وقتی پستان های درشت تو در دست من هست
یکشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۰۷

کودکی

همه مال دنيا
را داده ام
تا رويای تو را داشته باشم
مادرم
که مرد
معصوميت ام را با خود برد.
آيا
باران
امشب
خواهد باريد؟
ترا به خدا
محض رضای خدا
به من بگوييد
کودکی ام کجاست؟
آخر در کجا بود
که جا گذاشتم اش؟
فکر می کنم
آخرين ايستگاه ترن
که پياده شدم
در شلوغی مترو
گم اش کردم
شايد هم
از جيبم زدند.
نمی دانم
گناه کسی را نمی توانم بشورم.
ملحفه ی سپيدِ
معصوميت ام
چرکين شده
هيچ دستی
موضوع : شعر از خودم | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
با دختر یهودی دارم ازدواج می کنم
پنجشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۷

موضوع : احوال آدمها | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
دوری از تو
چهارشنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۰۷
موضوع : کلیپ | 3 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
سه نقاشی از نقاش فرانسوی
سهشنبه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۷
موضوع : نقاشی دیگران | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
عکسی از میشل روحانی برای کریسمس
دوشنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۰۷
موضوع : عکس دیگران | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
بشیکتاش
یکشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۷

امروز از آن روزهايی ست که از همه چيز حالم به هم می خورد. مچ پايم به شدت درد می کند. طاقتم تمام شده. ديگر به هيچ کس اعتماد ندارم. حالم از اين همه دروغ دارد به هم می خورد. احتياج مبرمی به يک آغوش گرم که خالی از هر نوع ريا و بد دلی باشد٬ دارم.
در ِ همه خانه ها را زدم. هيچ کس در بشيکتاش در خانه اش را به رويم باز نکرد. عجيب بود. چراغ های ساختمان ها روشن بود. صدای تلويزيون می آمد. حتی صدای گريه ی کودکی.
در اين چند روز چشمم به يک گوشواره افتاده بود. می خواستم برای او بخرم. بالاخره دل به دريا زدم و به جای يکی دو تا خريدم. چشمان زن فروشنده از محبت سرشار بود. با مهربانی تخفيف داد. پرسيده مال کجا هستی. گفتم ايرانی هستم. دعوت به نشستن کرد. برايم چای اِلما آورد. شيرين شصت سال را داشت. گفت پسرم تا چند روز ديگر سربازی اش تمام می شود. دختر همسايه را برايش نشان کرده ام. خانه مان از شدت تنهايی داشت می ترکيد. همين يک پسر را دارم. چند سال پيش تهران بودم. خيلی از ايران خوشم آمده بود. ولی هيچ جا وطن آدم نمی شود. گوشواره ها را کادو کرد . در جيب کاپشنم گذاشتم و با توفان٬ دوست بسيار مهربانم٬ که مثل برادری بزرگ از من مواظبت می کند٬ بيرون رفتيم.
از کوچه ی معشوقه ها به پايين سرازير شديم. به بازارچه ی قشنگی رسيديم. مغازه ی بستنی فروشی گوشه ی سمت راست٬ رو به جمعيت٬ قرار گرفته بود. بستنی را با لذت خوردم٬ به دنبالش آب سرد. ياد کافه فرد انزلی در دوران کودکی ام افتادم.
سوار تراموا شديم . زنی زنبيل به دست در گوشه ی تراموا گل رز می فروخت٬ به چه بزرگی!
عکس از لیلا موری
موضوع : داستان کوتاه | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
کافه فرانسوی

ساعت يازده و نيم صبح است. در کافه ی بخش فرهنگی سفارت فرانسه در استانبول نشسته ام. کتاب می خوانم. هفت داستان بيشتر ندارد. کافه با ورود دختران دامن پوش و چند زوج٬ به يکباره شلوغ شد. دو بچه با سر و صدا به سمت بوفه رفتند. دختری با موی قرمز و قدی متوسط٬ با پليوری کرم در ميز روبرويم نشست. قهوه با ليوان يکبار مصرف را از پيشخدمت پشت بوفه گرفتم. دخترک انگار خيلی سردش بود. سه تا قند در ليوان ريخت. با قاشق به همش زد. سرش را کم مانده بود داخل ليوان بکند. جرعه جرعه آن را نوشيد. نگاه سرد و بی تفاوت او را نپسنديدم.
قهرمان يکی از داستان ها مثل آب خوردن دوست دختر پيدا می کرد. چند لحظه گپ کوتاه و بعد خوردن قهوه - کنياک ٬ بعد اتاق هتلی در نزديکی کافه. اين طور دختر بازی پر رويی زيادی می خواست که من فعلا آن را نداشتم.
پيشخدمت ترک با موهای دم اسبی ِ از پشت بسته٬ به يک دختر زيبا و مو طلايی در گوشه ی سمت چپ کافه چشم دوخته بود. پير مرد فرانسوی کنار پنجره٬ چانه اش روی کرواتش افتاده بود. خرناس بلند او در فضای کوچک کافه پيچيده بود.
سِودا با دامن صورتی و بلوز آبی و موهای سياه افشان شده به روی شانه اش از در کافه وارد شد. اين وقت روز حال حوصله ی عشق بازی کردن نداشتم.
نوشته شده در تاریخ اول اردیبشهت هشتاد و چهار
فاحشه های پیر

باور کن صدای مرا
باور کن که من از بالای خيابان به پايين خزيده ام
باور کن که من قلبم را سر چهار راه به حراج گذاشته ام
فاحشه های پير
تن های جوان را برای همبستر شدن می طلبند
آکسارای... آکسارای...
سوار تراموا می شوم
سر کاراکوی پياده می شوم
ماهی فروشان زير ير آلتی با صدف نگاه ام می کنند
در تاريکی کوچه ها و در زير نگاه فانوس ها
کوچه های اندوه کودکی ام را صدا می کنم...
موضوع : شعر از خودم | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
دو عکس از دمیتریس و دوست دخترش
شنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۰۷
موضوع : عکس دیگران | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
عشق هشت ساله ی من

موضوع : احوال آدمها | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
شب یلدای ایرانی مبارک باشد
جمعه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۷
موضوع : نقاشی دیگران | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
یک ماه در صف اعدام بودن عمری ست
پنجشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۷

موضوع : احوال آدمها | 3 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
فرشته ی نگهبان من
چهارشنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۷

چمدان سفری کوچکش منتظرم بود .مثل همیشه زیبا و آرام بود همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم . هدیه کرسیمس را همان جا از چمدان بیرون آورد و به دستم داد . چون به خوبی می داند هنوز بزرگ نشده ام و طاقت انتظار را ندارم .کت پشمی قشنگی هدیه کرسیمس ام بود . مثل بچه ها خوشحال شدم و دوباره ماچش کردم.سوار ماشین شدیم به طرف خانه رفتیم . چمدانش را در اتاق گذاشت و بلافاصله به طرف خانه ی فرانچسکا حرکت کردیم .مادر فرانچسکا چند هفته ای بود که به ونیز رفته بود و من و همه ی دوستانم بی مادر مانده بودیم .گرچه هر روز تلفنی با هم در ارتباط بودیم ولی وقتی مامان فرانچسکا در جزیره نباشد مطمئن هستم که در زندگی روزانه ام حفره بزرگی ایجاد شده .نهار را مهمان خانه اش بودیم .شراب ایتالیایی ، غذای گرم و دل چسب خانه گی هوا ی کهنه ی دلم را تازه کرد .بعد از نهار سه تایی به خانه ی جنگلی مادر رفتیم و تا غروب با هم ماهیگیری کردیم . شام سوپ ماهی خوردیم . در هوای سرد شامگاهی من و مگی به خانه برگشتیم . فرانچسکا در کلبه جنگلی ماند تا شوهرش از بیرون بیاید .در راه از رفتن به آمریکا حرف زدیم .مگی قول داد خانه ی جدیدی در آنجا بخرد تا اگر روزی به آنجا رفتم بی خانه نباشم ! مگی چیزی فراتر از یک دوست برای من است .گاهی اوقات فکر می کنم خداوند او را فرستاده تا فرشته ی نگهبان من باشد و این فرشته وظایفش را به شایستگی انجام می دهد . حالا که دارم می نویسم مگی در خواب است ، دارد خواب هفت پادشاه را می بیند .برایش سفری خوش آرزو می کنم دعا می کنم که شب و روزش همیشه آفتابی باشد بی هیچ تکه از ابر وباد .همیشه در سخت ترین لحظات زندگی در جزیره کمکم بوده و هیچ وقت تنهایم نگذاشته ، همیشه با من بوده چه فیزیکی و چه روحی .بهترینها را برایش در سال نو آرزو می کنم امید آن دارم روزی را ببینم که برایش رفیق خوبی باشم .شب خوبی داشته باشی مگی من .
موضوع : احوال آدمها | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
کلیپی به یاد تو که برای ثانیه ای از یادم نمی روی
دوشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۷
موضوع : کلیپ | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
خیابان نفت ، کوچه چهارم پلاک هشت
شنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۰۷
موضوع : احوال آدمها | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
تکه ای خلاصه شده از داستان رقص چشمان تو
چهارشنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۷

موضوع : خلاصه ی داستان | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
دو عکس از کارهای رفیق نازنینم میشل روحانی
سهشنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۷
موضوع : عکس دیگران | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
تکه ی دیگری از نمایش نامه ی خرس های پاندا
یکشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۷

زن اسم من هر چیه که تو بخوای .باشه ؟
مرد نه . من نمی زارم تو همین جوری بری
زن مجبورم . واقعا خیلی دیرم شده
مرد آخه شنبه تولدمه
زن خب که چی ؟ تو که از من انتظار نداری تا شنبه این جا بمونم ؟
مرد یه کم صبر کن . بذار لباس بپوشم . می رسونمت . کجا می ری ؟
زن نه ببین . اصلا تو باید استراحت بکنی .خب ؟ تو به اندازه ی کافی نخوابیدی .بعدشم وقتی حالت جا اومد باید بری پیش کی کی ، دنبال ماشینت . خب ؟ صبح یادت رفته بود ماشینت رو کجا گذاشته بودی .فهمیدی ؟ این کارو بکن تا ببینم چی میشه .باشه قناری کوچک من ؟ خداحافظ .برو بخواب
مرد نه . من قبول ندارم .اصلا .آخه من برات ساکسیفون زدم .واست آراگون خوندم .رو پیرهنت بالا آوردم ...شماره تلفن می خوام
زن { گونه اش را به سمت او می گیرد } بیا .یه بوسم کن .برو بخواب ... باشه ؟
مرد نه . نباشه . تو توی رختخواب من خوابیدی .لباسام رو در آوردی . من حتا اطوم رو بهت قرض دادم .من اسم واقعیت رو می خوام
زن چه فایده ؟
مرد فایده ...فایده ... فایده اش اینه که می خوام بشناسمت لعنتی .
زن من که بهت گفتم ، خودت برام یه اسم انتخاب کن
زن در را باز می کند . مرد بر می گردد روی تخت و خود را زیر ملافه پنهان می کند
مرد { گیج } این عادلانه نیست .نه . اصلا . اصلا . اصلا .من واست آراگون خوندم ... لااقل می تونی یه کم بمونی .. عادلانه نیست .تو خیلی بی رحمی / زن به کنار او بر می گردد
زن واقعا فکر می کنی من بی رحمم ؟
مرد آره . هزار بار آره
زن چند شب احتیاج داری تا منو بشناسی ؟
مرد / از زیر ملافه / یه شب دیگه
زن یه شب دیگه ؟ باشه
مرد نه . دوشب
زن دو شب ؟ خیلی خب
مرد نه یه هفته .هفت شب
زن هفت شب زیاده .تو خیلی پرتوقعی
مرد هشت شب
زن هشت شب ؟ این که خودش یه زندگیه
مرد نه شب .تو رو خدا نه شب
زن نه شب ؟ باشه ، مال تو .اما بعدش هیچی از من نخواه
مرد چشم
زن قول مردونه ؟
مرد آره نه شب ، بعدش هم هیچی
زن خیلی خب .پس من نه شب دیگه می آم / ساعت زنگ دارش را روی تخت می گذارد / پس قرار ما شد نه شب .باشه ؟ و تو برای من ساکسیفون می زنی
مرد / کلید را به او می دهد / بیا ، این رو بگیر
زن واسه چی ؟
مرد دلم می خواد بدونم که تو هر وقت بخوای می تونی وارد این خونه بشی
زن تو چی ؟ تو چطوری می ری بیرون ؟
مرد من دیگه نمی رم بیرون .همین جا منتظرت می مونم ./ زن خارج می شود
ماتئی ویسنی یک
تکه ی آغازین نمایش نامه ی داستان خرس های پاندا

موضوع : از دیگران | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
فیلم کوتاه برای وقت عاشقی
شنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۷
موضوع : یه فیلم کوتاه | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
حضور خیالی تو
جمعه ۷ دسامبر ۲۰۰۷

موضوع : احوال آدمها | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
سهشنبه ۴ دسامبر ۲۰۰۷

موضوع : احوال آدمها | 3 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
استحاله
رویای روز سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۶۹
در اتاق در هم پاشیده از گرما ٬ خیس از عرق بودم ٬ در بیرون اتاق دوش آب گرم گذاشته بودند.
مردی که روبرویم نشسته بود داشت بخار می شد .
آب گرم در دستم حرف می زد .صدایش بلند بود .
در ظرفی گلی ریختمش ٬ خاموش شد .
دیوار عرق می ریخت ٬ زمین عرق می ریخت و هیچکدام از هم پاشیده نمی شدند .
انجماد ٬ در رگ و پی دیوار تنیده بود .
از لیوان شیشه ای کوچکی بخار بر می خواست ، اتاق در سکوتی ولرم غوطه ور می شد .
.... حوله های سرخ و دستار های زرد به تن داشتند ، در راهرو می دویدند .
زنی به رنگ سبز تیره در کنج اتاق نشسته بود مرا آرام می پائید .
در گرمای بی رحم اتاق از سردی یخ زدم .
جسد یخ زده را در راهرو گرداندند .نگاه سبز زن ذوبش کرد .
جسد در کف راهرو ٬ ولو شد .
..... باغی از جسد های خاکستری !
خورشیدی در آسمان و باغی در تاریکی !
درختان در عین طراوت خشکیده بودند .
از پوسیده بودن ٬ بخار سرخی متصاعد می شد .
.. از در و دیوار اتاق عرق ریخته می شد .آب شدم و از کف اتاق جاری شدم .
از راهرو و از میان مردان و زنان زرد گذشتم .
تک درخت پوسیده از خون ٬ جوانه زد .
روی نگاه مرده های خاکستری پاشیده شدم .
سپید شدند .
دیدمش .
در آب غرق شد .
سرخ فام گردید .
و خورشید در آسمان « آبی » شد
موضوع : احوال آدمها | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
چهار عکس از خانم بیسکویتی
دوشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۷
موضوع : عکس دیگران | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
تکه ای از روز
یکشنبه ۲ دسامبر ۲۰۰۷

موضوع : احوال آدمها | 5 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام






































