NOTE
سهشنبه ۱۹ فوریهٔ ۲۰۰۸
موضوع : احوال آدمها | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
لبخندهای لاغر
دوشنبه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۰۸
لبخند های لاغر خودم را دارم فراموش می کنم !
همه جا تاریک است .هر شب که کار نمی کنم کابوس می بینم
در کوچه های تاریک از سایه ها می ترسم و احساس می کنم یکی دنبالم است
و هرازگاهی چند با چاقوی نوک تیزش بر پشتم می زند ولی خونم بر کف کوچه ها جاری نمی شود
و این آتش بس هنوز در بستر گرم خوابم حاکم نشده است
دارم از درون می شکنم و صدایش هر روز در گوشم زنگ می زند
به شهرهای خیلی دور و یا نزدیک سفر می کنم که شاید از شکسته شدنش جلوگیری کنم.
حالا می فهمم که تنهایی خیلی هم خوب نیست
در دل جمع تنها هستی و هیچ کس هم نمی تواند به تو کمکی بکند
در هجوم نا امیدی تنها کسی که به ذهنم می رسد خودم هستم و خودم
به بالای برج دیده بانی شهر می روم .دریا در دوردست و شهر زیر پاهایم
همه آدمها و جاده ها و اتوبانها کوچک و کوچک تر می شوند و من در هجوم باد شبانگاهی
خودم را تنها یافتموضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
Note
جمعه ۱۵ فوریهٔ ۲۰۰۸
موضوع : احوال آدمها | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
Happy land
موضوع : Enghlish story | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
سه نقاشی از ایمان ملکی
سهشنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۰۸
موضوع : نقاشی دیگران | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
شانه های لخت
یکشنبه ۳ فوریهٔ ۲۰۰۸

موضوع : احوال آدمها | 5 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام






