-->

شبیه سازی کن

سه‌شنبه ۱۵ آوریل ۲۰۰۸


تا تو بیایی


ببین ! زمانی می رسد که تو بیایی ، در اتاق خواب بخوابی ، عشق بازی کنی ، دوش بگیری . هوای آفتابی جزیره به وجدت بیاورد .سوار دوچرخه شوی .به کنار اسکله بروی ، پا به داخل قایق کوچکم بگذاری .هر کاری که دلت بخواد بکنی ولی در نظر داشته باش باید در فلات مشترک زندگی بکنیم .درسته ! با میکس رفیق کله پوکم ! تا آخر ماه مه آپارتمان را آماده خواهیم کرد تا تو بیایی .فکر نکن میکس آدم بدی باشد .صبح می رود و آخر شب مست بر می گردد .امروز صبح هم با هم به بیمارستان رفتیم چون دست راستش به کلی از کار افتاده . از بس بی خیال جسمش است . دکتر گفت باید ده روز تحت مراقبت باشد تا چک آپ شود .خب اینم از دوست کله پوک من ! گفتی از دوستانم آمار بدهم ! از کی شروع کنم آها ! آذر ! داره کاراشو درست می کنه تا برای همیشه به ینگه دنیا برود .ژلنا هم دخترش بهتر شده و در شرق اروپا دارد زندگیش را می کند .مادر فرانچسکا این روزها خیلی عصبیه ! دخترش خیلی اذیتش می کند . هلنای مهربان هم سر جایش هست و زندگی به کام ! مگی در بلفاست جا خوش کرده و حالا حالا به جزیره بر نمی گردد . دیگه از کی بگم .ببین حال ندارم بی خیال شو ! قایق کوچکم را خیلی دوست دارم گرچه مال من نیست ومیکس برا خودش خریده ولی بیشتر من سوار می شوم . امروز حال خوبی ندارم .تو ببخش ! قرار نیست که هر روز نرمال باشم که ! مگه نه ؟ اجازه بده برم برا خودم باشم تا بعد !

هذیان های بی وقت و با وقت


روز به نصفه .تقویم رنگ ، مغز پسته ای . لیوان نارنجی در کمد دیواری .قاشق چوبی کوچک داخل قوطی قهوه

شیر به اندازه ی ده میلی گرم .آب داغ .اسانس . گل یاس .

پاشیده شدن آب باران ، بر در و دیوار و کف چوبی خانه .

آب پاش متوسط ، پاشیده شده بر کف برگهای تازه سبز شده .

صدای زنگ تلفن ، خانم ساکن استانبول .صدای باران از پشت گوشی .

نامه ی شهرداری پشت در ورودی خانه . صدای گردش چرخ های دوچرخه .فریاد بی صدای له شدن مورچه کنار

درخت همسایه .عاشق شدن بی سر و صدای گربه ی خانم میشیگان .

قهقهه ی خنده های فرو رفته در لبان چروک شده . به هوا برخاستن بذر های آبستن شده .

عشق بازی های نیمه تمام .ارگاسم های متولد نشده . دور بر داشتن در عین برنداشتن .

سنگ های کوچک در حوالی باغچه های فررفته در گل و لای .

بسته های باز نشده . کادوهای بی زرورق .بوسه های بی طعم . عشق های ساعتی .

گپ های عصرانه . چای و نان و کره و شیرینی ساعت پنچ عصر . خودکشی های بی دلیل و با دلیل .

خیابان شانزلیزه . خیابان ولی عصر . کافه ی نادری .سفارت انگلیس . باغ قهلک . کوچه یاسین .

بوتیک نبش خیابان چرچیل . عکس های یادگاری لورنس عربستان . مشعوقه بی رنگ و لعاب آقای هیچکاک.

خیابان گردی های بی پایان جویس . قهوه های پی در پی خوردن با آقای بوف کور . سفر با قایق به ایرلند .

پیاده روی در خیابان بولیوار . کتاب خوانی های هفتگی . نوشتن نامه به آدرس های گمنام .

عاشقی های بی وقت و با وقت .سمفونی های بی نت . کنسرت های مجانی . سبزی فروشی خانم کلر .

فروش سیب زمینی های کال . خوردن کیک های با قند رژیمی . درس های بی محتوا . خریدن دارچین محلی.

عکس های تازه

یکشنبه ۱۳ آوریل ۲۰۰۸



Do you really want to know my price ?
I am the one nobody could afford to buy .
I turn down the one who bargains on the price
I solve them in my acid
Imprison him in my happiness
And get him downed in it .
BY : Rafael Alberti



کلیپ فوق العاده ای از شعر زیبای زیبا کرباسی


دقیقا دو ماه و نه روز و هشت دقیقه بود که اشکم خشکیده بود .بی اختیار شروع به گریستن کردم . بدون هیچ بده بستان دوستی از شنیدن شعر زیبا لذت بردم .روز و شب خوشی داشته باشی دختر آذری !

شعری از رامیز روشن


قطاری که از دور دستها می آمد گذشت و ما را ندید
گذشت و دختران منتظر را با دسته های گل ندید
ای قطاری که از دور دستها می آیی
بگودورها چگونه است
آنجا برگها چگونه گل ها چگونه است
برگهایشان سبز سبز گلهایشان تا زانوست
صبحت مردمانشان شبانه روز از شماست
کوههایشان پشت کوههایشان
و دریایشان ادامه ی دریای شماست
و برای آنها هم
دور دستها
سرزمین شماست

Happy the man


Happy the man , and happy he alone ,
He who can call today his own :
He who , secure within , can say ,
Tomorrow do thy worst , for I have lived today .
Be fair or foul or rain or shine
The joys I have possessed , in spite of fate , are mine .
Not Heaven itself upon the past has power ,
But what has been , has been , and i have had my hour .
By: john Dryden

Love in Sun`s Coppice

شنبه ۱۲ آوریل ۲۰۰۸



I have been sent from Eden.
I asked God permission to set foot on Earth.
I was tired of crying clouds and exhausted of Eden.
I desired new breeze.

God knew and gave me permission to leave by my wings.
I kissed all my fellow angles and said goodbye.

I went to Apple tree and kissed Serpent too.
Serpent smiled and wished me nice trip.

I took my snow white wings from dry cleaning near God`s residence.


I don't know why God was tearful, while I was winging .
God put hands on my shoulder and wiped tears :
My Son be careful to fall in Love.
I dazzled and told: My Master you will be the first to know.
God picked a fruit of the green Tree,
gave it to me and told :
My Son try to remember me in your heart by this.

I kissed red and white cheeks of My God and
threw myself from God`s dome .

My wings opened slowly and I landed on Island .
I wanted to watch back
but Sun didn`t let me .
Slowly start moving,
my feet led me to a green farm full of trees and lambs.

You have been tranquillizing lambs by your melody on pipe.
I sat quietly near you.
Your long black hair
dancing to the wind touched my face , smelled nice.
I put my head on your shoulder.
You didn`t move and I fell asleep.

When I woke up, everything was quite. Lambs were slowly ready to move.

I stood up.
I didn`t speak Earth language yet.
You whispered your language during our way to cottage.

I feel God`s fruit by my hand.
God is everywhere,
in the sky
on the earth,
in the sea near cottage.

You cooked me dinner on stoned fireplace
and showed me the bed .

You went to the field ,
picked wild flowers to put it in the bed.

God was sitting near window , smiling to me
and whirling silky dew.

You became wet , grew mild by dew and kissed me .

I looked at God.

God nodded and slowly I fell in Love.

I put my wings on the ledge
and started making Love
in the bed of flowers on the Earth .
Till dawn was enough time and
God`s fruit was shining coloures around.
I felt peace in my soul while asked God`s permission to be in Love.

How careful, God escorted me.
Even Serpent gave me farewell.

I have time,
seven days and nights.
Till returning to God.

I should beg God for your wings too .
we will fly back together.
Maybe you will accept to stay in Eden by myside.

If don`t,
I will stay with you always.

I have my two wings and I have my GOD .

I am not worried
because falling in Love
in timeless world was not hard at all.

It needed just To Fall.
To Earth or
in Love.

Mist


Water pouring down the walls of my room . i can smell the damp and i pull away the blanket and wake up
knock on the cell's door , after a few minutes , jailer opens the door and i come out . i have 3 minutes to take a shower . the air inside the cell smells of humidity . i heard the executioner's bullet last night . it is not too far from the sea .only a stone wall separates us .i still hear Mehrdad Poorghorban and Nasser Jahani's voices . Nasser is reading a story and Mehrdad is singing . how long i have to wish to be with them ? Candle , butterfly and flowers are all together but i miss my brothers too much . I wish nobody would die and i would not have to visit my friends graves in secret to smell the saintly earth . i miss the earth ( soil ) .i miss the smell of sea . i wish i could turn back the clock and i would be born again . i wish the noises in my heart would stop . i wish i would see you again and fall in love all over.

تکه ای از ترجمه ی ژلنای نازنین/love in sun ' coppice


God picked a fruit of the green Tree,
gave it to me and told :
My Son try to remember me in your heart by this.

I kissed red and white cheeks of My God and
threw myself from God`s dome .

My wings opened slowly and I landed on Island .
I wanted to watch back
but Sun didn't let me .
Slowly start moving,
my feet led me to a green farm full of trees and lambs.

You have been tranquillizing lambs by your melody on pipe.
I sat quietly near you.
Your long black hair
dancing to the wind touched my face , smelled nice.
I put my head on your shoulder.
You didn't move and I fell asleep.

When I woke up, everything was quite. Lambs were slowly ready to move.

I stood up.
I didn't speak Earth language yet.
You whispered your language during our way to cottage.

I feel God`s fruit by my hand.
God is everywhere,
in the sky
on the earth,
in the sea near cottage.

You cooked me dinner on stoned fireplace
and showed me the bed .

You went to the field ,
picked wild flowers to put it in the bed.

God was sitting near window , smiling to me
and whirling silky dew.

You became wet , grew mild by dew and kissed me .

I looked at God.

God nodded and slowly I fell in Love.

I put my wings on the ledge
and started making Love
in the bed of flowers on the Earth .

دو عکس از دوستان قدیمی ام

جمعه ۱۱ آوریل ۲۰۰۸




لرزه های تن تو

پنجشنبه ۱۰ آوریل ۲۰۰۸



هیچ می دانی وقتی به تو فکر می کنم

پیراهن روحم را از تنم بیرون می کنم

تا به تو بیاویزم من

لبان صورتی ات را به دهانم می دوزم

ودر جسم تو حل می شوم

تا تنمانمان در هم دوخته شود

هیچ می دانی وقتی پستان گرم ترا می فشارم

در گودی دستانم شیر گرم پاشیده می شود

و از این همه گرمی تنم داغ می شود

استکان و نعلبکی را از روی تاقچه بر می دارم

و سر می کشم شیری را که از پستان تو بیرون می ریزد

ملحفه سپید مچاله مانده بر روی تخت را

به روی سینه ات می کشانم

تا عطر تن تو ماسیده بماند در لابلای تاروپود ملحفه

تنهایی من و تو

کرکره قهوه ای بالای پنجره را به روی

آفتاب می بندم تا هیچ نوری

به جز نور چشمان بی قرار تو

بر اتاق نپاشد

تمام در های خانه را می بندم

تا هیچ منفذی

به جز منفذ نگاه تو

به حریم خانه تجاوز نکند

می دانم که تو می دانی

که بر من چه گذشته است

تمام تنت را طی می کنم

تا هیچ راهی

به جز راه تو بر من

هویدا نباشد

در خانه را می زنند

بگشایم در را

یا نه

چهار عکس تازه






تک عکس

دونات حادثه در حجم سبز چهار گوشه

آهوی بخت من

چهارشنبه ۹ آوریل ۲۰۰۸


بیست و یک سال گذشت از روزی که دوباره دستگیر شدم .فروردین سال شصت وشش .بیست و یک سال گذشت از روزی که به مدت هشت ماه در یک اتاق یک متر در یک متر و نود زندگی کردم .چه روزهایی بود روزهای بی کتابی / روزهای دل تنگی / روزهای فشار و کتک / روزهای بی هوا خوری / روزهای درد و رنج . برادر بازجو بارها سرم را به دیوار کوبید .بارها شلاق بر پایم می خورد .وای ! چه روزهایی ! آن روز ها هم گذشت .روزهایی که مادر با تلاش فراوان ملاقات می گرفت و در گوشم شعر می خواند .روزهایی که مادر با چادر سیاه به اتاق ملاقات می آمد .روزهایی که اشکم را فرو می بردم تا بویی از تنهایی و فشار نبرد .روزهایی که با مداد خط می کشیدم برگذشت زمان .آن روزها هم گذشت .دوباره باز هم بازداشت شدم ولی هیچ بازداشتی به اندازه بازداشت سال شصت وشش نبود! دیروز گذشت و امروز در حال گذر است .بی هیچ واهمه ای این روزها می گذرد ولی هیچ شبی نیست که به یادم بیاورد چه بر من گذشته است .نه ناله می کنم و نه فغان .فقط دوباره باز سازی می کنم روزهای تلخ گذشته را .دارم زندگی می کنم .برای خودم اتوپیایی درست کرده ام که در آن هلنا نقش عمده اش را دارد .اگر از هم آغوشی می نویسم اگر از تن آسایی و آرامش می نویسم اگر از هزار درد بی درمان و گاه درمان پذیر حرف می زنم هیچ کدامشان بی معنی و تو خالی نیست .بارها هلنا می گوید : ببین ! گذشته ها گذشته باید به حال فکر کنی و در حال زندگی بکنی ! منهم سرم را پایین می اندازم و هیچ نمی گویم .مگر می شود به این زن انگلیسی از آنچه بر من و نسل من گذشته حرفی زد .مگر می تواند هر چقدر هم که دوستم داشته باشد مفهوم انفرادی را درک و هضم بکند .مگر وقتی از زندان هایم بر می گشتم کسی دسته گل بر گردنم انداخت .مگر من چنین انتظاری داشتم ؟ نه ! این روزها هم روال عادی خودش را دارد طی می کند ولی زخم های بر جا مانده از قبل تن آدمی را می خورد و این تا دم مرگ همسایه ی دیوار به دیوار خواهد بود .ولی همیشه این سخن مادرم در گوش و ذهنم هست که تا تو خدایت را داری از هیچ چیز و هیچ کس واهمه نداشته باش !

تک عکس

سایه روشن تاریکی ها در بستر مهمانی نور

گوگن / هلنا و کولی زنگوله به پا

سه‌شنبه ۸ آوریل ۲۰۰۸



هلنا در خانه را زد و ساعت چینی شماطه دار شش ضربه نواخت .از جدار پنجره به بیرون نگاه کردم .دامن قرمز با کفش سرخابی و پیراهن سفید چین دار و کیف اداری به دست چهار بار در خانه را زد .انگشت های ظریفش را به جدار چوبی می نواخت و باد ساعت شش موهای کوتاه مصری زده نیمه ی نیم رخش را پوشاند . صدای ظریف انگشت هایش فکرهای کشنده ی تنهایی را از مغزم را پاک کرد .در چوبی را باز کردم .بازوهای لختم را به طرفش دراز کردم . موهایش را در میانه آغوشم بو کردم . بوی سفید و زلال مشامم را پر کرد .دستانش را در میان پنج انگشتم پنهان کردم .به طرف اتاقم رفتیم .کیف دستی اش را در کنار پا تختی گذاشت و من نیمه خواب را نگاه کرد .ملافه ی تخت را مرتب کردم جا برای دراز کشیدنش باز کردم .به آرامی نیم خیز شد و در کنار بازوانم خودش را یله داد .پاهایش را آرام دراز کرد و در کنارم خوابید .ما دو نفر هیچ دستی به جسممان نزدیم . فقط خوابیدیم .ساعت هشت بار به صدا در آمد .بیدار شدیم و رویاهایمان را تقسیم بر دو کردیم .یکی مال من و یکی مال تو ! هلنا با صدای ملایمش این را گفت و به طرف آینه ی قدی اتاق رفت .عکس خاطره دوست ایرانی ام با قد 1.63 و موهای پر کلاغی و هیکل مناسب روی میز توالت بود .نگاهش کرد و با مهربانی همیشگی اش گفت این دختر بیست و یک ساله را خیلی دوست دارم شیرینی و زیبایی شرقی خاصی دارد می دانم تو مثل یک گربه ایرانی دوسش داری .از روی تخت نیم خیز شدم . پیژامه ام را به پایم کردم و گفتم : این دختر را دوس دارم چون مثل یک خواهر کوچک دوست داشتنی و بی غل و غش است .عکس تک تک دوستانم را به دیوار زده ام همه کسانی را که در زندگی ام حضور پر رنگی داشته اند و من مد یون تک تک شان هستم .هلنا ساعت ده صبح کار روزانه اش شروع می شد و ما دو ساعت وقت داشتیم تا صبحانه بخوریم و برای غروبمان برنامه ای بسازیم .هشت ماه گذشته بود و هلنا حضور فیزیکی اش در زندگی روزانه ام جایش را به حضور روحی داده بود .در این مدتی که ندیده بودمش هیچ فرقی نکرده بود جز این که جذاب تر و مهربان تر از قبل شده بود .قهوه ی یونانی را از کابیت در آوردم با شکر و آب مخلوط کردم روی آتش اجاق قهوه ای آشپزخانه قهوه جوش را قرار دادم و با قاشق به همش زدم کف کردنش را دوست دارم .فنجان هایی را که شهلا برایم فرستاده بود را از کمد کنار یخچال برداشتم . پر از قهوه کردم .کلوچه نوشین لاهیجان را که از فروشگاه اینتر نشنال خریده بودم در فر گذاشتم تا گرم شود .قهوه مان را یک ساعت طول دادیم تا بنوشیم .هلنا تصمیم گرفته است که برای سه ماه در جزیره بماند .خانه ی مادریش خالی شده چون دیگر کسی در آن زندگی نمی کند .خانه بزرگ مادریش تا خانه من راهی ندارد . یک سری کاراهای جزیی دارد که پل مکارتی انجامش خواهد داد .کتاب براتیگان را برداشتم و برایش شعری خواندم.. این که دیگران فکرت را می پسندند / به این معنی نیست / که بدنت را / هم صاحب شوند . هلنا در آشپزخانه را باز کرد . هوای سرد بهاری ماه آوریل گل های تازه کاشته شده را تکاند و برگ های تازه سبز شده هراسان خودشان را در لابه لای درختان قایم کردند تا مبادا گزندی به جوانی شان وارد شود .هلنا صندل چرمی سرخابی اش را به چمن آب خورده از باران گذاشت و رد پای صندلش ماسیده بر چمن سبز باقی ماند .گربه ی خانم میشیگان بی سر و صدا به روی هره ی پنجره اتاق نشیمن خانم میشیگان نشسته بود و وقتی به دنبال هلنا به باغچه وارد شدم سلامی داد و به آهستگی گفت : چه خانم زیبا و مهربانی است این خانم هلنا ! هلنا سرش را برگرداند و نگاهم کرد می دانستم زبان آقای گربه را نمی داند .فنجان فلزی خاکستری را از روی زمین برداشتم بطری شیر را داخل لیوان ریختم . روی چار پایه فلزی سبز رنگ گذاشتم تا گربه ی خانم میشیگان لبی تر کند . پرنده ها در این صبح آوریل با پرهای رنگ شده از رنگین کمان حجم بی رنگ باغچه را نقاشی می کردند . دو پرنده از حیاط پشتی خانه ملافه ی نیلی رنگ را که به منقارشان گرفته بودند به روی شانه های هلنا انداختند . هلنا چرخ زنان دو دستش را به میان ملافه پیچاند و رقص ایرلندی را ترسیم کرد . وترهای باد و نم نم باران هوا را تقسیم بر دو بخش بی رنگ و با رنگ کردند .هوای رنگی عطر خوشش را در بازار مکاره باغچه پراکند .کولی ها با اسب های ابلق شان در چوبی را باز کردند .کالاهای مسروقه شمعدانی های نقره / شیشه های بلورین برای فال گیری پیراهن های رنگ وارنگ و هزاران اشیاء دیگر محیط سبز و خیس را انباشتند. کولی ها به دور هلنا حلقه زدند .باد وزید و هلنا کف پایش از روی زمین بلند کرد .گربه ی خانم میشیگان کنارم ایستاد و کبریتم را برای روشن کردن سیگار نازک لایت اش گرفت و با سرفه خفیفی گفت : ببین ! امروز هلنا برای کاری باید به آسمان برود .نگرانش نباش تا فردا حتما بر می گردد .هلنا با شعف و شادی ملافه ی نیلی رنگ را به دست گرفته بود و به طرف آسمان پرواز می کرد .سیگار را از آقای گربه گرفتم و پکی بلند زدم .نگاهش کردم . لبخند زدم و هلنا برای بیست و چهار ساعت به معراج رفت.آسمان تاریک شد و ساعت به یک باره از حرکت ایستاد و زمان در حال گم شد .ساعت به افق محلی در آسمان به دوازده قسمت مساوی پخش شد . عقربه های الماس گونه ساعت ده صبح را اعلام کردند . گرچه هوا تاریک و سیاه شده بود .خانم میشیگان گربه اش را صدا زد .کولی ها به یک باره محو شدند .پرنده ها سیب های سبز خانه را نوک زده و نزده به پایین انداختند . در آشپزخانه را باز کردم . پشت سرم قفلش کردم .تختم را مرتب لباس هایم را پوشیده و روی میز مطالعه نشستم .چراغ اتاق را روشن کردم و چشمانم را به روی نقاشی گوگن دوختم تا شاید گوگن وقتی مستی از سرش بیافتد به خانه بیاید تا از رنگ ها حرف بزنیم !

photo

دوشنبه ۷ آوریل ۲۰۰۸





coffee shop

یکشنبه ۶ آوریل ۲۰۰۸



هاروکی و دنيای تازه ام

شنبه ۵ آوریل ۲۰۰۸

با دوچرخه ی تازه تعمیر شده ام به کنار جنگل نزدیک دریاچه رفتم .پیاده شدم . دوچرخه را به کنار درخت تنومند پیری گذاشتم .از دور گربه ی خانم میشیگان داشت می امد سلانه سلانه و شاد .
هوای امروز معطر و پاکیزه است آقای هادی !
بله آقای گربه ! ریه ها را از هوای کثیف پاکیزه می کند.
کنارم نشست .از خورجین دوچرخه ام نان و کره ام را درآوردم .تعارف کردم تکه ای برداشت. به رنگ آبی تیره ی دوچرخه ام نگاهی کرد و به دوچرخه گفت : می بینم نونوار شده ای خانم دوچرخه !
خانم دوچرخه با ناز و صدای کشیده تشکر کرد و گفت : برای نونوار شدن من بیست و هفت پوند پیاده شده ! ولی من هم در عوض نگذاشتم پاهایش خسته شود از خانه تا اینجا را خودم آمدم . آقای گربه نگاه سردی به او کرد و از لیوان کنار درخت آب نوشید . پاهایم را دراز کردم و سرم را به زیر بالشی از برگ درختان تازه سبز شده گذاشتم .کتاب کافکا در تاریکی را برای سومین بار شروع به خواندن کردم .با مدادم جاهای خوبش را تیک می زدم و در همان حال حواسم به صدای نرم و گوش نواز باد و بوی دریا هم بود .امروز صبح هاروکی جواب ای میلم را داد .خیلی خوشحال شدم .قرار شده که کتاب جدیدش را با امضای خودش برایم پست کند . هاروکی از این که ایرانی ها کتابش را می خوانند کلی خوشحال شده . لپ تاپم را روشن می کنم و ای میل هاروکی را به آقای گربه نشان می دهم . دستی به سبیلش می کشد و با کبریت کنار دستم سیگارش را روشن می کند .با صدای مخملش می گوید : به خوبی می دانم از کوندرا به بعد دونفر به روی تو خیلی تاثیر گذاشته اند براتیگان و هاروکی ! از این بابت خوشحالم .این دو نفر به دنیای تو خیلی نزدیک هستند .حیف که آقای براتیگان خودش را کشت ! با این هاروکی مکاتبه ات را ادامه بده .راستی از مهستی خبر تازه ای داری . گفتم : نه ! دیشب می خواستم باهاش تماس بگیرم یادم رفت .امشب حتما تماس می گیرم .آقای گربه گفت مهستی زن محترم و نویسنده ی خوبیه .همه کاراشو خونده ام دنیای لطیف و در عین حال عمیقی داره .میشه ازش خواهش کنی کتاب های چاپ شده اش را برایم بفرستد .از لیوان آب بر می دارم و می گویم حتما ! حتما ! باد تندی از ساحل همه برگ ها را تکان می دهد .خانم دوچرخه می ایستد .خورجین ام را بر می دارم از گربه ی خانم میشیگان خداحافظی می کنم تا به خانه برسم کلی داستان جدید در سرم می پرورانم

گربه ی خانم ميشيگان

جمعه ۴ آوریل ۲۰۰۸

از خواب که بیدار شدم بالشم پر از بوی خورشید شده بود .گرم و دل پذیر ! اتاقم بوی نای خودش را از دست داده بود .از آسمان همیشه ابری ساعت های خواب و بیداری می بارید .بوی کهنه گی و بوی هر چه رخوت از اتاقم رخت بسته بود .ملافه های تازه ای که برایم فرستاده بودی را به روی تخت کشیدم .پتوی خودم را در ملحفه ی رنگی پیچیدم .پرده های رنگ وارنگ را به در شیشه ای آویختم چون بهار زندگی ام نم نم از راه رسیده .این روزها فقط اخبار خوش به گوشم نواخته می شود .این روزها عطر تو تن بر بالش صورتی ام ماسیده می ماند و بویش در دماغم می پیچید .این روزها هوا تنم را نوازش می کند و دیگر بی تو ماندن دارد سخت تر و سخت تر می شود .بالش های تنهایی ام را به فروشگاه خیریه ی سر خیابان بخشیده ام .کت های کهنه ام / شلوارهای اطو نکشیده ام و همه وسایل کهنه ی خانه را به مارگارت داده ام تا به کسانی که می شناسد بدهد .ساعت هشت صبح از خواب بیدار شدم چون با دایانا مدیر بانکم قرار داشتم .می خواهم پس انداز بانکی ام را افزایش بدهم تا شاید وقتی تو بیایی خانه ای از آن خودم داشته باشم .خدا را چه دیدی همه چیز در جزیره می تواند پیش بیاید . فردا قرار است جکی را به حمام خانه مادر فرانچسکا ببرم .چند روز است که دوش نمی گیرد و تنها مادر فرانچسکا هست که می تواند تن اش را با مخلوط آب و صابون آشنا کند .چند روز است که کافه ی مادر بسته شده چون رنگ کارها و بناها دارند دکور کافه را عوض می کنند . از ماه سپتامبر با خانم ایتالیایی شریک خواهم شد و زندگی جدید برای من شروع خواهد شد . مدت ها قبل فکر می کردم خیلی دیر به جزیره آمده ام و گاهی اوقات تاسف می خوردم و لی از ژانویه به بعد این فکر مزخرف را به کناری گذاشته ام و چشم به آینده دوخته ام .امروز همان دیروزی است که به آن فکر می کردم ! از خانه بیرون زدم و با دوچرخه ام به کنار ساحل رفتم هوای بهاری را استنشاق کردم ریه ام پر از هوای تازه شد .ماسه بازی کردم .برای خودم قلعه ی شنی درست کردم درش را باز گذاشتم تا هر کسی که بخواهد بتواند به آسودگی وارد شود . با دریا حرف زدم .با گربه ی خانم میشیگان که برای هوا خوری به ساحل آمده بود حرف زدم . آهای تو ! پیشی .روز خوبی است مگر نه ؟ گربه جواب داد .بله واقعا روز خوبی است آقای هادی

بازيچه ای برای حاکميت

پنجشنبه ۳ آوریل ۲۰۰۸

بودن یا نبودن مسئله این است ! در زمانه ای که سیاست و دروغ همه جامعه را دارد می بلعد و همه کس را درگیر خودش کرده و در این میان ذهن ها را به خود مشغول کرده بی انکه باز خورد شایسته ای داشته باشد .در روزهایی که با هر تلنگر حاکمیت روشنفکران به عکس العمل واداشته می شوند تو فکر می کنی باید من نوعی هم حرکتی بکنم و حس گرهای خودم را به کار بیاندازم بی آنکه دلم هم بخواد ! این روزها حاکمیت همه را دارد بازی می دهد .دیر یا زود جنگ اهریمنی شروع خواهد شد چه بخواهیم و چه نخواهیم پس به هیچ عنوان نمی خواهم پیاده نظام این و یا آن شوم ! نه بی سیاست می توانم زندگی بکنم و نه بی آن ولی از بازیچه شدن متنفرم .برای من عافیت طلبی معنی خودش را از دست داده برای من مهم این است که به خوبی دارم راه خودم را پیدا می کنم بی هیچ واهمه و هراسی !

sometimes

sometimes things don't go , after all, from bad to worse. some years , muscadel faces down frost ; green thrives ; the crops don't fail , sometimes a man aims high , and all goes well .
A people sometimes will step back from war ; elect an honest man ; decide they care enough , that they can't leave some stranger poor . some men become what they were born for .
sometimes our best efforts do not go amiss ; sometimes we do as we meant to .
the sun will sometimes melt a field of sorrow that seemed hard frozen / MAY IT HAPPEN FOR YOU
Sheenagh Pugh

بنفشه های بهاری

سه‌شنبه ۱ آوریل ۲۰۰۸

ببین از خواب که بیدار شدم بی اختیار به یاد فیلم گمشده در ترجمه افتادم .حالا فریم به فریم فیلم جلوی چشمم هست و دارم هضم اش می کنم .خیلی سخته که در میان آدم ها زندگی بکنی ولی زبان مشترک با آنها بودن را نتوانی یاد بگیری و یا تلاشی هم در وجود تو نباشد که بتوانی این هماوردی زبانی را به دست بیاوری .در هر صورت آنچه برای من مهم است دوری و دوری هر چه بیشتر از دیگران است .دوباره دارم به غار تنهایی خودم فرو می روم .دوباره از بیرون دست می کشم و به اتاقم بر می گردم .دوباره پرده و دوباره تکرار همه اشیای خانه .از دیروز تا به حال راحت تر و آسوده تر شده ام . اتفاقات جدیدی در من دارد به وجود می آید .خاص و غیر قابل ترجمه ! ولی هر چه که هست برای من دل پذیر و قابل فهم هست .از سر چهار خیابان سکوت که می گذشتم دوباره نگاهی به آسمان بهاری انداختم .خبری از ماهی و پولک و صدف نبود ولی کمی که دقت کردم بنفشه های خوش آب و رنگ به نرمی داشت از آسمان به پایین از طرف کسی انداخته می شد البته باید بگویم به شکل سبد گل نبود بل به صورت دسته بوته های متوسط . ولی وقت چند دقیقه طول کشید تا تمام خیابان و پارک کناری بغلش پر از گل دسته های زیبا شد . هوا عطر گرفت و من کیف دستی ام را باز کردم .نگاهی به عکس تو انداختم .لبخند زدم و به آرامی از میان گل ها گذشتم
Powered by: Blogger