فقط چند پاراگراف

موضوع : احوال آدمها | 5 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
نامه ای از یک دوست
پنجشنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۰۷
صدایم می زنی ملوشکا و اسم های دیگری که فقط یک لحظه صاحبشان بوده ام .لوسم نمی کنی اما می گذاری تا مهربانیت را حس کنم ، نمی دانم چگونه موج مهربانی ات به من می رسد ؟ به من که این همه از تو دورم ، چگونه لبریز می کنی مرا وادارم می کنی تا همه ی راز هایم را برایت بگویم ، همه ی دلتنگی هایم را ، همه ی عشقم را و همه داشته ها و نداشته هایم را ، چگونه است که با تو این همه یگانه شده ام و بی آنکه بدانم عجله دارم همه ی نا گفته هایم را برایت بگویم ... چگونه است که همه چیزم شده ام... می دانی که جسارت می کنم با موسیقی ت جاری می شوم بی آنکه مهم باشد برایم که همه شاهد جاری شدن منند !! می دانی در کنار تو عریان می شوم تکه تکه لباس های روحم را در می آورم برهنه می شوم و لذت می برم از این که توشاهد عریان شدن روح منی ... روحی همانگونه که هست کمی زشت کمی زیبا ! باور نمی کنی قشنگ ترین لحظات برای من لحظات با تو در سکوت بودن است ، با یک موسیقی که مشترکا گوش می کنیم ، با این همه فاصله چقدر بهم نزدیک می شویم ، در این لحظات هیچ نمی گوییم اما انگار کنارم باشی و من حرف های دلت را می شنوم و تو نیازم را در می یابی ... عکس هایی انتخاب می کنی که انگار خودم گشته ام جسته ام و بر گزیده ام ، احساس می کنم با چشمهای من می بینی ، با گوش های من می شنوی با دست من لمس می کنی... باور نمی کردم که شدنی باشد اما شد ! برای منی که در میان این همه آدم به شدت تنها بودمموضوع : احوال آدمها | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
my photo
Create Fake Magazine Covers with your own picture at MagMyPic.com
Subscribe to Vogue Magazine at a 63% discount!
فیلم شعر خوانی شیرین رضویان
چهارشنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۷
موضوع : اتفاقات ایرانی | 0 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
رنگ آمیزی رنگ های چشمان بی رنگ تو
دوشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۷
سه تابلوی نقاشی از هانیبال الخاص
یکشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۷
موضوع : نقاشی دیگران | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
حسرت یک آخ
شنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۷

.
موضوع : اتفاقات ایرانی | 4 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
وداع آخر با هم اتاقی
جمعه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۷


موضوع : اتفاقات ایرانی | 7 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
جنده بازی در ساعت بی هوشی
پنجشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۷

موضوع : اتفاقات ایرانی | 5 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
همبستری به وقت آمدن ارتش آزادی بخش
سهشنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۷


دی شب خواب دیدم در خیابان انقلاب هستم و دارم سوار اتوبوس مسیر آزادی می شوم .دراتوبوس زن ها و مردها سر نداشتند صدایشان در اتوبوس پیچیده بود. کف اتوبوس پر از خون بود ولی مردم با شادی از عشق و زندگی حرف می زدند. عکس های پاره شده در کف اتوبوس پخش شده بود .آمریکا تهران را بمباران کرده بود نیروهای نظامی در خیابان ها ایستاده بودند و دست هایشان را به علامت تسلیم بالا برده بودند. مرده های بهشت زهرا در خیابان ها رژه می رفتند .کشته شدگان جنگ هشت ساله داشتند باندهای زخمشان را باز می کردند .فرمانده های گردان های شهادت با آب تانکر های چیده شده در خیابان وضو می گرفتند . خیلی ها داشتند نماز وحشت می خواندند . زن بغل دستی ام روسری را در دستانش داشت می پیچید و می گفت آقا ! تا میدان آزادی خیلی راه مونده ؟ به دستش نگاه کردم روسریش را از پنجره به بیرون انداختم گفتم تا چند دقیقه ی دیگر می رسیم خانم ! راننده ترانه ی شادی گذاشته بود مسافرها داشتند می رقصیدند . سربازان آمریکایی سر خیابان جیحون داشتند عده ای را تیرباران می کردند .سربازان انگلیسی آن طرف تر داشتند مسجدی را آتش می زدند .دسته های مردم در میدان آزادی جمع شده بودند و آدم های ریش دار را دار می زدند .از هر تیر چراغ برقی مردی را آویزان کرده بودند . موش ها و گربه ها در کوچه ها ول بودند کسی کار بهشان نداشت . خون همه جوی ها را پر کرده بود .به همراه زن بی روسری از اتوبوس پیاده شدم .احساس بی وزنی داشتم . در هوا بوی انتقام پیچیده شده بود .زن همراهم موتور بزرگی را از گوشه ی خیابان برداشت روشن اش کرد صدایم کرد سوار موتور شدم .از اتوبان چمران گذشتیم به اوین رسیدیم .در بزرگش باز بود زندانی ها با پتو ووسایل شان داشتند بیرون می آمدند .هیچکدام صورت نداشتند با صدای بلند آواز می خواندند .زندانبان ها همگی کشته شده بودند .بند دویست ونه از هم پاشیده شده بود .پرچم با آرام سیک ها را پایین کشیده بودند .سربازان ارتش آزادی بخش گیوتین ها را داشتند تیز می کردند حمام خون داشت راهش را باز می کرد با زن همراهم به اوین درکه رفتیم .به کافه ی کنار کوه که رسیدیم همه جا آرام بود .سفارش چایی دادیم .گل های کافه با طراوات بودند زن کافه چی صورت داشت دائما می خندید .دست زن همراهم را به دستم گرفتم .گرم بود ! پاهایم را در جوی کنار کافه گذاشتم .همه ی لباس هایم را در آوردم وبا زن همراهم در هم آویختم .زن کافه چی برایمان ملافه ی سفید آورد .سرم را به زیر ملافه بردم همه جا سفید بود
مادام ملوشکا
یکشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۷

ایستگاه پانکراس لندن
شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۷
پنبه های فشرده از زمان
سهشنبه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۷

شوبرت ، پیانو و دیگر هیچ
دوشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۷
موضوع : احوال آدمها | 15 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
گم شده در بزرگراه
پنجشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۷

موضوع : احوال آدمها | 14 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
Sh'ma Israel
موضوع : کلیپ | 1 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
Vangelis-West across the sea
سهشنبه ۶ نوامبر ۲۰۰۷
موضوع : کلیپ | 2 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
این مغازه تا اطلاع ثانوی تعطیله
دوشنبه ۵ نوامبر ۲۰۰۷

How many times can we say goodbye
by Raymond leech
موضوع : احوال آدمها | 7 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
خوابگردی های روزانه
شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۷

موضوع : احوال آدمها | 13 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
مهندسی کلمات
جمعه ۲ نوامبر ۲۰۰۷

کلمات همیشه مقدس نیستند .کلمات را می شود مهندسی کرد یا که نه ! می شود در تاروپود کلمات فرو رفت از میان گرد و خاک و غبار چیزی را یافت تا در بستر کلمات روزمره نو شود تا آن حد که بشود دل کسی را به دست آورد .می شود مهندسی کلمات را فراموش کرد و جملاتی را بکار برد که در کادو و زر ورق نباشد .می شود هر چه از دهان بیرون می آید را گفت و آسیب پذیر هم نبود .می شود افسرده بود و اله مان های روح را به دیگران تسری داد .با نرگس که حرف می زدم گفت مشخص است که از دوره ی افسردگی وحشتنا کی بیرون آمده ای و هنوز آثارش در تو باقی مانده است .گفت به شدت آسیب پذیر شده ای و حساس به کلمات .گفت دایره محیطی ات را کم و زیاد می کنی به شدت گرم و به شدت سرد می شوی و........ به جایی رسیده ام که کلمات ارزش واقعی اش را برایم به دست آورده اند .به جایی رسیده ام که دارم ریاضیات کلمه را یاد می گیرم .به جایی رسیده ام که وسعت صدا و عاشقی را درک و حس می کنم .به جایی رسیده ام که آدم ها را در جای واقعی شان می بینم بی هیچ کم و کاست .به جایی رسیده ام که بو و طمع آدم ها را احساس می کنم .حالا هر روز که سوار اتوبوس می شوم درون هر کسی را فقط با نگاه کردن درک می کنم .یه وقت فکر نکنی کم آورده ام و دارم چرت وپرت می گویم .نه! نه ! اشتباه تفسیر نکن .هر کسی به مرحله ای از زندگی روزانه و شبانه اش می رسد که لحظه ای استاپ می کند و به قدم هایی که پشت سر گذاشته نگاه می کند سیگاری می گیراند دمی به روی نیمکت می نشیند.با خودش خلوت می کند و به نازنین اش می گوید از تو چه پنهان ! آتش افتاده به جانم ! این روزها نه عشق تازه دارم و نه عشق کهنه .آن چه برایم به شدت مهم هست خودم هستم و خود خودم .بزار همه فکر کنند خود شیفته شده ام .به تخمم ! هی ! هی ! یک وقت فکر نکنی از اصل افتاده ام نه رفیق از اسب افتاده ام .می دانی چرا ؟ چون از اسب سواری خسته شده ام ، می خواهم پیاده بشوم به روی زمین پا بگذارم و قدم بزنم .می خواهم مهندسی کلمات را خوب خوب یاد بگیرم تا در امتحانی که در ماه نوامبر دارم سر بلند بیرون بیایم .یا حق
موضوع : احوال آدمها | 17 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام
مراسم تجلیل از تیردادنصری در لندن
پنجشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۷

موضوع : اتفاقات ایرانی | 6 نظر » پيوندهای مربوط به اين پيام






















