-->

Edward hopper

سه‌شنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۰۸



This Is The Life

چهارشنبه ۲۰ فوریهٔ ۲۰۰۸


NOTE

سه‌شنبه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۰۸

به مسافتی از زمان رسیده ام که واگویه های گذشته دیگر ارضایم نمی کند .به بعدی از مکان های حادثه رسیده ام که دیگر هجوم واژه ها در ذهنم امکان ری استار شدن را ندارد .نمی دانم دارد چه اتفاقی می افتد ولی حسم به من می گوید دارم درست راه می روم بی هیچ کج و مج شدنی.این مسیر تازه از عمرم به مراتب ٬ خوش دست تر و راهبرد تر از مسیرهای قبلی . دوستانم باطری هایشان را ری شارژ می کنند ولی باطری روح و جسم من تمام نشدنی هست .کافی ست چند روزی به حال خودم باشم همه چیز دوباره بهتر از قبل می شود .این روزها ایستگاه های قطار انبوهی را پشت سر گذاشته ام و سوار قطارهای درجه دو و سه و یک شده ام در هر کدامشان حس و حال تازه ای پیدا کرده ام .هجوم کلمات در روزهای ننوشتن مرا از پا در نیاورد .آنچه که در این روزهای کسلی کمی آزارم داد نیافتن کلمات مناسب بوده است و بس / فلورا دوست جدیدم از هشدار گوگل در ابتدای وبلاگم خبر داده بود وقتی در کافه نت دهکده نگاه کردم تعجب کردم مگر امکان دارد که گوگل این کار را بکند ولی برای بیست دقیقه به آن فکر کردم و به فکر باز کردن وبلاگ دیگری افتادم .هیچ وقت دچار این فکر نشده ام که من بهترین نوشته ها را در فضای اینترنت می نویسم و مغرور هم نشده ام ولی با هشدار گوگل اعتماد به نفس زیادی به دست آوردم که نوشته های من چه بد و چه خوب دوستان و دشمنان خاص خودش را دارد و توانسته ام جایگاه خاص خودم را پیدا بکنم .برای من آنچه مهم است نوشتن و نوشتن است چه از هم آغوشی بنویسم و چه از اتفاقات کشورم و چه از موسیقی و چه از نقاشی و ..... برای من مهم رها شدن از حس نوشتن است و چه حسی زیباتر و قشنگ تر از آن هست که دل کسی را به دست بیاورم و کسی در دوردست ها ی این جهان زشت با خواندن ۱پست های من اندکی به زندگی امیدوار بشود .در این سالهای نوشتن دوستان بهتر از جانی پیدا کرده ام که با حروف های من شادی کرده اند با نوشته های من از روزمرگی های روزانه برای ساعتی رهایی پیدا کرده اند.محکوم به نوشتن هستم چون بدون نوشتن متلاشی خواهم شد .آدرس جدیدم را به زودی اعلام خواهم کرد .خدا با صابرین است و بس .

لبخندهای لاغر

دوشنبه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۰۸


مثل همیشه حرفهای آخرم را با بغض می خوانم

لبخند های لاغر خودم را دارم فراموش می کنم !

همه جا تاریک است .هر شب که کار نمی کنم کابوس می بینم

در کوچه های تاریک از سایه ها می ترسم و احساس می کنم یکی دنبالم است

و هرازگاهی چند با چاقوی نوک تیزش بر پشتم می زند ولی خونم بر کف کوچه ها جاری نمی شود

و این آتش بس هنوز در بستر گرم خوابم حاکم نشده است

دارم از درون می شکنم و صدایش هر روز در گوشم زنگ می زند

به شهرهای خیلی دور و یا نزدیک سفر می کنم که شاید از شکسته شدنش جلوگیری کنم.

حالا می فهمم که تنهایی خیلی هم خوب نیست

در دل جمع تنها هستی و هیچ کس هم نمی تواند به تو کمکی بکند

در هجوم نا امیدی تنها کسی که به ذهنم می رسد خودم هستم و خودم

به بالای برج دیده بانی شهر می روم .دریا در دوردست و شهر زیر پاهایم

همه آدمها و جاده ها و اتوبانها کوچک و کوچک تر می شوند و من در هجوم باد شبانگاهی

خودم را تنها یافت

Note

جمعه ۱۵ فوریهٔ ۲۰۰۸

باید مسیر اصلی را گرفت و بی مهابا پیش رفت نه از حرف باید ترسید و نه از غوغا و کشمکش آنچه مهم است رفتن و رفتن است بی آنکه لحظه ای به پشت سرت نگاه بکنی و یا به جای پای مانده از خودت ٬ توجه ای ! این روزها باید به آینده ی قشنگ فکر کرد بی آنکه حتی اندوخته ای در جیبت باشد .در طول همه ی این سالها یک چیز برایم مهم بوده و بس و آن داشتن اندیشه است . پس تا وقتی که می اندیشم هستم و بقیه ابزارهای زندگی فقط وسیله است .امروز هم دارد می گذرد تا فردا چند ساعتی نمانده است .باید سری به ایل لوشکا بزنم سر خیابان اول در کافه ی قدیمی شهر منتظرم هست .برای کشیدن پیپ و نوشیدن آبجوی ایسلندی فقط بیست دقیقه وقت دارم

Happy land

Mr happy is a happy sort of fellow , he lives in happy land , which is a happy sort of place . behind his house there is a wood full of happy birds and on the other side of the wood there is a lake full of happy fish . now , one day , not that long ago . mr happy went for a walk down through the wood .as he came to shore of the lake he heard an unusual sound

back to black

دوشنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۰۸

سه نقاشی از ایمان ملکی

سه‌شنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۰۸



سایت نقاش

آقای دیکنز و خانه اش

دوشنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۰۸




شانه های لخت

یکشنبه ۳ فوریهٔ ۲۰۰۸


کتم را پوشیدم و به سمت خیابان منتهی به دریا ، پاهایم را هدایت کردم . به موزه ی کلیسای سنت مارتین که رسیدم کنار لنگر سیاه مانده بر کف موزاییک شده ،عکس گرفتم .دو عدد کتاب داستان ، به دست ، با شلواری تازه و کفشی مشکی و نگاهی تازه به دور دست ها .از موزه که بیرون آمدم با چهره ات به صورتم هجوم آوردی . تمام اجزای بدنم را طی کردی و در لانه ی چشمهایم جای گرفتی تا با نگاه تو به جهان نگاه کنم .پاهایم را این بار تو به حرکت در آوردی .انگار دیگر من ، من نبودم تو بودی و بس ! انگار پوست صورتم تازه تر می شد و ابرهای باران ساز، بالای سرم جولان می دادند تا گیاه تازه ی تنم از باران حجیم شود و بارورتر و زنده تر .به سمت اسکله رفتیم و تو از نوشگاه چشم هایم بیرون آمدی و در کنار عرشه ی کشتی جای گرفتی ، با انگشت اشاره ات از پلکان چوبی ، مرا خواندی . روزها و شب های طولانی منتظر این خواندن هایت بودم ولی تو دریغ کرده بودی از من، این خواستن های تن و روحم را .دقیقا چهار ماه و هشت ساعت بود که تو از کالبد من بیرون رفته بودی بی هیچ خداحافظی .رفته بودی بی هیچ حتی تلنگری به شقیقه هایم .رفته بودی بی هیچ در به هم کوفتن .ولی من باز هیچ نگفتم چون می دانستم به وقت آمدن سر وقت خواهی آمد و هیچ دل واپس نبودم چون دل واپس تو، بودن ! اشتباه مهلکی ست که من دچارش نشدم . به خوبی می دانستم وقتی که بیایی خسته و از پا افتاده ای و من با سر انگشت نگاهم ، سر شانه های ترا به دست می گرفتم و از دور گودی چشم هایت بوسه بارانت می کردم و انگشت اشاره ام را به دور لب های شیرین تو می کشاندم .دلم نمی خواست با تو عشق ورزی کنم دلم می خواست فقط و فقط تمام تنت را بوسه باران کنم چون هردو یمان ماه ها بود که بوسه همیشگی مان را از دست داده بودیم ، ولی این بار زمان حقیقی این واقعیت فرا رسیده بود و من وتو، گریزی از به انجام شدنش نداشتیم .به روی عرشه ی کشتی که رسیدم تو حریر سپید تن ات را بیرون نیاوردی چون باد می وزید ! در تمام کابین های کشتی بسته بود و من به روی عرشه ی چوبی، دست ات را گرفتم و به میان بازوان تازه قوی شده ام ، گرفتمت . با عشوه ی یک زن بالغ نگاهم می کردی و غمزه ی نازت را به جان می خریدم چون زمان ، زمان خریدن بود و بس .با زنانگی ات هیچ کار نداشتم من . بالای تن ات را می خواستم و بس .چون زمان ، زمان بالای تن بود و بس .می دانستم اگر غفلت کنم به سان یک آه پر می کشیدی و می رفتی و من احمق نبودم . ! بوسه ی من و تو ادامه داشت و داشت تا که ، باران از باریدن ایستاد و خانم خورشید با عشوه و ناز از شرق طلوع کرد و تو ، لحظه به لحظه کم و کم تر شدی ولی نه به مانند بخار آب ، بل به مانند یک تن سیراب شده از عشق و حسرت .خانم مورد نظر ، آرام بالای سرم ایستاد و گرمای خودش را بی دریغ هدیه داد . من گرم شدم و تو آرام از کنارم رفتی و حسرت ، دیگر جایی بین و تو نداشت چون می دانستم اگر دوباره کنار لنگر مشکی عکس بگیرم تو خواهی آمد .پس آنقدر آنجا ایستادم تا تو در میان نور و گرما ناپدید شوی تنها خواهش من این است اگر فرصتی شد دوباره در لانه ی چشم هایم ، خانه ات ، را مهیا کن!

Simple Minds - Belfast Child

جمعه ۱ فوریهٔ ۲۰۰۸


Luke painting Mary and Jesus

Rogier van der Weyden

Powered by: Blogger