-->

نویسنده ی ایرانی

جمعه ۳۱ اوت ۲۰۰۷


یوسف برام لینک این مطلب رو فرستاد که با خواندنش لذتی بردم.از سالهای دور حسین آتش پرور را می شناسم . مریم حسینیان مصاحبه را انجام داده ، آتش پرور خیلی ساده و زیبا حرف هایش و خاطراتش را بیان کرده اولبن بار وقتی در دفتر گردون نشسته بودم منصور کوشان کتاب آتش پرور در دستش بود.از دستش گرفتم و به عنوان امانت به خانه بردم . سبک دوست داشتنی آتش پرور برایم جالب بود.خوب برای این که با دنیای نویسنده بیشتر آشنا بشوید بهتر است به وبلاگ تادانهبروید و لذتش را ببرید.راستی این کلیپ رو هم دوست داشتید نگاه بکنید.

Yo soy Bea - Unbelievable

اسیر کابوس


ساعت دو که شد از خواب پریدم چون دوباره داشتند به پاهایم شلاق می زدند با فریاد می گفتم بسته ! ولی گوششان به من بدهکار نبود و هی محکم تر می زدند و پاهایم چرکین از چرکاب خون و عرق بود و هفت نفر بودند و مرا به تخت بسته بودند و ناله ها و فریاد های من به دیوار می خورد و هیچ کس صدایم را نمی شنید . صورتم عرق کرده بود و تمام بالشم خیس شده از وهم شبانه ام شده بود آبی به سر و صورتم زدم و پنچره اتاق را تمام باز کردم و تمام باغچه پر از سکوت بود تا طلوع صبح زمان را صرف کردم و تمام خاطرات کهنه ام به یک باره هجوم آوردند و همه مکان و زمان در هم تنیده شدند و دائما احساس می کردم که سیلی به صورتم می خورد و من به دیوار روبرو ی اتاق پرت می شوم و به یاد آوردم وقتی با پاهای ورم کرده به اتاق شماره 13 که برگشتم ناصر بغلم کرد و صورتم را بوسید و به روی کف اتاق خواباندم و روغن زیتون را به نرمی به پاهای مجروحم مالید .از درد دیگر اشک هایم نیز دیگر نمی بارید و من نه روز و نه شب بیهوش بودم و کابوس می دیدم و دائما بدنم تکان می خورد ، دستی همواره مرا محکم می گرفت و این کابوس امروز دوباره به سراغم آمد و در سر کار هم مرا رها نکرد و اگر میکیس نبود با سر به زمین خورده بودم .حالم بدجوری بد است و امان مرا این کابوس ها بریده .مدت ها بود که از خاطرم محو شده بودند ولی دوباره با شدت بر گشته اند .باید به مادرم نامه ای بنویسم شاید او دوای درد مرا بهتر از من بداند

عکسهای متفرقه از گالری هنرهای معاصر لندن





عکس های نو از شهر خاکستری لندن




Vincent van Gogh biography for children

در دست تعمیر

پنجشنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۷

به كمك خاطره دارم قالب وبلاگم را عوض ميكنم، به زودي ميام

کاپری ، لندن ،قهوه و سیگار

چهارشنبه ۲۹ اوت ۲۰۰۷

از لندن تا کاپری رو باید با هواپیما بیایم چون راه طولانیه و این که شوق دیدار تو دیگه داره داغونم می کنه.دلم برای قهوه خوردن با تو ، برای سیگار کشیدن با تو، دلم برای بوی تن تو ، دلم برای در آغوش گرفتنت ، دلم برای هر چه که از تو دارم بد جوری تنگ شده.از جولیا دوستت که در آژانس هواپیمایی کار می کنه بلیت خریدم .هنوز هم شاد و شلوغه این دختر .از تو پرسید گفتم هنوز تو کاپریه دل کندن از شهرش براش سخته . گفت شاید عاشق کس دیگه ای شده تو خبر نداری ؟ گفتم نه هنوز! با کارت اعتباری پولش را دادم قبل از رفتن برایم شیر قهوه درست کرد و سیگار تعارفم کرد که نگرفتم . استر دوست امریکایی ام را در خیابان دیدم چند روزی بود که ندیده بودمش .از گابریلا و تو پرسید .به او هم داستان رفتنم را گفتم.داشت می رفت به سر کارش تو دانشگاه یک ترم تدریس گرفته ژانویه به نیویورک بر می گرده.پسر خوب و با ادبی هست و بیشتر از خودش از دوست دخترش خوشم می یاد .نانسی اهل نیوجرسی تک دختر پدر و مادر دانشجوی دکترای فلسفه دوست داشتنی و عمیق و دیوانه وار عاشق پل استر.مثل یک مادر دلسوز لوک افتر پل هست سیگار برای لحظه ای از دهانش نمی افتد عاشق نوشته های ریچارد براتیگان و کارور است و از احمدی نژاد هم خوشش می یاد چون فکر می کنه یک روزی اسرائیل را با کمک آقا امام زمان از بین خواهد برد و مرا هم یک کم دوست دارد ! ولی وقتی حرف می زند احساس می کنی شکسپیر داره حرف می زنه باید هنرپیشه می شد.صورت هر دو را می بوسم و به طرف بقالی محل می روم .دو بسته سیگار می خرم و یک بطری ودکای روسی و مخلفات دیگه .ساعت یازده ی صبح است و تا ساعت دو وقت دارم به خانه بر می گردم . وسایل را می گذارم روی میز آشپزخانه، دوچرخه را سوار می شوم به طرف ساحل شنی می روم در آفتاب ساعت یازده و ده دقیقه ی صبح به راه می افتم .امروز حالم خوب نیست حالت بی وزنی دارم و هیچ احساسی ندارم جز حس در تو بودن .تلفنم را خاموش می کنم و آی پاد را به گوشم می گذارم و طول جاده ی شنی به راهم ادامه می دهم پس فردا همین ساعت در هواپیما نشسته ام و تو در فرودگاه کاپری با سبد کوچک گل در انتظارم هستی .ای کاش حالا پس فردا بود.


گزارش بسته بندی شده ی جلسه ادبیات در تبعید در لندن

سه‌شنبه ۲۸ اوت ۲۰۰۷

از کوچه ی باریکی که در کنار کلیسای محل برگزاری جلسه ادبیات در تبعید بود به نرمی گذشتم و به حیاط کوچکی رسیدم .چند نفر در کنار صندلی های سنگی نشسته بودند و با چهره های ایرانی شان نیم نگاهی به من انداختند .در کنار حیاط کوچک در میان دیواری شکافی درست کرده بودند که به خانه ی کوچکی منتهی می شد که محلی بود برای استراحت و آرامش .از شکاف دیوار عبور کردم به میزی کوچک رسیدم که یک خانم ایرانی پشتش ایستاده بود.سلامی کردم و سراغ مهستی شاهرخی رو گرفتم ، گفت هنوز نیامده اند دوباره به حیاط برگشتم در کنار یک خانواده که تازه از ایران آمده بودند نشستم اگر اشتباه نکرده باشم برای نمایشگاه عکس مریم اشراقی آمده بودند .خانم جا افتاده ای با آنها سرگرم روبوسی شد و در حین در آغوش گرفتن می گفت به شهر خاکستری لندن خوش آمده اید. چهره ایرانی های جلسه پر از خستگی و شعر بود .پس از مدت ها احساس می کردم به جلسه ای آمده ام که بدور از هیاهو های سیاسی است .یک عده دور هم جمع شده اند تا شعر و داستان و موزیک گوش کنند بعدش هم بروند خانه هایشان و تا مدتی به این جلسه فکر کنند و شاید لذت شان را هم با دیگران شریک بکنند.در ابتدای جلسه مسئول کلیسا از خودشان و از برنامه هایشان حرف زد. و خیلی زود برنامه با موزیک آمریکای لاتین شروع شد و نوازنده و خواننده گرمای مطلوبی به مراسم دادند .دکتر رضا براهنی چند شعر خواند و با متانت و آرامش حرف های کوتاهی در باره ی شعرش و دنیای ذهنی اش زد .برای منی که حداقل ده سالی بود دکتر را ندیده بودم حضورش جالب بود .چقدر پیر شده بود ، چقدر آرام بود ودر حضور شمع و رنگ های آبی و نارنجی و قرمز به مانند یک روح دوست داشتنی در اتمسفر هوا موج می زد برای من آذری حضور یک شاعر و نویسنده و منتقد ترک زبان لذتی داشت.در میان حرف هایش از پیتر بروک و از پرویز صیاد حرف زد و بدون این که نانی به روال روشنفکران و هنرمندان ایرانی قرض بدهد از صیاد به خوبی تعریف کرد و صمد خیلی آرام و با آرامش از روی صندلی اش بلند شد و به حضار دست تکان داد و جمعیت برای لحظاتی تشویش اش کردند. اگه تونستم امروز به دکتر زنگ می زنم و ازش می خوام اگه بشه شعر دف اش را برایم ای میل بکنه تا تو پست جدیدم بزارم .شعر خوب و با حالی بود .پرویز صیاد به براهنی گفت اگه زمانی به امریکا بیاد سعی می کنه یه گروه دف رو دعوت بکنه تا شعرش را بخوانند .دکتر هم گفت براش جالبه .مهستی شاهرخی تکه هایی از داستانش را خواند که فکر کنم خودش تو پست جدید در وبلاگش بگذارد .داستان مهستی خوب و کوتاه و بدون ادا اطوارهای مرسوم در داستان های امروزی بود .راحت حرفش را زد و قشنگ تر از همه اجرای تاتری داستانش بود .به قول خودش چون تتاتر خوانده می دونه چه جوری داستان رو اجرا بکنه.در پایان مراسم به همراه زیبا و مادر و عمه اش و خود مهستی که دعوتم کرد به خانه رفتیم و در آنجا پرویز صیاد هم بود .تا ساعت چهار صبح حرف زدیم ولی آنچه بیشتر از همه برایم جالب بود .شخصیت راحت و خودمانی صیاد بود .آرام و شوخ و با شخصیت .حرف های صمد را در پست های آینده خواهم نوشت .هر چه از مادر زیبا کرباسی بگویم کم گفته ام .خدای من ! این زن نمونه واقعی زن ایرانی بود .با سلیقه و زیبا و پر از انرژِی و مهربانی در هر لحظه از حضورش در اتاق پذیرایی موج می زد .دایما در حال رفت و آمد از آشپزخانه به اتاق بود. چهره زیبایش مرا به یاد زن های گرجی می انداخت ..مهستی شاهرخی خودش را در شالی نرم پوشانده بود و خسته از راه بود .از فرانسه تا لندن را با اتوبوس آمده بود تا از تونل مانش نگذرد راه ها را و خود دریا را ببیند .نگاه چشمهایش پر از احساس شاعرانه بود و انرژِی بی پایانش به من قوت می داد ودر باره ی مهستی هم خواهم نوشت .احساس همه از جلسه خوب بود .و راضی بودند .راستی الان به دکتر براهنی زنگ زدم و نیم ساعتی حرف زدیم .شعرش در کتاب خطاب به پروانه ها چاپ شده و در آرشیو مجله شهروند کانادا هم هست .دکتر از جلسه راضی بود و از خود کلیسا و شرکت کننده ها هم راضی بود .شماره ی تلفن دکتر را به سعید کمالی دهقان داده بودم تا از خاطراتش با اسماعیل فصیح حرف بزند که کلی سعید را با قبول کردنش خوشحال کرده بود .از سعید خواسته بود در باره ی یعقوب یاد علی در گاردین مطلبی بنویسد تا کیس یاد علی را در انجمن جهانی قلم باز بکنند .حرف زدن با دکتر برایم جذاب و آموزنده بود .از خاطراتش با آذر نفیسی که در دانشگاه تهران استخدامش کرده بود تا آیت الله شریعتمداری مرجع تقلید و گلشیری گفت که فرصتی می خواهد برای نوشتن اش.خوب من برم .فرانچسکا دم در هست .امشب خونه اش مهمون هستم ، تا بعد.

گزارش دوم از جلسه شعر و داستان خوانی رضا براهنی و مهستی شاهرخی در لندن

دوشنبه ۲۷ اوت ۲۰۰۷

از جی جدا شدم و با اتوبوس به طرف محله لیورپول استریت رفتم.یک ربع بیشتر راه نبود، ساعت هفت مراسم شروع می شد وقت کافی داشتم نم نم راه افتادم مرکز خریدی در گوشه سمت چپ خیابان توجه ام را جلب کرد یک کتاب فروشی بزرگ در طبقه اولش بود ، داخل شدم در دو طبقه که توسط پلکانی کوچک به هم وصل شده بودند کتاب ها قفسه بندی شده بود ، به قسمت نوار و فیلم رفتم گوشی هد فون را برداشتم و به موزیک ملایمی از موتزارت گوش دادم آخرهای موزیک گوشی تلفنم به صدا در آمد ، فرانچسکا بود نگرانم شده بود که صحیح و سالم به لندن رسیده ام یا نه ؟ از پشت تلفن بوی عطری را که به خودش زده بود به مشامم رسید .اسم عطرش را گفتم .از پشت تلفن گفت از کجا فهمیدی که این عطر را زده ام .با خنده گفتم همه ایرانی ها با هوش اند ! گفت ولی هیچ کس مثل تو این قدر دقیق نیست ! گوشی هدفون را سر جایش گذاشتم و از کارولینا پرسیدم .گفت حالش خوبه و از این که تو جزیره نیستی خیلی غمگینه ! گفت کی بر می گردی هادی ؟ گفتم دیگه هیچ وقت بر نمی گردم با صدای بلند گفت چی ؟ گفتم شوخی کردم بابا ! تا دوشنبه بر می گردم .گفت چهار روز ! تو لندن چه خبره مگه ؟ گفتم هیچی .گفت لطفا خیلی مواظب خودت باش لندن ترافیک زیاده و شلوغ .به هیچ عنوان از دوچرخه استفاده نکن .محله ها را نمی شناسی ممکنه گم بشی و شاید یه آدم مست با ماشین به تو بزنه و زخمی بشی .اونجا کسی نیست به تو برسه وسط حرفش گفتم فرانچسکا ! من دیگه بزرگ شده ام و به خوبی می تونم از خودم محافظت بکنم ! گفت آخه قربون تو من برم تو مگه مادر فرانچسکا رو نمی شناسی ؟ گفتم چرا خانم همیشه نگران .گفت تو کوله ات چند تا ساندویچ گذاشته ام بیرون غذا نخوری ها ! زیب کوله ام را باز کردم .چند تا ساندویچ بزرگ با یه نوشابه . با خنده و تعجب گفتم تو کی تو کوله ی من اینارو گذاشتی من ندیدم ؟ گفت پسر خوب ! من ایتالیایی هستم خیلی مونده منو بشناسی ! ازش تشکر کردم و قول دادم دست از پا دراز نکنم و بچه خوبی باشم و زود هم بر گردم .از کتاب فروشی بیرون آمدم .به طرف محل جلسه رفتم .ولی نیم ساعت طول کشید تا جایش را پیدا بکنم چون سر راست نبود.تا شروع جلسه وقت کافی بود .مهستی شاهرخی و زیبا کرباسی با مادر و عمه اش دیرتر رسیدند و راس ساعت هفت و نیم مراسم شروع شد .

گزارش اول از بیست و چهارم آگوست

شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۷


ساعت سه و نیم با جی قرار گذاشته بودم در پاپ مترو نزدیک ایستگاه قطار لیورپول.پنج دقیقه دیر رسیدم چون یک ایستگاه قطار را اشتباهی سوار شده بودم .شب قرار بود برای مسافرت دو هفته ای به هلند و چند جای دیگر برود .دو ساعتی با هم گپ زدیم و طبق معمول پر از لذت و شادی برایم بود ، محور حرفها از شیما و مارینا ، از پروژه تواب سازی و نیروهای اپوزوسیون و از جزیره و ایرانی هایی که هنوز در دنیای آزاد در سال پنجاه و هفت مانده اند و دنیا را سیاه و سفید می بینند بود .برایش از روزهای تنهایی و پر از حادثه حرف زدم ، گفتم احساس می کنم که دوباره به دنیا آمده ام و انرژِی جمع شده ام در حال برون رفت از وضعیت در حال حاضر است و دنیایم با دنیای چند سال پیشم زمین تا آسمان فرق کرده و از دهه سی تا چهل سالگی حرف زدیم که پراز دلهره و بازیافت آموخته های قبلی است .دنیای غرب با همه ی خوبی ها و بدی هایش .از آلترناتیوهای موجود برای جایگزینی نظام مقدس و هزاران حرف های کوچک و بزرگ .از مخالفان نظام گفت که در چنبره های بسته افکار خود گیر کرده اند و کاری از پیش نمی برنند .از حقوق بشر و فعالین زن و مرد ایرانی که در دسته های گوناگون هستند و هیچ کدام هم همدیگر را قبول ندارند .از اعدام و مرگ و از فردای وطن حرف زدیم که اگر دوباره همان کشتار و فرهنگ تا با ما نباشی محکوم به مرگ هستی ! باشد ،از انرژِی های انیرسی که در حال فوران هستند و هیچ پالایشگاهی برای بهینه کردن وجود ندارد .حرف ها و حرف ها تمام شدنی نبودند .از پاپ بیرون آمدیم و در هوای آفتابی و ملایم لندن پیاده تا ایستگاه اتوبوس رفتیم .اتوبوس مقصد بعدی ام به موقع آمد تا محل شب ادبیات و شعر در تبعید راهی نبود .

london



شبهای لندن / دکتر براهنی/ پرویز صیاد/مهستی شاهرخی/ زیبا کرباسی/و دیگران .حالا ساعت پنج صبح است و من در کافه نتی در شمال شرقی لندن هستم می خواهم تا صبح بیدار باشم همه خیابانهای لندن را پیاده گز بکنم وقتی به جزیره برگشتم همه اتفاقات ساده را خواهم نوشت .

مادرم که مرد همه ی پاسبانها شاعر بودند

چهارشنبه ۲۲ اوت ۲۰۰۷


مادرم که زنده بود تمام رخت های چرک روحم را یک به یک از تنم در می آورد و طشتی در حیاط خانه می گذاشت و یک به یک همه آنها را می شست و کف های پر از لجن روحم را فوت می کرد و در هوا پخش ! مادرم که زنده بود تمام خوشی ها مال من بود و تمام غم ها مال او. نمی گذاشت آب در دلم تکان بخورد نمی گذاشت هیچ باد حوادثی تنم را بلرزاند این ژلنا بعد از ظهر اشکم را در آورد وقتی از من پرسید مادرت چگونه مرد ؟ و من بی اختیار اشک ریختم . مادرم اگر نبود من زیر خروارها خاک پوسیده شده بودم مادرم اگر نبود بازجو ها با من مهربان نمی شدند و مرا بیشتر نمی زدند. مادرم اگر نبود کس دیگری به ملاقاتم نمی توانست بیاید .وقتی دستم شکسته شده بود با پابند به بیمارستان برده بودند مرا و قرار بود دکتر گچ دستم را باز بکند و مادرم نمی دانستم از کجا فهمیده بود دم در بیمارستان با آبمیوه گیلاس ایستاده بود و منتظر و دکتر با بی احتیاطی با اره برقی دست چپم را برید و خون به صورتم پاشیده شد و مادرم در کف بیمارستان غش کرد و من با پابند و صورت و دست خونی ام از جا نمی توانستم تکان بخورم . مادرم به هوش آمد و با چشمان اشک آلودش دکتر را نفرین می کرد و از میان ماموران خودش را به بغلم انداخت و من سرشار از بوی گرم مادر م شدم ومی دانی در گوشم چه خواند پسرم خدا با بی کسان هست و من از زندان بیرونت می آورم و صورتم را بوسید و من از امید آکنده شدم .مادرم که مرد همه پاسبانها شاعر بودند وقتی داشت جان می سپرد در آن لحظه شعر سهراب را برایم خواند و دست اش در دستم قفل شد و من به یک باره بی پرنده شدم و کبوتر دلم از بام خانه ام به یک پاره پرید و من دوباره بی کس شدم .وقتی مادرم را به مسجد آوردند تا صبح کنار جسدش خوابیدم و هیچ کس را اجازه ندادم به مادرم دست بزند و روز که شد با جسد مادرم خداحافظی کردم و با هم سوار آمبولانس شدیم و به قبرستان رفتیم و داخل قبرش شدم و اجازه ندادم کسی خاک به سر مادرم بریزد ای کاش مادرم زنده بود و حالا که رخت های چرک شده ام زیاد شده اند می آمد و با حوصله همه را می شست و می برد ؟

محسن نامجو

تکه هایی از کتاب عقاید یک دلقک

سه‌شنبه ۲۱ اوت ۲۰۰۷








برای مردم هیچ چیز ناراحت کننده تر از دلقکی نیست که احساس
همدردی بر می انگیزد .مثل این است که پیشخدمت کافه روی صندلی چرخدار نشسته باشد
و برایتان آبجو بیاورد ... از میان ترامواها ، خودم را در آخرین لحظه نجات می
دهم ، به روی رکاب اتوبوس می پرم ، دوباره پیاده می شوم ، ویترین مغازه سرگرمم
می کنند ، روی دیوار خانه ها با گچ کلمات غلطی می نویسم . می ایستم ، دیرآمده
ام در مقابل معلمی که ناسزا می گوید می ایستم ، کیفم را از پشتم پایین می آورم
و روی نیمکت می خزم ... کوسترت بوی شیرین بنفشه می داد .مجبور شدم بلند شوم و
دندانهایم را مسواک بزنم ، با بقیه عرقی که مانده بود غرغره کردم ، به زحمت
صورتم را پاک کردم ، روی تختواب دراز کشیدم و به ماری و مسیحیان و کاتولیکها
فکر کردم و آینده را در جلوی چشمم به حرکت در آوردم.



ممکن است بگویند قدرتم را از دست داده ام
.بندهای عروسک خیمه شب بازی پاره شده بود .به عکس ، من آنها را محکم در دست
داشتم ، هر چیزی باید نوعی لذت برایم داشته باشد  وگرنه مریض می شوم ،
بهتر از همه در تجسم عادات احمقانه روزانه موفق می شوم ، به مشاهده می
پردازم ، مشاهداتم را رویهم می گذارم ، به آن جان می دهم و ریشه ی اصلی
آنرا بیرون می کشم ، ولی نه از نقطه نظری که به آن جان داده ام




... دلقکی که به میخوارگی بیفتد ، زودتر از یک شیروانی ساز مست
سقوط می کند راستی چه وحشتناک بود ، اگر نخها پاره می شدند و من به خودم واگذار
می شدم
سکوت اسلحه ی خوبی است .من می توانم بو را از
پشت تلفن تمیز بدهم
.

لکاته ! ببین مرا به چه روزی انداختی


یادداشت های بی شناسنامه69
من زلف های سیاه و یا بورش را خودم هم نمی دانم ، گرفتم و لب هایش را روی سینه خود فشار دادم ، تمام بدن من در کشش بود ، چشم هایم تیر می کشید ، در سرم گویی چکش خود کاری با آهنگ یکنواختی ضربت وارد می آورد.
هیچ چیز در خانه نداشتم ، ربدوشامبر سیاه مرا بر تن کرد .از جاده رو به شهر سرازیر شد.پس از نیم ساعتی با زنبیلی پر از خوراکی و نوشابه برگشت.دیگر من جرات نداشتم درهای اتاق را ببندم .درون و بیرون من آشفته و بی اختیار بود، هر چه او می خواست می کردم . می گفت: حیف نیست که آدم در اتاق بماند
با هم در مهتاب شناور شدیم. تن او داغ بود و مانند کوره ی آتش از آن شعله زبانه می کشید.اما من می لرزیدم ، نه از سرما ، نه ، من سردم بود ، سرد

New photoes




عکس یک / زن اسکاتلندی که تو قطار خودش رو کشت از بس خورد
عکس دوم / نانوایی دم خونه
عکس سوم / قلعه ی باستانی در کاردیف

گزارش آخر هفته

شنبه ۱۸ اوت ۲۰۰۷


از آکسفورد استریت به طرف کلیسای سنت آن رفتم باران ریزی داشت می بارید کارن فاحشه ی محله در پارکینگ کلیسا نشسته بود و از سرما داشت می لرزید نگاهش کردم در هم ریخته از سکس و اعتیاد ، سینه های بی رمق اش را نشان داد و زبانش را در دهان چرخاند انگشت هایش را ده بار شمرد و گفت با ده پوند می تونی با من بخوابی .حالم داشت به هم می خورد ، دوچرخه را در کنار در اصلی کلیسا گذاشتم و وارد شدم .دم در انگشت اشاره ام را داخل ظرف سنگی آب کردم تا تبرک بجویم فرانچسکا داشت صلیب می کشید و با نگاهش مرا به خود خواند در کنارش روی صندلی قهوه ای رنگ چوبی نشستم و به کشیش مکس نگاه کردم که ردای سبز رنگی پوشیده بود و دنبالش مارگریت با ظرف نان و شراب .دختر های دانشجوی اسکاتلندی با کوله پشتی داخل کلیسا شدند و منظم به طرف میز نان و شراب رفتند و نان مقدس را دست زدند و در ظرف جداگانه ای گذاشتند و پشت صندلی نشستند.مگی و مارتا هم در ردیف جلوتر به زانو نشسته بودند و داشتند دعا می خواندند .از صندلی بلند شدم و به طرف مانوئل خدمتگذار کلیسا رفتم و شمع برای تقرب گرفتم و با کبریت روشنشان کردم و از عیسی خواستم تا راه آینده ام را برایم مشخص کند گرچه ته دلم گفتم رفیق ! من تنبل نیستم و به خوبی می دانم دارم چه می کنم فقط گاهی اوقات این شمع های سر راهم خاموش می شوند از تو فقط می خواهم شمعی به من بدهی که با دوام باشد و زود هم با هر نسیمی خاموش نشود .و عیسی با آرامش همیشگی اش دستش را به روی شانه ی چپم گذاشت و شمع روی دستم را خاموش کرد و از خورجین اش شمعی دیگر به من داد و گفت در سیاهی و روشنی نخواهی بود اگر خدایت را فراموش نکنی . از کلیسا بیرون آمدم و در زیر باران دوچرخه را به دستم گرفتم نگاهی به آسمان تیره انداختم باران به صورتم می خورد به بالای سر در کلیسا نگاه کردم سنت آن داشت نگاهم می کرد .کارن داشت نگاهم می کرد و خدا و عیسی دور سرم داشتند پرسه می زدند می خواستم به کارن کمک بکنم ولی می دانستم خرج خرید کراکش خواهد کرد فرانچسکا بیرون آمد و مارتا و مگی پشت سرش نگاه چپی به من کردند و من خنده ام گرفت دوچرخه را پشت ماشین فرانچسکا گذاشتم و چهار تایی به کافه ی بیرون شهر رفتیم ولی نمی دانم چرا کارن دائما جلوی چشمم بود زیر باران داشت خیس می شد و خمار مواد بود.شراب قرمزی را که فرانچسکا سفارش داده بود با ماهی و سیب زمینی و سالاد فصل خوردیم و غروب به خانه برگشتم

کارگاه ترجمه



دکتر علیرضا زرین شعر { نرمی هوا } را ترجمه دوباره کرد با نکته بینی ، با تشکر فراوان از ایشان

You vanished between two kissing
You appeared during love making
You went to quench your thirst
Your scent perfumed my milky bed

I was overwhelmed by your dancing melody
My room is touching a woman's scent
Wooden wall is sweating smoothly [don’t think this is very strong in poetic construction]
Water is spreading tranquilly on the floor

changing to white clouds
Softness is dripping through the air
I pour water on the floor
You shed through my life

Softness

جمعه ۱۷ اوت ۲۰۰۷


How easy you become mine
And
How irresistible you be missed
Do you remember?
You vanished between two kissing
You appeared during love making
You went to quench your thirst
But
Your scent perfumed my milky bed
I was overwhelmed of your dancing melody
Room is touching woman's scent
Wooden wall is sweating smoothly
Water is spreading tranquilly on the floor
And changing to soft clouds
Softness is dripping
Through the air
I pour water on the floor
Maybe
You shed through my life
15 JUNE 2007
ترجمه از ژلنا

ریچارد براتیگان

FRIDAY

پنجشنبه ۱۶ اوت ۲۰۰۷


ساعت چهار صبح کسی انگشت اش را به روی شانه ام زد وقتی که خواب بودم و گفت برای چهار دقیقه بیدار شو ! با زحمت پلک هایم را از روی چشمانم بلند کردم پرده را به کناری زدم دیدم طوفان شروع شده تمام باغچه دارد می لرزد به خودم گفتم امروز از کار خبری نیست و از بیداری هم باید چشم پوشید.باید کف اتاق را خشک می کردم آب باران همه جا حضورش را اعلام کرده و پارچه ها در گوشه و کنار خانه در تلاطم خشک کردن هستند.به کلاریس زنگ می زنم می دانم در این وقت صبح دارد رانندگی می کند گوشی را بر می دارد با صدای شاد و همیشه خندانش می گوید تا چند دقیقه دیگر دم در خانه می رسم . تلفن را قطع می کنم در رختخواب می مانم و منتظر ! در خانه با کلیدی باز می شود کلاریس با پاکتی در دست به آشپزخانه می رود ، عطری که به خودش زده تمام هوای بین من و او را پر می کند.امروز با کلاریس قرار هم آغوشی داریم ! به نرمی به میان لحاف گرم می خزد و در میان تپش های حرکات عاشقانه ، من از ترس ها و اضطراب های شبانه روزی ام می گویم ، انگشت اشاره اش را به میان لب هایم می گذارد می گوید حرف نزن ! فراموش کن داریم دنبال لحظه ی گم شده می گردیم ، هر حرف بی فاصله ما را از مسیرمان گم می کند.تمام خانه از طوفان دارد تکان می خورد از تخت بلند می شوم دیوارها را با دستانم می پوشانم.کلاریس ملافه را با دستانش مچاله می کند سرش را به تخت تکیه می دهد اشک از چشمانش جاری می شود . در هراس افتادن دیوارها با چشمانی منتظر به او خیره می مانم. دریا در دوردست مسیر هر روزش را عوض می کند و تا نزدیکی های خانه پیش می آید باید در باغچه را برایش باز کنم

despues


صفحه های چروک شده بستر را صاف می کنم و خواب های شبانه ام را روی میز می گذارم تا تعبیر کنی برایم رویاهای مرا.پنجره های دلم را به روی تو باز می کنم تا با دستان نرمت به آرامی باز و بسته اش کنی .کلید های زنگار بسته ی قدیمی را به روی تخت می اندازم تا باز کنی صندوقچه انباری را . از باغچه ی خانه گلهای تازه را با قیچی باغبانی از روی زمین جدا می کنم تا با عطرشان روزت را شروع کنی .با جارو تمام کف حیاط را تمیز می کنم تا وقتی که بیایی هیچ برگ مرده ای نباشد که روحت را بخراشد.با هاون تمام رنج هایم را می کوبم و در استکان کوچکی می گذارم تا تو بیایی و با خودت به رودخانه های آشنا ببری و مرا از این همه خشکی نجات دهی. انارهای قرمز را دانه به دانه جدا می کنم و با کلپر تزیین اش می کنم و در ظرفی شیشه ای می گذارم با قاشقی بزرگ تا تو بیایی طعم جدید انار را به من بشناسانی. از امروز تمام رنگ ها را قرمز می بینم چون تو بانوی قرمز پوش منی ! قهوه ترک را از قفسه بر می دارم و در قهوه جوشی که از آدانا برایم فرستاده بودی می ریزم و شکر و آب قاطی اش می کنم و در استکان های کوچک چینی داغ داغ می چکانم تا تو برایم فال قهوه بگیری که بدانم فردایم چه خواهد شد با تو .نرم از خواب بیدار می شوی و دستانت را به هوا می چرخانی صدایم می کنی از آشپزخانه با عجله می آیم ، بغلت می کنم تا از گرمای خوابت گرم شوم .بلند می شوی و کاغذهای خوابم را از روی میز بر می داری با چشمان تمام بسته تعبیر می کنی و امواج صدایت اتاق را به آرامش دعوت می کند روی تخت می نشینم نگاهت می کنم در پیراهن حریرت چه زیبا شده ای لمسش می کنم بر می گردی و صفحه های سفید ملافه های بستر را دوباره چروک می کنیم.

ای میلی کوتاه از ژلنا

چهارشنبه ۱۵ اوت ۲۰۰۷


دوست ایرانی من ! سعی کن در شرایط مختلف بنویسی و از تکرار فرار کن ، از خانه و از اتاق بیا بیرون، در کویر هم روی شن ها می شود عشق بازی کرد.همین حالا در کنار دریا هستم و با موبایلم برایت دارم ای میل می فرستم چون پولش زیاد میشه سعی می کنم کوتاه بنویسم ولی ای کاش این جا بودی و با هم می رفتیم لب دریا و آنقدر راه می رفتیم که شاید دریاچه را دور می زدیم . بیست و هفتم آگوست شب از دریا می آمدیم و برهنه روی شن های ساحل دراز می کشیدیم و مریخ و ماه را با هم نگاه می کردیم.خوب من برم میز شام را کنار کلبه ی ساحلی بچینم چون گابریل داره صدام می کنه .جات خالی همه بچه های دانشگاه هستند و به تو سلام می رسانند .راستی از فرانچسکا چه خبر حتما بهش سلام برسان .من تا دهم سپتامبر بر می گردم جزیره .مواظب خودت و روح خراشیده ات باش . ببخش زودتر از این نشده بود با هات تماس بگیرم .سرم خیلی شلوغ بود ولی همیشه به یادت بودم .دوستت دارم چون اولین ایرانی هستی که دوستش دارم شاید هم اشتباه کرده باشم ولی دل من به من هیچ وقت دروغ نمی گه .کلی سوغاتی هم خریده ام که برات می یارم و شکلات های فراوان .به علیرضا و دوستان جدیدت مهستی و شیما هم سلام برسان .با دوستی و مهربانی دوست اهل کرواسی تو ژلنا

پستان های گرم تو

سه‌شنبه ۱۴ اوت ۲۰۰۷


دوباره باران با شدت بر سقف شیشه ای می بارد .از صدای ریزش از خواب بیدار می شوم .سرما از پنجره به داخل اتاق آمده است ، پتو را به رویم می کشم گرما را در اندامم حس می کنم چشم هایم را دوباره می بندم و صدای باران برایم لالایی می خواند ، ترا دوباره در خواب می بینم . در میانه اتاق ایستاده ای و پستان های گرم تو از پشت پیش بندی که به خودت بسته ای پیداست به آرامی به سویم می آیی در آغوشم می کشی، حس لمس سینه های پرالتهاب تو و آرامشی که در تنم می دود از خود بیخودم می کند .چشم ها یت را نگاه می کنم که پر از اشک شده و نم نم به روی صورتم می چکد.پیش بندت را باز می کنم و سینه بند سفیدت را در می آورم عشق بازی را در هجوم صدای باران با تو شروع می کنم .باد پنجره را با شدت باز می کند پرده ها را به هم می پیچد تمام ورق های یاداشتم به زمین می افتند لیوان قهوه ام می شکند و موکت رنگ به خود می گیرد تو لباس ات را در می آوری و برای من شعری از تن نرمت می خوانی من با صدای بلند تکرارش می کنم باد سرد موهای سیاهت را به هوا می سپارد صورتم در تو گم می شود و یادم نمی آید تو ازآن منی یا من از آن تو

عکس های لندن در 13 آگوست




همیشه شاد باش رفیق تنهایی ام حسین

یکشنبه ۱۲ اوت ۲۰۰۷

عکس های دهم آگوست





عکس های میکیس و اسپیرو و اتاق کار

شنبه ۱۱ اوت ۲۰۰۷



چند عکس از جزیره

جمعه ۱۰ اوت ۲۰۰۷



در خلوت دوست

پنجشنبه ۹ اوت ۲۰۰۷


روزهای شمارش نشده از عمرم را در ماشین حساب زمان میزنم و به اعداد شمارش شده می رسم .به ورق پاره های دفترچه یادداشت قدیمی نگاه می کنم و به یاد وطنی که داشتم می افتم ، تا به حال برایتان پیش آمده به هر جایی از جغرافیای جهان که می روید عطر و بوی خاص خودش را دارد و هر چند یک بار بویش در مغزتان می پیچد و به یادتان می آورد قبلن در کجا بوده اید ولی من در جزیره بوی وطنم را دیگر حس نمی کنم و وقتی با مهستی حرف می زدم خیلی قشنگ بکت را مثال زد و دنیای بی وطن را برایم شکافت و گفت [نویسنده در تبعید ، زبان خود را خلق می کند .تبعید دنیایی نویی است که در آن انسان گریخته از وطن زبان خود را می سازد و همه ی معیارها را در آزادی کامل می شکند .] آزاد بودن اگر پشتش تفکر و اندیشه ای نباشد پس از مدتی نویسنده را تهی از همه چیز می کند و باید دایماً در کنکاش و جستجو باشد . اگر به تکرار برسد باید وا ندهد و بنویسید و بنویسید که نوشتن دوای هر دردی ست .از نویسنده هایی گفت که از نوشتن نان و آبش را می خواهند و در نقش واقعی خودشان نیستند و باید خیلی مراقب بود تا به این ورطه ها کار نویسنده نکشد.با حرف زدن با او و کامنتی که خانم یا آقای حکایتی برایم نوشته بود دوباره به خودم آمدم و گفتم فرار از خود دوای درد نیست .نویسنده در دنیای بی مرز و بی وطن باید تلاش های روزانه اش را اضافه کند و دست از مبارزه و تلاش بر ندارد مرسی از هر دو که انگیزه نوشتن را در من دوباره زنده کردند

وبگردی

چهارشنبه ۸ اوت ۲۰۰۷


ساعت دوازده شب است و دوستی که از گلاسکو آمده در گوشه ی اتاق روی تخت سفری خوابیده و لامپ اتاق را خاموش کرده ام تا مزاحم خوابش نباشم .به وبلاگ حسین سر می زنم و پست جدیدش به دلم می نشیند و از آنجا به وبلاگ فرشته سر می زنم که ارثیه مادر بزرگ را نوشته ولی احساس می کنم کامل نشده و از آنجا به وبلاگ لندنی سر می زنم که کلیپ بسیار زیبایی گذاشته بود که فقط باید دید و لذت برد. امشب قرار بود ژلنا زنگ بزند که تا حالا نزده من هم به شدت خسته ام .شاید تا یه مدت دیگه پست جدیدی ننویسم .می خوام برم سفر و از همه چیز و از همه کس به دور باشم .

دنیای آب

سه‌شنبه ۷ اوت ۲۰۰۷


با صدای تلفن موبایلم از خواب بیدار شدم در تاریکی کلید قفلش را باز کردم و پیام کوتاه ترا در روی صفحه اش دیدم .بالاخره پس ازپنج روز خبری از تو شد چون کردیت نداشتم زنگ بزنم ، دوباره به خواب رفتم و ساعت کنار تختم مرا از خواب بیدار کرد و خواب آلوده ملافه را به کناری زدم و از روی تخت پائین آمدم .حوله را از کمد برداشتم و در حمام را باز کردم و شیر آب داغ را تا به آخر باز کردم و فوم حمام را در وان ریختم و پس از چند لحظه در وان دراز کشیدم.آب گرم تمام تنم را خیس کرد .پرده وان را هم کشیدم و در زیر بخار و گرما برای لحظه ای فراموش کردم که کجا هستم. سرم را به زیر آب بردم و مثل فیلم ها بی آنکه خفه بشوم همان جور ماندم و وقتی سرم را کشیدم بیرون ، قلبم داشت به شدت می زد.چشمانم قرمز شده بود و با دست راستم موهای خیسم را مرتب کردم و دست چپم را در زیر آب نگه داشتم.دوش آب را باز کردم و خودم را شستم و از حمام بیرون آمدم.در بالکن را باز کردم و گذاشتم هوای تمیز صبح به اتاق وارد شود. قایق های ماهیگیری داشتند به آرامی حرکت می کردند و موتورهای قایق ها آب پشت سرشان را پریشان می کردند .از بالای بالکن به طبقه پائین نگاه کردم .جکی دختر همسایه داشت گلدان ها را آب می داد .امروز تمام دنیا را آب می دیدم ، لباس هایم را پوشیدم و صبحانه را برای خودم آماده کردم ، تلویزیون را روشن کردم. ام تی وی داشت کلیپ های جدید را نمایش می داد زدم کانال دیگر فیلمی از برگمان نشان می داد ، توت فرنگی های وحشی، چند بار دیده بودم .ضبط را روشن کردم سی دی آهنگ هوای تازه را گذاشتم این ترانه ی رهی معیری را افتخاری خوب اجرا کرده گوشش می کنم و کوله ام را بر می دارم و در خانه را می بندم و از پله ها پائین می آیم .تمام باغچه ی خانه را مکس و دخترش آب پاشی کرده بودند و عطر گل ها حیاط را پر کرده بود .سوار ماشین می شوم و به سر کار می روم .برای بین ساعت دوازده و یک با اشمن مسئول کتابخانه شهر قرار ملاقات دارم .قرار است یک قفسه کامل از کتاب های فارسی را در قسمت کتابهای آسیایی درست بکنیم و من مسئول این کار شده ام .مقدمه خوبی است برای باز کردن کتاب فروشی خودم! سر راه برای موبایلم کردیت می خرم تا بعد از ظهر به تو زنگ بزنم .

توقیف شرق

دوشنبه ۶ اوت ۲۰۰۷


دیشب دوستم گفت لینک سایت ساقی قهرمان را بردارتا از حساسیت ماجرا بکاهد به احترامش برداشتم ولی به خوبی می دانستم که شرق رفتی ست که نه به خاطر ساقی که به خاطر این که تیر خلاصی را خودش به خودش زده بود و برادر بزرگ امروز در ساختمان وزارت ارشاد و نه قوه قضائیه تصمیم به توقیف گرفت چون حاکمیت همه در های باز و نیمه باز را دارد می بندد و نه از اصلاح طلبان کاری بر می آید و نه از مراجع قانونی ! آن چه برایم جالب است این است که هیچ صدایی از نخبگان و اندیشمندان و بزرگان نمی آید و کم کم صدای نیروهای خارج از کشور حاکمیت که سراسیمه از کشور بیرون زده بودند هم در آمده و این برادران و خواهران هم کاری از ایشان بر نمی آید .این روزها اعتماد و کارگزاران هم بسته خواهد شد و تمام خروجی های اطلاعاتی هم به دلخواه برادر بزرگ شکل خواهد گرفت . دوستم راست می گفت مگر از افعی هم می توان انتظار زائیدن کبوتر داشت ! با هر کسی امروز در ایران حرف زدم دلمرده و بی رمق بود و از فردا کسی به کیوسک های مطبوعاتی سر نخواهد زد تا شرق را با چشم جان بخواند .خیلی ها مجتبی پورمحسن را مقصر می دانستند ولی مگر سردبیر یک روزنامه اصلی ترین کارش چک کردن مطالب نیست مجتبی فقط به وظیفه رسانه ای اش عمل کرده و بس ! بستن شرق مترصد یک بهانه بود و بهانه را خیلی راحت تیم امنیتی به دست آوردند .خداوند به همه صبر عنایت فرماید

دوست باز یافته

یکشنبه ۵ اوت ۲۰۰۷


هفتاد و دو ساعت است که رفته ای و من هر دقیقه و هر ثانیه اش را بد جوری رنج کشیده ام به همه خانه سر زده ام و با دستانم هر جایی را که تو بوده ای دست کشیده ام و بی دلی را دارم تمرین می کنم .. با صدای تلفن به اتاق بر می گردم گوشی را با لرزش دست می گیرم از آن طرف صدای کس دیگری را می شنوم .خانم مهری از ایستگاه قطار شهر زنگ زده ، با خوشحالی می پرسم کی آمدید ؟ می گوید از صبح با قطار پاریس - لندن آمدم چون می دانستم تنها شده ای و احتیاج به کسی داری که دردل بکنی من هم آمدم رفیق ! باورم نمی شود خانم دکتر از پاریس به خاطر من آمده باشد هول هولکی می گویم تا چند دقیقه دیگر خودم را می رسانم .ماشین کوچک قرمزم را سوار می شوم و به ایستگاه قطار می روم.با چمدان کوچک در ایستگاه قطار ایستاده بود مثل همیشه شیک پوش و با وقار.دستش را به نرمی فشار می دهم و او صورتم را می بوسد و از بوی عطرش مشامم پر می شود .می گویم خانم دکتر چند روز می مانید ؟ می گوید میشه کمتر به من بگی خانم دکتر ! می گویم باشه مهری جون ! چند روز این جا می مونی ؟ می گوید تا دوشنبه هستم .انگار دنیا را به من داده اند دوباره بغلش می کنم و چمدانش را پشت ماشین جای می دهم.به خانه می رسیم .برایش قهوه درست می کنم و او از چمدانش پیراهن مردانه ی قشنگی در می آورد با یک شیشه بزرگ عطر ، به طرفم می گیرد .تشکر می کنم و می گویم زحمت کشیدی مهری جون ! هنوز مثل بیست سال قبل می خندد و می گوید هادی من همیشه مسئول تو هستم ! یادت می آید در سال شصت روزنامه می فروختی و پس از سی خرداد در خانه ی تیمی با هم زندگی می کردیم و مثل خواهر بزرگ از تو مواظبت می کردم .صورتش را می بوسم و می گویم آره . با این که پنج سال از من کوچکتر بود همیشه احترامی خاصی برایش قائل بودم چون عاشق لطف و دانش و مهربانی اش بودم .و تا وقتی که هر دو به زندان رفتیم تا چند سال ازش خبر نداشتم تا همین چند وقت پیش که در اورکات پیدایش کردم و چه حس وحشتناکی داشتم باورم نمی شد که پس از این همه توانسته ام پیدایش بکنم .برایش ای میل فرستادم و او پس از دوساعت و بیست دقیقه جوابم را داد .وای خدای من اصلن عوض نشده بود همان طور زیبا و متین مونده بود فقط چشمانش یه جوری بود .غمگین و پر از هزار حرف ناگفته !از زندگی ام پرسید و من از سر تا پیاز همه چیز را بهش گفتم .حس اعتماد عجیبی داشتم و انگار الان هنوز بیست سال پیش هست .شماره تلفن داد و من هم تلفن خانه را دادم .هر روز به وبلاگم سر می زد و برایم پیغام می گذاشت و روزها بدون زنگ او صبحم را آغاز نمی کردم ومی دانست همیشه عاشقم و بدون کتاب و ادبیات و هنر و موسیقی هیچ چیز نیستم .خودش در آلمان هنرهای زیبا ! خوانده بود و یک دوره فیلم سازی در ایدک فرانسه گذرانده بود و هنوز هم ازدواج نکرده بود و وقتی شنیده بود که تو برای چهل روز نیستی خیلی غمگین شده بود .به شوخی همیشه می گفت وقتی او نباشد من می آیم ! و ماجرای او را به تو گفته بودم و خودت بارها با او حرف زده بودی.مثل قدیم ها نگاهم کرد و گفت حالا وقت چه کاریه ؟ گفتم وقت قدم زدن و پیاده روی! لباس راحتی پوشید و من دوچرخه ماژنا را قرض گرفتم و با هم دوتایی سوار دوچرخه شدیم.این چند روز گوش شیطان کر هوا آفتابیه و در راه تی شرتم را در آوردم و گذاشتم آفتاب حسابی رو بدنم بتابد.کنار ساحل که رسیدیم دوچرخه ها را به کناری گذاشتیم و روی شن ها دراز کشیدیم و همان طور با دستم سایه بانی برای چشمانم درست کرده بودم از زندگی اش پرسیدم و گفت که تا مدرک دکترایش را بگیرد سختی های زیادی تحمل کرده و تو این شش سال اخیر اوضاعش روبه راه شده و خانه ای در مارسی خریده و یک خانه ی بزرگ در برلین و در طول هفته بیشتر از چهار روز کار نمی کنه و تصمیم داره تا چند روز دیگه بره برای تعطیلات ماه آگوست به کاستاریکا.از چند ماه پیش بلیتش را رزرو کرده و خیلی دوست داره اونجارو ببینه. با تمام شدن آفتاب به کافه میکونوس که کنار ساحل هست می رویم و سفارش دو لیوان بزرگ آبجوی می دهم .سردی لیوان آبجو حالم را جا می آورد و به او نگاه می کنم که غرق غروب آفتاب است می گویم دوست داری تا خانه پیاده برویم می گوید چرا که نه ! در راه از تو می پرسد و از کارهایی که در پیش دارم راستی از فرانچسکا هم پرسید و گفتم که فردا صبح تو کافه اش صبحانه می خوریم .پس از این همه هنوز ایرانی باقی مانده مهربان و یک پارچه خانم .فارسی را با لهجه حرف می زند ولی تلاش می کند کلمات را درست بیان بکند . از خانم مک لاران می پرسد و می گویم خوبه پایش هم خوب شده و تک تک دوستانم را برایش می شمارم و از این که انگلیسی را با لهجه لندنی حرف می زنم تعریف می کند و می گوید تو این چند سال پس بیکار نبوده ای و حسابی با جامعه کشور میزبان قاطی شده ای .می گویم من آمده ام که بمانم پس باید زودتر خودم را با شرایط وفق بدهم. پس از دوساعتی به خانه می رسیم و برایش شام خوبی درست می کنم و او از دست پخت ام تعریف می کنه می گویم ناسلامتی با میکس بهترین آشپز شهر کار می کنم وگرنه باید خودم را سر به نیست بکنم.میز شام را در باغچه می گذارم و شب خوبی را طی می کنیم و دائما از تو می پرسد که چه شده که دین و ایمانم را ربوده ای و من سر به هوا عاشق شده ام سرم را تکان می دهم و چیزی نمی گویم .به کتاب خانه ام نگاه می کند و می گوید این همه کتاب رو از کجا آورده ای می گویم همه رو شهلا برام از ایران فرستاده ، با تعجب می گوید همه رو ؟ می گویم آره می گوید آفرین به این شهلا ! می گویم تنها کسی که در این چند سال حتی یک روز هم منو فراموش نکرده همین شهلاست و اگر یک روز نباشد دق می کنم می گوید عکس اش را داری نشانش می دهم می گوید چه قیافه مهربانی دارد می گویم حتی وقتی استانبول هم بودم اومد و لحظه ای منو تنها نذاشت می گوید آفرین به این دختر ! می گویم مثل اون دیگه نمی یاد .می گوید پس تو این چند سال با همه سختی ها تنها هم نبوده ای می گویم نه ! این ها رو فقط لطف خدا می دونم .از یخچال دو تا شراب می یارم و در لیوان های کوتاه پایه دار می ریزم و به سلامتی تو و شهلا و او می خوریم .

آرشیو خاطرات

شنبه ۴ اوت ۲۰۰۷


از راهروهای پیچ در پیچ می گذرم
به همه ی گلدان های سر راه آب می دهم
پنجره های بسته را باز می کنم
بسته های پستی را تحویل می گیرم
هیچ فرستنده پشت در بمانای نام ترا ندارد
پیراهنم را از تنم در می آورم
در خانه را پشت سرم نمی بندم
تا مبادا تو بیایی
پشت در بمانی

آخرین شعر دکتر علیرضا زرین

جمعه ۳ اوت ۲۰۰۷


این هم شعر دیشب (نیمۀ شب) یا امروز صبج من که در خواب و بیداری نوشتمش و تو نخستین خوانندۀ آن هستی:

از شب و جیرجیرک ها و....

هزاران هزار

جیرجیرک خواننده

حجم شب را می درند

و پوست کشیدۀ آنرا

با ارکستر صداهای خود

تا بی نهایت

جر می دهند

من اما دمی بر می خیزم

و در امواج خروشان صداهای شب

باز در خواب فرو می روم

علیرضا زرین

پرسا دختر یهودی


از خانه بیرون آمد و در هوای گرگ و میش پیاده به سر کار رفت .در راه میشل را دید و با سر سلامی داد و از در خانه اش رد شد .هوای متراکم از مه و باران صورتش را خیس کرد کلاهش را به سر کرد باران شدت گرفت در زیر طاق خانه ای ایستاد بعد باران به یک باره قطع شد ، همسایه اش با دوچرخه از کنارش رد شد صبح به خیر گفت ولی او نشنید زیپ پلیورش را بالا کشید صورتش را با دستمالی که پرسا به او داده بود خشک کرد و با بوئیدن دستمال به یاد دوست دختر یهودی اش افتاد ساعت پنج صبح بود و پرسا در حال صبحانه خوردن و آماده شدن برای رفتن به سر کار. هر دو در یک لحظه به فکر هم افتاده بودند چون وقتی به او زنگ زد با صدای هیجان انگیزی فریاد زد » همین حالا داشتم به تو فکر می کردم » حالش را پرسید و دختر ایرانی یهودی با خوشحالی گفت وقتی تو باشی همیشه خوبم ! در راه دوباره باران شروع به باریدن کرد و او در زیر بارش موبایلش را به دست چپش گرفت و با دست راستش چتری برای صورتش درست کرد.برای فردا قرار گذاشتند که همدیگر در ایستگاه قطار شهر ببینند .تا به او برسد دو ساعت باید در راه باشد ! به تازگی خانه ی بزرگی اجاره کرده تا وقتی که پرسا بیاید راحت باشد .ماشین کم مصرفی هم از دوستش پل خریده تا دختر ایرانی پیاده جایی نرود .امروز بعد از ظهر هم به آرایشگاه خواهد رفت تا مدلی که پرسا دوست دارد مویش را درست کند ، خانه را هفته ی قبل اجاره کرده تمیز و رنگ کرده ، دو طبقه هم بیشتر نیست در طبقه اول خانم پیری که اهل گلاسکو هست می نشیند و آخر هر هفته هم خانه نمی ماند بچه هایش دنبالش می آیند و خانه در بست در اختیار اوست . در کافه را باز می کند ، کلید دستگاه قهوه جوش را می زند پرده کرکره را بالا می کشد گلدان ها را روی پیشخوان مغازه می گذارد صندلی ها را مرتب می کند دستی به سر وروی میزها و بار می کشد و جارو ی نرمی به کف کافه می زند.کلید ماشین ظرف شویی را هم روشن می کند و برای خودش قهوه ای سیاه درست می کند و با ورود اولین مشتری کارش را آغاز می کند . ساعت چهار کارش تمام می شود .به دختر پارسی زنگ می زند و برایش غروب خوبی آرزو می کند به خانه بر می گردد کوله اش را بر می دارد دوچرخه اش را از انبار بر می دارد در خانه را باز می کند یادش بماند موقع برگشت روغنی به لولای در بزند تا این قدر غژغژ نکند. به باشگاه ورزشی محله می رود و دو ساعت در استخر و سونا می ماند . دوچرخه را به دست می گیرد و پیاده به خانه بر می گردد تا در راه زیر باران سرما نخورد.دوچرخه را در انبار می گذارد روغن را از ظرف پلاستیکی بر می دارد در خانه را روغن کاری می کند ، در فریزر را باز می کند بسته یخ زده پیتزا را بر می دارد روی میز می گذارد شیشه سس را از کمد بر می دارد و بطری آبجو را در یخدان می گذارد و پس از پانزده دقیقه شامش را آماده می کند و در میز ناهار خوری اش شروع به خوردن شام می کند و بطری آبجو را باز می کند و در باغ شروع به نوشیدن می کند .هوای خوبی ست برای سر حال آمدن .آی پادش را در گوش اش می گذارد و با ترانه ای لایتی شروع به قدم زدن می کند .دلش برای ساحل تنگ می شود در پشتی خانه را باز می کند و قدم زنان به طرف ساحل شنی حرکت می کند باید برای فردا خودش را آماده بکند چون پس از دو ماه دختر یهودی دارد می آید برای همیشه با او زندگی بکند

عاشقتم برگرد

پنجشنبه ۲ اوت ۲۰۰۷

roy

چهارشنبه ۱ اوت ۲۰۰۷


چند روز بیشتر نیست که از بیمارستان مرخص شده ، ساعت دو و چهل و پنج دقیقه به گوشی ام زنگ زد و گفت برای چمن زدن باغ خانه کی می آیی ؟ هر ماه برای زدن چمن باغش به خانه ی بزرگش می روم و بعد از آن کلی با هم از خاطراتش حرف می زنیم .شلوار کوتاهم را می پوشم تی شرت رکابی ام را به تنم می کنم دوچرخه روغن زده ام را سوار می شوم و در بعد از ظهر آفتابی رکاب زنان به طرف خانه ی روی می روم .سر راه دوباره کارمندان اداره آب در حال کندن خیابان هستند و کارگران با آرامش و دقت در حال کار کردن ، چراغ های خطر را سر دوطرف خیابان گذاشته اند و ماشین ها به نوبت عبور می کنند ، دوچرخه را با احتیاط به طرف سمت راست می گردانم و حرکت می کنم تا به خیابانی که روی در آن زندگی می کند برسم موبایلم زنگ می خورد از جیب پشتم بر می دارم ، رضا دوستم از ایران است می گوید چند نفر را در مشهد اعدام کرده اند و فردا هم قرار است چندین نفر را به دار بیاویزند ، در گلویم احساس خفگی می کنم و گوشی را می بندم ، به خانه می رسم درخانه باز است دوچرخه را به میله ی کنار در قفل می کنم تا کسی ندزدد ! روی ، روی مبل راحتی اش نشسته و دو قهوه ی آماده ی داغ روی میز گذاشته . دست می دهم و حالش را می پرسم .بد نیست رنگ و رویش باز شده سکته ی قلبی خفیفی را گذرانده و در بیمارستان پسر دکترش حسابی بهش رسیده .به گاراژ می روم ماشین چمن زنی را امتحان می کنم بنزین ندارد ، از باک کوچک قرمزی بنزین بر می دارم .ماشین را حرکت می دهم و با اولین فشار به تسمه روشن می شود.تی شرتم را از تنم می کنم و در هوای دل پذیر شروع به چمن زدن می کنم .میوه های باغ تا سپتامبر می رسند و تا آن موقع باید صبر بکنم ! به کلبه ی شیشه ای باغ سر می زنم همه گلها صحیح و سالم هستند .چند گل بر می دارم و در گلدانی کوچک می گذارم . روی ، در میز بیرون آشپزخانه به روی صندلی نشسته و با صدای بلند می گوید زیاد تو آفتاب نمون ! تشنه ام می شود به آشپزخانه می روم و بطری آب معدنی را سر می کشم و برای چمن زدن دوباره به باغ بر می گردم .سر یکساعت کارم تمام می شود .روی با مهربانی حوله ای روی مبل اتاق پذیرایی گذاشته به طبقه بالا می روم دوش می گیرم و به اتاق روی بر می گردم .با صدای لرزانش می گوید برایت پیتزا سفارش داده ام .برو از یخچال دو تا آبجو بر دار بیار ، لیوان و یخ یادت نره ! تا آبجو را بیاورم در خانه را می زنند بازش می کنم پسر جوانی بسته بزرگ پیتزا را آورده ، تحویلش می گیرم در را می بندم و دو تا بشقاب سفید از کمد بر می دارم .دستمال کاغذی و کارد و چنگال را هم می آورم . روی ، روی صندلی می نشیند. سس گوجه فرنگی را بر می دارم و با اشتها می خورم ، گرسنه شده بودم ، ترانه ی مورد دلخواه مرا گذاشته و آرام غذایش را می خورد .غذا که تمام می شود دو لیوان را پر می کنم و به سلامتی همدیگر می نوشیم ، صورتش گل می اندازد و با دستمال کاغذی دهانش را پاک می کند.ظرف ها را به آشپزخانه می برم و می شورم.روی ، روی کاناپه نشسته و کتاب بزرگی را روی دستش گرفته .نگاهش می کنم می گوید بیا جلوتر ! می خواهم چیزی را نشانت بدهم .کتاب را باز می کند تاریخچه نیروی دریایی انگلیس در زمان جنگ دوم جهانی است .عکس بزرگ روی ، در عرشه کشتی جنگی پشت توپ هوایی چاپ شده و در صفحه مقابل عکس مردی کشته شده ! با صدای نرم می گوید هیچ می دانی من قاتل هستم ! با تعجب نگاهش می کنم .می گویم نه ! می گوید چرا !آن مرد بهترین دوست من بود وقتی آلمانها حمله کرده بودند ما در کنار هم هواپیماها را می زدیم یک روز رفیقم ان طرف عرشه کشتی ایستاده بود که دشمن حمله را شروع کرد و من به جای آنکه توپ را به طرف بالا بگیرم اشتباهی به طرف دوستم گرفتم و او مرد! از ان موقع به بعد با هیچ کس حرف نزدم تا وقتی که ازدواج کردم و این اشتباه مهلک من روح مرا برای تمام عمرم آزرده کرد .دیشب خوابش را دیدم که در عرشه کشتی ایستاده بود و لبخند می زد.شانه اش را به نرمی فشار می دهم می گویم روی ! یک اتفاق بود همین .چشمان آبی اش پر از اشک شده بود و من به طرف پنجره رفتم تا اشکش را بریزد
Powered by: Blogger