-->

چهار عکس / سال نو مبارک

دوشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۷




وقتی پستان های درشت تو در دست من هست

یکشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۰۷


فکر می کنی برای به هم رسیدنمان به یکدیگر باید چه کار بکنیم ؟ همین فردا صبح اگر با هم عروسی بکنیم چه اتفاق دیگری خواهد افتاد ؟ فکر می کنی برای عشق بازی کردن کدام اتاق را انتخاب بکنیم ؟ اتاق خواب یا همان آشپز خانه اکتفا می کند یا ؟ اصلن انتخاب با تو .از خواب که بیدار شدم اتاقم مثل فیلم پرنسس کوچک به کلی عوض شده بود .تختم بزرگتر ، رنگ پرده ها ، تلویزیونم دیواری شده بود .مارک لپ تابم جدید و سرت را به در نیارم به کل همه چیز تغییر یافته بود .به تو زنگ زدم در راه بودی .ماجرا را گفتم خندیدی .گفتی کار مارک بوده همه را از حراجی خریده بود با هفتاد درصد تخفیف ! قطار بروکسل به پاریس تاخیر داشت . به جای ساعت هفت ساعت ده شب می رسیدی . مرغ را با مخلفات ادویه و سیب زمینی وپیاز و گوجه در فرگذاشتم به میکیس زنگ زدم مدت زمان گذاشتن مرغ را پرسیدم با انگلیسی وحشتناکش گفت پنج ساعت رو درجه ی صد وپنجاه ! سال نو را تبریک گفتم . برایم تکست فرستادی که به شدت دوستم داری .قرار عشق بازی را برای امشب گذاشتی .در جواب برایت نوشتم عشق بازی با تو تنها ارضا شدن نیست خالی و پر شدن روح بهتر از هر چیزی است که بشود فکرش را کرد . وقتی به پستان های تو دست می زنم تمام خستگی ام از تنم بیرون می رود .وقتی لب های تشنه ی تو را می بوسم احساس می کنم دیگر تنها نیستم . امشب پس از عشق بازی قرار عروسی مان را در کلیسا می گذاریم .شاهد هم به اندازه ی کافی داریم پس به راننده قطار بگو زودتر حرکت کند .

دو عکس

شنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۷


کودکی


همه مال دنيا


را داده ام


تا رويای تو را داشته باشم


مادرم


که مرد


معصوميت ام را با خود برد.

آيا


باران


امشب


خواهد باريد؟

ترا به خدا


محض رضای خدا


به من بگوييد


کودکی ام کجاست؟

آخر در کجا بود


که جا گذاشتم اش؟

فکر می کنم


آخرين ايستگاه ترن


که پياده شدم


در شلوغی مترو


گم اش کردم

شايد هم


از جيبم زدند.


نمی دانم

گناه کسی را نمی توانم بشورم.

ملحفه ی سپيدِ


معصوميت ام


چرکين شده

هيچ دستی



سپيدش نمی کند.

با دختر یهودی دارم ازدواج می کنم

پنجشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۷


کنار من به روی شکم خوابیده ، تن خود را کمی بالا آورده ، دو دستانش را به روی گوش هایش می فشارد و صورت خود را به بالش روبروی خود می کوبد / وجود من درآنجا گم می شود ، احساسات انبوه و خفه شده / نور مهتابی ها طوری در هوا پراکنده است که گاه می توانی ذرات ریز غبار را در سایه روشن آن ببینی / نه چیزی را که به زمین افتاده بود بر می داشت نه چراغی را پشت سر خاموش می کرد و نه دری را می بست / در این جهان هیچ چیز به اندازه ی عشق مشکل نیست / در کوچه ها افتاده ام ، دیگر کسی مواظب من نیست .پدرم با یک اردنگی مرا از خانه بیرون انداخت . دی شب مادرم مرد و پدرم زن دیگری را به عنوان کدبانوی جدید خانه به من و خواهرم ماریتا معرفی کرد .ما اعتراض کردیم . من از خانه به بیرون پرتاب شدم . در سرمای طاقت فرسای لندن در گوشه ی خیابان در کنار پاپ محلی نشستم تا گارسون غذای مانده ی آخر شب را بیاورد / به طرف ایستگاه ، ها ی استریت حرکت کردم ساعت دوازده شب بود هیچ قطاری حرکت نمی کرد . درها بسته بود به کنار هاید پارک رفتم نزدیک قلعه ی ملکه روی چمن دراز کشیدم .خوابم برد .در ایستگاه پلیس بیدار شدم .به نواخانه ی مارک اسپنسر رفتم .شش ماه و دو روز است شب ها خوابم نمی برد .مارتیا دو شب پیش با آلکس همسایه ی دیوار به دیوارمان از خانه فرار کرد .با پاکت پستی پول فرستاده تا به فرانسه بروم .خانه شان سه تخت دارد .قبل از اینکه ایستگاه قطار بسته شود به ایستگاه پانکراس می روم بلیت یک طرفه می خرم / شش دقیقه پیش زیر برج ایفل بودم .آلکس با ماشین به دنبالم آمده ، شب های پاریس در انتظار من .تا فردا حتما دوچرخه خواهم خرید .در فروشگاه یهودی مهربانی کار پیدا خواهم کرد . دخترش عاشق من خواهد شد بچه دار خواهیم شد وووو /

Snowflakes: Miraculous creation of nature

Mickey's Christmas Carol Part 1and 2

دوری از تو

چهارشنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۰۷


دیشب تا صبح خواب مادرم را دیدم و حالا این کلیپ اشکم را در آورد .ای وای بر اسیری که از یاد رفته باشد

سه نقاشی از نقاش فرانسوی

سه‌شنبه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۷




Paul Signac

عکسی از میشل روحانی برای کریسمس

دوشنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۰۷

عکس از میشل روحانی

سه نقاشی روسی



بشیکتاش

یکشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۷


امروز از آن روزهايی ست که از همه چيز حالم به هم می خورد. مچ پايم به شدت درد می کند. طاقتم تمام شده. ديگر به هيچ کس اعتماد ندارم. حالم از اين همه دروغ دارد به هم می خورد. احتياج مبرمی به يک آغوش گرم که خالی از هر نوع ريا و بد دلی باشد٬ دارم.

در ِ همه خانه ها را زدم. هيچ کس در بشيکتاش در خانه اش را به رويم باز نکرد. عجيب بود. چراغ های ساختمان ها روشن بود. صدای تلويزيون می آمد. حتی صدای گريه ی کودکی.

در اين چند روز چشمم به يک گوشواره افتاده بود. می خواستم برای او بخرم. بالاخره دل به دريا زدم و به جای يکی دو تا خريدم. چشمان زن فروشنده از محبت سرشار بود. با مهربانی تخفيف داد. پرسيده مال کجا هستی. گفتم ايرانی هستم. دعوت به نشستن کرد. برايم چای اِلما آورد. شيرين شصت سال را داشت. گفت پسرم تا چند روز ديگر سربازی اش تمام می شود. دختر همسايه را برايش نشان کرده ام. خانه مان از شدت تنهايی داشت می ترکيد. همين يک پسر را دارم. چند سال پيش تهران بودم. خيلی از ايران خوشم آمده بود. ولی هيچ جا وطن آدم نمی شود. گوشواره ها را کادو کرد . در جيب کاپشنم گذاشتم و با توفان٬ دوست بسيار مهربانم٬ که مثل برادری بزرگ از من مواظبت می کند٬ بيرون رفتيم.

از کوچه ی معشوقه ها به پايين سرازير شديم. به بازارچه ی قشنگی رسيديم. مغازه ی بستنی فروشی گوشه ی سمت راست٬ رو به جمعيت٬ قرار گرفته بود. بستنی را با لذت خوردم٬ به دنبالش آب سرد. ياد کافه فرد انزلی در دوران کودکی ام افتادم.

سوار تراموا شديم . زنی زنبيل به دست در گوشه ی تراموا گل رز می فروخت٬ به چه بزرگی!

عکس از لیلا موری

کافه فرانسوی


ساعت يازده و نيم صبح است. در کافه ی بخش فرهنگی سفارت فرانسه در استانبول نشسته ام. کتاب می خوانم. هفت داستان بيشتر ندارد. کافه با ورود دختران دامن پوش و چند زوج٬ به يکباره شلوغ شد. دو بچه با سر و صدا به سمت بوفه رفتند. دختری با موی قرمز و قدی متوسط٬ با پليوری کرم در ميز روبرويم نشست. قهوه با ليوان يکبار مصرف را از پيشخدمت پشت بوفه گرفتم. دخترک انگار خيلی سردش بود. سه تا قند در ليوان ريخت. با قاشق به همش زد. سرش را کم مانده بود داخل ليوان بکند. جرعه جرعه آن را نوشيد. نگاه سرد و بی تفاوت او را نپسنديدم.

قهرمان يکی از داستان ها مثل آب خوردن دوست دختر پيدا می کرد. چند لحظه گپ کوتاه و بعد خوردن قهوه - کنياک ٬ بعد اتاق هتلی در نزديکی کافه. اين طور دختر بازی پر رويی زيادی می خواست که من فعلا آن را نداشتم.

پيشخدمت ترک با موهای دم اسبی ِ از پشت بسته٬ به يک دختر زيبا و مو طلايی در گوشه ی سمت چپ کافه چشم دوخته بود. پير مرد فرانسوی کنار پنجره٬ چانه اش روی کرواتش افتاده بود. خرناس بلند او در فضای کوچک کافه پيچيده بود.

سِودا با دامن صورتی و بلوز آبی و موهای سياه افشان شده به روی شانه اش از در کافه وارد شد. اين وقت روز حال حوصله ی عشق بازی کردن نداشتم.

نوشته شده در تاریخ اول اردیبشهت هشتاد و چهار

فاحشه های پیر


باور کن صدای مرا
باور کن که من از بالای خيابان به پايين خزيده ام

باور کن که من قلبم را سر چهار راه به حراج گذاشته ام

فاحشه های پير
تن های جوان را برای همبستر شدن می طلبند

آکسارای... آکسارای...

سوار تراموا می شوم
سر کاراکوی پياده می شوم

ماهی فروشان زير ير آلتی با صدف نگاه ام می کنند

در تاريکی کوچه ها و در زير نگاه فانوس ها

کوچه های اندوه کودکی ام را صدا می کنم...

دو عکس از دمیتریس و دوست دخترش

شنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۰۷


دو عکس از اولین برف در جزیره


عشق هشت ساله ی من



راستی خواستم بگم امروز بیشتر از هر روز از روزهای سپری شده ، دوستت دارم .امروز اعتراف می کنم به جز به تو فکر کردن هیچ کاری برایم نمانده است .امروز دوست دارم دوستت داشته باشم بی هیچ بهانه و تعارف .برف هم باریده .در انتهای شمال جزیره نزدیک به قطب با اشتیاق تمام بالهای اشتیاقم را باز کرده و با صدای بلند داد می زنم به جز تو هیچ کس دیگری نمی تواند قلبم را تصاحب کند چون تو یگانه کس من هستی .دوست هشت ساله ی من امروز هم مال همدیگر هستیم

شب یلدای ایرانی مبارک باشد

جمعه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۷

یک ماه در صف اعدام بودن عمری ست

پنجشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۷


از امروز تا آخر ژانویه باید روزها را بشمارم تا نتیجه این همه سال را ببینم .تمام تقویم های خانه را برداشته ام و تنها با اتکا به ساعت شماطه دار خویش می خواهم خودم را قانع و راضی کنم که شب از نیمه دارد می گذرد .امروز بیستم دسامبر است و دقیقا چهل و دوروز دیگر یخ های انتظار خواهد شکست و من شاید تولدی دوباره بیابم .همه ی نشانه ها خبر از تغییر فصل و زمان را می دهد .به زودی برف خواهد بارید همه جا سفید خواهد شد و روز پرواز من نزدیک و نزدیک تر خواهد شد . روزهای تلخ مرداد شصت وشش هیچ وقت از یادم نرفته .سی و سه نفر از بهترین دوستانم را پای دیوار گذاشتند و رگبار گلوله ها تن شریفشان را پاره پاره کرد . من و بقیه دوستانم در صف اعدام بودیم دقیقا یک ماه انتظار همه را به مرگ راضی کرده بود ولی باز مرگ از ما گریخت چون قرار بود برای سالیان متمادی باز هم منتظر باقی بمانیم . تمام سلول های مغزم انباشته از خاطرات خاکستری آن روزها ست .این چهل و دو روز هم خواهد گذشت و من دوباره از چنبره مرگ خواهم گریخت چون دیگر می دانم زندگی چه موهبت بزرگی ست .هر روز که از خواب بیدار می شوم پرنده ها را با شعف و شادی نگاه می کنم به خوبی می دانم آزادی روح ، هزاران بار از آزادی تن برتر است .در طی این همه سال به خوبی یاد گرفته ام که باید با سختی ها مبارزه بکنم چون آینده ی محتوم در راه هست . یاد گرفته ام که دیگر آه و ناله نکنم .یاد گرفته ام زخم های خودم را به تنهایی پانسمان کنم .یاد گرفته ام دوباره پیاده روی کنم آن هم به روی زمین نه آسمان .خدا را شکر می کنم که گرچه زخم های بسیاری بر تن و روحم نشسته اما هنوز امید دارم روزی فرا برسد که دیگر هیچ کودکی ، کودکی اش را گم نکند .امید دارم که زن و مرد در کنار هم عشق ورزی کنند بی هیچ هراس از هیچ گزمه و پاسبان ، امید دارم که ملتی دوباره ملت شود دوباره سیمرغ وار پر بکشد و همه و همه در آسایش و خوشی زندگی کنند .امید دارم که هر کسی به هر آنچه که انتظارش را می کشد برسد .. باید برای پیاده روی بیرون بروم .شبی خوش برای تو یگانه ام آرزو می کنم .خواب های خوش ارزانی تو باشد ماهتاب من ! عکس از میشل روحانی

فرشته ی نگهبان من

چهارشنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۷


ساعت شش ، مگی از ایستگاه قطارزنگ زد که بروم دنبالش . ماشین مایکل را قرض گرفتم و به طرف ایستگاه قطار حرکت کردم . ازصبح بیرون از شهر بودم . مقدمات سفر به بلفاست را داشتم آماده می کردم ، بیست وپنج دسامبر باید در ایرلند باشم چون پل دوست ایرلندی ام برای شب کرسیمس دعوتم کرده ، مگی هم تا فردا پیش من است و بعدش برای تعطیلات به شیکاگو خواهد رفت .هوا خیلی سرد شده ، بیست وپنج مایل را طی کردم تا به ایستگاه برسم .مگی با
چمدان سفری کوچکش منتظرم بود .مثل همیشه زیبا و آرام بود همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم . هدیه کرسیمس را همان جا از چمدان بیرون آورد و به دستم داد . چون به خوبی می داند هنوز بزرگ نشده ام و طاقت انتظار را ندارم .کت پشمی قشنگی هدیه کرسیمس ام بود . مثل بچه ها خوشحال شدم و دوباره ماچش کردم.سوار ماشین شدیم به طرف خانه رفتیم . چمدانش را در اتاق گذاشت و بلافاصله به طرف خانه ی فرانچسکا حرکت کردیم .مادر فرانچسکا چند هفته ای بود که به ونیز رفته بود و من و همه ی دوستانم بی مادر مانده بودیم .گرچه هر روز تلفنی با هم در ارتباط بودیم ولی وقتی مامان فرانچسکا در جزیره نباشد مطمئن هستم که در زندگی روزانه ام حفره بزرگی ایجاد شده .نهار را مهمان خانه اش بودیم .شراب ایتالیایی ، غذای گرم و دل چسب خانه گی هوا ی کهنه ی دلم را تازه کرد .بعد از نهار سه تایی به خانه ی جنگلی مادر رفتیم و تا غروب با هم ماهیگیری کردیم . شام سوپ ماهی خوردیم . در هوای سرد شامگاهی من و مگی به خانه برگشتیم . فرانچسکا در کلبه جنگلی ماند تا شوهرش از بیرون بیاید .در راه از رفتن به آمریکا حرف زدیم .مگی قول داد خانه ی جدیدی در آنجا بخرد تا اگر روزی به آنجا رفتم بی خانه نباشم ! مگی چیزی فراتر از یک دوست برای من است .گاهی اوقات فکر می کنم خداوند او را فرستاده تا فرشته ی نگهبان من باشد و این فرشته وظایفش را به شایستگی انجام می دهد . حالا که دارم می نویسم مگی در خواب است ، دارد خواب هفت پادشاه را می بیند .برایش سفری خوش آرزو می کنم دعا می کنم که شب و روزش همیشه آفتابی باشد بی هیچ تکه از ابر وباد .همیشه در سخت ترین لحظات زندگی در جزیره کمکم بوده و هیچ وقت تنهایم نگذاشته ، همیشه با من بوده چه فیزیکی و چه روحی .بهترینها را برایش در سال نو آرزو می کنم امید آن دارم روزی را ببینم که برایش رفیق خوبی باشم .شب خوبی داشته باشی مگی من .

کلیپی به یاد تو که برای ثانیه ای از یادم نمی روی

دوشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۷

برای مولانا از میشل روحانی

Barry Island , Wales

یکشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۷

Photograph by Vincent Musi

بزرگراه چمران

چند طرح برای اتاق های خانه




خیابان نفت ، کوچه چهارم پلاک هشت

شنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۰۷




دیشب خواب دروس و درخت های کنار خیابان بلوار شهرزاد را دیدم .خواب دیدم پای پیاده دارم به سمت حسینیه ارشاد می روم ، همسایه دیوار به دیوارمان با ماشین شاسی بلندش سوارم کرد .خیابان های تهران اول سر صبح خلوت و خیس از باران صبحگاهی بود .از سر میرداماد - شریعتی به سمت میدان محسنی رفتیم ، خیابان بهروز را ادامه دادیم به سمت خیابان ظفر رفتیم سر داروخانه لاله پیاده شدم کرم ، صورتی را که دکتر تجویز کرده بود را از خانم روشنک خریدم .مثل هر روز آرایش ملایمی کرده بود روسری رنگی قشنگی به سر کرده و با لبخند هر روزش دارویم را پیچید روز خوبی برایش آرزو کردم ، با پای پیاده به سمت بانک ملی رفتم حسابم را چک کردم صد وپنجاه هزارتومان کم داشتم از سپه کارتم پول برداشتم و در حساب بانک ملی ام ریختم . آقای مستوفی را بیرون بانک دیدم رنگ به چهره نداشت تازه از بیمارستان مدرس مرخص شده بود، قبض تلفن و موبایل به دست داشت . بغلش کردم از خانمش پرسیدم و از پسرشان که در کانادا داشت درس می خواند همه خوب بودند وضیعت قلبش هم رو به راه بود .از او خداحافظی کردم به سمت خیابان نفت رفتم ، سر کوچه چهارم در خانه ی شماره ی هشت را زدم تو از پای آیفن صدایم را شناختی در آهنی باز شد .کلید آسانسور را زدم به طبقه ششم رفتم در خانه ات باز بود بوی قهوه و نان تست شده مشامم را پر کرد.از اتاق خواب صدایت را شنیدم برای خودت قهوه بریز تا بیایم .صدای بسته شدن زیپ چمدان و صدای باز و بسته شدن کمد می آمد .برای فردا ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه صبح پرواز داشتی شاید برای سالها وقتی پیش نمی آمد تا ترا دوباره ببینم . پیراهن آستین کوتاه و شلوارک پوشیده بودی عطر مورد دلخواه مرا به خودت زده بودی هوا ، هوای خداحافظی و دل تنگی بود همدیگر را بغل کردیم ، بوسیدیم ، از جبیب بغل کتم ، پاسپورت و بلیت هواپیما را به دستت دادم بغلت کردم اشک امانم نداد از خانه بیرون زدم . شب قبل ماشین پژو 206 ام را کنار خانه ات پارک کرده بودم .درش را با ریموت کنترل باز کردم سی دی را روشن کردم ترانه ی اشتیاق رامی خواند علیرضا قربانی ! صورتم خیس از اشک شده بود به سمت ظفز پیچیدم به انتهای خیابان که رسیدم سمت شمال را گرفتم دلم برای امامزاده صالح بد جوری تنگ شده بود .به تجریش که رسیدم در پارکنیگ ماشین را پارک کردم پا به داخل صحن امامزاده گذاشتم برای کبوترها دانه خریدم روی زمین پخشش کردم هجوم انبوه کفتران دلم را لرزاند . خوابم را تا ساعت ده و بیست و هفت دقیقه ادامه دادم .تا پست چی در خانه را زد . پاکت نامه ات از پنسیلوانیا رسیده بود ، پره های نازک پروانه ها به همراه گل یاس خشک شده در لابه لای کاغذ نامه ات پیچیده شده بود ای کاش می شد پر ، پروازم هر چه زودتر آماده می شد تا به سوی تو پرواز کنم ، افسوس که تعمیر کار پیر شهر کاری ازش بر نمی آید وگرنه ساعت ها پیش حتما و حتما کنارت بودم .هوا دارد تاریک می شود اجازه بده امشب به کنار ساحل بروم و با دریا درد دل بکنم چون دلم هوای ترا کرده و هیچ کاری از من بر نمی آید .فقط سرت را تکان بده بقیه اش را خودم خواهم فهمید .باید برای تو نامه ای بنویسم بروم کاغذ و قلم بیاورم

تکه ای خلاصه شده از داستان رقص چشمان تو

چهارشنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۷




وقتی پشت پنچره نشستم تا تو بیایی ، عقربه های ساعت اتاق به کندی زمان را طی کرد ، پنجره از رویای تن تو پر شد. به مارکس زنگ زدم تا از تو بپرسم گفت خیلی وقت است که حرکت کرده ای دو ساعت گذشت و تو نیامدی سه ساعت و چهل و پنج دقیقه گذشت باز هم زنگ خانه به صدا در نیامد سراسیمه به خیابان دویدم بوی حادثه تمام دماغم را پر کرد اشتباه نکرده بودم تصادف ! کرده بودی ، باید به بیمارستان چلسی می رفتم تاکسی گرفتم با سرعت به در بیمارستان رسیدم در بخش اورژانس روی تخت خوابیده بودی رنگ از چهره ات فرار کرده بود بی هیچ اختیاری اشک از چشمانم به پایین ریخت لبان ترا بوسیدم پرستار مگی از دور داشت ما را نگاه کرد به هیچ چیز جز به تو فکرنکردم ، سرت را بسته بودند وحشت زده رنگ های سرخ که از منفذ های پانسمان بیرون زده شده بود را نگاه کردم از کریستینا پزشک بخش پرسیدم بیمار من در چه وضیعتی بسر می برد چشمانش را مالید و گفت باید نتیجه سی تی اسکن را ببینم ، تو در توهم از دست دادن من سرت را بر گرداندی وگفتی ببخش که دیر آمدم تقصیر من نبود ماشین در خیابان عبور ممنوع به من زد ، تمام بسته های گلی را که برایت خریده بودم به هوا پرید ، من در میان هوا و زمین دستمانم برای گرفتن آن بلند کردم ولی حیف در زیر لاستیک های ماشین له شد. موهای سرت را به نرمی نوازش کردم ، نگران نبا ش! دوباره از گل فروشی برایت می خرم ، تو گفتی آخر گل ها را خیلی گران خریدم پول دو روز کارم را داده بودم ، خندیدیم ! پرستار مگی به کنارم آمد و گفت که باید اتاق را ترک کنم چون می خواستند برای عکس برداری ترا به اتاق دیگری ببرند . این دفعه چهارم است که به بیمارستان چلسی می آیم یادت می آید سه ماه و ده روز و چهار ساعت در اولین نوبت در اینجا بستری بودم تمام پایم غرق سوختگی شده بود آن موقع تازه از دانشگاه آمده بودی ، در بخش سی _ پی وان انترن بودی، با چه آرامشی به مو هایم دست می کشیدی ، زخم هایم را به نرمی پانسمان می کردی ، در ششمین روز در ساعت پنچ عصر به یک باره عاشقت شدم و بی هیچ دل واپسی به آینده در تارپود های قلبم جای گرفتی ساعت پنچ عصر که می شد پنچ بار در اتاق موهای سیاهت را می چرخاندی و من مبهوت این چرخش نگاه تو واندام هوس ناکت می شدم. یادت می آید وقتی داشتم برای اولین بار ترخیص می شدم فکر می کردم دیگر ترا نخواهم دید ولی تو همان روز عصر در خانه ام را زدی ، با گل یاسی در دست گونه ی مرا بوسیدی و به حریم خانه ام وارد شدی . یادت می آید در وان که دراز می کشیدم تو پاهای سوخته ام را با آب به حرکت در می آوردی ، با چه حوصله تمام تنم را می شستی و من غرق گرمای تن و روحت می شدم ماه ها می گذشت هر روز عاشقت می شدم و حالا از این به بعد روتختی تازه ای برایت خواهم خرید ، در اتاقم دراز خواهی کشید و من روز ها و شب ها را با تو قسمت خواهم کرد. پرستار جواب سی تی اسکن را آورد صدمه ی چندانی ندیده ای فقط برای شصت روز باید در خانه بستری باشی تا من یگانه پرستارت باشم و با چشمان تو خانه را روشن نگه بدارم .

دو عکس از کارهای رفیق نازنینم میشل روحانی

سه‌شنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۷


تکه ی دیگری از نمایش نامه ی خرس های پاندا

یکشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۷


مرد { با لکنت } تو .. تو .. تو اسمت سولانژ نیست ؟
زن اسم من هر چیه که تو بخوای .باشه ؟
مرد نه . من نمی زارم تو همین جوری بری
زن مجبورم . واقعا خیلی دیرم شده
مرد آخه شنبه تولدمه
زن خب که چی ؟ تو که از من انتظار نداری تا شنبه این جا بمونم ؟
مرد یه کم صبر کن . بذار لباس بپوشم . می رسونمت . کجا می ری ؟
زن نه ببین . اصلا تو باید استراحت بکنی .خب ؟ تو به اندازه ی کافی نخوابیدی .بعدشم وقتی حالت جا اومد باید بری پیش کی کی ، دنبال ماشینت . خب ؟ صبح یادت رفته بود ماشینت رو کجا گذاشته بودی .فهمیدی ؟ این کارو بکن تا ببینم چی میشه .باشه قناری کوچک من ؟ خداحافظ .برو بخواب
مرد نه . من قبول ندارم .اصلا .آخه من برات ساکسیفون زدم .واست آراگون خوندم .رو پیرهنت بالا آوردم ...شماره تلفن می خوام
زن { گونه اش را به سمت او می گیرد } بیا .یه بوسم کن .برو بخواب ... باشه ؟
مرد نه . نباشه . تو توی رختخواب من خوابیدی .لباسام رو در آوردی . من حتا اطوم رو بهت قرض دادم .من اسم واقعیت رو می خوام
زن چه فایده ؟
مرد فایده ...فایده ... فایده اش اینه که می خوام بشناسمت لعنتی .
زن من که بهت گفتم ، خودت برام یه اسم انتخاب کن
زن در را باز می کند . مرد بر می گردد روی تخت و خود را زیر ملافه پنهان می کند
مرد { گیج } این عادلانه نیست .نه . اصلا . اصلا . اصلا .من واست آراگون خوندم ... لااقل می تونی یه کم بمونی .. عادلانه نیست .تو خیلی بی رحمی / زن به کنار او بر می گردد
زن واقعا فکر می کنی من بی رحمم ؟
مرد آره . هزار بار آره
زن چند شب احتیاج داری تا منو بشناسی ؟
مرد / از زیر ملافه / یه شب دیگه
زن یه شب دیگه ؟ باشه
مرد نه . دوشب
زن دو شب ؟ خیلی خب
مرد نه یه هفته .هفت شب
زن هفت شب زیاده .تو خیلی پرتوقعی
مرد هشت شب
زن هشت شب ؟ این که خودش یه زندگیه
مرد نه شب .تو رو خدا نه شب
زن نه شب ؟ باشه ، مال تو .اما بعدش هیچی از من نخواه
مرد چشم
زن قول مردونه ؟
مرد آره نه شب ، بعدش هم هیچی
زن خیلی خب .پس من نه شب دیگه می آم / ساعت زنگ دارش را روی تخت می گذارد / پس قرار ما شد نه شب .باشه ؟ و تو برای من ساکسیفون می زنی
مرد / کلید را به او می دهد / بیا ، این رو بگیر
زن واسه چی ؟
مرد دلم می خواد بدونم که تو هر وقت بخوای می تونی وارد این خونه بشی
زن تو چی ؟ تو چطوری می ری بیرون ؟
مرد من دیگه نمی رم بیرون .همین جا منتظرت می مونم ./ زن خارج می شود
ماتئی ویسنی یک









تکه ی آغازین نمایش نامه ی داستان خرس های پاندا


اتاقی به هم ریخته ، یک تختخواب . می توان دو بدن را از زیر لحاف تشخیص داد .مرد در جای خود از این دنده به آن دنده می غلتد . هنوز کاملن بیدار نشده است .آشفته به نظر می آید .عطری غریب و ناشناس را حس می کند . چشم هایش را باز می کند ولی به آسانی قادر به باز نگه داشتن آن ها نیست . پلک هایش را می بندد و منتظر می ایستد .صدای نفس هایی را می شنود که مال خودش نیست .چشم هایش را دوباره باز می کند . به آرامی ملافه را کنار می کشد و پیکر دیگر را کشف می کند .او یک زن است .زن به آرامی بیدار می شود ، چشم هایش را باز می کند . مدتی طولانی یکدیگر را نگاه می کنند و سپس به هم لبخند می زنند. نویسنده ماتئی ویسنی یک ، ترجمه تینوش نظم جو ، نشر ماه ریز

فیلم کوتاه برای وقت عاشقی

شنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۷

حضور خیالی تو

جمعه ۷ دسامبر ۲۰۰۷



هی ! راستی یادم رفت به تو بگویم چقدر دلم برای بادبادک بازی مشترکمان تنگ شده ، یادم رفت به تو بگویم چقدر دلم برای گونه های سرخ و سفید تو پر پر می زند . وای وای چقدر زود گذشت این همه سال ، چقدر زود گذشت پرپر شدن خاطرات با هم بودنمان ، .این همه دقایق چه زود از صفحه ی ساعت دیواری رفت و ما خبر دار نشدیم باز امروز صبح که از خواب بیدار شدم تو در کنارم خوابیده بودی گونه های خیس ات صورتم را تر کرد، تا چشم هایم را باز بکنم تو در هوا پخش شدی و من نتوانستم جسمت را در میان دست هایم بگیرم . امروز به سختی می توانم دوریت را تحمل کنم اجازه بده عقربه ها از روی ساعت شماطه دار عبور نکنند .اجازه بده خانه ی شیشه ای من ترک برندارد .! از خواب که بیدار شدم خانه را آب فرا گرفته بود نه از اشک های من بل از آب باران ! باران ، دیشب منفذهای خالی خانه را پیدا کرده بود ، با پاهای لخت به آب زدم تو در کنار باغچه ایستاده بودی با چشمان درشت و خیره ات نگاهم می کردی ، با هر نفس ات زیر پایم گرم می شد ، با هر پلک زدن ات هوا گرم و گرم تر می شد .اجازه بده امروز مال تو باشم نازنینم ! اجازه نده باران از ایستادن باز بایستد ! اجازه نده هیچ منفذی دوباره بسته شود ! اجازه بده برای تو امروز من بمیرم ، چون امروز خیس خیسم رفیق ! اجازه بده تا خود شب تنها برای تو نفس بکشم .اجازه بده دستت را بگیرم تا بتوانی جلوی این همه اشک را بگیری .اجازه بده در آغوش بگیرم تن نرمت را ، حالا اجازه می دهم تا به جای من نفس بکشی چون نای باز پس دادن نفس هایم را از دست داده ام .اجازه می دهم در جا جای خانه حضور داشته باشی بی آنکه دیده شوی حضور خیالی ات مرا بس است

Mark Raymond Mason

پنجشنبه ۶ دسامبر ۲۰۰۷




Michael Chesley Johnson




Stephenie Dosen

چهارشنبه ۵ دسامبر ۲۰۰۷

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

سه‌شنبه ۴ دسامبر ۲۰۰۷


دارد باران می بارد باران ! به یاد آن روزمی افتم که تازه از تعزیر آمده بودم کف پاهایم خونین از شلاق و بسته شده با بانداژهای چرکین . هیچ صدایی جز ناله های من در راهروی زندان نبود پاهایم را به زمین نمی توانستم بگذارم پتوی خاکستری را کشان کشان به زیر پاهای مجروحم گذاشتم و سرم را به کف چوبی اتاق .آسمان به یک باره غرید ، باران سیل آسا فضای اتاقم را پر کرد . از دریچه بالای سرم صدای شرشر آب آمد ، اشک های من به تندی می ریخت پاهایم می سوخت هیچ کاری جز تحمل کردن درد نداشتم باران بر سقف حلبی اتاقم می بارید لالایی دل نشینی برای من در هم پیچیده شده از درد ! صدای بازجویم از اتاق بغلی می آمد که با تشر به زندانبان می گفت نفر بعدی .! دقیقا صوت و لحن صدایش سالهاست در گوش من است هیچ وقت نتوانسته ام فراموشش کنم هیچ وقت پیش نیامده که الفبای کتک خوردن از یادم برود . امروز دوباره جزیره پر از باد و تگرگ و باران بود در ساعت چهار بعد از ظهر در خیابان لندن رود مردی را دیدم که کپی صورت بازجویم را داشت به طرفش دویدم تا نگاهش کنم ولی در ایستگاه اتوبوس منتظرم نماند ، در معبر باد از پشت شیشه ی اتوبوس صورتش را در هاله ای از مه دیدم نه ! خود خودش نبود ! به پاپ نزدیک ایستگاه قطار رفتم سفارش ودکای روسی دادم استکان پشت استکان بالا انداختم تا مست شوم مست ! تا برای لحظه ای خود ، خودم نباشم .دیگر از هیچ کابوسی نمی ترسم دیگر از شنیدن خبر مرگ هیچ کسی سراسیمه نمی شوم دیگر از قبر و سیاهی و تابوت هراس به دلم راه نمی دهم دیگر از واهمه های بی نام و نشان ذره ای اندوه به خودم راه نمی دهم . باران که می بارد بر سقف گلی خانه ام اتاق های حادثه خیس نمی شوند از بارش . باران که می بارد بر پهن دشت سینه ام دیگر منفذهای خالی برای سرازیر شدن آب و گل ندارم . بارها وقتی چکه های باران به صورتم می ریزد روزهایی را به یاد می آورم که خیس از عرق بودم تمام دیوارهای اتاقم مملو از نم و آب بودند اتاقم را برای ساعتها می بستند تا روح و جسمم عرق کنند و آزارم دهند تا اعتراف کنم به همه آنچه که انجام نداده ام .سالهاست از هر چه اعتراف حالم به هم می خورد اعتراف به کرده ها و نکرده ها ، ولی از پس این همه سال این را به خوبی یاد گرفته ام که تنها اعتراف به عاشقی کنم اعتراف به سبکی تحمل ناپذیر هستی ام .اعتراف به اینکه تنها این قلب در هم فشرده از درد و اشتیاق برایم باقی مانده است .هر روز که از خواب بیدار می شوم باورم نمی شود که این همه سال چگونه به مانند برق و باد گذشته اند و من هنوز زنده مانده ام . باورم نمی شود از همه دالان های سکوت و وحشت به سلامت گذر کرده ام .باورم نمی شود که چگونه این همه روز و شب گذشت و من در فاصله ، فاصله ی این همه گذر عمر از باتلاق های متعفن گذشته ام و چرکاب های خونین به در و دیوار کف چوبی اتاقم پاشیده شده اند ، همه ی پنجره های دنیا را به سختی از هم باز کرده ام تا تهویه مطبوع زندگی را بچشم و نفسم را تازه کنم .همه ی لغت های روزانه ام را هجی کرده ام .فرهنگ زبانم را پالایش کرده ، از فیلترهای باز شده و نشده عبور کرده ام ، حالا باران و طوفان و تگرگ را تقدس می کنم تا شاید برای ثانیه ها و دقایقی آرام شوم.اجازه می خواهم برای امشبم دعایی تازه کنم تا شاید فردایم ، فردای دگری باشد

استحاله



رویای روز سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۶۹

در اتاق در هم پاشیده از گرما ٬ خیس از عرق بودم ٬ در بیرون اتاق دوش آب گرم گذاشته بودند.

مردی که روبرویم نشسته بود داشت بخار می شد .

آب گرم در دستم حرف می زد .صدایش بلند بود .

در ظرفی گلی ریختمش ٬ خاموش شد .

دیوار عرق می ریخت ٬ زمین عرق می ریخت و هیچکدام از هم پاشیده نمی شدند .

انجماد ٬ در رگ و پی دیوار تنیده بود .

از لیوان شیشه ای کوچکی بخار بر می خواست ، اتاق در سکوتی ولرم غوطه ور می شد .

.... حوله های سرخ و دستار های زرد به تن داشتند ، در راهرو می دویدند .

زنی به رنگ سبز تیره در کنج اتاق نشسته بود مرا آرام می پائید .

در گرمای بی رحم اتاق از سردی یخ زدم .

جسد یخ زده را در راهرو گرداندند .نگاه سبز زن ذوبش کرد .

جسد در کف راهرو ٬ ولو شد .

..... باغی از جسد های خاکستری !

خورشیدی در آسمان و باغی در تاریکی !

درختان در عین طراوت خشکیده بودند .

از پوسیده بودن ٬ بخار سرخی متصاعد می شد .

.. از در و دیوار اتاق عرق ریخته می شد .آب شدم و از کف اتاق جاری شدم .

از راهرو و از میان مردان و زنان زرد گذشتم .

تک درخت پوسیده از خون ٬ جوانه زد .

روی نگاه مرده های خاکستری پاشیده شدم .

سپید شدند .

دیدمش .

در آب غرق شد .

سرخ فام گردید .

و خورشید در آسمان « آبی » شد

چهار عکس از خانم بیسکویتی

دوشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۷







تکه ای از روز

یکشنبه ۲ دسامبر ۲۰۰۷


باران به شدت می بارید وقتی مگی در خانه را زد . خیس از باران پشت در ایستاده بود چترش در هجوم باد و طوفان شکسته بود صورت معصوم و نازش پر از طعم چکه های بی مزه ی باران شده بود . چمدان کوچکش را به داخل آورد و برای دو شبانه روز تنهایی ام را پر کرد . می دانست هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند در این روز های بارانی ام خوشحال کند مگر آمدن خودش ! لباس های خیسش را جلوی شومینه تازه ی اتاق پذیرایی گذاشت چمدانش را باز کرد در کمد لباس جایشان داد به طبقه ی بالا رفت دوش گرفت خودش را خشک کرد سشوار به دست به اتاق رفت موهایش را به دست باد گرم سشوار داد موهای بلندش را با کش بست جلوی میز نشست و به لیوان بزرگ قهوه نگاه کرد که بخار از آن بلند می شد .همیشه مگی برایم یک دوست خوب و دل چسب بوده محبت های بی پایان او هیچ وقت از مرکز کنترل خاطره ام خارج نخواهند شد چه روزهایی که در بلفاست بودم و چه در روزهای بارانی ام در جزیره . مگی را دوست دارم چون هیچ چاره ای جز دوست داشتنش ندارم .مگی دیگر در خود من و در وجودم خانه کرده و تکه ای از روحم شده است .کیک تولدم را جلویش گذاشتم تکه ای برداشت گونه های سفیدش قهوه ای رنگ شد چون با دست هایش با لذت کیک را می خورد و نرمه های شیرینی ، گونه اش را آرایش می داد .برایم ساعت دیواری خانه اش را که همیشه دوست داشتم کادو کرده بود .همیشه به آونگ های ساعت اتاق پذیرایی خانه اش با دقت گوش می کردم ، بی اختیار به یاد چهار فصل ویوالدی می افتادم .میخ و چکش را از جعبه ی ابزار بیرون آوردم با کمک خودش ساعت را به دیوار وصل کردم ، راس ساعت دوازده جعبه ی دیواری دوازده بار نواخت ، بیرون از فضای خانه ، باران سیل آسا سقف شیشه ای خانه را به صدا در آورد ، پیراهن نارنجی و دامن سیاهش با زنجیری که دوسال قبل به او هدیه داده بودم مرا به وجد آورد لبان قرمزش را بوسیدم موهایش را بو کردم بوی خوش زن مشامم را پر کرد به کنار شومینه رفتیم و عشق بازی کردیم .ساعت ، دو بار به صدا در آمد پست چی در خانه را زد نامه ای از اداره ی آدم های گمشده با تمبر ملکه الیزابت دستم را گرفت با کارد سر نامه را باز کردم هشتم فوریه باید در آدرسی که در پایین نامه نوشته شده بود حضور پیدا می کردم ماهها منتظر این برگ سفید که با مرکب قاطی شده بود بودم پا قدم مگی خوب بود
Powered by: Blogger