تا تو بیایی

موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
هذیان های بی وقت و با وقت

روز به نصفه .تقویم رنگ ، مغز پسته ای . لیوان نارنجی در کمد دیواری .قاشق چوبی کوچک داخل قوطی قهوه
شیر به اندازه ی ده میلی گرم .آب داغ .اسانس . گل یاس .
پاشیده شدن آب باران ، بر در و دیوار و کف چوبی خانه .
آب پاش متوسط ، پاشیده شده بر کف برگهای تازه سبز شده .
صدای زنگ تلفن ، خانم ساکن استانبول .صدای باران از پشت گوشی .
نامه ی شهرداری پشت در ورودی خانه . صدای گردش چرخ های دوچرخه .فریاد بی صدای له شدن مورچه کنار
درخت همسایه .عاشق شدن بی سر و صدای گربه ی خانم میشیگان .
قهقهه ی خنده های فرو رفته در لبان چروک شده . به هوا برخاستن بذر های آبستن شده .
عشق بازی های نیمه تمام .ارگاسم های متولد نشده . دور بر داشتن در عین برنداشتن .
سنگ های کوچک در حوالی باغچه های فررفته در گل و لای .
بسته های باز نشده . کادوهای بی زرورق .بوسه های بی طعم . عشق های ساعتی .
گپ های عصرانه . چای و نان و کره و شیرینی ساعت پنچ عصر . خودکشی های بی دلیل و با دلیل .
خیابان شانزلیزه . خیابان ولی عصر . کافه ی نادری .سفارت انگلیس . باغ قهلک . کوچه یاسین .
بوتیک نبش خیابان چرچیل . عکس های یادگاری لورنس عربستان . مشعوقه بی رنگ و لعاب آقای هیچکاک.
خیابان گردی های بی پایان جویس . قهوه های پی در پی خوردن با آقای بوف کور . سفر با قایق به ایرلند .
پیاده روی در خیابان بولیوار . کتاب خوانی های هفتگی . نوشتن نامه به آدرس های گمنام .
عاشقی های بی وقت و با وقت .سمفونی های بی نت . کنسرت های مجانی . سبزی فروشی خانم کلر .
فروش سیب زمینی های کال . خوردن کیک های با قند رژیمی . درس های بی محتوا . خریدن دارچین محلی.
موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
عکس های تازه
یکشنبه ۱۳ آوریل ۲۰۰۸
کلیپ فوق العاده ای از شعر زیبای زیبا کرباسی
دقیقا دو ماه و نه روز و هشت دقیقه بود که اشکم خشکیده بود .بی اختیار شروع به گریستن کردم . بدون هیچ بده بستان دوستی از شنیدن شعر زیبا لذت بردم .روز و شب خوشی داشته باشی دختر آذری !
موضوع : کلیپ | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
شعری از رامیز روشن

گذشت و دختران منتظر را با دسته های گل ندید
ای قطاری که از دور دستها می آیی
بگودورها چگونه است
آنجا برگها چگونه گل ها چگونه است
برگهایشان سبز سبز گلهایشان تا زانوست
صبحت مردمانشان شبانه روز از شماست
کوههایشان پشت کوههایشان
و دریایشان ادامه ی دریای شماست
و برای آنها هم
دور دستها
موضوع : شعر دیگران | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
Happy the man

He who can call today his own :
He who , secure within , can say ,
Tomorrow do thy worst , for I have lived today .
Be fair or foul or rain or shine
The joys I have possessed , in spite of fate , are mine .
Not Heaven itself upon the past has power ,
But what has been , has been , and i have had my hour .
موضوع : شعر دیگران | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
Love in Sun`s Coppice
شنبه ۱۲ آوریل ۲۰۰۸
I have been sent from Eden.
I asked God permission to set foot on Earth.
I was tired of crying clouds and exhausted of Eden.
I desired new breeze.
God knew and gave me permission to leave by my wings.
I kissed all my fellow angles and said goodbye.
I went to Apple tree and kissed Serpent too.
Serpent smiled and wished me nice trip.
I took my snow white wings from dry cleaning near God`s residence.
I don't know why God was tearful, while I was winging .
God put hands on my shoulder and wiped tears :
My Son be careful to fall in Love.
I dazzled and told: My Master you will be the first to know.God picked a fruit of the green Tree,
gave it to me and told :
My Son try to remember me in your heart by this.
I kissed red and white cheeks of My God and
threw myself from God`s dome .
My wings opened slowly and I landed on Island .
I wanted to watch back
but Sun didn`t let me .
Slowly start moving,
my feet led me to a green farm full of trees and lambs.
You have been tranquillizing lambs by your melody on pipe.
I sat quietly near you.
Your long black hair
dancing to the wind touched my face , smelled nice.
I put my head on your shoulder.
You didn`t move and I fell asleep.
When I woke up, everything was quite. Lambs were slowly ready to move.
I stood up.
I didn`t speak Earth language yet.
You whispered your language during our way to cottage.
I feel God`s fruit by my hand.
God is everywhere,
in the sky
on the earth,
in the sea near cottage.
You cooked me dinner on stoned fireplace
and showed me the bed .
You went to the field ,
picked wild flowers to put it in the bed.
God was sitting near window , smiling to me
and whirling silky dew.
You became wet , grew mild by dew and kissed me .
I looked at God.
God nodded and slowly I fell in Love.
I put my wings on the ledge
and started making Love
in the bed of flowers on the Earth .Till dawn was enough time and
God`s fruit was shining coloures around.
I felt peace in my soul while asked God`s permission to be in Love.
How careful, God escorted me.
Even Serpent gave me farewell.
I have time,
seven days and nights.
Till returning to God.
I should beg God for your wings too .
we will fly back together.
Maybe you will accept to stay in Eden by myside.
If don`t,
I will stay with you always.
I have my two wings and I have my GOD .
I am not worried
because falling in Love
in timeless world was not hard at all.
It needed just To Fall.
To Earth or
in Love.
موضوع : ترجمه ی کلماتم | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
Mist

موضوع : ترجمه ی کلماتم | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
تکه ای از ترجمه ی ژلنای نازنین/love in sun ' coppice

God picked a fruit of the green Tree,
gave it to me and told :
My Son try to remember me in your heart by this.
I kissed red and white cheeks of My God and
threw myself from God`s dome .
My wings opened slowly and I landed on Island .
I wanted to watch back
but Sun didn't let me .
Slowly start moving,
my feet led me to a green farm full of trees and lambs.
You have been tranquillizing lambs by your melody on pipe.
I sat quietly near you.
Your long black hair
dancing to the wind touched my face , smelled nice.
I put my head on your shoulder.
You didn't move and I fell asleep.
When I woke up, everything was quite. Lambs were slowly ready to move.
I stood up.
I didn't speak Earth language yet.
You whispered your language during our way to cottage.
I feel God`s fruit by my hand.
God is everywhere,
in the sky
on the earth,
in the sea near cottage.
You cooked me dinner on stoned fireplace
and showed me the bed .
You went to the field ,
picked wild flowers to put it in the bed.
God was sitting near window , smiling to me
and whirling silky dew.
You became wet , grew mild by dew and kissed me .
I looked at God.
God nodded and slowly I fell in Love.
I put my wings on the ledge
and started making Love
in the bed of flowers on the Earth .
دو عکس از دوستان قدیمی ام
جمعه ۱۱ آوریل ۲۰۰۸
موضوع : عکس دیگران | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
لرزه های تن تو
پنجشنبه ۱۰ آوریل ۲۰۰۸

هیچ می دانی وقتی به تو فکر می کنم
پیراهن روحم را از تنم بیرون می کنم
تا به تو بیاویزم من
لبان صورتی ات را به دهانم می دوزم
ودر جسم تو حل می شوم
تا تنمانمان در هم دوخته شود
هیچ می دانی وقتی پستان گرم ترا می فشارم
در گودی دستانم شیر گرم پاشیده می شود
و از این همه گرمی تنم داغ می شود
استکان و نعلبکی را از روی تاقچه بر می دارم
و سر می کشم شیری را که از پستان تو بیرون می ریزد
ملحفه سپید مچاله مانده بر روی تخت را
به روی سینه ات می کشانم
تا عطر تن تو ماسیده بماند در لابلای تاروپود ملحفه
تنهایی من و تو
کرکره قهوه ای بالای پنجره را به روی
آفتاب می بندم تا هیچ نوری
به جز نور چشمان بی قرار تو
بر اتاق نپاشد
تمام در های خانه را می بندم
تا هیچ منفذی
به جز منفذ نگاه تو
به حریم خانه تجاوز نکند
می دانم که تو می دانی
که بر من چه گذشته است
تمام تنت را طی می کنم
تا هیچ راهی
به جز راه تو بر من
هویدا نباشد
در خانه را می زنند
بگشایم در را
یا نه
موضوع : شعر از خودم | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
آهوی بخت من
چهارشنبه ۹ آوریل ۲۰۰۸

موضوع : احوال آدمها | 3 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
گوگن / هلنا و کولی زنگوله به پا
سهشنبه ۸ آوریل ۲۰۰۸

موضوع : احوال آدمها | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
هاروکی و دنيای تازه ام
شنبه ۵ آوریل ۲۰۰۸
هوای امروز معطر و پاکیزه است آقای هادی !
بله آقای گربه ! ریه ها را از هوای کثیف پاکیزه می کند.
کنارم نشست .از خورجین دوچرخه ام نان و کره ام را درآوردم .تعارف کردم تکه ای برداشت. به رنگ آبی تیره ی دوچرخه ام نگاهی کرد و به دوچرخه گفت : می بینم نونوار شده ای خانم دوچرخه !
خانم دوچرخه با ناز و صدای کشیده تشکر کرد و گفت : برای نونوار شدن من بیست و هفت پوند پیاده شده ! ولی من هم در عوض نگذاشتم پاهایش خسته شود از خانه تا اینجا را خودم آمدم . آقای گربه نگاه سردی به او کرد و از لیوان کنار درخت آب نوشید . پاهایم را دراز کردم و سرم را به زیر بالشی از برگ درختان تازه سبز شده گذاشتم .کتاب کافکا در تاریکی را برای سومین بار شروع به خواندن کردم .با مدادم جاهای خوبش را تیک می زدم و در همان حال حواسم به صدای نرم و گوش نواز باد و بوی دریا هم بود .امروز صبح هاروکی جواب ای میلم را داد .خیلی خوشحال شدم .قرار شده که کتاب جدیدش را با امضای خودش برایم پست کند . هاروکی از این که ایرانی ها کتابش را می خوانند کلی خوشحال شده . لپ تاپم را روشن می کنم و ای میل هاروکی را به آقای گربه نشان می دهم . دستی به سبیلش می کشد و با کبریت کنار دستم سیگارش را روشن می کند .با صدای مخملش می گوید : به خوبی می دانم از کوندرا به بعد دونفر به روی تو خیلی تاثیر گذاشته اند براتیگان و هاروکی ! از این بابت خوشحالم .این دو نفر به دنیای تو خیلی نزدیک هستند .حیف که آقای براتیگان خودش را کشت ! با این هاروکی مکاتبه ات را ادامه بده .راستی از مهستی خبر تازه ای داری . گفتم : نه ! دیشب می خواستم باهاش تماس بگیرم یادم رفت .امشب حتما تماس می گیرم .آقای گربه گفت مهستی زن محترم و نویسنده ی خوبیه .همه کاراشو خونده ام دنیای لطیف و در عین حال عمیقی داره .میشه ازش خواهش کنی کتاب های چاپ شده اش را برایم بفرستد .از لیوان آب بر می دارم و می گویم حتما ! حتما ! باد تندی از ساحل همه برگ ها را تکان می دهد .خانم دوچرخه می ایستد .خورجین ام را بر می دارم از گربه ی خانم میشیگان خداحافظی می کنم تا به خانه برسم کلی داستان جدید در سرم می پرورانم
موضوع : احوال آدمها | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
گربه ی خانم ميشيگان
جمعه ۴ آوریل ۲۰۰۸
موضوع : احوال آدمها | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
بازيچه ای برای حاکميت
پنجشنبه ۳ آوریل ۲۰۰۸
موضوع : اتفاقات ایرانی | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
sometimes
A people sometimes will step back from war ; elect an honest man ; decide they care enough , that they can't leave some stranger poor . some men become what they were born for .
sometimes our best efforts do not go amiss ; sometimes we do as we meant to .
the sun will sometimes melt a field of sorrow that seemed hard frozen / MAY IT HAPPEN FOR YOU
Sheenagh Pugh
موضوع : شعر دیگران | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
بنفشه های بهاری
سهشنبه ۱ آوریل ۲۰۰۸
موضوع : احوال آدمها | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام

















