ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدم .پرده ی اتاق خواب را به کناری زدم .هوای گرگ و میش از راه نرسیده بود .از پارچ کنار پا تختی ام آب به داخل لیوان شیشه ای دسته دارم ریختم .هوای اتاق گرم و دل چسب بود .از تخت ! پایم را پایین گذاشتم .به طرف پنجره رفتم .تمام پرده را به یک باره کنار زدم .چشم به آسمان دوختم ماهی های ریز و درشت از میان ابرهای مشت شده به زمین می افتادند .اول فکر کردم زیادی تحت تاثیر هاروکی قرار گرفته ام و دارم در رمانش زندگی می کنم .آب لیوان را به صورتم پاشیدم دوباره نگاه کردم نه به راستی داشت ماهی از آسمان می بارید .به او زنگ زدم خواب آلوده گوشی را گرفت .گفتم مرا ببخش ولی لطفا از رو تخت ات به آسمان نگاه کن .ببین در شهر تو هم دارد ماهی می بارد از آسمان ! پس از لحظه ای گفت آره داره می باره ! گوشی را به زمین گذاشتم .به آشپزخانه رفتم در باغچه را باز کردم چتر را از کنار در برداشتم ماهی ها به سفتی و نرمی به روی زمین می افتادند زمین سبز باغچه ی خانه پر از پولک و ماهی شده بود از هر نوع ماهی که در تصورت بگنجد بود .بیل را برداشتم و زمین را کندم .نمک و یخ رویش ریختم ماهی های کوچک و بزرگ را به داخل گودال ریختم .امیرا تازه عروس خانه را صدا کردم .با دیدن گودال و ماهی چکمه اش را پوشید و بی هیچ پرسشی کمکم کرد .تا ساعت پنج و سه دقیقه فقط ماهی بارید و آنگاه آسمان روشن شد و خورشید نورش را قطره چکانی به بدن من و امیرا پاشید .ماهی ها تکان می خوردند و ما مثل بچه ها می خندیدیم و شادی می کردیم .گوشی تلفن خانه به صدا در آمده بود .به طرف اتاق دویدم تو بودی با دوچرخه می خواستی حرکت بکنی .گوشی را گذاشتم به طرف کتری رفتم .روشنش کردم برای خودم و امیرا چایی درست کردم و چشمم را به در خانه دوختم .تا تو بیایی همه جا را تمیز خواهم کرد .برای نهار هم سبزی پلو ماهی درست خواهم کرد .سبزی خوردن را هم از باغچه خواهم چید .امروز من و تو و امیرا نهار مفصلی خواهیم خورد و اگر هم شد از میکس شراب قبرسی قرض خواهم کرد تا عیش مان تکمیل شود .تا تو بیایی دوباره به آسمان بهاری نگاه خواهم کرد شاید این بار برای ما پرنده بباراند !