-->

از آسمان ماهی می باريد

دوشنبه ۳۱ مارس ۲۰۰۸

ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدم .پرده ی اتاق خواب را به کناری زدم .هوای گرگ و میش از راه نرسیده بود .از پارچ کنار پا تختی ام آب به داخل لیوان شیشه ای دسته دارم ریختم .هوای اتاق گرم و دل چسب بود .از تخت ! پایم را پایین گذاشتم .به طرف پنجره رفتم .تمام پرده را به یک باره کنار زدم .چشم به آسمان دوختم ماهی های ریز و درشت از میان ابرهای مشت شده به زمین می افتادند .اول فکر کردم زیادی تحت تاثیر هاروکی قرار گرفته ام و دارم در رمانش زندگی می کنم .آب لیوان را به صورتم پاشیدم دوباره نگاه کردم نه به راستی داشت ماهی از آسمان می بارید .به او زنگ زدم خواب آلوده گوشی را گرفت .گفتم مرا ببخش ولی لطفا از رو تخت ات به آسمان نگاه کن .ببین در شهر تو هم دارد ماهی می بارد از آسمان ! پس از لحظه ای گفت آره داره می باره ! گوشی را به زمین گذاشتم .به آشپزخانه رفتم در باغچه را باز کردم چتر را از کنار در برداشتم ماهی ها به سفتی و نرمی به روی زمین می افتادند زمین سبز باغچه ی خانه پر از پولک و ماهی شده بود از هر نوع ماهی که در تصورت بگنجد بود .بیل را برداشتم و زمین را کندم .نمک و یخ رویش ریختم ماهی های کوچک و بزرگ را به داخل گودال ریختم .امیرا تازه عروس خانه را صدا کردم .با دیدن گودال و ماهی چکمه اش را پوشید و بی هیچ پرسشی کمکم کرد .تا ساعت پنج و سه دقیقه فقط ماهی بارید و آنگاه آسمان روشن شد و خورشید نورش را قطره چکانی به بدن من و امیرا پاشید .ماهی ها تکان می خوردند و ما مثل بچه ها می خندیدیم و شادی می کردیم .گوشی تلفن خانه به صدا در آمده بود .به طرف اتاق دویدم تو بودی با دوچرخه می خواستی حرکت بکنی .گوشی را گذاشتم به طرف کتری رفتم .روشنش کردم برای خودم و امیرا چایی درست کردم و چشمم را به در خانه دوختم .تا تو بیایی همه جا را تمیز خواهم کرد .برای نهار هم سبزی پلو ماهی درست خواهم کرد .سبزی خوردن را هم از باغچه خواهم چید .امروز من و تو و امیرا نهار مفصلی خواهیم خورد و اگر هم شد از میکس شراب قبرسی قرض خواهم کرد تا عیش مان تکمیل شود .تا تو بیایی دوباره به آسمان بهاری نگاه خواهم کرد شاید این بار برای ما پرنده بباراند !

کافکا در ساحل / هاروکی موراکامی

شنبه ۲۹ مارس ۲۰۰۸

گاهی سرنوشت مثل طوفان شنی است که مدام تغییر جهت می دهد.تو تغییر جهت می دهی اما طوفان شن تعقیبت می کند .دوباره بر می گردی .اما طوفان خودش را با تو مطاقبت می دهد .بارها و بارها این حرکت را تکرار می کنی . مثل رقصی شوم با مرگ درست قبل از سپیده دم . چرا ؟ چون این طوفان چیزی نیست که از دور دست بیاید چیزی که هیچ ارتباطی با تو نداشته باشد این طوفان توئی .چیزی درون توست .پس تنها کاری که از تو بر می آید تسلیم به آن است .بستن چشم هایت و گرفتن گوش هایت تا شن ها درون آن ها نرود . راه رفتن در میان آن قدم به قدم .آنجا نه خورشید است نه ماه نه جهت نه حس زمان .فقط شن سفید نرم چون استخوان های آسیا شده ی چرخ زنان بر خاسته به آسمان . تکه ای از ترجمه خوب خانم گیتا گرکانی . به نظر من یکی از راه های رسیدن به آقای خدا خواندن این کتاب ژرف و عمیق موراکامی است .چند ماه پیش متن انگلیسی اش را خوانده بودم گیتا به خوبی از پس ترجمه بر آمده . این روزها با هاروکی زندگی می کنم .حس خوبی به من می دهد در من جاری شده و حس می کنم کلمات نوشته شده در این کتاب و کتاب های دیگرش با من حرف می زنند .چه خوب می شد همه ی آدم ها می توانستند با گربه ها حرف بزنند .چه خوب می شد در یک جنگل پر درخت که نور خورشید به وسط هایش نمی رسد دراز کشید و بیهوش شد و وقتی از بی حسی درآمد از گذشته هیچ چیز به یاد نیاورد .چه خوب می شد سوار اتوبوس شد و ادیسه وار سفر کرد و به هیچ چیز و به هیچکس فکر نکرد .ای کاش می شد در این دنیای بی در وپیکر که مملو از خشونت و ناآرامی ست به گوشه دنجی فرار کرد و زندگی با همه فراخی اش به ادمی هجوم بیاورد .آقای کافکا را وقتی در استانبول بودم ملاقات کرده بودم ادم بدی نیست ولی ارتباط برقرار کردن با او خیلی مشکل است ولی به زحمتش می ارزد .روزهای بسیاری با هم به کافه - کتابخانه می رفتیم و با هم یک کتاب را شروع می کردیم و گاهگاهی سودا با فنجان قهوه از ما پذیرایی می کرد . چه روزهای دل نشین و رویایی برای هر دویمان بود .تا پایان عمرم هیچ وقت گفته های آقای کافکا از یادم نخواهد رفت .این آقا خیلی به من لطف کرده .زندگی بسته و احمقانه ی قبلی ام را با مداد ی که پاک کنش بدان وصل بوده همه غلط های مشق روزانه ام را به نرمی و آرامش پاک کرد بی آنکه برای لحظه ای منت بر سرم بگذارد .این آقای خوب خانه اش را در اختیارم گذاشت و من در آرامش و خلسه گی فرو رفتم .ولی تا یادم نرفته باید از پیرزن سرایه دار بگویم که خیلی بدجنس و موذی بود ولی او هم به نوبه ی خودش در مرکز خاطرات من نقش دارد . این روزها با قرض کردن مداد پاکن دار آقای کافکا از هر چیزی که خوشم نیاید با کشیدن پاک کن محوش می کنم و با گوشه دستم بقایای خاطرات مانده از روزم را به سطل زباله می اندازم .سالهاست سفر ادیسه وار من شروع شده و حالا حالا ها هم پایانی ندارد .این به این جور زندگی کردن عادت کرده ام .اتفاقات ناخوشایند و دل پذیر در دالان های پیچ در پیچ ادامه دارد و دیگر هیچ فراری در بین نیست اندکی جنگ و اندکی گریز ولی پایاپا . امروز صبح به هاروکی موراکا نامه ای نوشتم و از او خواستم اگر امکانش را دارد برایم ساندویچ توت فرنگی بفرستد .تا جواب نامه اش برسد . توت فرنگی / آب معدنی / واکمن / کوله پشتی بزرگ / پول کافی / و همه و همه

زیبا کرباسی

پنجشنبه ۲۷ مارس ۲۰۰۸

Madam

چهارشنبه ۲۶ مارس ۲۰۰۸

ببین تازه از سفر رسیده ام .به موقع گزارش پیاده روی ها و قایق سواری ها و دوستات تازه ای که پیدا کرده ام را برایت خواهم نوشت فقط بدان دوست خوب و خوشگلی پیدا کرده ام که از چشمانش به جای نور جواهر می بارد .۳۴ ساله است و معلم مدرسه زبان در برایتون است .من در عمرم زن های زیبا زیاد دیده ام ولی مادام سوزان چیز دیگری ست .قد بلند با موهای مرتب و رنگین و دلی به وسعت دریا .برای اولین بار که نگاهش کردم باور کن برای ده دقیقه هیچ چیز نمی توانستم بگویم .ببین بزار اول کار بگویم بدنش و سکس کردنش اصلن برایم مهم نبود فقط چشمان به شدن زیبا و پرتلالو اش منگم کرده بود .باور می کنی دقیقا چشمان مادر مرا داشت به همان لطافت و مهربانی .چهارده روز مهمانش بودم واین چهارده روز برایم به مانند رویا گذشت و رفت .نه ! نه ! یک وقت فکر نکنی عاشق شدم ها ! نه دختر گلم ! برایم این همه نرمی و بی خشی معما شده در جزیره به ندرت این نگاه را پیدا کرده ام .وای باید برم ! فردا حتما گزارش سوزان را خواهم نوشت .حالا وقت رفتن به سر کارم هست .رسیدم خونه حتما بهت زنگ می زنم به او هم سلام برسان و بگو در این دنیا ی زیبا و گاه دهشت آور به جز او هیچ کسی را دوست ندارم .به او خیلی بدهکار هستم ولی به موقع بدهی ام را پرداخت خواهم کرد .فعلن بای دختر جان !

Note 2

پنجشنبه ۲۰ مارس ۲۰۰۸

ببین ! آنچه برای من مهم است این است که تا نفس دارم می نویسم و این کار را به خاطر خودم و روح بی قرارم انجام می دهم و برای کسانی که از ته قلبم دوستشان دارم .کاری به هشدار بلاگر و حادسان ندارم .بگذار دیگران هر کاری که دوست دارند بکنند من کارم را می کنم بی هیچ ترس و واهمه ای .برای من مهم کسانی هستند که نوشته های مرا نه برای تحریک جنسی بل برای زیبا دیدن بهتر زندگی می خوانند .من برای دل خودم و مردمی می نویسم که در سرزمینی زندگی می کنند در بستری از عقده های جنسی .من برای کسانی می نویسم که زندگی برایشان در داخل کشور به جهنمی تبدیل شده .برای کسانی که معنی عشق و دوست داشتن را از یاد برده اند کسانی که بعد از بوسیدن می خواهند طرف را به رختخواب ببرند وکام بگیرند و بس ! وقتی به خوانندگانم رجوع می کنند اکثرا به این مسئله اذهان می کنند که با نوشته های من زندگی می کنند و گاه لذت .برای نوبسنده کوچکی مثل من این یک افتخار است که به دیگران امید می دهند .من اروتیسم به معنای واقعی نمی نویسم .من خود زندگی را می نویسم به قول یکی از دوستان من تابوی مرد ایرانی را شکسته ام .مردی که که عادت ندارد از عشق بازی های خود با معشوقش بنویسد .من به آنچه که می نویسم اعتقاد عمیق دارم و هر حسی که در من زنده می شود بی هیچ اغراقی باز افرینی می کنم .من وقتی از مگی و یا هلنا و یا فرانچسکا می نویسم به معنی واقعی اش در زندگی من زندگی کرده و می کنند .برای من نوشتن از دوستانم عقده گشایی حنسی نیست انچه را که انجام داده ام را می نویسم هیچ نوع فانتزی هم در بین نیست گرچه سعی می کنم نوشته هایم پر از تصویر های روشن و زلال باشد و این کار شاقی نیست که من می کنم .برای من از سیاست نوشتن جذابیت ندارد چون هر روز می بینم و می خوانم برای من مردمی مهم هستند که وقتی از سر کار بر می گردند با خواندن نوشته اندکی امید و شادی داشته باشند و لاغیر .تا وقتی جان داشته باشم باز هم می نویسم .در این جا محبت بی پایان خودم را تقدیم دو کس می کنم .لطیف و مهستی شاهرخی که جرات این را داشتند بی هیچ گونه رفیق بازی از من بنویسند .و این باعث مباهات من است که دوستان خوبی مثل اینان دارم .همیشه و در همه حال خداوند را شاکرم که هنر نوشتن را به من داده تا از تابوها و نبایست نوشتن ها بنویسم.خدا با صابرین است و بس !

آقای خدا و خانم حوا

سه‌شنبه ۱۸ مارس ۲۰۰۸


ببین از چپرهای زمان که باریکه نوری می پاشید گذشتم تا به تو برسم .اسب راهوارم در میانه ی راه در در بستری از مه و باران و غبار راهش را گم کرد و شروع به یورتمه رفتن کرد بی آنکه افسارش که به دست من بود هدایتش کند .چشم بندهای قهوه ای را به روی دیده نگاهش گرفتم تا در معرض نور و روشنایی نباشد .هوا لحظه به لحظه تاریک و سیاه تر می شد سو سوی نور از کلبه ی درون جنگل سیاه به چشم می خورد .افسارش را محکم به دست گرفتم و با شلاقی که تو بافته بودی به کپلش زدم و در موج هوا فرو رفتیم و مواج وار به سمت کلبه کوبیدیم .کنار خانه ی چوبی که رسیدیم نه از باد خبری بود و نه از چکه های فرو افتاده از آسمان تیره ! تا بهار فقط سه روز مانده بود پرندگان کوچک در بالای سر ما چهچه می زدند .گل های سفید و بنفش از در و دیوار چوبی خانه بالا رفته بودند .بوی خوش زندگی از داخل خانه نقبی به بیرون زده بود .اسب را به طرف طویله بردم علقه ی جو را جلویش ریختم و آبی را تلمبه زدم و در سطل چوبی برایش به کناری گذاشتم .زین را از پشتش برداشتم به روی زمین گذاشتم با پارچه زبری عرق نشسته بر تن اش را پاک کردم .با برس یالهایش را شانه زدم نگاه حق شناسش را به چشم هایم دوخته بود .باد ملایمی با قلم مو آسمان را نقاشی می کرد قایق ران جوانی با قلاب ماهیگیری اسب های آبی را شکار می کرد .پری های کوچک دریایی شنا کنان خود را به تخته سنگ های تیره می رساندند تا از آب و مرجان و مزه های ماسیده در کف آب ها بگریزند .تا مبدل به آدم های خاکی شوند تا شاید معجزه ی عشق در وجودشان متبلور شود .دنیا را چه دیدی همه چیز امکان پذیر است .به سمت کلبه که رفتم از پشت شیشه شومینه داغ با چوب های در حال شعله ور شدن نمایش دل پذیری به راه انداخته بودند .در خانه تاق باز بود و بوی خوش زن و خود زندگی تمام و کمال عرضه اندام می کرد .گفتم بوی خوش زن ! اگر حوا طعمه فریب شیطان نمی شد آدم هیچگاه آدم نمی شد .اگر حوا نبود اگر زن نبود اگر عطر بویناک نبود زندگی با تمام پستی و بلندی هایش حضورش کم رنگ تر و بی محتواتر می شد .حوای من در آستانه در ایستاده بود بلند قامت و رعنا ! حوای زندگی من چه بی دریغ و بی هیچ مننتی بازوی خودش را به فراخی باز کرده بود و من با مخلوط عرق و تمنا به سمتش رفتم .به خوبی می دانم این ها هیچ گاه معنی رویا و خیال پردازی نخواهند داد .چون مزه واقعی زندگی در میانه ی دندان هایم به خوبی گیر کرده و حالا حالا ها بیرون نخواهد آمد.پنچره های خانه شکلاتی و مزه ی ویفر می دادند .در آشپزخانه با طعم نارگیل عطر می پراکند .کف خانه پر از کارامل بود و پاهای لخت من درهم می آمیخت با تمام اجزای خانه ولی دست تو حوا ! مرا پای بند هیچ چیز نمی کرد .به آسانی قدم بر می داشتم تا به راحتی در پشت میز بنشینم .از تو خواهش کردم در کنارم بنشینی نه آنکه دائما دور سرم بگردی .همه چیز با سلیقه و ظرافت چیده شده بود .خدا دوست خوب من در کنارم ایستاده بود و مثل همیشه تبسم به لب نگاهم می کرد از این آقای خدا خیلی خوشم می آید همیشه و در همه حال پیش من است و برای ثانیه ای ترکم نمی کند .ولی امشب به شانه اش بالهای مرا آویخته بود برای لحظه ای ترس وجودم را فرا گرفت به خودم گفتم شاید دوباره باید برگردم پیش رفقای خودم در بالای آسمان .با نگاه پراز تشویش نگاهش کردم سرش را برگرداند و بلافاصله چشمکی زد و بال هایم را به کنار میز گذاشت و به بهانه ی سیگار کشیدن به بیرون رفت .سفیدی بی لک بالها به وجدم آورد .تو خانم من ! خانم حوا بی هیچ پرسشی لقمه ی غذا را به دهانم گذاشتی .ای وای ! چه طعمی داشت .بوی بهشت می داد بوی فراغ بال بودن .بوی گردش صبح جمعه را می داد .راحت تر بگویم بوی رهایی از همه چیز و همه کس .آقای خدا برگشته بود و بی آنکه متوجه بشوم بال هایم را به تنم می دوخت .ولی نه سوزنی می دیدم و نه نخی ! همه چیزآر ام پیش می رفت .صدای اسبم از طویله می آمد .به آقای خدا گفتم میشه او را هم با خودم ببرم .با تلخی ساختگی گفت خودت هم اضافه هستی پسر جان ! ولی فهمیدم اجازه ی بردش را دارم به خانم حوا نگاه کردم با چشمان آبی روشن اش دستم را نوازش می کرد و در همان حال احساس سبکی به من دست داده بود از روی زمین به نرمی و به آهستگی بلند می شدم و آقا و خانم نگاهم می کردند انگار به پسری چشم دوخته بودند که به بالندگی اش رسیده بود احساس می کردم دیگر هیچ دردی ندارم تنها بوی عرق خشک شده اسبم به مشامم می رسید و بس ! تا به بالا دست برسم اندکی وقت داشتم به جنگل سیاه به مرداب های لهیده شده از سنگینی آب های راکد و مرده به دشت ها و به مرغزارها به ساختمان نو و خانه های پوکیده نگاهی سریع انداختم .خانم حوا از پایین دست تکان می داد با روسری سفید و بنفش اش هوا را خش می انداخت .دنیا کوچک تر و ریز تر می شد .ماهیگیر جوان دست از شکار اسب های آبی کشیده بود .پری های دریایی دم شان را از دست داده بودند .اگر اشتباه نکرده باشم معجزه اتفاق افتاده بود .آقای خدا در کنارم می آمد و خانمی که تو باشی همان جا در نقطه مورد نظر ایستاده بودی و عقربه های ساعت را در هوا می چرخاندی تا زمان برگشتنم کوتاه تر و کوتاه تر شود .ببین ! تا برگردم دوباره آرایشی به صورتت بکن .دوباره با ظرافت و دل بری منتظرم باش.تا برگردم سه زمان خورشیدی خواهد گذشت و همین که بهار به نصفه برسد در کنارت خواهم بود آقای خدا قولش را داده

روزگار خوش من و تو

دوشنبه ۱۷ مارس ۲۰۰۸


وقتی از ناگفتی ها و گفتی های روزمره حرف می زنی انگار لحظه به لحظه به من نزدیک تر و نزدیک تر می شوی.وقتی از هراس ها و دل واپسی های خودت برایم می نویسی انگار در کنار روحت همسایه ام و از پنچره ی خانه ام صدای طپش های قلب نگران ترا می شنوم .وقتی در خانه را باز می کنی وقتی در پنچره را تاق باز به افق می گشایی وقتی کتری برقی را روشن می کنی تا قهوه ای بخوری وقتی در یخچال را باز می کنی تا کره و مربا را با نان تست شده بیامیزی انگار این دست های من است که کار می کنند انگار این تن من است که در اتاق ها راه پیمایی می کند .انگار من توام و تو منی ! این روزها روزهای سبکی ست و به مانند برق و باد به تندی می گذرند تا ! به آنان برسم رفته اند چند فرسخ دورتر .حجم هوا را می فشارم بخار بلند می شود همه چیز حالت به خصوصی دارند بی هیچ موج و تکانی .همه چیز به آرامی و گاه به تندی می گذرند بی آنکه خدشه ای به روابط من و تو وارد کنند .همه چیز آنی است که باید باشد .گفته ها و حرف های دیگران انگار وقتی بخواهند به ما برسند در نیمه راه دزد سر گردنه ی پریشانی ها با دست زمخت اش از کف می رباید تا هیچ گزندی به من و تو نرسند .این روزها سارق های ژنده پوش و بی سر و پا دیگر با ما کاری ندارند .دست هایشان خالی از هر گونه سلاح گرم و سرد است .انگار یادشان رفته همین چند ماه پیش لباس ها و اندوخته های ما را به تاراج بردند و لخت و عور در وسط خیابان هر دوی ما را ول کردند و رفتند .ولی ببین قدرت خدا را ! حالا من و تو مثل شاهزاده ها در پول و طلا غرق شده ایم و اینان جرات نزدیک شدن را ندارند .فکر می کنی خدای من و تو به همین سادگی ها همه چیز را فراموش می کند .نه ! نه رفیق تنهایی های من ! همیشه دست گرمش بالای سر من و توست حتی اگر ما غفلتی کنیم و گاه به گاه به گناهی آلوده شویم .خدای من و تو مهربان است و خالی از هر گونه کینه و عداوت .بیش از آنکه در در چاه ویل فرو رویم نجاتمان می دهد .نه به سان یوسف در چاه بل به دست خودش طناب می اندازد و پله های طناب اندازه ی پای من و توست .بیش از آنکه در اشک غرقه شویم آب نمناک را به صورتمان پخش می کند تا از بی حسی و وحشت به در آییم .وقتی سر کوچه آلبانس ! دست ترا در دست من گذاشت هنوز در بهت بیرون آمدن از چاه بودم .تو در کنار من در زیر ناودان پر از آب باران ایستاده بودی و نم نم از ناودان ! آب باران به سر و صورتمان می چکید.هوا کمی ابری بود و مه تمام خیابان را پر کرده بود .هیچ هوسی جز یک لیوان داغ قهوه و یا چایی در سرمان نبود .بی آنکه کسی ما را ببیند راه افتادیم در خانه هایمان را باز کردیم و همسایه ی یکدیگر شدیم بی هیچ حرف و گفتگویی . همه ی درها را باز کردی و من به تقلید تو دست به همه چهار چوب ها زدم .لیوان داغ قهوه دهانم را سوزاند و تو با لب های شیرین ات فوت کردی به میان زبانم و من حالم بهتر شد .می بینی همه چیز فرق کرده .عشق بازی نحوه ی غذا خوردن .چگونه لباس پوشیدن وبه کجا رفتن .وسیله ی رفت و آمدمان فقط گشودن دست هایمان هست و چه لذتی بالاتر از آنکه حالا در کنار هم هستیم بی هیچ سر خری و بی هیچ مزاحمتی .دیگر بی هیچ چیز فکر نمی کنیم جز اشباع شدن حفره های خالی مابین روح من و تو .امید آن را در سرم می پراکنم که این روزهای دلخوشی مان طولانی و طولانی تر بشود

My new friend ERICA

یکشنبه ۱۶ مارس ۲۰۰۸



photo

جمعه ۱۴ مارس ۲۰۰۸


زندگی انفرادی

چهارشنبه ۱۲ مارس ۲۰۰۸

چه فرق می کند در آستانه ی درد باشم یا که نه ! چه فرق می کند در بالا پشتی ها باشم و یا در پایین دست های این دشت بی قراری .نه دیگر برایم هیچ چیز فرقی نمی کند .بودن و یا نبودن هیچ چیز اشتیاقم را نه به بالا دست ها می برد و نه به پایین دست ها .آنچه برایم خیلی مهم است این است که به خوبی می دانم دارم چه می کنم .به خوبی در این سالها به این درک رسیده ام که بدانم کجا ایستاده ام .سکس و سیاست و هزار آشفته گی های بی در و پیکر دیگر آزارم نمی دهند .دیگر جنسیت و هیاهوها تکانم نمی دهد .دیگر برایم فرقی نمی کند که تفنگ به دست بگیرم یا که لخت شوم و عشق بازی کنم .ماهها ست که دیگر فقط نگاه می کنم .دیگر به احمد نژاد دیگر به مقام معظم رهیری شورای نگهبان انتخابات فرمایشی مجلس و هزار کوفت و مرض دیگر وقت نمی گذارم فقط به مثابه عادت دیرنه می خوانم تا بدانم دارد چه می گذرد ! سالها گذ شت و در طی همه این دقیقه و ماه ها و سالها خودم را گم کردم و در غبار فراموشی خودم را غرق کردم ولی این روزها به این جا رسیده ام که عمرم بیهوده نگذ شته است .بیهوده وقتم را تلف نکرده ام بی خود و بی جهت جاده ها را طی نکرده ام .همه و همه برایم تجربه های گران قیمت بوده اند چه از هم آغوشی ها و چه از زندان ها و انفرادی هایی که کشیده ام از گذشته ام بی هیچ هراسی پشیمان نیستم .همه در مخزن های روحم جا گرفته اند تا در بزنگاه های اتفاقات روزمره ام به دادم برسند .دلم را به کف دستم گرفته ام با همه تشویش ها و دل نگرانی ها .همه را جا گذاشتم تا به خودم برسم .دیگر مدتهاست بایگانی ذهنم را از هر چه غبار و خاک مانده خالی کرده ام .مدت های مدیدی ست که به هیچ چیز تو خالی فکر نمی کنم .ماههای طولانی ست که در بستر حادثه های روزانه خودم را غرق کرده ام .شده ام یک آدم معمولی .دارم به خوشی های روزمره می خندم و با نگرانی های بیهوده کلنجار .به تک تک ارزش های زندگی ام فکر می کنم و دست چین شان می کنم بی هیچ وسواسی ! آنچه مهم است خودم هستم و اندیشه های خودم .حال این خودخواهی های احمقانه باشد و یا رشد و بالندگی .وقتی هوا تاریک می شود چراغ روشن می کنم وقتی خورشید طلوع می کند چراغ خاموش می کنم آب را وقتی می خورم که براستی تشنه باشم از هر وسیله ای به موقع استفاده می کنم .به ابزارهای زندگی ام با دقت نگاه می کنم .زنگارهای بسته شده برآنها را پاک می کنم منضبط تر شده ام .هر چیزی را پس از استفاده سر جایش می گذارم .اولین قانونم در زندگی انفرادی ام نظم و انضباط است و این همه آرامم می کند .دیگر از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسم .به شدت محافظه کار شده ام .زندگی انفرادی یادم داده است کار به هیچ و هیچ چیز نداشته باشم به دنبال دشمنی با کسی نباشم .آرام زندگی ام را بکنم و سالهای مانده ام را به نرمی و آسایش بگذرانم .سادگی با تمام حجمش به زندگی ام هجوم آورده و با فراغ بال دست هایم را گشوده ام تا پذیرایش باشم .نه دنبال قفسی هستم و نه دنبال قصر .یک کلبه ی کوچک یک دریاچه آرام یک قایق ماهیگیری یک کردیت کارت .شغل دوست داشتنی .همین و بس و اگر شد یک آغوش بی طمع و لاغیر

Note

سه‌شنبه ۱۱ مارس ۲۰۰۸

بیش از آن که بدانی ! غرق عشق تو شده ام .بیش از آنکه در تارو پود کلمات مرا بیابی ! دوستت دارم .باور کن که دیگر این همه نوشتن ! از سر عادت نیست .باور کن دیگر زن بودنت کافی نیست .دیگر جنسیت تو برایم مهم نیست .برای من این روزها فقط فکر کردن و فکر کردن باقی مانده است .چه لذتی بهتراز آن که با تو باشم . دقایق و ثانیه ها بی تابم می کنند.از اتاقم دیگر بیرون نمی آیم چون بی تصویر تو ! زندگی کردن طاقت فرسا شده است .باور کن برای با تو بودن حاضرم تن به هر کاری بدهم .باور کن این روزها روزهای مقدسی ست .باور کن هوا و زمین دست به دست همدیگر داده اند تا دوباره من عاشق باشم .چه فرق می کند تو مایل ها مسافت از من دور باشی یا در همین نزدیکی ها زندگی بکنی .می دانی آنچه مهم است این است که با هم ودر کنار هم باشیم ..شب و روز کار خود را می کنند بی هیچ ملال و شکایتی .مردم ! از زن و مرد از خواب بیدار می شوند دوش می گیرند صبحانه می خورند قدم زنان به طرف ایستگاه قطار می روند سوار واگن های متصل به هم می شوند . قهوه به دست و آی پاد به گوش فکر می کنند و سر هر ایستگاه جا برای کس دیگر باز می کنند .کلمات انباشته شده در مغزشان با باز و بسته شدن درب واگن های قطار از مخزن های آلوده به خون وآب می گریزند تا در جایی همین دور و نزدیک ها به آرامش برسند. تا تو بیایی فکر می کنم دوباره برگ های درختان باغچه ی خانه زرد شوند و باران های موسمی دوباره با شدت ببارند .تا تو بیایی فصل پاییز با شدت قبل خودش را نمایش خواهد داد .تا تو بیایی دیگر فاصله های بین ایستگاه های قطار زیاد طولانی نخواهد بود .تا تو بیایی مخزن های آب پر خواهد بود .بی آبی مفهوم عمومی خودش را از دست خواهد داد.تا تو چمدانت را ببندی و به طرف ایستگاه هوایی بروی زمان تندتر خواهد گذشت و وقتی از خرطومی های ایستگاه هوایی بگذری من زودتر از باد و باران به تو نزدیک خواهم شد .پس اگر می توانی فقط لباس های لازمت را بردار و حرکت کن .دیگر تحمل دوری از تو به راستی و بی هیچ تعارفی درناک شده است

دامن کوتاه هوس آلود تو

دوشنبه ۱۰ مارس ۲۰۰۸

دامن کوتاه تو و رنگ های وارنگ آن دلم را بد جوری برده است .دامن کوتاه تو تا بالای زانوی سفیدت بود و هوس می پراکند به همه جا و همه کس ! وقتی در کافی شاپ روبرویم نشستی نگاهت نکردم چون فکر کردم با دوستت قرار گذاشته ای و منتظر! پانزده دقیقه که گذشت نگاهت کردم موهای به شدت کوتاه شده ی مشکی ات امانم را بریده بود .لب های قلوه ای و دهان آماده بلعیدن فکرم را مشغول کرده بود .بی هیچ تعارفی فقط می خواستم بدن سفت ات را به میان دست هایم بگیرم و لب هایم را به لب هایت بدوزم .آماده بودم نگاه که بکنی در کنارت بنشینم و شروع به حرف زدن بکنم .چون دیگر می دانستنم دوستت نخواهد آمد .در ساعت چهار و پنج دقیقه نگاه پر اشتیاقت را به من کردی و با چشمانت دعوت به نشستن در کنارت ! بیست و هفت دقیقه با هم حرف زدیم و بعد آن به خیابان زدیم و در زیر باران شدید همدیگر را بغل کردیم .تا به خانه ی تو برسیم مثل موش آب کشیده شدیم و با تن خیس لباس هایمان را در آوردیم و یک راست به زیر دوش آب گرم رفتیم .هشتاد و سه دقیقه با هم عشق بازی کردیم .خیس خیس از آب داغ و سکس به اتاق خواب دویدیم و دوباره پس از یازده دقیقه عشق بازی کردیم .دامن کوتاه رنگ وارنگ تو در کنار شومینه داشت خشک می شد و من و تو در غبار تن و هوس و آب و عطش غرق شدیم .

جنده پنج زاری ها

دوشنبه ۳ مارس ۲۰۰۸

جنده بودن زن و مرد نمی شناسد .جلو دادن آلت زنانه و یا عقب دادن باسن مردانه ! جنده جنده است ! و این مسئله ربطی به هنجارها و رفتارهای جنسی ندارد .هر کسی که به حریم دیگران تجاوز کند و خطوط قرمز اشخاص را رد کند یک جنده ی حسابی است .
Powered by: Blogger