-->

ده آذر

جمعه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۷


تولدت مبارک هادی

فقط چند پاراگراف


آنقدر دوستت دارم که تو حتی تصورش را هم نخواهی کرد .آنقدر دوستت دارم که حتی نمی توانی تشنگی مرا هم حس کنی .می خواهم امروز از تو بنویسم یگانه کسی که در تمامی عمرم دوستش داشته ام ، می خواهم امروز برای تو بنویسم که سالهاست محو رد پای تو بر کف اتاق مانده ام .هیچ وقت خودم را نمی بخشم که برای دیدار آخر با تو نیامدم چون او گفت تو گریه سر خواهی داد و من طاقت گریه ات را هیچ وقت نداشتم . لب جاده ایستادم او را بوسیدم و رفتم و سالهاست که ترا ندیده ام گرچه همیشه در حس درونی من بوده ای .سالهاست صورت ناز ترا ندیده ام ولی هرشب با عکس تو می خوابم .نازت می کنم برایت لالایی می خوانم و تو در حین خواب هی دستت را به پشتم می زنی و بارها تا خود صبح بیدارم می کنی تا مبادا حس لمس کردنمان خواب باشد .سنجاق قفلی بزرگ خانه را به لباس خوابم می زنی تا مبادا از دستم بدهی .چراغ های خانه را خاموش نمی کنم تا تو در تاریکی به خواب نروی . حرف برای گفتن خیلی دارم نازنینم ولی اجازه بده در اشک غرقه شوم

نامه ای از یک دوست

پنجشنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۰۷

صدایم می زنی ملوشکا و اسم های دیگری که فقط یک لحظه صاحبشان بوده ام .لوسم نمی کنی اما می گذاری تا مهربانیت را حس کنم ، نمی دانم چگونه موج مهربانی ات به من می رسد ؟ به من که این همه از تو دورم ، چگونه لبریز می کنی مرا وادارم می کنی تا همه ی راز هایم را برایت بگویم ، همه ی دلتنگی هایم را ، همه ی عشقم را و همه داشته ها و نداشته هایم را ، چگونه است که با تو این همه یگانه شده ام و بی آنکه بدانم عجله دارم همه ی نا گفته هایم را برایت بگویم ... چگونه است که همه چیزم شده ام... می دانی که جسارت می کنم با موسیقی ت جاری می شوم بی آنکه مهم باشد برایم که همه شاهد جاری شدن منند !! می دانی در کنار تو عریان می شوم تکه تکه لباس های روحم را در می آورم برهنه می شوم و لذت می برم از این که توشاهد عریان شدن روح منی ... روحی همانگونه که هست کمی زشت کمی زیبا ! باور نمی کنی قشنگ ترین لحظات برای من لحظات با تو در سکوت بودن است ، با یک موسیقی که مشترکا گوش می کنیم ، با این همه فاصله چقدر بهم نزدیک می شویم ، در این لحظات هیچ نمی گوییم اما انگار کنارم باشی و من حرف های دلت را می شنوم و تو نیازم را در می یابی ... عکس هایی انتخاب می کنی که انگار خودم گشته ام جسته ام و بر گزیده ام ، احساس می کنم با چشمهای من می بینی ، با گوش های من می شنوی با دست من لمس می کنی... باور نمی کردم که شدنی باشد اما شد ! برای منی که در میان این همه آدم به شدت تنها بودم



my photo


Create Fake Magazine Covers with your own picture at MagMyPic.com

Subscribe to Vogue Magazine at a 63% discount!


پنچ کار عکاسی از میشل روحانی





فیلم شعر خوانی شیرین رضویان

چهارشنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۷

عکس هایی از آلبوم ترپون فرد




رنگ آمیزی رنگ های چشمان بی رنگ تو

دوشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۷


آرام از کنار خانه ی تو گذشتم بی آنکه درش را بزنم .آرام بی آنکه حتی گل های آفتابگردان سرشان را بگردانند و نیم نگاهی به رد پای من بکنند .از کنار نرده های خانه ات که می گذشتم به رنگ آمیزی در و دیوار نگاه کردم و به یاد آن روزی افتادم که برای نقاشی صدایم کرده بودی . ساعت نه صبح بود که زنگ خانه ام را زدی .تازه میز صبحانه را جمع کرده بودم ، فنجان قهوه به دست در را باز کردم .با کلاه حصیری قهوه ای رنگ و لباس کار ایستاده بودی .دوچرخه ات را به نرده خانه تکیه داده بودی باصدای نرمت گفتی هنوز آماده نشده ای ؟ فنجان قهوه را به گوشه پنجره گذاشتم چهره ی ناز و بشاشت را بوسیدم وسایل کارم را از انباری بیرون آوردم قهوه را برگرداندم تا به وقت برگشتن فالم را برایم بخوانی . دوچرخه ام را برداشتم پشت سر تو به طرف خانه ات حرکت کردیم .هوا آفتابی بود بوی بهار و بوی گل های نسترن در سراسر جاده ی جنگلی پیچیده شده بود از باران خبری نبود پشت پیراهن ات خیس از عرق شده بود .پیراهن قرمز و سفیدت در حجم هوا رنگ دیگر به خود گرفته بود .سر راه به پاپ استیون سر زدیم همسر بیمارش به صندلی کنار پاپ تکیه داده بود آفتاب با سخاوت همه جا را پر کرده بود استیون با صدای بلند سلام داد و گفت برای نهار منتظر ما خواهد ماند .از کنارش گذشتیم به خانه ات رسیدیم داستان هانسل و گرتل را به یادم آمد احساس کردم رگه های شکلات و عسل و کیک تمام خانه را در بر گرفته و جاودگر پیر تصیمیم به بازنشستگی گرفته و اجاق آشپزخانه را خاموش کرده چون خواهر و برادر سالها بود که رفته بودند و یادشان رفته بود که در اجاق را محکم ببندند . اسب های اصطبل داشتند شیهه می کشیدند ، مارتا خدمت کار خانه در اصطبل را داشت باز می کرد تا اسب ها را برای چرا به مهمانی علف ببرد .از دوچرخه پیاده شدیم وسایل نقاشی را به روی میز کنار خانه گذاشتم کلاه حصیری رابه سر گرفتم همه ی رنگها را ردیف کردم تا تو برای رنگ اتاق ها نظرت را بگویی . همه ی رنگ های داخل قوطی ها ی رنگ را قاطی کردی و گفتی همه اتاق ها را مثل رنگین کمان نقاشی کن .چشمهای آبی تو در بستر پیچیده ی هوا رنگ حالم را دگرگون کرد . نگاهت کردم سرت را پائین انداختی . پل لوله کش دهکده کارش را خیلی زود تمام کرده بود لیوان چایی به دست از آشپز خانه بیرون آمد مثل همیشه با صدای بلند خندید سوار ماشین کوچک سوزوکی اش شد ، با باد صبحگاهی رفت و گرد و خاک قهوه ای رنگ را برای ما گذاشت تا با ترکیب نگاه من و تو عشق بازی کند .گربه خپل خانه میو میو کنان به پر و پای تو پیچید بلندش کردی سبزی چشم هایش در تیررس نگاه آبی تو نگاهم را متغیر می کرد در دلم غوغایی بود که گفتنی نبود .باران عشق به نرمی داشت در سرزمین هرز می بارید چکیدنش را حس نمی کردیم چون خشک خشک بود سرزمین من و تو .کتاب تی اس الیوت به روی میز بود برداشتمش نگاهش کردم ورق هایش را بوییدم فصل چهارمش را برایت خواندم .قلم موهای تینر خورده را با رنگ ها قاطی کردم بوی رنگ خانه را برداشت . باران روز بیست و ششم نوامبر شروع به باریدن کرد .خاک خیس شد همه گلدان های باغچه دست هایشان را کاسه آسمان کردند و نم نم آب نوشیدند .روح بی کسی در خانه موج زد .مارتا اسب ها به اصطبل برگرداند در چوبی خانه را بستی قلم موها را به در و دیوار زدم رنگهای حادثه پروانه های خانه را در تور تو انداختند دست هایت چرخید و چرخید ، در شیشه های سفید ، پروانه ها را جا ی دادی در چوبی برای شیشه ها گذاشتی منفذهای هوا را بیشتر و بیشتر کردی تا پروانه ها نفس کشیدن را دوباره از سر بگیرند .شروع به رقص کردی رقص ! با دست های رنگی شده ویولن کهنه را به دست گرفتی برایم آواز خواندی آواز ! پارچه های پیچیده شده از بوی غم ناک عشق را به روی صورتم انداختی در همان حال من رنگ می زدم رنگ ! تو آواز می خواندی برایم نقش بازی نمی کردی پیس های تاتر را تکرارنمی کردی . شعر های تی اس الیوت را با صدای مخملین ات هجا دادی مارتا فر آشپزخانه را روشن کرد شیرینی شکلاتی را برای چای عصر آماده کرد مرباهای آلبالو و بهار نارنج در روی قفسه های چسبیده به دیوار می خندیدند نمایش من و تو و اشیا به پایان نمی رسید چون کلید زمان در دست تو بود تماشاگر مبهوت نقش آفرینی های تو بودم .قلم ها به اختیار من نبودند در هوا بودند و زمین من مفعول بودم و تو فاعل ! مارتا بی صدا با جارو زواید زمان را می روبید خانه از تمیزی برق می زد وان حمام پر از آب شده بود پنبه های فشرده ابر و باد لباس های زمینی مان را از تنمان بیرون می آورد ما معلق از پله ها بالا می رفتیم آب و بخار گرمای بدن من و تو ، ما را به هم نزدیک می کرد زمان هم آغوشی نزدیک و نزدیک تر می شد .با صدای تندر در دور دست در آب فرو می رفتیم باران همه شیشه ها را با پارچه های رنگی می شست و ما از خواب بیدار نمی شدیم شکلات های رنگی در حال آب شدن بودند ما در ترکیب شکر و شیرینی و آب حل می شدیم زمان می گذشت و فاصله های گم شده را کمتر و کمتر می کرد ، تا بسط حلقه های فلزی در میان انگشتان من و تو ، حصارهای چوبی شاهد بخار شدنمان بودند .مارتا شیرهای آب را بست به سرعت پله ها را بالا آمد در حمام را باز کرد حوله های خشک شدن روحمان را به دستمان داد من و تو در میان کنف و منفذهای لو رفته از زمان ، پا به کف چوبی اتاق گذاشتیم چرکاب های متعفن از در و دیوار کف چوبی خانه به بیرون راه پیدا کردند پنجره های خانه را باز کردیم و در هزار توی تنهایی تن خود را رها کردیم در هوا چرخیدیم و چرخیدیم از میان ثانیه ها و دقایق گذشتیم ارتعاش صدای زنگ کلیسای سنت مارتین ما را از هم دور کرد و حالا نمی دانیم در رویای کدام ساعت از عمرمان بسر می بریم شاید با برف ماه دسامبر دوباره به زمین برگردیم رودخانه ی تایمز را از بالای ابرها نشانه برویم و دارت های خودمان را با دقت بزنیم شاید این بار برای همیشه رگبارهای حادثه را به کناری بزنیم ! از این همه رویا بیدار شویم به گلهای آفتابگردان سلامی دوباره بدهیم تو به خانه من بیایی دوچرخه ات را به کناری بزنی فنجان قهوه را به دست بگیری فال روزم را بگویی و دوباره برای نقاشی خانه ات دعوتم کنی.

سه تابلوی نقاشی از هانیبال الخاص

یکشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۷



حسرت یک آخ

شنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۷


نه رژیم تا پا در خون و نه هیچ کس دیگر توان در هم شکستن مرا ندارد . بگذار هر کسی هر چه دل تنگش می خواهد بگوید مهم منم مردی که جز به عشق و دوست داشتن فکر نمی کند .اگر قرار بود من بمیرم در همان شانزده سالگی مرده بودم . اگر قرار بود من بمیرم در همان بیست و یک سالگی نفس کشیدن را از یاد می بردم .اگر قرار بود زندگیم با تمام کابوس ها مرا له بکند در سی و پنچ سالگی در خیابان های حادثه خودم را خلاص کرده بودم .وقتی به خیابان سنت مری جایی که مهدی رگش را زده بود رسیدم خون قرمز و پاکش تمام خیابان را پر کرده بود سرش را بالا گرفتم و سرش داد زدم تو باید زنده بمانی رفیق چون من هستم منی که مرگ سالها از رگ گردنم به من نزدیک تر بود ولی مهدی تصمیمش را گرفته بود و سرش در میان بازوان من افتاد و دیگر هیچ نگفت . ولی من نه از مرگ می ترسم ونه آرزوی مرگ دارم فقط نیستی و میرایی از آن حاکمیت است .اگر من عاشق تنوع هستم برای این است که زندگی ایستا و بی رنگ را دوست ندارم .اگر شادم شادیم را می نویسم اگر غمگینم غصه هایم را برای دیگران ترجمه می کنم . من نه احتیاج به تحستین دارم و نه ناسزا . من به امید ان روز هستم که وطن پاره پاره شده ام از ان کسی باشد که برایش جان می دهد .ایرانی را دوست دارم که آدم فروش ها و نان به نرخ روز خورها در آن جایی نداشته باشند .آن زمان که خیلی ها در آغوش گرم دوستان خود بودند من و دوستانم در انفرادی های یک در یک زندانی بودیم چون خودمان خواسته بودیم شو اجرا نمی کردیم بلندگو برای مطرح شده نداشتیم .هیچ صدایی از ما به هیچ جا نمی رسید ولی زنده ماندیم .تیرهای خلاصی را در فاصله سی سانتی خودمان به کرار شنیدیم .صدای شهادتین را هزاران بار گوش کردیم ما و نسل سوخته یمان هنوز زنده ایم و در چنبره زندگی ایستا فرسوده نشدیم از یاد نبردیم که چه بر ما گذشته است .هنوز به توجیه ی حاکمیت ننشسته ایم .هنوز سیاسی فکر می کنیم هنوز به برادران و خواهران تیرباران شدیمان شبانه روز می اندیشم .ما و من زنده مانده ایم چون به روز موعد اعتقاد داریم .نه سکس نه شراب نه روزمرگی و نه هیچ چیز دیگر برای ثانیه ای من هادی را در هم نخواهد شکست .می مانم و شاهد مرگ بهترین رفقایم خواهم بود .هر روز یکی را از دست می دهم و هر روز به خود زندگی و عطر نابش اعتقاد پیدا می کنم .پس ارادتی بکنید و تحیل های خودتان را برای خودتان نگه بدارید
.

وداع آخر با هم اتاقی

جمعه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۷








فاصله تا مردن خیلی زیاد نیست .فاصله تا کندن قبر برای جسدی پیچیده در پنبه و کفن زیاد نیست .از زندگی کنده شدن و به آسمان پریدن خیلی هم سخت نیست . حمل تابوت چوبی تو زیاد هم هوا را خسته نکرد .بوئیدن بوی تن تو نفسم را تنگ نکرد . پدر گابریل لباس نو به تن کرده بود مادر فرانچسکا ، مگی ، هلنا و مرسده و آذر بهترین لباس هایشان را پوشیده بودند .در زیر باران در دهکده ی سنت مارتین تابوت ات را به روی زمین گذاشتیم گل های کنار قبر تو با طراوات به همه عطر پخش می کردند مایکل گورکن پیر قبرستان خاک خیس را با بیل به بالای سرش پرت می کرد ، وقتی کندن قبر تمام شد با کمک طناب پیکر مهدی را داخل گودال کردیم . آذر جعبه خاک مقدس ایران را به دستم داد و دو تایی با هم تکه ای از خاک را بر سر تابوت چوبی ریختیم .دیگر طاقت نیاوردم و سرم را به تابوت رفیقم نزدیک کردم و گریه ای از ته ی دل سر دادم ، هلنا و مگی و بقیه روسری توری مشکی به سر کرده بودند و به خوبی می دانستند که نباید کاری به من داشته باشند ، بلند شدم کت و شلوار مشکی ام را تکاندم به آسمان نگاه کردم ابرهای فشرده از باران داشتند دق و دلی مرا سر ، زمین در می آوردند. باران سیل آسا قبرستان دهکده را مملو از آب و گل کرد .قبر رفیقم را ترک کردم تا فردا صبح قبل از طلوع آفتاب دوباره به دیدارش بیایم .می دانم امشب تنها خواهد ماند هم اتاقی نازنینم ! ولی باور کن کاری از من بر نمی آید . تنها می توانم قول این را بدهم تا صبح نخوابم آسمان جزیره هم قول داده تا صبح نبارد و خاک قبر دوستم را خشک نگه بدارد .ای کاش هم اتاقی ام زنده بود .

جنده بازی در ساعت بی هوشی

پنجشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۷


بیش از این ها می توان خاموش بود .بیش از این ها می توان ساعت ها عشق بازی کرد .بیش از این ها می توان زنانگی ها را دید و لذت برد بیش از این ها می توان پستان در دهان گرفت و خاموش بود .بیش از این ها می توان همه چیز را فراموش کرد و خالی بود از همه چیز .می توان به رگ های پستان های تو فکر کرد که چگونه می توان از آن شیر خورد .می توان به سکس پیاپی فکر کرد .می توان لیوان های بی شماری از ودکا و ویسکی را خورد و مست شد و تخمت هم نباشد که دنیا دست کیست و حالا در گوشه وطن کدام اعدامی به ساعت مرگش نزدیک می شود می توان به هیچ کس فکر نکرد .می توان همانند مادر جنده ها حال کرد وهیچ نگفت .می توان به خانم رئیس ها زنگ زد تا دخترکان بکارت پاره نشده را یافت و کام گرفت .می توان ساعت ها به آلت های تحریک شده نگاه کرد و ساعت را چرخاند تا دخترک خود فروش از راه برسد تا تو چه فرقی می کند شما حالت را بکنی و دنیا تخمت هم نباشد .نه ! نه ! بی غیرتی اندازه دارد رفیق ! بی هوشی هم گنجایش خودش را دارد می توان به پاشیده شدن حاکمیت فکر کرد .می توان تفنگ به دست گرفت .می توان در ساعت گرگ و میش آدم های ریش دار را به گلوله بست .می توان چاقو به دست گرفت و سر چهار راه ها سلاخی کرد .می توان قبل از طلوع آفتاب صف اعدام با طناب به راه انداخت .می توان هر غلطی که دلت خواست بکنی .می توان فقط جنده بازی بکنی .می توانی روبه روی دانشگاه تهران کتاب بفروشی .می توانی مامور وزارت بشوی .می توانی با برادر بزرگ همکاری بکنی ومی توانی با منادی گفتگوی تمدن ها عکس یاد گاری بگیری .می توانی رژِیم را فاشسیت خطاب نکنی .اصلن می توانی خفقان بگیری و زندگی بیست و چهار ساعته ات را به اعداد مساوی تقسیم بکنی و حالش را ببری .می توانی عکاس باشی می توانی غصه بخوری که کی کتاب جدیدت به بازار خواهد آمد ؟ می توانی در سر رودخانه ای که سر می برند نگران گل آلود ه شدن آب شوی .می توانی به مولانا فقط فکر بکنی .می توانی سرتاسر وطن را با دوچرخه طی کنی و با پارچه سفیدی صلح را تبلیغ کنی .رفیق خیلی کارها می شود کرد ولی به خاطر بسپار از پس امروز فردایی هم هست

همبستری به وقت آمدن ارتش آزادی بخش

سه‌شنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۷



دی شب خواب دیدم در خیابان انقلاب هستم و دارم سوار اتوبوس مسیر آزادی می شوم .دراتوبوس زن ها و مردها سر نداشتند صدایشان در اتوبوس پیچیده بود. کف اتوبوس پر از خون بود ولی مردم با شادی از عشق و زندگی حرف می زدند. عکس های پاره شده در کف اتوبوس پخش شده بود .آمریکا تهران را بمباران کرده بود نیروهای نظامی در خیابان ها ایستاده بودند و دست هایشان را به علامت تسلیم بالا برده بودند. مرده های بهشت زهرا در خیابان ها رژه می رفتند .کشته شدگان جنگ هشت ساله داشتند باندهای زخمشان را باز می کردند .فرمانده های گردان های شهادت با آب تانکر های چیده شده در خیابان وضو می گرفتند . خیلی ها داشتند نماز وحشت می خواندند . زن بغل دستی ام روسری را در دستانش داشت می پیچید و می گفت آقا ! تا میدان آزادی خیلی راه مونده ؟ به دستش نگاه کردم روسریش را از پنجره به بیرون انداختم گفتم تا چند دقیقه ی دیگر می رسیم خانم ! راننده ترانه ی شادی گذاشته بود مسافرها داشتند می رقصیدند . سربازان آمریکایی سر خیابان جیحون داشتند عده ای را تیرباران می کردند .سربازان انگلیسی آن طرف تر داشتند مسجدی را آتش می زدند .دسته های مردم در میدان آزادی جمع شده بودند و آدم های ریش دار را دار می زدند .از هر تیر چراغ برقی مردی را آویزان کرده بودند . موش ها و گربه ها در کوچه ها ول بودند کسی کار بهشان نداشت . خون همه جوی ها را پر کرده بود .به همراه زن بی روسری از اتوبوس پیاده شدم .احساس بی وزنی داشتم . در هوا بوی انتقام پیچیده شده بود .زن همراهم موتور بزرگی را از گوشه ی خیابان برداشت روشن اش کرد صدایم کرد سوار موتور شدم .از اتوبان چمران گذشتیم به اوین رسیدیم .در بزرگش باز بود زندانی ها با پتو ووسایل شان داشتند بیرون می آمدند .هیچکدام صورت نداشتند با صدای بلند آواز می خواندند .زندانبان ها همگی کشته شده بودند .بند دویست ونه از هم پاشیده شده بود .پرچم با آرام سیک ها را پایین کشیده بودند .سربازان ارتش آزادی بخش گیوتین ها را داشتند تیز می کردند حمام خون داشت راهش را باز می کرد با زن همراهم به اوین درکه رفتیم .به کافه ی کنار کوه که رسیدیم همه جا آرام بود .سفارش چایی دادیم .گل های کافه با طراوات بودند زن کافه چی صورت داشت دائما می خندید .دست زن همراهم را به دستم گرفتم .گرم بود ! پاهایم را در جوی کنار کافه گذاشتم .همه ی لباس هایم را در آوردم وبا زن همراهم در هم آویختم .زن کافه چی برایمان ملافه ی سفید آورد .سرم را به زیر ملافه بردم همه جا سفید بود




مادام ملوشکا

یکشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۷




شمعدانی ها را از روی طاقچه برداشتم . به دور شمعدانی ها پارچه ی سفید بستم .کشیش فرانسوی با تبسم نگاهم کرد . پیشخدمت پیر خانه نان و نمک را در کوله پشتی ام گذاشت موهای پرپشتم را که به روی صورتم ریخته شده بود به کناری زدم . کشیش به میز آشپزخانه هدایتم کرد بوی نان و کره من گرسنه را تحریک کرد با چاقوی روی میز تکه ای از نان را بریدم کره را به نان کف دستم مالیدم و با اشتیاق و ولع دهانم را باز کردم تا طعم خوش خوردن را دوباره به یاد بیاورم .کشیش با محبت نگاهم کرد ، در کوله ام کلام مقدس را جای داد . با چشمان تمام بسته خانه را نگاه کردم .تمامی زوایای نیمه روشن و نیمه تاریک را با چشمانم لیسدم .گربه ی خانه خمیازه کشید ، دو جفت موش در کنار لانه شان منتظر تکه های ریز نان بودند تا به زمین برسد ، بی هراس از بلعیده شدن انتظار می کشیدند .مادام ملوشکا همسر کشیش کیک خانگی را به روی میز آورد و با دستمال پارچه ای رنگین در کوله ام گذاشت . سماور روسی خانه با قوری چینی سفید گلدار طمع چشیدن را به زبانم یاد آ وری کرد .پیشخدمت استکان را پر از چایی تازه دم کرد . استکان شیشه ای را به دست گرفتم ، با قند به دقت شکسته شده چایی را سر کشیدم .داغی اش گلویم را سوزاند ولی برای من سرما زده گرما به ارمغان آورد .پارچه های سوراخ سوراخ روحم از هم دریده شدند و مادام ملوشکا پارچه ی تازه ای به تنم کرد .یک پارچه آقا شدم ! شمع های بزرگ خانه روشن شدند ، در آینه ی قدی خودم را برانداز کردم .شیک شده بودم شیک ! به آدم های خانه نگاه کردم .تبسم و لبخند برای ثانیه ای ازچهره هایشان پاک نمی شد . باد و باران از پشت پنجره دیده می شد .درخت تبریزی پشت خانه با برگهای باقی مانده از هجوم پاییز داشت آخرین رقصهای برگهایش را به نمایش می گذاشت . چشمان تمام بسته ام را آرام بازکردم .کشیش شمع سفید اتاقش را به دستم داد تا در جاده جنگلی که در پیش داشتم بی نور نمانم . در خانه را بازکردم تا شهری که قرار است شهردارش باشم ساعتی باقی نمانده بود

ایستگاه پانکراس لندن

شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۷


از بریستول تا لندن در آغوشم خفته بودی . با موهایت بازی می کردم و هر وقت قطار می ایستاد چشمانت را باز می کردی ، لبخند می زدی و دوباره نور چشمانت را از نور داخل قطار دریغ می کردی! هوا سرد شده بود پالتوی طوسی ام را به رویت انداخته بودم تا سرما نخوری .همسایه دیوار به دیوارمان هم داخل کوپه نشسته بود با چشمان آبی پیرش نگاهمان می کرد و تبسم از یادش برای لحظه ای فراموش نمی شد. هر لحظه که به لندن نزدیک تر می شدیم تن ات را به نرمی فشار می دادم چون عشق مشترکمان لندن به ما نزدیک تر می شد .لندنی که همیشه مادرانه ، مهربانی و عشق را در سبد تنهایی مان گذاشته بود بی آنکه طلبی داشته باشد . به ایستگاه پانکراس که رسیدیم از خواب بیدار شدی گربه وار کش و قوسی به تن ات دادی از جا بلند شدی . بارانی مشکی ات را پوشیدی چمدان را از بالای سرمان بیرون کشیدی و از زن چشم آبی پیر خداحافظی کردی .در قطار باز شد به طرف سکوی قطار لندن - پاریس رفتیم تا ساعت حرکت چیزی نمانده بود از فروشگاه چیبس و نوشابه و ساندویچ خریدم. پاکت بزرگ غذا را به دست گرفتم به طرف صندلییی که در گوشه ایستگاه بود رفتیم و شروع به خوردن کردیم .در زیر نور چراغ های ایستگاه ، موهای مشکی ات برق می زد برای لحظه ای از خوردن دست کشیدم چون محو موهای تو و چشمان درشت مشکی ات شدم . باور نمی کردم پس از این همه سال دوباره ببینمت و با هم همان طور که قول داده بودیم به پاریس برویم .برنامه ی سفر را خودت جور کرده بودی .به پاریس که می رسیدیم یک راست به هتل مادام کاترینا بیوه زن روسی می رفتیم همانی که بارها به من و تو کمک کرده بود . یادت می آید ؟ چقدر در بریستول برایمان نان روسی و پیراشکی درست می کرد .یادت می آید چقدر وسواس ملافه های سفید بود و ما درحین عشق بازی چقدر مراقب ملافه ها بودیم تا لکی برندارند ! حالا برای خودش هتل آپارتمانی در قلب پاریس خریده ! چه کسی بهتر از ما که مهمانش باشیم .تا دو هفته در پاریس می ماندیم . پس از آن به هامبورگ می رفتیم تا سری به شیوا بزنیم که پس از مدتها اقامت گرفته بود بیچاره دختر چقدر در این سالها رنج کشیده بود .یادت می آید چقدر اصرار می کردی هر روز به شیوا زنگ بزنیم چون تازه از شوهرش طلاق گرفته بود و در افسردگی شدید بسر می برد .می بینی ! حوصله خدا هم این روزها خیلی کم شده و طاقت بدبختی و درد بنده های خودش را ندارد به موقع رنجشان می دهد و به موقع فرشته های خوبش را برای پرستاری به خانه دلشکسته ها می فرستد .حالا پس از چهار سال دوباره همدیگر را پیدا کرده ایم و راهی سفر شده ایم .قطار از کانال مانش گذشت و تا ساعتی دیگر دوباره با من و تو از کانال خواهد گذشت.آب های دریا را به کناری خواهیم زد بی آنکه خیس شویم .سرت را به روی پایم خواهی گذاشت به خواب خواهی رفت و در بستر رویای نیم روزی دوباره عاشق همدیگر خواهیم شد .صدای سوت قطار از فاصله ی نزدیک به گوش می رسید از روی صندلی بلند شدیم بلیت مان را نشان دادیم ودر کوپه ی آ هشت چمدانمان را گذاشتیم و در نیمه روشن شانزدهم نوامبر دو هزار و هفت به طرف پاریس حرکت کردیم

پنبه های فشرده از زمان

سه‌شنبه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۷




دستم را از پنجره ی قطار بیرون می آورم پنبه های زمان را به دست می گیرم فشارش می دهم چکه های آب به آرامی بیرون می ریزد کف دستم را باز می کنم در لابه لای شیارهای دستم آب جمع می شود به داخل قطار می آورم به آرامی می نوشم طعمش زبانم را بی حس می کند و روحم را نوازش ! دفتر کاغدی ام را باز می کنم مداد قهوه ای رنگ را از جیب کتم بیرون می آورم دست چپم را سایه بان چشمانم می کنم تا آفتاب سفیدی کاغذ را نورانی نکند چون می خواهم از تو بنویسم چون می خواهم از نوشته ام نور تو بتابد نه نور خورشید .عکس ترا روی کف میز می گذارم با لبخند همیشگی شروع به حرف زدن می کنی سلام گرمت را پاسخ می دهم بغل دستی ام نگاهی به من می اندازد بعد شروع به خواندن روزنامه گاردین می کند . با مهربانی نگاهم می کنی دست هایت را باز می کنی کف خیس دست راستم را به دستت می گیری گونه هایت را تر می کنی با چشمان درشت سیاهت چشمک می زنی مدادم را با خودتراش تیز می کنم می نویسم و می نویسم تا آرام شوم آنقدر که تو از عکس بیرون بیایی و در کنارم بنشینی مرد بغل دستی ام با دیدن تو به صندلی عقب می رود تا جا برای تو باز شود.موهای شلالت را باز می کنی و در سمت راستم می نشینی وقتی کاغذ سفیدم پر از حروف سیاه می شود دفترم رامی بندم تا با صدای نرم با تو حرف بزنم با تویی که از جانم بیشتر دوست دارم .با تویی که زمان را برایم از فشردگی در می آوری تا با انبساط عروق قلبم تنم را آزاد کنم .از کیف مشکی بغل دستت نان و سیب در می آوری به قسمت مساوی تقسیمش می کنی لبانم را باز می کنی نان و سیب تعارفم می کنی سرخی سیب هوای مانده بین و تو را رنگی می کند با دستانم هوا را پس می زنم و با هر پس زدن قرمزی هوا بیشتر می شود و بیشتر! سر هر ایستگاه که می رسیم تپش های قلب من آ رام تر می شود و تکه ای از روحم از قطار پیاده می شود .تا ایستگاه آخر مطمئن هستم دیگر از من چیزی باقی نخواهد ماند . پتوی آبی رنگ را به تن خودمان می کشانی تا سرما بی نصیب بماند .! بازرس قطار بلیت های باطل شده ی ما را سوراخ می کند تا از گذر زمان به راحتی بگذریم .مسافران یک به یک از صندلی ها بلند می شوند تا جای کافی برای نفس کشیدنمان باز شود .سر هر میز یک سیب قرمز از مسافران قبلی به جای می ماند فضای ماشین ریلی پر از حریم من و تو می شود .صدای سوت لکوموتیوران هوا را می شکافد تا یادآوری کند تا دیر نشده پتوی آبی را به روی کف قطار بیاندازیم و بساط عشق بازی آخر را پهن بکنیم . ما بی هیچ عجله و هراسی لحظه های آخر را به نمایش می گذاریم . فریم های آخر فیلم عکاسی را می اندازیم چارچوب های چپر زمان را در هم می شکنیم تمام پنجره های قطار را باز می کنیم تا باد تکه های روح و بدنمان را به یغما ببرد .تا ایستگاه آخر وقتی نمانده

شوبرت ، پیانو و دیگر هیچ

دوشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۷


از منتهی الیه سمت راست جاده به طرف خانه ی مگی رفتم .بلوار سنت آگوست مثل همیشه سبز و پر از گل بود.خانه ی قشنگ مگی در سمت راست بلوار چسبیده به خانه ی جان برایتون وکیل معروف شهر بود . پنجره ی آشپزخانه باز بود .گلدان های شمعدانی خیس از آب پاشی بودند ، پرده های رنگی کوتاه خانه عوض شده بودند . همان موقع که ماشین را پارک کردم متوجه شدم علف های باغچه ی جلوی خانه به دقت کوتاه شده اند ، بوی علف تازه هوا را پر کرده بود .در خانه را زدم مگی در را باز کرد.گل ها را از دستم گرفت و در گلدان شیشه ای روی میز گذاشت . کت مشکی ام را در آوردم روی صندلی پهن اش کردم .مگی از آشپز خانه داد زد با شکر یا بی شکر ؟ گفتم بی شکر لطفا ! روی مبل نشستم کتاب های درسی مگی روی میز پخش شده بود .نگاهی از سر کنجکاوی انداختم . همگی در باره مدیا و رسانه های خبری بود .قالیچه ی جدید ایرانی روی کف پارکت بود .اگر اشتباه نکرده باشم قشقایی بود و پر از رنگ های تند و در هم و با سرویس مبلمان خانه هماهنگ بود .با سینی قهوه و شیرینی بغلم نشست ضبط صوت را روشن کرد . یانی و کارهایش همیشه برایم خاطره انگیز و جذاب هستند و مگی به خوبی می داند من بدون پیانو نمی توانم زندگی بکنم . به طرف پیانوی قهوه ای رنگ خانه رفتم ، برایش از شوبرت آهنگی زدم . ضبط صوت را خاموش کرد و در کنارم ایستاد به خوبی می داند این روزها حال خوبی ندارم و گیج و منگ هستم و احتیاج شدیدی به آرامش دارم . دیگر هیچ چیز و هیچ کس آرامم نمی کند .آدم ها می آیند و می روند روزهای اول پر نشاط و پر انرژِی هستند و به هفت روز نکشیده تهی می شوند .دیگر از حرف های روشنفکری حالم به هم می خورد .دیگر از انبوه خوانده ها و نخوانده ها استفراغم می گیرد .آدم های دور وبرم را دارم از صافی می گذرانم و الک شان می کنم .دیروز هلنا می گفت زیادی دوروبرت را شلوغ کرده ای ! مدتی سکوت اختیار کن تا این دوره نیز بگذرد .نه سکس و نه عشق بازی و نه حرف های عاشقانه و نه هیچ چیز دیگر تلواسه های بی واهمه و بی نشانم را تسلی نمی دهد.مگی به حرف هایم گوش کرد و در سکوت قهوه اش را خورد و من دوباره برایش نواختم و نواختم .دست به شانه ام زد و با صدای مخملین اش گفت تو قوی تر از این حرف هایی فقط بخوان و بنویس و نگاه کن .خدا ترا هیچ وقت فراموش نکرده و نخواهد کرد. ورق های رمانم را برای ادیت کردن به دستش دادم با دقت نگاهشان کرد و قول داد تا قبل از ژانویه کتابم را به ناشر لندنی بدهد .قهوه ام را که خوردم بلند شدم صورتش را بوسیدم ازخانه بیرون آمدم سوار ماشین شدم و به طرف اتوبان بیست و هفتم حرکت کردم تا شب ساعتی مانده بود .خورشید به آرامی غروب کرد جاده را پر کرد و من در میان آمد و رفت ماشین ها غرق شدم .

سه نقاشی از کاندینسکی



گم شده در بزرگراه

پنجشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۷




از جاناتان خداحافظی کردم در خانه را بستم عطر گلدان دم در را بوییدم و سوار دوچرخه شدم تا به ایستگاه قطار دهکده بروم .هوا ابری بود خانم مک لاران را در گوشه ایستگاه ترن دیدم مثل همیشه با وقار و مهربان .از دوچرخه پیاده شدم .قفلش کردم ، کوله پشتی ام را برداشتم و به سمت خانم مک لاران رفتم .داشت به لندن بر می گشت .عطری که به خودش زده بود مشامم را پر کرد .صورتش را بوسیدم در کنار نیمکت نشستم تا قطار از راه برسد .خیلی خوشحال بودم که داشتم به جزیره بر می گشتم .ده روز استراحت در آسایشگاه سنت لویس را با دو روز عوض کردم چون مادر کریستینا با عجله به آسمان رفته بود و دخترک در خانه بی سرپرست مانده بود .از کیفش ساندویچ در آورد تعارف کرد برنداشتم چون صبحانه ی کاملی خورده بودم .مادر دخترک در تصادف بزرگراه ، ام بیست و هفت جانش را از دست داده بود .پدر گابریل از خانه زنگ زده بود و گفته بود زود برگردم .جان ، پدر کریستینا به گروئلند رفته بود .دریا طوفانی بود و کشتی ها حرکت نمی کردند.ترن سر ساعت به ایستگاه رسید سوار قطار شدم .لب تاپم را روشن کردم.ای میل ها را نگاه کردم .دوستان تازه ای پیدا کرده بودم و از این بابت خوشحال بودم .پست جدید کتایون و مژگان و رویا را خواندم ..شیما نگرانم شده بود . گفته بود امیدوار است دخترک بی سرپرست نماند .جوابش را نوشتم و پست کردم .وسط راه آذر زنگ زد و گفتم دارم برمی گردم .کافه ی فرانچسکا بسته شده بود چون همگی در کلیسا برای روح مادر دخترک داشتند دعا می کردند .باران در وسط راه شروع به باریدن کرد شیشه های کدر ترن را به تندی شست . پنجره را نیمه باز گذاشتم تا صدای باران در گوشم جار ی شود ، بی اختیار به یاد ژلنا افتادم .برایش دعا کردم تا همیشه شاد و مهربان باقی بماند همان طور که همیشه بود.با رویا تلفنی حرف زدم .حالش خوب بود به وقت محلی می خواست بخوابد . . برایش روز خوبی را آرزو کردم .از نوشته هایی که برایم ای میل کرده بود تعریف کردم .به نظرم شعرهایش خوب بود حس خوبی می داد و مهم تر از همه اینکه آذری بود و این مسئله شادم می کرد.به ایستگاه جزیره داشتم نزدیک می شدم قلبم به شدت می زد .احساس می کردم ماههاست که نبوده ام .از قطار که پیاده شدم مادر فرانچسکا با ماشین منتظرم بود .بغلش کردم و صورت نازش را غرق بوسه . وای که این زن را من چقدر دوست دارم .قیافه اش ، رفتارش ، ثانیه به ثانیه مادرم را به یاد می آورد.اول به کلیسا رفتیم و بعد به خانه برگشتم .دوش گرفتم با دوستانم چت کردم ، قرص های مسکن ام را خوردم .با مهدی حرف زدم .حالش خوب شده بود ولی در چشمانش دیگر نور زندگی نمی دیدم .باید سر فرصت با او حرف می زدم .به ورق های رمانم سر و سامانی دادم .اتاقم را تمیز کردم .به گلدان ها آب دادم ، پنجره ها را باز کردم تا هوای خانه عوض شود .حس خیلی خوبی داشتم . وقت برای بیمارستان و بستری شدن خیلی داشتم تا آن موقع باید درد را تحمل می کردم ، باران بند آمده بود . بوی خیسی مشامم را پر کرده بود .برای دیدن کریستینا به خانه اش رفتم . به یاد شعر سهراب افتادم تا شقایق هست زندگی باید کرد

ثریا خواننده ی تاجیک

چهارشنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۷

Sh'ma Israel

برای دختری که مادرش را همین امروز از دست داد .برای کریستینا دخترک معصوم

Vangelis-West across the sea

سه‌شنبه ۶ نوامبر ۲۰۰۷

Johnny CASh / Hurt




lyrics

این مغازه تا اطلاع ثانوی تعطیله

دوشنبه ۵ نوامبر ۲۰۰۷


How many times can we say goodbye
by Raymond leech
از این بعد با اجازه بزرگترها کامنت های بدون آدرس را تایید نمی کنم.به علت مسافرت امکان نوشتن را ندارم .یا حق

خمار اولدوم

یکشنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۷

خوابگردی های روزانه

شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۷





ساعت دیواری اتاق با وزش باد پایین افتاد و شکست .شیشه های ساعت به روی زمین پخش شد.جارو دستی را از آشپزخانه به اتاق آوردم با حوصله جمعش کردم تا مبادا پای کسی را بخراشد.عقربه ها کج و کوله شده بودند به یک باره زمان را از دست دادم .برایم مهم نبود که دیگر صدای تیک تیک ، سکوت خانه را بشکند یا که نه . پنجره را باز کردم تا باد سرد ، هوای اتاق را که از شکستن ساعت دیواری به هم ریخته شده بود عوض کند . پرده ها را کندم در ماشین لباس شویی انداختم تا بوی تازه به خود بگیرند .میز کارم را به اتاق مهمان بردم .کتاب های کتابخانه را گرد گیری کردم تا نفسی تازه کنند .عکس میلان و کارور را از روی دیوار برداشتم با دستمال نم ناک تنفسی به دهانشان دادم تا از گرد و غبار دمی بیاسایند.آب پرتقال سرد را از یخچال برداشتم لیوان شیشه ای که از کارن مغازه دار خریده بودم را از گنجه برداشتم پرش کردم روی تلویزیون گذاشتم .کیک خامه ای را به دهان گرفتم .سردی آب پرتقال با طمع شیرین کیک آرامشی داد.نقاشی های منصوره را که پرنیت رنگی گرفته بودم را از کیفم در آوردم با چسب نواری پارچه ای به دیوار چسباندم و صدای موسیقی را بلند کردم آنقدر بلند که کافی باشد! ساعت مچی را از جیب بارانی ام در آوردم نگاهی به وقتی که مانده بود کردم .گوشی ام را از شارژ برداشتم به هلنا زنگ زدم هنوز بلفاست بود. تا سه هفته دیگر آنجا کار داشت.دلم برایش تنگ شده بود نه برای عشق ورزیدن که برای دیدنش ! با صدای در از اتاق بیرون آمدم پست چی بسته آورده بود .نامه ای از گابریلا و سه نامه از شهلا ! با کارد نامه ها را باز کردم و بعد بسته را .شهلا نوشته بود دلش هنوز با من است و فکر فراموشی نامم را هم برای لحظه ای نمی کند .وای از دست این دختر ! همه دوستان بهتر از جانم یک طرف و او یک طرف ! گابریلا برای مراسم عروسی خواهرش دعوتم کرده بود .بسته از طرف مگی بود.کلی کتاب و شکلات و خوردنی .از دیروز اینترنت خانه قاطی پاتی شده است .باید برای سرویسش به شرکت زنگی بزنم .لب تاپم را روشن کردم .کلی ای میل و آف لاین داشتم .جواب همه شان را دادم .با دوستانم چت کردم و شریک لحظه هایشان شدم .پرده ها را از ماشین لباسشویی در آوردم.روی رخت حیاط آویزانشان کردم آفتاب نیمه جان جزیره با خساست گرما بخش می کرد .دوچرخه ام را روغن کاری کردم و خانه را مرتب .در را بستم و پا به خیابان گذاشتم .هوای مستی به سرم زده بود .به کافه ی فرانچسکا رفتم .استکان ویسکی رابه دست گرفتم و به آرامی شروع به مستی کردم.یک ساعتی مست شدنم طول کشید .آذر را دیدم از جلوی مغازه رد می شد .مرا که دید در را باز کرد.طبق معمول با خریدهای روزانه اش بود .لباس تازه ، کفش تازه ! بلوز تازه ، چکمه ی نو و عطر تازه ! برایش استکان کوچکی گذاشتم .سریع بالا انداخت .خنده ام گرفت دستان نرمش را گرفتم : چه سریع خوردی دختر ؟ لبخندی زد : خب سردمه خواستم زود گرم بشم ! فرانچسکا به روی میزمان آمد کالباس خانگی با نان گرم به روی میز گذاشت دستی به سرم کشید و به پشت پیشخوان برگشت.باران شروع به باریدن کرد پول میز را حساب کردم با آذر به بیرون رفتیم تا خانه اش راهی نبود.به بهانه سینما از او خداحافظی کردم به سمت خیابان ساحلی رفتم مه بالا آمد. در میانه مه باران گم شدم

مهندسی کلمات

جمعه ۲ نوامبر ۲۰۰۷


کلمات همیشه مقدس نیستند .کلمات را می شود مهندسی کرد یا که نه ! می شود در تاروپود کلمات فرو رفت از میان گرد و خاک و غبار چیزی را یافت تا در بستر کلمات روزمره نو شود تا آن حد که بشود دل کسی را به دست آورد .می شود مهندسی کلمات را فراموش کرد و جملاتی را بکار برد که در کادو و زر ورق نباشد .می شود هر چه از دهان بیرون می آید را گفت و آسیب پذیر هم نبود .می شود افسرده بود و اله مان های روح را به دیگران تسری داد .با نرگس که حرف می زدم گفت مشخص است که از دوره ی افسردگی وحشتنا کی بیرون آمده ای و هنوز آثارش در تو باقی مانده است .گفت به شدت آسیب پذیر شده ای و حساس به کلمات .گفت دایره محیطی ات را کم و زیاد می کنی به شدت گرم و به شدت سرد می شوی و........ به جایی رسیده ام که کلمات ارزش واقعی اش را برایم به دست آورده اند .به جایی رسیده ام که دارم ریاضیات کلمه را یاد می گیرم .به جایی رسیده ام که وسعت صدا و عاشقی را درک و حس می کنم .به جایی رسیده ام که آدم ها را در جای واقعی شان می بینم بی هیچ کم و کاست .به جایی رسیده ام که بو و طمع آدم ها را احساس می کنم .حالا هر روز که سوار اتوبوس می شوم درون هر کسی را فقط با نگاه کردن درک می کنم .یه وقت فکر نکنی کم آورده ام و دارم چرت وپرت می گویم .نه! نه ! اشتباه تفسیر نکن .هر کسی به مرحله ای از زندگی روزانه و شبانه اش می رسد که لحظه ای استاپ می کند و به قدم هایی که پشت سر گذاشته نگاه می کند سیگاری می گیراند دمی به روی نیمکت می نشیند.با خودش خلوت می کند و به نازنین اش می گوید از تو چه پنهان ! آتش افتاده به جانم ! این روزها نه عشق تازه دارم و نه عشق کهنه .آن چه برایم به شدت مهم هست خودم هستم و خود خودم .بزار همه فکر کنند خود شیفته شده ام .به تخمم ! هی ! هی ! یک وقت فکر نکنی از اصل افتاده ام نه رفیق از اسب افتاده ام .می دانی چرا ؟ چون از اسب سواری خسته شده ام ، می خواهم پیاده بشوم به روی زمین پا بگذارم و قدم بزنم .می خواهم مهندسی کلمات را خوب خوب یاد بگیرم تا در امتحانی که در ماه نوامبر دارم سر بلند بیرون بیایم .یا حق

مراسم تجلیل از تیردادنصری در لندن

پنجشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۷


به خانه ی زیبا کرباسی زنگ زدم حالش را پرسیدم به شدت افسرده و بی رمق از زندگی بود چرا که تیرداد نصری از دست رفته بود .می گفت باور می کنی این شاعر چقدر انسان وپاک منش بود ؟ باورت می شود ادبیات ایران کسی را از دست داده است که پر کردنش سخت و جانفرساست .برایش تا ماه آینده بزرگداشتی در لندن برگزار خواهند کرد.پیکر پاکش را در لندن به خاک خواهند سپرد.باید به روزنامه ها تسلیت بفرستیم .

تصویر های مهمان



Powered by: Blogger