیم .

هوای با تو بودن


یه وقت فکر نکنی برایم ارزش های وجودی ات از یادم رفته .نه اصلن این طور نیست ! در حضور این همه آدم در اطرافم دارم به سختی اشک می ریزم . بی آنکه از احدی خجالت بکشم انبار کوچک اشکم را باز کرده ام و بی مهابا دارد می بارد .! می فهمی دارم چی می گم یا که فکر می کنی دارم دلبری می کنم .نه به خدا ! لعنتی . این همه دوست داشتن را من از کجا گیر آوردم ؟ دستم را به سوی آسمان پر از تاریکی بلند می کنم .آقای خدا را صدا می کنم ولی فکر کنم خواب باشد .نباید این وقت شب مزاحمش بشوم .خوبیت ندارد مگه نه ؟ ولی خوب من که به جز او کس دیگری ندارم که برایش ناز و دلبری کنم .یکی دو ساعت پیش داشتم باهاش تلفنی حرف می زدم .دور و برش حسابی شلوغ بود .فرشته های چپ و راستش داشتند ماساژش می دادند. کلی حسودی کردم . بی رو در بایستی بهش گفتم میشه منو هم ماساژ بدن . با مهربانی و کمی خماری گفت فعلن نه! بهم حسابی برخورد .ولی چیزی نگفتم . بهانه ی قطع و وصل شدن تلفن را گرفتم و ارتباط رو قطع کردم .این اقای خدا هم بعضی وقت ها خیلی لوس میشه .سر حوصله باید حالشو بگیرم چه معنی داره با من این حرکات رو بکنه ! آی پادم را روشن کردم و به این ترانه ای که برام فرستاده بودی گوش کردم و کلی گریه کردم . گربه خانم میشگان سر دیوار کنار پنجره اومد .سلامی کرد و گفت رفیق این وقت شب هنوز بیداری . گفتم تو فضولی ! خندید و گفت آره ! گفت سر شب به فکرت بودم .گفتم اگه بیداری بیام سلامی بدم و برم .راستی چرا صورت ات این همه پر از آب باران شده ؟ گفتم ممنون رفیق جان .همه چیز در کنترله اصلن و ابدان نگران نباش و ضورتمو تو بالش قایم کردم .خودش فهمید باید بره .کف اتاق دوباره پر از خیسی نمک سود شده بود .طشت را از حمام آوردم .با دستمال شروع به خشک کردن کف اتاق کردم ولی هی پر و خالی می شد .گفتم به درک بزار خیس باشه .امشب هم شبی برا خودشه .شماره ی تلفن آقای خدا را دوباره گرفتم .شبکه مشغول بود.چقدر حرف می زنه ؟ شماره ی خانه اش را گرفتم دخترش برداشت .گفت ددی تو سونا هستش میشه یه ساعت دیگه زنگ بزنی .گفتم باشه مارمولک جان .وای چقده از دخترش بدم میاد .از بس لوسه .یه کم هم می شنگه .همین چند روز پیش با یه پسره دیدمش تو کوچه پشتی داشتند لب می گرفتند .آقای خدا خیلی پز دخترشو می ده ولی خبر نداره ! بگذریم اصلن به من چه ؟ یهو بی اختیار شماره تلفن مارسیا رو گرفتم بیدار بود .با مهربانی گفت خوبی ؟ خسته نباشی از کار .گفتم قربونت برم مارسیا جون . خوب نیستم گفتم یه کم باهات حرف بزنم تا شاید حالم بهتر بشه ! گفت حتما . هر چی دوس داری بگو .بیش از چند روز نیست که باهاش رفیق شده ام ولی حس می کنم خیلی وقته باهاش آشنا هستم .سی و هفت سالشه ولی بهش بیش از سی نمی یاد . ناز و خانمه .پنچ دقیقه بیشتر باهاش حرف نزدم .ساعت پنج صبح بود بابا ! یه ساعت دیگه باید می رفت سر کار .فکر کنم ازش داره خوشم میاد .باید از آقای خدا در رابطه با مارسیا چند تا سوال اساسی بکنم .حالا که باهاش قهرم .ولی خوب حرف که می تونم باهاش بزنم .دوباره به موبایلش زنگ زدم .از سونا بیرون اومده بود .گفتم چطوری آقای خدا ؟ بهتری مشتی ! گفت تو رو خدا منو ببخش .خیلی خسته بودم .گفتم نه خیر هم .نا سلامتی تو خدایی بابا .باید هوای منو بیشتر داشته باشی ؟ گفت چشم ! راستش یه کم خجالت کشیدم .زود ازش معذرت خواهی کردم .دوباره با هم دوس شدیم .تو وسط آشتی کنان گفت ببین مارسیا دختر خوبیه هواشو داشته باش .این قدر هم آبغوره نگیر ناسلامتی مردی بابا .خندم گرفت و گفتم چشم داداش حتما .به چشمامم دستی کشید و صورتم تو بالش گم شد . ببین تا یادم نرفته بهت بگم .هنوزعاشقتم !

ناتاشا

پنجشنبه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

ریچارد براتیگان


عشق را فراموش کن
می خواهم هلاک شوم
در گیسوان زردت

چند کلمه




در این روزهای سپری شده از عمر به تنها چیزی که فکر می کنم از حاشیه به بیرون رفتن است و لاغیر ! این روزها به این فکر می کنم که تمام انرژی ام را صرف برون رفتن از حادثه های کوچک و بزرگ کنم .با آدم ها دیگر بیگانه نیستم ! زبان جامعه ی تازه ام را به خوبی می آموزم با شادی ها و غم ها به سان عکس العمل های عادی برخورد می کنم . محافظه کاری شرقی و دو رو بودن را دارم به سادگی و گاه به سختی از وجودم پاک می کنم .همه ی تجربه های زندگی ام در زمان مساعد دارند به کمکم می آیند .گاهی وقت ها فکر می کردم تجربه های احمقانه هم داشته ام ولی همین تجربه های الکی هم کمکم می کنند تا هر چه زودتر آدم بشوم . یک وقت فکر نکنی تا همین چند ماه پیش آدم نبوده ام .نه ! دارم به نرمی و به آسودگی آدم دیگری می شوم .زبان دیگر شخصیتم را دارد عوض می کند .با زبان دومم مهربان تر و انسانی تر زندگی می کنم .با محیط دومم دارم خو می گیرم .دیگر تعارف کردن دارد از یادم می رود .هر چرا که دلم می خواهد به زبان نمی آورم .آزادی جدید را با افراط و تفریط قاطی نمی کنم .به دقت رفتارهای پازل وار پیدا کرده ام .حرکت دست هایم را کنترل می کنم .چشم هایم را به دقت و به شکل تمام باز طراحی می کنم .برای لحظه های رفته فکرم را مشوش نمی کنم ولی به آن ها فکر می کنم .رفتارهای غلط گذشته ام را یه خوبی یاد گرفته ام و بی آنکه به خودم فشار چندانی بیاورم سعی در بهتر شدن شان دارم . حرف های زیادی برای نوشتن دارم ولی اجازه بده بقیه را فردا همین موقع برایت بنویسم . فقط به خاطر داشته باش دوست داشتن بهتر از عشق است .عشق را فراموش کن سعی کن دوستم داشته باشی !

غبار خاطره

سه‌شنبه ۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۸


خیال کن که هیچ کس نمرده شهر خالی نیست
همه تمام روز می رقصند
و ما به چشم های هم نگاه می کنیم
طلوعمان در یک فنجان است
خیال کن که هیچ کس به هیچ دیواری سر نمی کوبد .مائیم
که چای می نوشیم
و میز کوچک چوبی حتی
میان من و تو نیست
خیال کن که هیچ کس دل خود را
برای لحظه ای مبادا ‌پنهان
نکرده است
و هیچوقت نمی خواهی سرگردان باشم
در اینهمه بعد از ظهر
پشت یک شیشه
در غبار خاطره
از احمد رضا قايخلو

short film

پنجشنبه ۱۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۸


The light house

یکشنبه ۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۸


Azar


وقتی به سفر بروی آسمان جزیره لطافت هر روز خودش را از دست خواهد داد .وقتی چمدان ات را به دست بگیری پلکان هواپیما را طی کنی و کارت پرواز را به مهمان دار فنلاندی نشان بدهی به سمت صندلی آ بی ۳۶ خواهی رفت چمدان کوچک ات را در بالای سر ! همه چیز بین من و تو تمام می شود . ردیف ردیف خاطره های انباشته از شادی و مهر به یک باره از صفحه ی ذهن ات پاک خواهد شد . وقتی خلبان تک اف بکند تو چشمان آبی تیره ات را خواهی بست و من در خانه ی پشت دریاچه به خواب عمیقی می روم و تا روزها و شب های طولانی بدور از تو به پیشواز روبا خواهم رفت .فقط یک چیز به یادت باشد ما از هم جدا نشدنی هستیم و بس !
Powered by: Blogger