-->

گرامی باد اول ماه می روز جهانی کارگر

دوشنبه ۳۰ آوریل ۲۰۰۷

این دیگه آخرشه

یکشنبه ۲۹ آوریل ۲۰۰۷

نوازنده چیره دست کروات

یه ترجمه از یه آواز


با هم از شرق اروپا به غربش آمدیم

همه جا با هم بودیم و از غرب به جزیره رفتیم

و تو در یک بار با مردی پولدار آشنا شدی

و در یک هفته با هم ازدواج کردید

و مرا به باد فراموشی سپردی

و با مردت به نیویورک و رم و پاریس خواهی رفت

و برایت عطرهای گران قیمت خواهد خرید

ودر کاپری قصری برایت خواهد خرید

و تو در پر قو بزرگ خواهی شد

از او دختر و پسری خواهی داشت

و زندگی تا مدتی کوتاه به کامت خواهد بود

اما می دانم که دخترت مدرسه را تمام نکرده عاشق پسرکی ژولیده خواهد شد

و پسرت به دختری زیر سن تجاوز خواهد کرد

و تو شبی از خواب بیدار خواهی شد

و شوهر خیلی خیلی پولدارت را در کنار بسترت نخواهی دید

و خیانت و پوچی خاطر عزیزت را از هم خواهد پاشید

و آنگاه دوباره با هم از غرب به شرق اروپا خواهیم رفت

اکنون که من از تو دورم ای یار زیبا

فیلمی از برادر شهید ! ون گوگ

شنبه ۲۸ آوریل ۲۰۰۷

سگولن رویال کاندیدای ریاست جمهوری از حزب سوسیالیست فرانسه

یه استکان ودکای قبرسی



به میکیس زنگ می زنم و می گم نمی دونم چرا امروز حال خوبی ندارم میشه

برام یه ودکای قبرسی بفرستی با ناراحتی می گه قربون تو من برم مگه من مرده ام که تو غمگین

باشی ! اشکم طبق معلوم در آمد . تا برم دستمال کاغذی را بیارم در خانه زده شد و میکیس

آمد تو با بطری ودکا و مزه ! باور کن نمی دانم چرا این بشر را نمی توانم خوب تصویر بکنم

برادری بزرگ در خاک بیگانه. استکانی را که تو مدت ها پیش برایم از پرتغال فرستاده بودی

از رو کمد برداشتم و ودکا را توش ریختم سه بار پشت سر هم .بدنم گرم شد و حالا دارم

می نویسم . وقتی دی شب عکس ات را برایم فرستادی برای دقایقی مات

به پشت پنجره که باران خیس اش کرده بود نگاه می کردم . احساس دلتنگی عجیبی برای دیدن

دوباره ی تو در لیسبون دارم باید فکری بکنم برای دیدن تو دارد خیلی دیر می شود

شاید تا ماه جوئن نیامده بیایم سراغت ولی باید بروم بلیت رزرو کنم و مقدمات کار را

آماده بکنم . دلم می خواست حالا در کنارت بودم دو روز بیشتر نیست که رفته ای ولی برایم سالی

گذشته است .این زمان چه زود می گذرد

آندره ی مهربان

کافه روبروی مسجد سلطان احمد

جمعه ۲۷ آوریل ۲۰۰۷


پیچ نفس ام را می بندم

تو بازش می کنی

کف دستانت را در برابر چشمانم می گیری

تا جمع کنی این همه اشک را

تمام خیابان را به دنبالت می دوم

به کافه روبروی سلطان احمد داخل می شوی

گابریلا گارسون چشم آبی لیوان شراب را برایت می آورد

نگاه هراسان من به نیلی چشمان توست

قدرت دفاع از تمام روحم سلب شده

به دالان های کافه می روم

از پایین روزن دیوار نگاهت می کنم

در هیاهوی دود سیگار و بخار هوای دهان مستان

تو گم می شوی و من دست به دیوارهای زمانه می کشم

با خطوط آبی همه دروازه های خروجی شهر را می بندم

به سمت کاراکوی می روم

همه قطارهای شبانه از حرکت ایستاده اند

دوچرخه گابریلا را قرض می گیرم

پا زنان تا میدان تقسیم می روم

سوار اتوبوس خط سیصد و دوازده می شوم

در خانه تو پیاده می شوم

در خانه را می زنم

سرایدار پیر در را باز می کند

تمام خانه در چنبره تارهای نامریی ست

در اتاق ها را یک به یک باز می کنم

به اتاق زیر شیروانی می روم

تو در کنج اتاق زانو بغل کرده ای و عروسک زمان کودکی ات را بغل کرده ای

لمس می کنم ترا از هم پاشیده می شوی

تاروپود به جا مانده از تو را از پنجره به هوا پخش می کنم

امان از دست مگی

در خانه را زد به اتاقم رفت و آهنگی برایم گذاشت که اشکم را در آورد با این مگی من یکی

نمی دانم چه بکنم به سادگی و ملایمت روحم را تلطیف می کند خوشحالم چرا

که در رویا هایم کسی را یافته ام که دمی آرامم می کند

سینمای زیر زمینی در ایران

اقلید

پنجشنبه ۲۶ آوریل ۲۰۰۷



هیچ می دانی در شهرستان اقلید از توابع استان فارس قریب به هشت روز است که حکومت نظامی

بر قرار شده و پنج نفر کشته و شصت نفر نیز زخمی شده اند و صد هزاران گل شکفته ولی بانگ

مرغی بر نخواسته است . در شهر نان پیدا نمی شود آثار گلوله های نیرو های ضد شورش در همه

جای شهر دیده می شود همه ادرات و مدارس تعطیل شده و مردم از خانه هایشان نمی توانند بیرون

بیایند و حکومت مهر ورزی با گلوله جواب اعتراضات مردمی را می دهد

راستی خشونت بسیار چیز بدی است و باید با ابزارهای سیاسی ! به مصاف این رژیم رفت

خوب مردم باید یه مقدار آدم بشوند یه وقتی است که اگر کسی هم کشته شود حتما از عوامل

استکبار جهانی اند وگرنه همه چیز دارد به خوبی و خوشی پیش می رود

و به امید خداوند این مملکت با یاری آقا امام زمان و نائب برحق اش مقام معظم رهبری به

قله های پیشرفت خواهد رسید. اگر در این میان این مردم نادان و شکم سیر ! بگذارند

گرچه آن هم راه حل دارد با انتصاب روح الله حسینیان به سمت مشاور سیاسی و امنیتی همه مخالفان

از دم تیر خواهند گذشت و انشالله مملکت از شر عوامل خارجی پاک ! خواهد گردید

عشق های تو خالی


حالا می خواهم بغلت کنم بی هیچ هراس و واهمه ای

از ته دل محتاج آنم که در آغوشت بگیرم

تو همیشه در قلب منی

و حالا نمی توانم باور کنم که عشق ما از هم پاشیده شده است

و هر یک از ما در گوشه ای از این کره خاکی داریم به سختی نفس می کشیم

به آن می اندیشم بی آنکه در تماس انگشتانمان باشیم بتوانم تو را ببوسم

ولی امکانش نیست

می خواهم موهای سیاه ترا در میان دستهایم بگیرم ولی نمی شود

می خواهم با تو باشم

می خواهم راهی را که به سوی خورشید می رود نشانت دهم

ولی افسوس امروز بارانی است

پرسپولیس فیلمی از مرجان ساتراپی

شستن روح به وقت بیداری

چهارشنبه ۲۵ آوریل ۲۰۰۷


به اتاقی که مگی هر روز در آن می نشیند می روم و صورتم را به روی پاهایش می گذارم

و او با مهربانی لبانم را می بوسد و من غرق رویا می شوم با خودم فنجان قهوه ام

را آورده ام و بخار گرمی از آن بلند می شود از باغچه خانه صدای پرنده ای می آید که خوش

آواز است و عجیب است که مگی هیچ حرفی نمی زند .چشمانم بارانی ست این روز ها تحملم کم شده و

با تلنگری از هم پاشیده می شوم مگی با موهایم بازی می کند و آرام صدای سمفونی جایکوفسکی

را بلند می کند و اشک از چشمانم جاری می شود .آه که دلم می خواست این قطار که در سرم

صفیر کشان دارد می رود را می توانستم متوقف کنم و دنیا را نگه بدارم چرا که می خواهم

پیاده بشوم .دستم را به پنجره می کشم بخار همه جا را گرفته از روی پای مگی بلند می شوم

در منتهی به باغچه را باز می کنم روی چمن دراز می کشم و دست هایم را صلیب وار به دو طرف

باز می کنم و مگی پریشان به طرفم می آید و با چشمان آبی اش که از گریه موج می زند در

در کنارم دراز می کشد و محکم بغلم می کند و من از حال می روم

رویا های پراکنده


آنها رویاهای ما را می کشند آنها کودکی مان را از ما می گیرند

روح ساده و بی غل و غش ما را. در بیست سالگی مثل چهل ساله ها فکر می کنیم

و در چهل سالگی مثل بیست ساله ها . وحشت در ما نهادینه شده است یک ترس بی واهمه و بی نشان

آینده تاریک و مقصد بس بعید

یه تکیه از نوشته های یک نویسنده چک را می نویسم که اسمش یادم نیست ولی زمانی که برای

اولین بار خواندم لذت بردم فکر می کنم در ایران چاپ و ترجمه شده

به خودم می گویم رفیق از این جا به بعد دیگر به امید حق رها شده ای دیگر خودت هستی

و خودت باید به زور هم شده خودت را مجبور کنی به میان مردم بروی سر خودت را گرم کنی چون

از این جا به بعد یک مدار پیوسته ی اندوه است اندوهی پس از اندوه دیگر

شاید هم اصلن نیاز نداشته باشم که به جایی بروم

چون کافیست چشم هایم را ببندم تا همه چیز روشن تر از واقعیت ببینم

در حال حاضر ترجیع می دهم که فقط به عابران و چهره های گلگونشان نگاه کنم

محله بشیکتاش


امروز از آن روزهايی ست که از همه چيز حالم به هم می خورد. مچ پايم به شدت درد می کند طاقتم تمام شده. ديگر به هيچ کس اعتماد ندارم. حالم از اين همه دروغ دارد به هم می خورد
احتياج مبرمی به يک آغوش گرم که خالی از هر نوع ريا و بد دلی باشد٬ دارم

در همه خانه ها را زدم. هيچ کس در بشيکتاش در خانه اش را به رويم باز نکرد. عجيب بود. چراغ های ساختمان ها روشن بود. صدای تلويزيون می آمد. حتی صدای گريه ی کودکی

در اين چند روز چشمم به يک گوشواره افتاده بود. می خواستم برای او بخرم. بالاخره دل به دريا زدم و به جای يکی دو تا خريدم. چشمان زن فروشنده از محبت سرشار بود. با مهربانی تخفيف داد. پرسيده مال کجا هستی. گفتم ايرانی هستم. دعوت به نشستن کرد. برايم چای اِلما آورد. شيرين شصت سال را داشت. گفت پسرم تا چند روز ديگر سربازی اش تمام می شود. دختر همسايه را برايش نشان کرده ام. خانه مان از شدت تنهايی داشت می ترکيد. همين يک پسر را دارم. چند سال پيش تهران بودم. خيلی از ايران خوشم آمده بود. ولی هيچ جا وطن آدم نمی شود. گوشواره ها را کادو کرد . در جيب کاپشنم گذاشتم و با توفان٬ دوست بسيار مهربانم٬ که مثل برادری بزرگ از من مواظبت می کند٬ بيرون رفتيم

از کوچه ی معشوقه ها به پايين سرازير شديم. به بازارچه ی قشنگی رسيديم. مغازه ی بستنی فروشی گوشه ی سمت راست٬ رو به جمعيت٬ قرار گرفته بود. بستنی را با لذت خوردم٬ به دنبالش آب سرد به یاد کافه فرد انزلی در دوران کودکی ام افتادم

سوار تراموا شديم . زنی زنبيل به دست در گوشه ی تراموا گل رز می فروخت٬ به چه بزرگی

ریچارد براتیگان نویسنده ای برای تمام فصول

سه‌شنبه ۲۴ آوریل ۲۰۰۷

مرداب کنار کلبه شکار


اگر در کلبه ساحلی منتظرت می ماندم مگر چه قدر طول می کشید تا از قایق پیاده بشوی و پا

ساحل بگذاری ؟ یادت می آید در مرداب کنارم نشسته بودی و قایقران پیر با سیگار اشنویی بر

لب از میان نیزارها می گذشت و با هم به غروب آفتاب نگاه می کردیم. تا آبکنار راهی نبود

ولی قایق ما سوراخ شد و من به یک باره ترا از دست دادم. می دانم تو غرق نشده ای

در دوردست زنی با تور ماهیگیری ماهی می گرفت .بدنم گر گرفته بود در سردی ماه آذر بدنم پولک

در آورد و شش هایم بزرگ تر شدند چشمانم ریز تر شدند و در آب غرقه شدم آنگاه در تور

ماهیگیری افتادم زنی با ساطوری در دست در گوشه قایق آرام مرا می پایید . به سمتم هجوم

آورد شروع به قعطه قعطه کردنم کرد و خون قایق را پر کرد. کف اش سوراخ شد خونم در مرداب

ریخته شد تا به تو برسم راهی نبود محبوب من

مجیدیه کوی


در محله مجیدیه کوی استانبول هستم و به جایی رسیده ام که جنسیت آدم ها برایم فرقی نمی کند

همه به نظرم شبیه یکدیگر شده اند چشم های مسخ شده و از هم گیسخته. آقای کافکا از جلوی

نگاهم گذشت و در میان هیاهوی صدای سوت تراموا زیر نور چراغ خیابان قدم زنان محو شد

زنی با کلاهی در سر کنارم ایستاد و دستانش را در جیب بارانی ام گذاشت گرمای دستش

پهلویم را سوزاند .نگاهش کردم دیگر نبود.به طرف آندرگراند رفتم .هجوم مردم مرا به جلو

کشاند .دختر ایتالیایی خودش را به دوست پسرش چسبانده بود و من به دنبال زن اثیری ! سوار

قطار شدم و در ایستگاه مرتر پیاده شدم.به داخل مسجدی رفتم در گوشه قبرستان آقای کافکا را

دیدم که داشت لبان زن اثیری را می بوسید.نمی دانم چرا اشک داشت از گونه هایم به پایین

می غلتید دست در جیب بارانی ام کردم انگشتری در میان دستم جای گرفت دوان دوان به طرف

ایستگاه رفتم و در میان شلوغی جمعیت گم شدم

آداب زیارت و آزادی


یعقوب یاد علی با قرار کفالت از زندان آزاد شد

باور کن

دوشنبه ۲۳ آوریل ۲۰۰۷



باور کن صدای مرا

باور کن که من از بالای خیابان

به پایین خزیده ام

باور کن که من قلبم را

سر چهار راه ها به حراج گذاشته ام

فاحشه های پیر تن های جوان را برای هم بستر شدن می طلبند

آکسارا ! آکسارا

سوار تراموا می شوم

سر کاراکوی پیاده می شوم

ماهی فروشان زیر یر آلتی با صدفی در دست نگاه می کنند

در تاریکی کوچه ها و در زیر نگاه فانوس ها

کوچه های اندوه کودکی ام را صدا می کنم

استانبول آوریل 2005

wet


پوست می اندازم
زیر باران آواز می خوانم
راه می روم
پنجره را بخار گرفته
با انگشتم شکلک می کشم
از شب می گریزم
همه ی راه را می دوم
عرق می کنم
دستمالت را به من بده
تا خشک کنم
روح خیسم را

wind

یکشنبه ۲۲ آوریل ۲۰۰۷

خیلی سعی کردم این کلبپ رو نزارم ولی باور کن امروز اصلن روحیه ندارم و بی رمقم
آهنگ های زیادی رو گوش کردم و دیدم تا این تونست یه کم آرامش بده.خوب کوله ام را دم در گذاشته ام باید برم سفر امیدوارم روز خوبی داشته باشی برا خودم که این فکرو نمی کنم

Night


شب بدی داشتم سر کار بارها به خودم و گذشته ام فکر می کردم و در میان هیاهوی کارکنان هیچ صدایی را نمی شنیدم الی صدای خودم را.در سرم غوغایی بود و همه خاطرات به من هجوم آورده بودند و در همان موقع مگی به تلفن دستی ام زنگ زد و گفت که شب به خانه می آید
خوشحال شدم چون احتیاج به کسی داشتم که باهاش حرف بزنم. فکر یاد علی نویسنده داستان آداب زیارت لحظه ای از یادم نمی رود نمی دانم چرا این قدر نگرانش هستم رادیو زمانه امروز با همسرش مصاحبه تلفنی داشت امیدوارم هر چه زودتر آزاد شود
فردا باید به سفر بروم به این بیرون رفتن از شهر احتیاج مبرمی دارم
باید تکانی به زندگی خودم بدهم چون فکر می کنم وقتش شده
شاید هم کشورم را هم عوض بکنم خدا را چی دیدی شاید تا یه هفته دیگه در خونه ی تو رو تو بروکسل زدم و با هم رفتیم هلند زندگی کوتاه شده پس قدرش رو بدونیم

نامه همکاران یعقوب یاد علی

شنبه ۲۱ آوریل ۲۰۰۷







بیانیه جمعی از ادب دوستان کهگیلویه و بویر احمد در حمایت از آزادی یادعلی
" يعقوب يادعلي، زندان و باقي قضايا "





يعقوب يادعلي، داستان نويس، از 24 اسفند 1385تاكنون كه سي و هفت روز مي گذرد، در شهر ياسوج زنداني است. ماجرا آنطور كه كاشف به عمل آمديم، چندان در رابطه با رمان «آداب بيقراري» اين نويسنده و آنچه به عنوان مورد اهانت قرارگرفتن قوم لُر در اين رمان، بيان مي شد، نبوده و نيست. بلكه اين ماجرا، صدا و سيماي مركز ياسوج را، جايي كه يعقوب يادعلي از سال 73 تاكنون در آن مشغول به كار بوده است، در مقام خاستگاه آغازين خود مي شناسد. يادعلي كه در مدت نزديك به چهارده سال كار، بي آنكه خود خواسته باشد و تلاشي حريصانه براي تحقق آن انجام داده باشد، – چرا كه آنچه برايش به عنوان يگانه مفهوم كار واجد اعتبار و شايسته ي تلاش و انجام دادن بود تنها و تنها ادبيات بود. – همواره و به شهادت مديران مركز صدا و سيماي ياسوج از بهترين كاركنان اين مركز بوده است، به طوريكه نويسنده ي متن تنها سريالي از اين مركز كه بخت و اقبال پخش سراسري را يافته بود و سريال ديگري به نام «ناري گل» كه قرار است آن هم پخش سراسري شود، ايشان بوده است. در تأئيد و تأكيد بر اين مورد، همين بس كه، بارها بوده كه يادعلي تقاضاي بازخريد خود از صدا و سيما و يا منتقل شدنش به مركز صدا و سيماي اصفهان – يادعلي اصالتاً از اهالي نجف آباد اصفهان است. – را مطرح كرده باشد، اما به دليل جايگاه يادعلي در صدا و سيماي مركز ياسوج و اعتبار و نيازي كه آن مركز به او احساس مي كرد، همواره درخواست هايش با جواب رد مديران مركز ياسوج روبرو مي شد. همانطور كه گفتيم يادعلي دست به هيچ تلاش رياكارانه و پشت هم اندازانه اي براي به دست آوردن اين منزلت، آنطور كه در بوروكراسي ما باب است و توگويي يگانه راه فتح قله هاي موفقيت است، نزده بود. – بگذريم از اينكه موفقيت و ارتقاي سمت شغلي پيوندي جداناشدني با حوزه ي منفعت دارد، حوزه اي كه مادامي در نگهداري و حفظ و مراقبت آن مي كوشيم، هيچ تفاوتي با حيواني كه پيرو اصل تنازع بقا بر سر منافع خود مي جنگد، نداريم. حوزه اي كه با حقيقت در وراي منفعت و در مقام عنصر رهايي بخش انسان، هيچ سر نزديكي و قرابتي ندارد. – درواقع اين را بايد از ويژگي هاي ذاتي اش شمرد، چرا كه هيچ علاقه و رضايتي نسبت به كار بوروكراتيك نداشت و اگر غم نان، آنطور كه شاملو مي گويد، نمي داشت، يك لحظه هم منتظر جواب درخواست هاي بازخريدي و انتقالي اش نمي ماند و عطاي هرگونه كاري به غير از ادبيات را به لقايش مي بخشيد و به داستان هاي ننوشته اش مي چسبيد. باري، كساني كه تحمل موقعيت شغلي يادعلي را در مركز صدا وسيماي ياسوج نداشتند و به زعم خود، حضور او را مانعي پيش روي موفقيت هاي – ارتقاي سمت – خود مي دانستند، اولين گلوله ي توپ را شليك كردند و ماجرا آغاز شد.

يكي از كاركنان صدا و سيماي مركز ياسوج كه از قضا خود، فارغ التحصيل رشته ي ادبيات نمايشي است، از آنجايي كه عرصه ي هنر و مقوله ي نوشتن را كارزار رقابت براي پيروزي و موفقيت مي دانست، – آيا غير از اين است كه هنر تنها، عرصه ي تجربه ي شكست است؛ به اين معنا كه هنرمند در تجربه اي بي واسطه درمي يابد، حتا در خلاقانه ترين و نبوغ آميزترين اثر هنري، آنطور كه مي توان به نقاشي هاي بيكن، پيكاسو، كله، سولوهاي شوئنبرگ، داستان هاي پروست، كافكا، بكت، هدايت و چندين و چند اثر ديگر اشاره كرد و سراغ گرفت، باز بخشي مي ماند كه ناكشيده مي ماند، بخشي كه نه مي توان آن را نواخت و نه حتا آن را نوشت. بخشي كه درست به خاطر همين ناتواني و شكست هنرمند در خلق آن، رمز برسازنده ي هر شاهكار هنري از زمان زايش تاريخ هنر تا حال و ادامه يافتن اين تاريخ، بوده است. فقط و فقط هنرمند است كه با تجربه ي كاري خود و درك اين واقعيت كه، حتا آن پيچده ترين، زيباترين، ماناترين و مرگ ناپذيرترين خلق بشر، يعني اثر هنري نيز، ناكامل و با پس مانده اي ننوشته، ننواخته و نكشيده توأم است، جرأت رويارويي با اين شكست خوردن بشردر كامل كردن واقعيت را، به دست مي آورد. در بقيه ي موارد تجربه هاي فردي و جمعي بشري، به غير از تجربه هايي مانند عشق، انقلاب و علم كه عرصه هاي تجربه ي حقيقت اند، بشر در پي رسيدن به پيروزي، موفقيت، منفعت كه همگي سوداي كامل كردن واقعيت را دارند، است. هنر، در آنجايي كه ويژگي خودآئين بودن خود را از دست بدهد و دگرآئين شود، درواقع به ايدئولوژي قلب ماهيت داده است. به طوريكه در راستاي ديگري يا همان ايدئولوژي گام برمي دارد. و از آنجائيكه راستاي ايدئولوژي/معرفت، نقطه ي گره خوردگي موفقيت و منفعت و پيروزي است، پربيراه نمي نماياند، گاهي هنر، عرصه ي رقابت براي كسب پيروزي، موفقيت، شهرت و پول، در كنار ديگر عرصه هاي رقابت براي رسيدن به موارد برشمرده، قلمداد شود. واقعيتي كه روزبه روز به سعي نظم مسلط سرمايه داري جهاني، گسترش مي يابد و ما شاهد اختگي راديكاليسم ذاتي هنر و تبديل آن به فرهنگ و گالرئيسم هستيم. – باري، اين فارغ التحصيل رشته ي ادبيات نمايشي و كارمند حال حاضر صدا و سيماي مركز ياسوج، كه موفقيت در عرصه ي نوشتن را اين مي دانست كه متن سريال هاي توليد شده در مركز، نوشته ي خودش بايد مي بود و نه كس ديگري، – كاري كه يادعلي از سر اجبار و با اكراه و به خاطر معيشت انجام مي داد. – يعقوب يادعلي را مانعي براي تحقق موفقيت خود مي دانست. از اين رو در روند كنار نيامدن با ضعف قلمي خود كه منجر به خلق هيچ اثري نمي شد تا درخور استفاده ي حتا يك مركز صدا و سيماي درجه هشتم باشد و بدل شدن اين ضعف به كينه، – كينه اي كه به قول ماكس شلر، آن قدر انباشته و كهنه مي شود كه، ديگر در بند علت وجودي خود نمي ماند و با هر چيزي و هر كسي كينه توزانه برخورد مي كند. – براي خالي كردن كينه ي خود ديواري كوتاه تر از يعقوب يادعلي نمي بيند و كتاب «آداب بيقراري» را، به عنوان مدركي كه قوم لر و اهالي روستاهاي اطراف ياسوج را مورد توهين قرار داده است، معرفي مي كند. بعد از اين شارلاتانيسم كينه توزانه است كه كم كم، مقامات محلي ياسوج شست شان خبردار مي شود تا در واكنشي عجولانه و غيرمسئولانه برآن شوند، كنش خلاقه ي قلمي يادعلي را، نه پاسخي درخور و نقادانه، آنطور كه شايسته براي هر جدل قلمي است، – بگذريم از اينكه آشنايي مقامات با مقوله ي داستان و نقد داستان چيزي در حد بي سوادي مطلق است. – بلكه با آنچه در اول اين نوشته ذكرش رفت بدهند. اين گونه شد كه نسبت به جلب و زنداني كردنش اقدام كردند. گويا حتا تلاش هايي در صدا و سيماي مركز ياسوج و بيرون از آن، در پي آن است تا، يادعلي را كه كارمند رسمي صدا و سيما است، از اين سازمان اخراج كنند.

ادبيات مقوله اي فيكشنال و فانتاستيك است و حتا رئاليستي ترين اثر ادبي نيز زاييده ي تخيل نويسنده است. حال چگونه است اثري را كه از اين قاعده ي بنيادين مستثنا نيست و حاصل كوشش قلمي مبتني بر تخيل نويسنده، با متر و ميزان واقعيت به سراغش برويم و مثلاً بگوييم، در اين يا آن قسمت متن، به فلان قوم يا بهمان گروه توهين شده است؟ اگر چنين مي بود الآن در هيچ كجاي جهان نه نويسنده اي زنده بود و نه كتابي در دسترس عموم. اما خوشبختانه و با كمال مسرّت هنوز يوسا، كوندرا، ماركز، فوئنتس، گورديمر، موريسون، پينتر، پاموك، ايشي گورو، دكتروف، نايپل، گراس، هاندكه و صدها و هزارها اسم ريز و درشت ديگر زنده اند و مشغول نوشتن. به اين خاطر كه در هيچ كجاي جهان، واقعيتي كه يعقوب يادعلي با آن روبرو شده است و اكنون حكم مرگ و حيات را برايش دارد، وجود ندارد. نه، نخواهيد نگوييم، اين اتفاق بيشتر از آنكه واقعيتي گروتسك باشد، فاجعه اي دردناك است.

در ثاني، براي شارلاتانان اين جنجال و مقامات محلي ياسوج آيا بوده وجدان خود را قاضي بگيرند و از خود بپرسند كه، عنصري تخيلي و غيرواقعي مانند رمان «آداب بيقراري» يعقوب يادعلي بيشتر توهين آميز بوده است يا اين واقعيت وحشتناكي كه راننده ي يكي از آژانس هاي ياسوج زني را كه زمان وضع حملش بوده، به قصد بيمارستان به بيرون از شهرمي برد و با بستن آن به درخت و عريان كردنش و تماشا كردن وضع حملش مسبب مرگش مي شود؟ يا آن يكي واقعيت ديگر كه، گروهي در يكي از روستاهاي ياسوج با كمين كردن در مكاني كه مردم و خانواده ها به قصد پيك نيك و تفريح به آنجا مي رفتند، آنها را مورد تهاجم قرار داده و در پيش چشم پدر خانواده به زن و دخترش تجاوز مي كردند؟ يا واقعيت خودسوزي دختران و زنان در روستاها؟ نه، سرتان را پايين نيندازيد و بگوئيد اين واقعيت هاي دلخراشي كه به نمونه ذكرشان رفت بيشتر توهين آميزند يا اثري خيالي و غير واقعي همچون «آداب بيقراري»؟ البته هر چند توهين كلمه ي شكننده اي زير بار فاجعه ي اين واقعيت هاست. آيا يك هزارم حساسيت و واكنشي كه نسبت به «آداب بيقراري» و يعقوب يادعلي نشان داده ايد، نسبت به اين واقعيت ها داشته ايد؛ حساسيتي كه حتا استعفاي يك مقام مسئول وقت اين اتفاقات را در پي داشته باشد.

جايي خوانده بوديم كه، در كشوري مثل كلمبيا كه ميزان توسعه يافتگي اش كمتر از كشور ماست، هنگامي كه ماركز در خيابان هاي شهر قدم مي زند همه ي مردم از بالاترين مقام كشوري گرفته تا آن كسي كه هيچ مقامي ندارد، به احترامش به پا مي خيزند و كلاه از سر برمي دارند. حتا قاچاقچيان آنجا از او مي خواهند كه رئيس جمهور كشورشان شود. آنها چه مي كنند با نويسنده هاي خود و ما چه مي كنيم؟ آيا فكر نمي كنيد همان چند ديالوگ شخصيت هاي رمان «آداب بيقراري» كه به زبان لري گفته شده است تلاشي متعهدانه در راستاي حفظ زبان لري است؛ كاري كه هيچ كدام از شماها نسبت به آن هيچ اقدامي انجام نداده ايد. نه، براي شرمساري مگر چه ميزان بايد نوشت؟



ما جمعي از اهالي هنر و ادبيات استان كهگيلويه و بويراحمد، كه در كم و كيف چگونگي تمامي ويژگي هاي زندگي مردم استان مان قرار داريم و مي دانيم چه اقدامي توهين به مردم و چه اقدامي در راستاي دفاع از حقوق شان است، و همينطور مي دانيم چه اقدامي عرصه ي ظهور غرض ورزي هاي شخصي است، در رابطه با آنچه به تفصيل ذكرش رفت، مسئله را جزء يك كينه توزي شخصي و تبليغات هوچيانه نمي دانيم و حال از مسوؤلان و مقامات قضايي و اجرايي استان تقاضا داريم كه با درايت خود هر چه سريعتر آزادي بلاشرط يعقوب يادعلي، نويسنده ي زنداني را فراهم نمايند و بيش از اين مسبب عملي نشوند كه در اين موقعيت خطير كشوري موجب سوء استفاده گردد.



جمعي از اهالي هنر و ادبيات استان كهگيلويه و بوير احمد

یکم اردی بهشت هشتاد و شش

زن ایرانی در جهنم

برای این که خوش بخت بشی باید یه چیزی رو از دست بدی

پرسپولیس فیلمی بر اساس رمانی از مرجان ساتراپی در جشنواره کن

جمعه ۲۰ آوریل ۲۰۰۷


جایزه ادبی اورنج

پنجشنبه ۱۹ آوریل ۲۰۰۷


ساعت ده صبح بود


خاندان من از البسه‌ی سیاه وحشت داشتند
بر طناب رخت ما همیشه البسه‌ی سفید
آویخته بود
اما
تو را هنگامی که به خانه‌ی ما با لباس سیاه آمدی
پذیرفتند
مادرم حتی به تو گیلاس‌های سرخ تعارف کرد
گفته بودی: بگذار کبوتران به‌خرامند
گیلاس‌های سرخ پیر شوند
اسبان سیاه در آفتاب پاییزی
سفید شوند
که خاندان تو مرا بپذیرند
کبوتران سفید به خانه‌ی ما آمدند
گیلاس‌های سرخ پیر شدند، سفید شدند
اسبان سیاه سفید شدند
خاندان من یکی پس از دیگری مردند
در آستانه‌ی در
چمدان‌های فرسوده را که انبوه از لباس‌های
سیاه بود
به من سپردی و گفتی: من مسافرم.

شعری از احمد رضا احمدی

یعقوب یادعلی در زندان است




یعقوب یادعلی، به دلیل داستان‌هایش در زندان است
یعقوب یادعلی، داستان‌نویس، بیش از چهل روز است که به دلیل بخش‌هایی از رمانش «آداب بی‌قراری» و یکی دو دیالوگ از مجموعه‌داستان نخست‌اش «حالت‌ها در حیاط»، در یاسوج زندانی‌ست. اتهام او نشر اکاذیب، توهین و افتراست و دادگاه یاسوج، او را از ۲۴ اسفند ۸۵ (در تمام ایام نوروز تا اکنون) به شکل غیرقانونی بازداشت کرده است. این نخستین بار است که یک داستان‌نویس، به دلیل بخش‌هایی از «داستان‌های چاپ‌شده‌اش»، پیش از محاکمه، به «زندان» افتاده است. به دلیل شرایط خاصی که پرونده‌ی او دارد، امنیت «جانی» و روانی یعقوب یادعلی در زندان یاسوج به شدت در خطر است. دادگاه او تا کنون هیچ وثیقه و تضمینی را برای آزادی او را نپذیرفته، و با او به سان متهمی رفتار کرده که ممکن است تبانی کند یا آثار جرم را مخفی کند! خانواده‌ی او تا کنون توانسته‌اند با کمک دکتر صالح نیکبخت، وکیل، و با وساطت انجمن حمایت از حقوق زندانیان (عمادالدین باقی)، نامه‌ای را برای رئیس قوه‌ي قضاییه بفرستند و درخواست کنند که مطابق قانون، پرونده‌ی یعقوب یادعلی به تهران یا یکی از استان‌های هم‌جوار منتقل شود تا در فضایی امن و منطقی، به اتهامات او رسیدگی شود، ولی تا کنون نتیجه‌ای نگرفته‌اند.

افزون بر مدعی‌العموم یاسوج، برخی مقام‌های محلی نیز اصرار بر پی‌گیری و مجازات یعقوب یادعلی دارند. خانواده‌ی یعقوب یادعلی و خود او فقط برای این که بتوانند حسن نیت خود را به دادگاه محلی نشان دهند تا آنان نیز در رفع و رجوع پرونده، یا تبدیل قرار بازداشت به آزادی با وثیقه، قدمی پیش بگذارند، از انتشار خبر بازداشت غیرقانونی او که از چهل روز هم گذشته، خودداری کرده‌اند؛ و اکنون، درخواست آنان، بی آن که بخواهند وارد موضوع اتهامات شوند، فقط این است که دادستان کل کشور، یا رئیس قوه‌ی قضاییه، یا وزارت اطلاعات در پایتخت، برای انتقال پرونده‌ی او به تهران یا استانی دیگر، پا پیش بگذارند؛ پیش از آن که خطری جانی متوجه او در زندان یاسوج شود، یا ماجرا به شکل یک هزینه‌ی سنگین بی‌مورد برای حکومت درآید.

وضعیت سیاسی چند سال اخیر، متأسفانه به شکلی درآمده که حکومت ایران در رویارویی با هر مشکل داخلی بر اثر اشتباه و یا اقدام ظاهراً درستِ هر شخصی، بلافاصله به سقف بحران و هزینه می‌رسد. ماجرای آقاجری را که فراموش نکرده‌اید؟ یعقوب یادعلی داستان‌نویس است و دادگاه یاسوج و مقامات محلی این شهر، متوجه نیستند که با این کار و اصرار بر آن، ممکن است به سادگی هزینه‌ی سنگینی را بر سر یک موضوع ساده‌ی قضایی، متوجه حکومت کنند. اتهامات یعقوب یادعلی و نسبت‌شان با مستندات آن در متن دو کتاب، اگر در دادگاهی مثلاً در تهران بررسی شود، بیش‌تر مایه‌ی تعجبِ دادگاه خواهد شد تا تداوم بازداشت غیرقانونی او و تقاضای اشد مجازات، چنان‌که در کیفرخواست او آمده است! گویا مقامات قضایی محلی حتا در درک دقیق تفاوت مقاله با داستان و دیالوگ دچار مشکل‌اند و کلمه به کلمه‌ی داستان و دیالوگ‌ها را، عقاید شخصی یعقوب یادعلی دانسته‌اند!

کتاب «حالت‌ها در حیاط» در سال ۷۶ با مجوز رسمی وزارت ارشاد منتشر شده و مطابق قانون، شکایت از آن با این اتهامات، موضوعیت قانونی ندارد و مشمول مرور زمان است. رمان «آداب بی‌قراری» نیز در سال ۸۳ و با مجوز رسمی وزارت ارشاد منتشر شد و جایزه‌ی بهترین رمان بنیاد گلشیری و رمان برگزیده‌ی جایزه‌ی یلدا را نیز گرفت. یعقوب یادعلی سی و شش ساله، نه فعال سیاسی‌ست، نه وابسته به هیچ حزب و انجمنی، و نه حتا منتقد و روزنامه‌نگار. او کارمند رسمی و باسابقه‌ی تلویزیون در مرکز یاسوج است و به گواهی جوایز، تایید مدیر مرکز و پرونده‌ی شغلی‌اش، بهترین نویسنده و کارگردان این مرکز است. او اهل یاسوج نیست، ولی سال‌هاست که به ضرورت شغلی، دور از خانواده‌اش که در اصفهان ساکن‌اند، موقتاً در یاسوج زندگی می‌کند. او حتا در عرصه‌ی ادبیات، با همه‌ی موفقیت و شهرت نسبی‌اش، به نویسنده‌ای بی‌حاشیه معروف است که نه در جلسات پرشمار ادبی شرکت می‌کند و نه تن به گفت‌وگوهای ادبی و غیرادبی می‌دهد.

نوروز امسال را او به دلیل رمانش در زندان گذرانده و هنوز در زندان است، و تکرار می‌کنم، با توجه به شرایط خاصی که پرونده‌ی او دارد، امنیت «جانی» و روانی او از سوی غرض‌ورزانی که زمینه‌ی تشکیل پرونده برای او را فراهم کرده‌اند، به شدت در خطر است. امیدوارم مقام‌های قضایی و امنیتی پایتخت، به تقاضای یعقوب یادعلی و خانواده‌ی مضطرب و رنجیده‌ی او توجه کنند و خود به سرعت برای انتقال و سپس حل و فصل این پرونده، به شکلی آرام و بی‌هزینه، اقدام کنند. فردا دیرتر از امروز است؛ نگویید نگفتم. خواهش می‌کنم صدای دادخواهی و درخواستِ یعقوب یادعلی و خانواده‌اش را به گوش مقام‌های قضایی و امنیتی برسانید. به نقل از خوابگرد

چشمانی برای ندیدن

تضاد



عشق

چهارشنبه ۱۸ آوریل ۲۰۰۷

زهدان


دارم عادت می کنم .روزهای اول خیلی سخت بود

از در و دیوار بوی رطوبت و کهنگی می بارید .آدمها یخ بودند چهره ها مسخ شده بودند .

بوی مرگ و بوی ماندگی به مشامم می رسید

ولی حالا خودم را برای ماندن در وضیعت بهتر تربیت می کنم

احساس می کنم دارم از بطن مادرم بیرون می آیم

تا به دنیا چشم دوختن ٬ فاصله و زمانی نمانده است

ای کاش آقای دکتر مرا زودتر از شکم مادرم بیرون بیاورد و چرکابها را از روی

سر و صورتم بشورد و در ملافه تمیزی مرا بپیچد و شیر تازه مادرم را بخورم .

دارم تربیت می کنم خودم را برای یک زندگی جدید و بی دغدغه

یک معصومیت تازه یک پاکی !

پنجره اتاقم را بخار گرفته با دست پاکش می کنم ٬ چقدر بیرون سر سبز است .

دریا در دور دست پیداست .به کنار ساحل می روم .مرغان دریایی سرو صدا راه انداخته اند .

پیر مرد همسایه نگاهم می کند . سلامش می دهم .با محبت و احترام نگاه می کند .

همسرش از خانه بیرون می آید .صبح زود است .بوی قهوه و بوی نان تازه می آید .

دعو تم می کنند به داخل .وای خدای من ! چقدر این خانه ساده و تمیز و براق است .

روی صندلی می نشینم .برایم قهوه می ریزد ..

کالباس را سرخ می کند خوردنش چه می چسبد .

زندگی زیباست دنیا زیبا ست باید خندید باید به موقع گریست و به موقع شادی کرد .

برنده جایزه پولیتزر

سه‌شنبه ۱۷ آوریل ۲۰۰۷


جايزه معتبر پوليتزر امسال در بخش ادبيات به «کورمک مک کارتي» رمان نويس 73ساله رسيد. مک کارتي دوشنبه شب در نيويورک موفق شد به واسطه آخرين رمانش «جاده» به اين جايزه دست يابد. اين اولين بار است که مک کارتي اين جايزه را دريافت مي کند.او به واسطه رمان هايي همچون «همه اسب هاي زيباي من» و «نيمروز خونين» طي اين سال ها تبديل به يکي از نويسندگان صاحب سبک و مشهور شده است. در حال حاضر بسياري از منتقدان او را ميراث دار سبک و سياق ويليام فاکنر مي دانند. مک کارتي در حال حاضر بيش از 9 رمان در کارنامه کاري خود دارد. او با جاده به موفقيت هاي بسياري دست يافته است. اين رمان بيش از يک ميليون نسخه تا امروز فروش رفته است با اين حال بسياري معتقدند بخش عمده يي از فروش کتاب او به خاطر مصاحبه با اپراوينفري بوده است. پوليتزر امسال در اقدامي متفاوت از اورنت کولمن ساکسيفونيست 77ساله نيز تقدير کرد و او به خاطر اجراي زنده قطعه «گرامر صدا» جايزه بهترين موسيقيدان سال پوليتزر را به خود اختصاص داد. مک کارتي که چندي پيش به خاطر رمان «جاده» موفق به دريافت جايزه انجمن ملي منتقدان امريکا شده بود، گفت؛ «پوليتزر هم نوعي چشيدن خوشبختي و موفقيت است، اما ديگر در اين سن و سال زياد به حال من تاثيري ندارد.» در بخش ادبيات غيرداستاني امسال لورنس رايت به خاطر اثر تحقيقي «برج هاي نمادين» به جايزه پوليتزر دست يافت. برج هاي نمادين که طي چند ماه اخير يکي از کتاب هاي پرفروش در امريکا است به بررسي حمله انتحاري 11 سپتامبر و پديده القاعده مي پردازد. لورنس رايت که سردبير يکي از بخش هاي ادبي مجله نيويورکر است پيش از اين دو بار به خاطر رمان هايش به اين ليست راه يافته بود. به گزارش آسوشيتدپرس ديويد ليندسي - ابيار نيز امسال جايزه بخش نمايشنامه را به خود اختصاص داد. نمايشنامه «لانه خرگوش ها» به ماجراي مرگ يک پسر جوان طي يک حادثه مي پردازد. در اين بخش سه نمايشنامه به مرحله نهايي رسيده بودند. ديويد ليندسي در حال حاضر يکي از نمايشنامه نويسان مشهور در سالن هاي تئاتر برادوي و لندن است. او بعد از دريافت اين جايزه به آسوشيتدپرس گفت؛ «اين جايزه يک سورپرايز واقعي است، حالا مي توانم با روحيه بيشتري براي انيميشن شرک 3 شعر بگويم.» يکي از فعاليت هاي اصلي ليندسي طي اين سال ها نوشتن فيلمنامه شعر براي انيميشن است. در بخش تاريخ و پژوهش نيز امسال پوليتزر کتاب بحث برانگيز «مسير مسابقه، خبرنگار، جنگ، حقوق بشر و بيداري يک جامعه» را انتخاب کرد. اين کتاب که محصول همکاري جين رابرتز و هانک کليبانف است، تقريباً 12 سال وقت اين دو پژوهشگر را به خود اختصاص داد، هر دوي آنها جزء روزنامه نگاران باسابقه هستند. ناتاشا تراس وي با مجموعه شعر «نگهبانان بومي» برنده جايزه پوليتزر در بخش شعر شد. او اين مجموعه شعر را به سربازان سياهپوستي که در جنگ منطقه مي سي سي پي کشته شده اند، تقديم کرده است. جايزه بهترين بيوگرافي نيز به دبي آپلگيت به خاطر کتاب «مشهورترين پيرمرد امريکا» رسيد. با اين حال منتقد روزنامه نيويورک تايمز معتقد است هيچ کدام از برندگان اين جايزه نبايد به اندازه مک کارتي خوشحال باشند زيرا معلوم نيست اين کتاب حالا با اين جايزه چندميليون نسخه ديگر قرار است فروش کند.
به نقل از روزنامه اعتماد

بازگشت به گذشته

گروه آتش در ایران


عکسی از جهانگیر رزمی

رویای خیس



اینک منم مردی در آستانه تکرار

مردی که نمی تواند لباس کهنه ی خود را از تن به در بیاورد و به گوشه ای بیاندازد.

مردی که لباس روح اش با جسمش در هم آمیخته شده است .

نه تاب تحملش را دارد و نه تاب جدایی اش را .

چهل سال گذشت و هنوز تجربه های تلخ او را رها نمی کند .

همانند یک بیماری مهلک آرام آرام تن و روح او را می جود

و حتی پس مانده های تراکشن های او را به او نمی دهد.

به صد ها طبیب رجوع کرده است هر طبیبی دوایی برای او تجویز کرده است

هر درمانگاهی او را پذیرفته گاه مسکن قوی و گاه ضعیف به او خورانده اند

دست و پایش را به صندلی بسته اند و هر از گاهی او را به داخل حوض پر از یخ

انداخته اند و او مخلوط آب و خون را بار ها چشیده است .

تن اش را لخت کرده اند بار ها به حریم اش تجاوز کرده اندو به بندش کشیده اند.

صبح از خواب بیدار می شود ٬ تن اش را به آب می سپارد٬ مسواک می زند

با پرس محکم مو های سرش را شانه می زند خون در سرش به جریان می افتد

لکه های قرمز خون به صورتش هجوم می آورند.

آسمان را نگاه می کند هنوز باران قطع نشده است .

دقیقا سه روز و هشت ساعت است که یک بند می بارد و قصد ایستادن هم ندارد.

نگاه های مردم دارد عوض می شود

نگاه های اولیه رخت بر بسته اند و حالا به هر کس که نگاه می کند

می تواند به زوایای روح بیمارشان رخنه کند و بد را از خوب تشخیص دهد.

دیگر همه مهربان نیستند دیگر همه با اشتیاق و آغوش باز او را نمی پذیرند.

چون او دارد در مردم حل می شود و یکی از آنها می شود

از رویا جدا می شوم و به خواب می روم و از خواب بیدار می شوم

و به رویا باز می گردم حالا نمی دانم من کدامین شان هستم

ایستگاه مرتر


از تراموا پیاده می شوم سر ایستگاه مرتر زن اثیری هدایت نگاهم می کند
آقای کافکا دستم را می گیرد و سر کوچه ماجستیک در خانه ای را می زند
پیرزن فرتوتی کلید در را از بالای پنجره به پایین پرت می کند .در را باز می کند از پله ها بالا می رویم آقای کافکا دیگر پشت سرم نیست در اتاق باز است
کبوتر دلم به یک باره از بام خانه ام می پرد و من بی پرنده می مانم
کف چوبی اتاق پر از چرکاب های خونین می شود
به سوی پنجره می دوم بازش می کنم باد سردی می آید
قطرات ریز باران به صورتم می خورد
از بالای پنجره تن خودم را به هزار توی تنهایی پرتاب می کنم
در کنار خیابان آقای کافکا سیگاری را از جیب کتش در می آورد و با خنده ای بر لب به ایستگاه قطار بر می گردد

یه کم حرف


فیلم اخراجی ها را دیدم و حالم به هم خورد از این همه پرت و پلا گفتن.باور می کنی این فیلم را بدون در نظر گرفتن این که چه کسی آن را کارگردانی کرده است دیدم.نه بازی درخشانی دیدم و نه هیچ یک از اجزای یک فیلم درست ! ولی نمی دانم چرا دلم برای اکبر عبدی سوخت .او برای این که دوباره به چرخه بازیگری در سینمای ایران بیاید دست به چه کارهایی می زند .بازیگری برای برادر ده نمکی و گروه فشار ! سالها قبل برادر بازیگردان شریفی را در تهران دیدم وقتی که تازه از زندان آزاد شده بود .به اشتباهات خودش پی برده بود و قول داده بود که دیگر پسر خوبی بشود و حالا واقعا مرد بزرگی شده است.هم خانم بازی اش را با هنرپیشه های زن جویای نام می کند و هم با فیلسوف بزرگ داریوش مهرجویی (آخ ! که اگر ساعدی زنده بود با او چه فیلم هایی می ساخت ) همکاری می کند و هم با گروه انصار ! همه همسایه ها یاری کرده اند تا کارگردان معترض فیلمش را بسازد .با امید به پروردگار بزرگ امیدوارم ایشان را در جشنواره های بزرگ دنیا ببینیم.کار خدا را چه دیدی همه یه روزی بزرگ می شوند و آدم ! ایشان هم به صف دگر اندیشان می پیوندند ولی نه مثل مخملباف آواره افغانستان و تاجیکستان ! داشت یادم می رفت ایشان اقامت فرانسه را گرفته اند .

نوشته ای از مهدی یزدانی خرم در باره اسماعیل فصیح

دوشنبه ۱۶ آوریل ۲۰۰۷



تصوير اسماعيل فصيح را بايد توام با نوعي از انزوا تصور کرد که در طول سال هاي پرشمار عمرش اين توفيق را داشته که به جرياني هميشگي اما کم سروصدا در ادبيات ايران تبديل شود. اسماعيل فصيح نخستين رمان اش يعني «شراب خام» را در سال هاي پاياني دهه چهل - 1347 - منتشر کرد و نويد نويسنده يي را داد که مي کوشد بازخواني و قرائتي تمام عيار از رئاليسم، به عنوان يک ژانر ارائه دهد. از آن سال تا به امروز فصيح مستمر، کم هياهو و از قضا پرمخاطب در گوشه يي از ادبيات ايران مي زيد. در تمام اين سال ها فصيح نه در جست وجوي حرکت هاي فردي و بيروني روشنفکرانه بود و نه در مقام يک شخصيت فرهنگي اين احساس را داشت که مي تواند جريان يا جريان هايي را هدايت کند. اين مشي و تاکيد و پافشاري او بر ارائه يک شکل حرفه يي و از قضا کاملاً کلاسيک از امري به نام نوشتن باعث شد تا اسماعيل فصيح در عين پرکاري و انتشار آثار مداوم، دچار شکلي از انزوا و تنهايي شود. داستان نويس ماجراجوي ادبيات ايران با آنکه در دهه چهل خود را به اثبات رساند و تولد يک نويسنده صاحب سبک را اعلام کرد، دور از فضاها و کارکردهاي سياسي يي ايستاد که گويا خواسته يا ناخواسته ناف نويسنده ايراني را با آن بريده اند. او که تجربه درک ادبيات امريکا و ساختارهاي آن را داشت، کمتر تحت تاثير انگاره هاي روشنفکرانه ادبيات صاحب نفوذ آن روزها، يعني ادبيات متعهد اروپايي قرار گرفت. اما با نگاهي به کارنامه اسماعيل فصيح به خوبي مي توان دريافت که او نويسنده يي بوده با دغدغه هاي تاريخي انسان ايراني. راوي جبر ناتوراليستي که شکل سبک شناسانه آن را در آثار نويسندگان شاخصي مانند زولا، فاکنر، درايزر و حتي سالينجر مي توان مشاهده کرد. از سوي ديگر فصيح نسبت به فراز و فرودهاي تاريخ ايران توجه داشته؛ به جنگ، انقلاب، کودتاي 28 مرداد، برآمدن دودمان پهلوي و... و جالب اينکه اعم آثار او به شدت به اين کلان مفاهيم تاريخي وابستگي معنايي و مفهومي دارند. اما اين روند هيچ گاه باعث نشد تا اسماعيل فصيح در قامت يک نويسنده منتقد و يا روشنفکر - به معناي مصطلح در سال هاي دهه چهل و پنجاه - شناخته شود. ذات روايي پرماجرا و غيرتوصيفي آثارش با وجود اينکه او را در رديف يکي از مشهورترين نويسندگان ايراني چند دهه اخير - به خصوص در ميان قشر عادي تر کتاب خوان - قرار داده است، به دليل عدم حضورش به عنوان نويسنده، در جمع ها و حرکت هاي بيروني تر، باعث شده تا اسماعيل فصيح به يکي از بزرگترين علامت سوال هاي ادبيات ايران تبديل شود. ادبياتي که با تاکيد بر دسته بندي نويسندگان با توجه به مشي هاي عقيدتي شان هنوز نتوانسته جايگاه واقعي اسماعيل فصيح را پيدا کند. در تمام اين سال ها، او مانند يک نويسنده حرفه يي زيسته، کمتر شده فاصله چاپ آثارش طولاني شود، پيرو سبک و ساختارهاي روايي اش بوده و در عين حال و به اذعان بسياري از منتقدان اين ادبيات او نويسنده چندي از شاهکارهاي ادبيات داستاني معاصر بوده است. اما اين کارنامه، در جو ادبيات ايران چيزي کم داشته شايد. چيزي که برخي از نويسندگان هم رده و رتبه فصيح را به پدرخواندگان اين ادبيات تبديل کرد، اما نتوانست تنها و تنها از زاويه و دريچه داستان نويسي، اين شأن را براي فصيح باور کند. اسماعيل فصيح در روابط بيروني صاحبان قلم در ايران حضور نداشته و کمتر به ياد دارم که او حداقل در چند سال اخير کنج خلوت اش را با قامت و شأن يک روشنفکر منتقد عوض کند. اين وضعيت که تاکيد دارم نه ارزش است و نه ضد ارزش، اسماعيل فصيح را در موقعيتي قرار داده که امروز مي بينيم؛ نويسنده يي که مدام از وضعيت هاي خشن، پرهياهو و گاه تراژيک تاريخ معاصر نوشته، نويسنده يي که موفق شده چند شخصيت را به حافظه ادبيات ايران اضافه کند، منظور خاندان آريان و به خصوص جلال و صادق آريان است، نويسنده يي که با زبان و نثري هيجان انگيز و پرماجرا انبوهي مخاطب براي خود دست و پا کرده، امروز در ادبيات اين کشور و در سير بي حافظگي ما با بي انصافي روبه رو شده است. اسماعيل فصيح را بايد يکي از معدود نويسندگان معاصر ايراني دانست که به شکل دهه چهلي که از معناي «تعهد» وجود داشت، بي اعتنايي کرد. يکي از نويسندگاني که با تمام تحسين ها و انتقادهايي که به آثار او وارد است، به دليل کم حاشيه بودن و دور ايستادن از ارائه رفتارهايي شفاهي تر و غيرروايي، دچار انزوايي مضاعف شد. وضعيت او در اين باب بي شباهت نيست به هـ . الف. سايه شاعر، اويي که با انزوايش، به جايگاهي رفيع دست پيدا کرد، اما اين قصه براي فصيح تکرار نشد که خواسته يا ناخواسته، ادبيات ايران و برخي اصحاب آن نيز، به انزواي خودخواسته فصيح، انزواي ديگري را نيز افزودند و آن کم ديدن يا شايد ناديدن اين نويسنده حرفه يي بود در مناسبات سياسي شده شان. جامعه ادبي انزواي سايه بزرگ را تقديس کرد و انزواي فصيح داستان نويس را به حساب يک شيوه خاص براي زندگي هنري گذاشت، بوالعجب از اين دو ضد، که امر منطق در آنها ديده نمي شود. با اين حال اسماعيل فصيح در تمام اين روزها و آن روزها داستان نوشت. هيچ گاه به نويسنده يي آوانگارد يا صف شکن تبديل نشد، اما توانست نمونه يي از رئاليسم جان دار و هدف مند را بيافريند که در ميان نويسندگان ايراني کمتر مثال دارد. مشي يي که يا نويسنده ايراني را به دام ابتذال و پوپوليسم انداخت يا بيشتر در ميان مخاطبان نخبه پايگاه پيدا کرد. فصيح يکي از معدود نويسندگان اين ميانه بود، داستان نويسي با روياها و ايده هاي روشنفکرانه که هر دو سمت ماجرا را راضي نگه داشت و در طول حدود چهل سال در اين مسير حرکت کرد. داوري در باب او و داستان هايش همواره مشکل بزرگ منتقدان بوده. منتقداني که بيشتر آنها نويسنده «زمستان 62» را مي ستايند، اما اين سوال را از خود مي پرسند که چرا اسماعيل فصيح تن به حرکت هاي روشنفکري نداد. نويسنده يي که باورهاي چند نسل را روايت کرد، اما در مناسبات سياسي ادبيات ايران نقش پررنگي نداشت. اسماعيل فصيح مصداق بارز يک جمله است؛ مردي که در ميانه ماجرا ايستاده و سعي مي کند زياد بلند فکر نکند... ادبيات ما چيزي به او بدهکار است

دنیای عکس ها



یه فیلم آرامش بخش

یکشنبه ۱۵ آوریل ۲۰۰۷

حمیرا دوست مهربان و با احساسم از کانادا یه ای میل برام فرستاد که این فیلم روش سنجاق ! شده بود و سفارش کرده که عاشق تر از این بشوم . چشم نصیحت اش را گوش می کنم و امیدوارم من هم روزی برسه که به آرامش برسم و از این همه کنش و واکنش دست بردارم

نازی عظیما


گذرنامه نازی عظیما مترجم و همکار رادیو فردا در وطن اسلامی توقیف شده است
همین چند روز پیش بود که به محقق فرانسوی اجازه خروج دادند
این حکومت بدون بحران نمی تواند به حیات خود ادامه بدهد
به امید پروردگار عالم تاب نازی عظیما هم با الطاف سلطان پر عطوفت ایران اسلامی به آغوش خانواده اش بر خواهد گشت و وزارت اطلاعات هم همکار جدید ش را که دعوت به همکاری را قبول نکرده بود را خواهد بخشید .آدم فروشی که کار هرکی نیست .مگه نه

julio

مگی و رافائل

شنبه ۱۴ آوریل ۲۰۰۷


تو قطار داشتم برا خودم آهنگ گوش می کردم که مگی به تلفن دستی ام زنگ زد
تو ایستگاه قطار ریچموند منتظرم ایستاده بود
کوله ام را از بالای سرم برداشتم و دم در منتظر ایستادن قطار ماندم
لباس پر از همه رنگهای مورد علاقه ام را پوشیده بود گونه اش را بوسیدم و دم خروجی رافائل را دیدم .با کوله پشتی بر پشت / تن اش را به دیوار تکیه داده بود و سیگار می کشید
چند ماه بود که ازش خبری نداشتم دوست و همسایه مگی است و هر وقت که از پرتغال بر می گردد مستقیم به خانه مگی می آید . شاعر و کارگردان سینما است و قرار است یه فیلم کوتاه از زندگی نویسنده رمان کوری را درست بکند .من این روزها با دونفر همیشه در حال مکالمه درونی هستم و رویاهای روزانه ام را با آنها تقسیم می کنم .اولی ریچارد براتیگان و دومی میلان کوندرا ! اگه خدا یه روز برام یه مرحمتی بکنه حتما در پاریس به ملاقات دومی می رم .چون اولی از نفس کشیدن خسته شده بود و خودشو کشت ! مگی دستم را گرفت و خنده کنان به بار کنار ایستگاه قطار رفتیم و نفری یه لیوان بزرگ آبجو گرفتیم و سرگرم حرف زدن شدیم .رافائل از خاطرات لیسبون حرف زد و مگی از نقاشی هایی که این روزها کشیده . جی زنگ زد و چند دقیقه ای با هم حرف زدیم دلم برایش تنگ شده بود وقتی باهاش گپ می زنم حالم بهتر می شه .پسر خوب و دوست داشتنی که برایم روز به روز عزیز تر می شه .از این که مگی سیگار نمی کشه خیلی خوشحالم چون از این که یه زن سیگار بکشه حالم به هم می خوره ( بدبخت زن ستیز ! ) وقت که پیدا می کنم یه سر به کافه اینترنت می زنم و از متیرا الیاتی که شعرم را در سایت ادبی جن و پری چاپ کرده تشکر می کنم در زندگی ام سه متیرا بوده اند که دوتایشان اعدام شده اند و این میترا حالش خوبه و یه سایت خوب ادبی به راه انداخته که دمش گرم ! آی پاد را تو گوشم می گذارم و از کافه بیرون می آیم و نمی دانم چرا اشک تو چشمام حلقه می زند شاید چون به یاد دو میترا افتاده ام که هر دو زیر شکنجه در سال شصت و یک کشته شدند و من هنوز زنده ام و این خاطرات با من تا ابد خواهد بود . مگی صدایم می کند و دستمال آبی اش را از کیف در می آورد و به دستم می دهد و کنارم روی صندلی می نشیند و دستش را به پشت گردنم می گذارد و با هم به غروب قشنگ محله کنار رودخانه تایمز نگاه می کنیم

سایت جن وپری و دو شعر از من







شب

در کلبه خوابیده‌ای
در بیرون آتش روشن می‌کنم
با فانوس از کلبه بیرون می‌آیی
دامن کولی‌ها را پوشیده‌ای
به کلبه دعوتم می‌کنی
تمام اتاق از نام مقدس تو پر شده
پنجره را باز می‌کنم
باد می‌وزد
شمع روی میز می‌افتد
صندلی کج می‌شود
سگ همسایه به صدا در می‌آید
مادرت در می زند
باز می کنم در را



اندوه
سر در گریبانم
دلم اندوه ماه را می‌طلبد
سقف آسمان را می‌شکافم
تکه ابری برای گریستن می‌یابم

چه فرق می کنه

جمعه ۱۳ آوریل ۲۰۰۷

چه فرق می کند که من در تو حل شوم یا نه
آن چه مهم است این است که فاصله من با تو دقیقا هیجده مایل است و من تا به تو برسم قطار شبانه را از دست داده ام . سعی می کنم دوچرخه ام را فیکس کنم ورکاب زنان به در کلبه تو برسم .قلاب ماهیگیری ام را در پشت دوچرخه می گذارم و کوله پر از مواد خوراکی را به پشتم می گذارم سر راه به مغازه میکیس سری می زنم و شرابی را که تو دوست داری می خرم تا در میزی که در باغچه ات چیده ای در لیوان بریزیم و تا صبح خوردنش را ادامه بدهیم
بهنام با دوست دخترش به بلفاست رفته و از آنجا برایم کارت پستال فرستاده و پیراهنی برای تو
با خودم می آورم چون فکر می کنم خیلی به تو بیاید . این چند روز خیلی کار کرده ام و پولم را جمع کرده ام تا برای دوستم در ایران بفرستم چون به هش بدهکار بودم کم کم دارم قرض هامو پرداخت می کنم چون می خوام هیچ دل واپسی نداشته باشم .این جا همین که بتونم اجاره خونه و خورد و خوراکمو رو بدم بسه .زندگی دارد به من چشمک می زند و باید از زندگی لذت ببرم . روز به روز دارم پوست می ترکانم و حالا که از سر کار برگشته ام بهترین کار اینه که به طرف خانه تو بیایم و دمی بیاسایم .تو که مخالف نیستی ؟
ساعت شش هم دوباره سوار قطار می شوم البته اگه از دستش ندم و به سر کار بر می گردم
و روز دیگری را شروع می کنم .همین که با تو با باشم برام کافیه

yasminlevy

سلاخ خانه شماره پنج

پنجشنبه ۱۲ آوریل ۲۰۰۷


کِرت وُنه گات، نويسنده مشهور آمريکايی درگذشت

کرت وُنه گات (Kurt Vonnegut)، نويسنده مشهور آمريکايی، خالق آثاری چون «سلاخ خانه شماره ۵» و «گهواره گربه» در سن ۸۴ سالگی درگذشت.

ونه گات، چند هفته قبل در خانه اش واقع در شهر نيويورک، از بلندی سقوط کرد و سه شنبه شب، يازدهم آوريل، در پی جراحت ناشی از اين رويداد جان سپرد.

کرت ونه گات، به عنوان يکی از نويسندگان سنت شکن و پرطرفدار شناخته می شود که در دهه های ۶۰ و ۷۰ ميلادی به يکی از بزرگان ادبيات بدل شد.

اين نويسنده آمريکايی علاوه بر نوشتن ۱۴ داستان بلند، مقالات متعدد، نمايشنامه و داستان های کوتاهی نيز نوشته است.

ونه گات در آثارش موضوع جنگ و پيشرفت های علمی را به چالش می کشيد و در مشهورترين اثرش به نام «سلاخ خانه شماره 5» بمباران شهر درسدن آلمان به توسط هواپيماهای قوای ائتلاف را مجسم می سازد.

کرت ونه گات، در دوران سربازی اش در جنگ جهانی دوم اسير شد و در سال ۱۹۴۵ شاهد بمباران شهر درسدن بود.

گور ویدال





گور ویدال، نویسنده و نمایشنامه نویس آمریکایی برنده اولین دوره جایزه ادبی پن/بوردرز شده است.
گور ویدال که در اکتبر 1925 به دنیا آمده، نویسنده جنجالی به شمار می رود و معمولا عقاید و آرای سیاسی وی بازتاب های گسترده ای می یابد.

از ویدال 81 ساله چندین کتاب به فارسی ترجمه شده و یولیانوس به عنوان نخستین کارش توسط فریدون مجلسی، به فارسی ترجمه و چاپ شده است.

طبق بیانیه ای که در مورد اهدای این جایزه صادر شده، جایزه ادبی پن/بوردرز به نویسنده آمریکایی اهدا می شود که به درک و فهم شرایط انسانی از طریق راه های توانمند و نو آورانه کمک کند.

این بیانیه می گوید که " قدرت و عمق آثار درخشان ویدال، شجاعت او در بیان نظراتش، حتی در زمانی که آزادی بیان در معرض خطر بوده، تعهد همیشگی اش به دموکراسی، عدالت، منطق او را دریافت کننده مطلوب جایزه پن/بوردرز می کند.

گور ویدال که نویسندگی را از بیست و یک سالگی آغاز کرده از نویسندگان منتقد آمریکا به شمار می رود. وی از منتقدان سیاست های دولت آمریکا به شمار می رود و طی مقاله های سیاسی خود، سیاست های اخذ شده توسط دولت های آمریکا را مورد نقد قرار می
می دهد. به نقل از بی بی سی

چه فرق می کنه

نظام مقدس جمهوری اسلامی هر روز به فشار های خود به جامعه می افزاید
معلمان را در همدان دستگیر می کند فعالان زنان را به بند می کشاند
زندانی های سیاسی را به مرز جنون می کشاند
موج دستگیری را افزایش می دهد
به دختران و پسران بد حجاب ! حمله می کند
کارگردان مردمی اش مسعود ده نمکی چماق دار و آدمکش می شود
جلو و عقب بردن ساعت رسمی کشور را با گاو و میزان شیر دهی اش مقایسه می کند
می خواهد واحد پولی کشور را تغییر بدهد
شوراهای دست پرورده اسلامی را می خواهد محدود کند
در اتاق بازرگانی دست به کودتا می زند و هزاران کار دیگر را
آن چه مهم است نگاه مردم و اضطراب و تشویش های روزانه آنان است
دیگر به انقلاب خونین معتقد نیستم و به هیچ عنوان به اصلاح طلبان هم اعتماد ندارم
ولی آنچه برایم مهم و تاثیر گذار است کار فرهنگی و زیر بنایی است و از بستر این کارکرد می توان در آینده نتایج اش را به عینه دید.دیر یا زود این نظام خواهد رفت یا با حرکت خود ملت و یا با حمله بیگانه ها . سوال من این است از پس فردای ریزش پایه های حکومت چه آلترنایتوی برای حکومت وجود دارد ؟ سلطنت طلبان به رهبری شاهزاده رضا پهلوی و یا مجاهدین و یا چپ ها و یا روشنفکران از هم گسیخته ! تا وقتی فرهنگ پوسیده روابط اجتماعی بین ایرانیان پالایش نشود و تا وقتی که بی اعتمادی بین هم میهنان درست نشده باشد به آینده نمی توان امید داشت .گرچه برای این سوال پاسخ های بسیاری است که می توان در بستری درست بدان پرداخت

دلبرکم چیزی بگو

داره از ابر سیاه خون می چکه

چهارشنبه ۱۱ آوریل ۲۰۰۷

GOD


به آسمان تاریک نگاه می کنم ستاره ها در آن بالا دارند بی دریغ می درخشند و من در این پایین به تو فکر می کنم که چه بی دریغ محبت و عشق ات را ابراز می کنی
به تو فکر می کنم که همچون خواهری مهربان به پرستاری ام آمده ای و هر از چند گاهی به تلفن دستی ام زنگ می زنی و حال مرا می پرسی .چه خوب است دوست داشتن آدمیان در این وانفسای بی هم دمی
خدا با من است چون تکیه گاهی برایم نمانده .خدا با من است چون همه اعتقادات من در او جمع شده است وخدا را دوست دارم چون همیشه دوستان خوبم را از من می گیرد و به جایش همواره مرا تنبیه می کند چون باید این پروسه درد را همیشه طی بکنم
خدا را دوست دارم چون بی او می میرم
خدا را دوست دارم چون عشق را به من هدیه داده است
خدا را دوست دارم چون همیشه عاشقم
همیشه این باور در من بوده که آیا سر موقع به قطار می رسم یا نه
باید سفری تازه را شروع کنم
چون وقتی صدای قطار را از دو ایستگاه جلوتر می شنوم از خودم بی خود می شوم
پل دوست فرانسوی ام چند ساعت قبل به خانه زنگ زد و گفت کوله ات را آماده کن چون با بچه ها داریم می آییم دنبالت برویم کوه
تا به کوه برسیم چند ایستگاه قطار را باید طی بکنیم
در آن بالا بالاها تو در انتظارم هستی
چشم به راهم بمان دارم می آیم
گرچه می دانم باید جسدت را از بالا به پایین بیاوریم
آه ! از این خدای مهربانم دارد حالم به هم می خورد
چون دوستانم را دارد یک به یک از من می گیرد
آه ! که چه قدر من از مرگ خوشم می آید ..!

فصلی از کتاب صید قزل آلا ترجمه پیام یزدان جو

اوراق­فروشي كليولند / ريچارد براتيگان*



تا همين اواخر، همه­ي اطلاعات­ام درباره­ي «اوراق­فروشي كليولند» را از دو سه دوستي داشتم كه چيزهايي از آن­جا خريده بودند. يكي­شان يك پنجره­ي خيلي بزرگ خريده بود: قاب، شيشه، و همه­چيزش به چند دلار. پنجره­ي خوش­منظري بود.
دوست­ام سوراخي توي ديوار خانه­اش بالاي «تپه­ي پوتررو» در آورد و پنجره را گذاشت آن­جا. حالا او چشم­انداز تمام­نمايي از «بيمارستان منطقه­ي سان­فرانسيسكو» دارد.
عملا" مي­تواند صاف سرش را بكند توي بخش­هاي مختلف بيمارستان و مجله­هاي قديمي را ببيند كه آن­قدر بي­شمار بار خوانده شده كه مثل «تنك بزرگ» دچار سايش و فرسايش شده­اند. عملا" مي­تواند صداي افكار مريض­ها را درباره­ي صبحانه بشنود: شير حال­ام را به هم مي­زند؛ و بعد درباره­ي شام: نخود فرنگي حال­ام را به هم مي­زند؛ و بعد مي­تواند بيمارستان را ببيند كه آرام­آرام در شب غرق مي­شود، نوميدانه گرفتارشده در ميان انبوه عظيم جلبك­هاي دريايي آجري.
آن پنجره را از «اوراق­فروشي كليولند» خريده بود.
دوست ديگرم يك بام آهني از «اوراق­فروشي كليولند» خريده بود و بام را با يك ماشين استيشن آورده بود تا «بيگ سور» و بعد پشت­اش گرفته بود و تا كوه­پايه­اي برده بود. نصف بام را كول كرده بود. كار هركس نبود. بعد تو «پلزنتون» قاطري خريده بود به اسم جورج. نصفه­ي ديگر بام را جورج حمل كرده بود.
قاطر اصلا" اين اوضاع را خوش نداشت. كنه­ها كلي از گوشت جان­اش را كنده بودند، و بوي گربه­هاي وحشي آن فلات اعصابي براي­اش نمي­گذاشت تا آن­جا چرايي بكند. دوست­ام به­شوخي مي­گقت جورج صد كيلويي وزن كم كرده. تاكستان­هاي زيباي اطراف «پلزنتون» در «دره­ي ليورمور» احتمالا" خيلي بيش­تر به جورج مي­ساخته تا برهوت كوه­پايه­هاي «سانتا لوسيا».
مكان دوست­ام آلونكي بود درست كنار يك شومينه­ي بزرگ، جايي كه يك­وقتي، دهه­ي بيست، يك عمارت اعياني باشكوه بوده، كه يك هنرپيشه­ي مشهور سينما ساخته بود. عمارت اعياني وقتي ساخته شد كه حتا يك جاده هم از آن­جا تا «بيگ سور» وجود نداشت. عمارت اعياني را پشت قاطرها، پشت هم مثل قطار مورچه­ها، آورده بودند بالاي كوهستان، جلوه­هايي از زندگي خوش و خرم را آورده بودند براي بلوط­هاي سمي، كنه­ها، و ماهي­هاي آزاد.
عمارت اعياني روي دماغه­اي قرار گرفته بود، بر فراز «اقيانوس آرام». دهه­ي بيست با پول مي­شد دورتر از اين­ها را ديد، مي­شد نگاهي انداخت و نهنگ­ها و جزاير هاوايي و كومينتانگ چين را تماشا كرد.
عمارت اعياني چند سال پيش آتش گرفت.
هنرپيشه مرد.
از قاطرهاش صابون ساختند.
معشوقه­هاش آشيان چين و چروك شدند.
حالا فقط شومينه مثل كرنشي كارتاژي در پيشگاه هاليوود جا مانده.
چند هفته پيش رفتم آن­جا تا بام دوست­ام را ببينم. به­قول معروف، فرصت ديدن آن را با يك ميليون دلار هم عوض نمي­كردم. بام به­نظرم عين يك آبكش رسيد. اگر آن بام و باران در «علفزاران خليج» به جنگ هم مي­رفتند، من روي باران شرط مي­بستم و همه­ي بردم را در «نمايشگاه جهان» تو سياتل خرج مي­كردم.
تجربه­ي خود من از «اوراق­فروشي كليولند» بر مي­گردد به دو روز پيش كه چيزهايي راجع به يك جويبار قزل­آلاي مستعمل شنيدم كه در آن اوراق­فروشي به فروش گذاشته بودند. براي همين رفتم خيابان كلمبس و اتوبوس خط 15 را سوار شدم و براي اولين­بار پام رسيد آن­جا.
تو اتوبوس دو تا بچه­ي سياه­پوست نشسته بودند پشت سرم. داشتند درباره­ي «چابي چكر» و رقص توئيست حرف مي­زدند. فكر مي­كردند چابي چكر فقط پانزده سال­اش است چون سبيل ندارد. بعد درباره­ي يكي ديگر حرف زدند كه چهل و چهار ساعت بي­وقفه توئيست رقصيده بود و آخر سر هم «جورج واشنگتن» را ديده بود كه از «دلاور» رد مي­شده.
يكي از بچه­ها گفت: «مرد حسابي، من به اين مي­گم توئيست رقصيدن.»
آن بچه­ي ديگر گفت: «من كه فكر نمي­كنم بتونم چل و چار ساعت يه­ضرب توئيست برقصم. كلي رقصه واسه خودش.»
از اتوبوس پياده شدم، درست كنار يكي از آن ايستگاه­هاي متروكه­ي پمپ­بنزين «زمان» و يك ماشين­شوي خودكار پنجاه­سنتي متروكه. يك طرف پمپ­بنزين دشت پهناوري بود. دست يك­وقتي، دوران جنگ، پوشيده از پروژه­هاي ساختمان­سازي بوده، براي كارگران كشتي­سازي.
طرف ديگر پمپ­بنزين «زمان» هم «اوراق­فروشي كليولند» بود. رفتم آن­جا تا نگاهي به آن جويبار قزل­آلاي مستعمل بياندازم. «اوراق­فروشي كليولند» ويترين عريض و طويلي دارد پر از تابلوها و اجناس.
تابلويي توي ويترين بود كه تبليغ يك ماشين لباس­شويي 65 دلاري را مي­كرد. قيمت اصلي ماشين 175 دلار بود. واقعا" به­صرفه بود.
تابلوي ديگري بود كه تبليغ جرثقيل­هاي دوتني و سه­تني نو و دست­دوم را مي­كرد. نمي­دانستم براي حمل يك جويبار قزل­آلا چندتا چرثقيل لازم است.
تابلوي ديگري بود كه روش نوشته بود:

كادوسراي خانواده
انواع كادويي براي كليه­ي اعضاي خانواده

ويترين پر بود از صدها قلم كالا براي كليه­ي اعضاي خانواده. «بابا، مي­دوني من واسه كريسمس چي مي­خوام؟ چي، پسرم؟ يه حمام. مامان، مي­دوني من واسه كريسمس چي مي­خوام؟ چي، پاتريشيا؟ يه خرده پشت­بوم.»
چندتا ننوي جنگلي هم توي ويترين گذاشته بودند براي بستگان دور و گالن­هاي يك دلار و ده سنتي رنگ لعاب خاكي – قهوه­اي براي ساير عزيران.
يك تابلوي بزرگ هم بود كه روش نوشته بود:

جويبار قزل­آلاي مستعمل براي فروش
بيينيد و حال­اش را ببريد

رفتم تو و نگاهي به چندتا فانوس كشتي انداختم كه كنار در، براي فروش گذاشته بودند. بعد فروشنده­اي آمد سمت و من و با لحن دل­نشيني گفت: «مي­تونم كمك­تون كنم؟»
گفتم: «بله. من كنجكاو اون جويبار قزل­آلايي هستم كه براي فروش گذاشتين. مي­تونين اطلاعاتي راجه به­اش بدين؟ چه جوري مي­فروشين­اش؟»
فروشنده گفت: «متري مي­فروشيم­اش. مي­تونين هرچه­قدر دل­تون خواست يا هرچه­قدر برامون مونده رو بخرين. همين صبحي يه آقايي اومد و 173 متر خريد. مي­خواست براي كادوي تولد به دختر برادرش هديه بده.
«آبشارا رو البته جداگونه مي­فروشيم، پول درختا و پرنده­ها، گلا، علفا، و سرخسا رو هم سوا مي­گيريم. ولي با خريد حداقل سه متر جويبار مي­توين حشره­ها رو مجاني ببرين.»
گفتم: «اون جويبارو چند مي­فروشين؟»
گفت: «هر سي سانت­اش شيش دلار و نيم. البته اين قيمت براي سي متر اوله. بعدش مي­شد هر سي سانت پنج دلار.»
پرسيدم: «پرنده­ها چند ان؟»
گفت: «دونه­اي سي و پنج سنت. البته بگم كه دست­دوم ان. هيچ تضميني نمي­تونيم بديم.»
پرسيدم: «عرض جويبار چه­قدره؟ گفتين كه طولي مي­فروشين­اش، نه؟»
گفت: «بله، طولي مي­فروشيم. عرض­اش از يه متر داره تا سه متر و سي سانت. بابت عرض­شون ازتون اضافه نمي­گيريم. جويبار بزرگي نيست، ولي خيلي دل­نشينه.»
پرسيدم: «حيوون چي دارين؟»
گفت: «فقط سه تا گوزن مونده.»
«ئه ... گل چه­طور؟»
گفت: «دوجين دوجين مي­فروشيم.»
پرسيدم: «آب جويبار زلاله؟»
فروشنده گفت: «قربان، دل­ام مي­خواد اصلا" اين فكرو نكنين كه ما اين­جا جويبار قزل­آلاي گل­آلود هم مي­فروشيم. ما هميشه قبل از اين كه فكر حمل جويبارا باشيم، اول مطمئن مي­شيم كه آب­شون عين آينه زلال باشه.»
پرسيدم: «اين جويباره مال كجا هست؟»
گفت: «كلرادو. با دقت و ملايمت حمل­اش كرديم. تا به حال نشده حتا به يه جويبار قزل­آلا صدمه­اي زده باشيم. طوري باهاشون تا مي­كنيم كه انگار چيني ان.»
پرسيدم: «اين سوالو حتما" هميشه از شما مي­پرسن، ولي دل­ام مي­خواد بدونم وضع ماهي­گيري تو اين جويبار چه­طوره؟»
گفت: « خيلي خوب. اكثرشون از اون قهوه­اي­هاي آلماني ان، ولي چن­تايي رنگين­كموني­ ام مي­شه پيدا كرد.»
پرسيدم: «قيمت قزل­آلاها چه­قدره؟»
گفت: «قيمت اونا رو كشيديم رو قيمت جويبار. البته بسته به شانسه. اصلا" نمي­شه حساب كرد چه­قدر قزل­آلا مي­شه ازش صيد كرد و قزل­آلاهاش چه اندازه ان. اما، وضع و اوضاع ماهي­گيري­اش خيلي خوبه، مي­شه گفت حرف نداره. چه با طعمه­ي روآبي و چه با طعمه­ي زيرآبي.»
پرسيدم: «جويباره كجا هست؟ دل­ام مي­خواه يه نيگاهي به­اش بندازم.»
گفت: «همين پشته. مستقيم برين، از اون در رد شين و بعد بپيچين سمت راست تا برسين بيرون. طولي جمع­اش كرديم. حتما" پيداش مي­كنين. آبشارا بالاي پله­هان، تو قسمت تاسيسات مستعمل.»
«حيوونا چه­طور؟»
«خب، هرچي برامون مونده همون پشت جويباره. بيرون كه رفتين، يه تعداد از كاميونامونو مي­بينين كه تو جاده كنار راه­آهن پارك كرده­ن. بپيچين سمت راست جاده و برين پايين و تل الوارا رو هم رد كنين. آغل حيوونا انتهاي اون زمينه.»
گفتم: «ممنون. فكر كنم اول برم يه نيگاهي به آبشارا بيندازم. لازم نيست بياين. فقط بگين چه­طور برم، خودم پيدا مي­كنم.»
گفت: «خيلي خب، از اون پله­ها برين بالا. يه تعداد در و پنجره مي­بينين، بپيچين سمت چپ و برين تا برسين به قسمت تاسيسات مستعمل. اين ام كارت من، كمك لازم داشتين در خدمت ام.»
گفتم: «باشه. تا همين­جاش­ ام خيلي كمك كردين. خيلي ممنون. مي­رم يه گشتي بزنم.»
گفت: «موفق باشين!»
از پله­ها رفتم بالا و چشم­ام به هزاران در افتاد. به عمرم هيچ­وقت اين همه در نديده بودم. با آن درها مي­شد يك شهر كامل ساخت. «درشهر». و آن­قدر پنجره بود كه بشود حومه­ي جمع­وجوري سراسر از پنجره ساخت. «پنجره­آباد».
پيچيدم سمت چپ و پشت سرم فروغ كم­نور يك چراغ مرواريدرنگ را ديدم. همان­طور كه دور مي­شدم چراغ پرنور و پرنورتر مي­شد، و بعد رسيدم به قسمت تاسيسات مستعمل، انباشته از صدها كاسه­توالت بود.
كاسته­توالت­ها تو قفسه­ها روي هم تلنبار شده بودند. آن­ها را پنج­تا پنج­تا رو هم تلنبار كرده بودند. يك نورگير سقفي هم بالاي كاسه­توالت­ها بود كه درخشندگي خاصي به آن­ها مي­بخشيد، انگار كه همان «مرواريد ممنوعه­ي بزرگ» فيلم­هايي هستند كه ماجراشان تو درياهاي جنوب مي­گذرد.
آبشارها كنار ديوار روي هم تلنبار شده بودند. حدودا" ده دوازده­تايي بودند، از ارتفاع يك متر تا ارتفاع چهار پنج متر.
يك آبشار بود كه طول­اش به بيست متر مي­رسيد. برچسب­هايي روي تكه­آبشارهاي بزرگ بود كه طريقه­ي درست دوباره سر هم كردن­شان را نشان مي­داد.
روي آبشارها برچسب قيمت داشت. از جويبارها گران­تر بودند. آبشارها را سي سانتي 19 دلار مي­فروختند.
رفتم اتاق ديگري كه پر بود از الوارهاي خوش­بو، از نورگير سقفي بالاي الوارها نور زدرد آرامي مي­تابيد كه ارنگ­اش مثل آن قبلي نبود. در سايه­هاي حاشيه­ي اتاق، زير سقف شيب­دار ساختمان، تعداد زيادي توالت و آبريزگاه سرپايي بود كه روشان را گرد و غبار گرفته بود، آبشار ديگري هم بود كه حدودا" پنج متري طول داشت، دوتاش كرده بودند و گذاشته بودند آن­جا، و آبشار هم پيشاپيش به جذب گرد و غبار اقدام كرده بود.
همه­ي ديدني­هاي آبشارها را كه دل­ام مي­خواست ببينم ديده بودم و حالا خيلي كنجكاو آن جويبار قزل­آلا بودم، براي همين مطابق راهنمايي­هاي فروشنده راه­ام را گرفتم و رفتم بيرون ساختمان.
آه، به عمرم هرگز چيزي مثل آن جويبار قزل­آلا نديده بودم. به طول­هاي مختلف دسته شده بود: سه متر، پنج متر، هفت متر، ... . يكي­اش يك دسته­ي سي متري بود. يك جعبه خرده­ريز هم بود. خرده­ريزها اندازه­هاي عجيبي داشتند، از ده سانت بگير تا شصت سانت.
يك بلندگو رو لبه­ي ساختمان بود و موسيقي ملايمي پخش مي­كرد. هوا ابري بود و مرغ­هاي دريايي آن بالا توي آسمان چرخ مي­زدند.
پشت جويبار دسته­هاي بزرگي از درخت و بوته بود. روشان را با شمدهايي از كرباس­هاي وصله­وصله پوشانده بودند. شاخه­ها و ربشه­ها را مي­توانستي ببيني كه از دو طرف دسته­ها زده­اند بيرون.
رفتم نزديك­تر و نگاهي به بريده­بريده­­هاي جويبار انداختم. مي­توانستم چندتايي قزل­آلا را توشان ببينم. يك ماهي باحال به چشم­ام خورد. چندتا خرچنگ هم ديدم كه دور سنگ­هاي كف جويبار مي­خزيدند.
جويبار خوبي به نظر مي­رسيد. دست­ام را كردم توي آب. آب سرد بود و حس خوبي داشت.
فكر كردم دور بزنم، بروم نگاهي به حيوان­ها بياندازم. كاميون­ها را ديدم كه كنار ريل راه­آهن پارك كرده بودند. از جاده رفتم و تل الوارها را رد كردم، پشت الوارها آغلي بود كه حيوان­ها آن تو بودند.
فروشنده راست گفته بود. عملا" حيواني به آن صورت نداشت. تقريبا" تنها چيزي كه به­وفور يافت مي­شد موش بود. صدها موش آن­جا بود.
كنار آغل يك قفس توري بزرگ مخصوص پرنده­ها بود، شايد پانزده متري ارتفاع داشت، و پر بود از انواع و اقسام پرنده­ها. بالاي قفس را با تكه­اي كرباس پوشانده بودند، تا وقتي باران مي­آيد پرنده­ها خيس نشوند. داركوب­ها و قناري­هاي وحشي و گنجشك­ها.
در راه برگشت به جايي كه جويبار قزل­آلا را دسته كرده بودند، حشره­ها را ديدم. داخل يك ساختمان پيش­ساخته­ي فولادي بودند و هر سي سانت مربع­شان را هشت سنت مي­فروختند. تابلويي روي درش بود. نوشته بود حشره جات:

قزل آلای قوزی آقای براتیگان

:يکي از نمونه هاي موفق رمان پست مدرنيستي صيد قزل آلا در امريکا نام دارد. نويسنده آن ريچارد براتيگان است که در سال 1935 به دنيا آمد وپس ازنگارش آخرين اثرخويش بانوي افسرده ، اقدام به خودکشي کرد.
«صيد قزل آلا در امريکا» در سال 1961 منتشر شد، درست يک سال پيش از کتاب «قند هندوانه» که براي اولين بار به زبان آلماني چاپ شد. هر دو کتاب از نظر موضوعي و شيوه نگارش به هم مرتبط هستند. البته صيد قزل آلا در امريکا در مقايسه با اثر ديگر داراي نوعي سستي و افسارگسيختگي جالب توجه است و به نظر مي رسد براتيگان با همه شعور ادبي اش فردي بي قيد و تکلف است.
البته اين به معناي ساده لوح بودن او نيست و براي عده اي شخصيت وي ترکيبي است مسلم از ساده لوحي و شعور ادبي. براتيگان به شيوه خود عليه استانداردهاي جامعه امريکايي قلم فرسايي مي کند و به نظر مي رسد تا حدي با «من» داستانهايش هماهنگي دارد. او ازخود و دنياي اختصاصي اش مي نويسد. براتيگان تلاش مي کند زندگي ديگري را تجربه کند که البته در آثارش هم به اين موضوع اشاره کرده است.
صيد قزل آلا در امريکا از بهشتي در امريکا سخن مي گويد که بيش از جاهاي ديگر در آن قزل آلا وجود دارد، اما بهشتي مصنوعي و فاسد (رشوه گير) که معلوم نيست قزل آلا هايش کجا رفته اند؛ کتابي است زيبا، سرگرم کننده و البته غم انگيز با درونمايه اي عيني و ملموس و به عبارتي استعاره اي است از معاني مختلف.
او بسيارعلاقه مند به زندگي بي پيرايه و روستايي است و کتاب او کمي رنگ و بوي بازگشت به طبيعت را دارد. صيد قزل آلا در امريکا نوعي خيال پردازي معطوف به گذشته وکتابي است سرشار از احساس البته نه از نوع احساس مصرف شده در داستان هاي عاشقانه دنيا. امروزه ديگر عادت نداريم نويسنده اي را ببينيم که از احساسات بنويسد، اما براتيگان رابطه خوبي با احساساتش دارد. مشکلات او فقط مربوط به طبيعت و دنياي فناوري نيست.
کتاب او به خوانندگانش اين حس را منتقل مي کند که مساعد بودن شرايط دروني به بيرون بستگي دارد و نگاهي است به گذشته ؛ به دوران کودکي به زماني که خورشيد هنوز مي درخشيد و باغها هنوز سبز بودند، البته بهشت رويايي نويسنده پوسيده و متزلزل است. در مقايسه با رمان قند هندوانه که يک اثر ادبي شباني و مرموز است ، صيد قزل آلا در امريکا رمان ماجراجويانه رئاليستي است که نويسنده خود را در قالب شخصيت اول داستان نشان مي دهد. او فرزند خردسالي دارد که بسيار تيز هوش است و البته کمي بيمار به نظر مي رسد.
نويسنده داستان او را با مهرباني روي شانه هايش مي گذارد. او يک بار قزل آلاي قوز دار صيد کرد؛ يک قزل آلاي رنگين با قوزي بسيار بزرگ روي پشتش. تا به حال چنين چيزي ديده نشده بود. اين قوز احتمالا از يک زخم کهنه مربوط به دوران کودکي قزل آلا به وجود آمده ، شايد هم يک اسب به او لگد زده يا يک درخت بر اثر طوفان روي او افتاده است.
شايد هم مادرش درست در محل ساخته شدن يک پل تخم ريزي کرده است. براتيگان در تمامي آثارش از يک سو عليه واقعيت سخن مي گويد و از سوي ديگر مرزهاي واقعيت را همواره به گونه اي سوررئاليستي بسط مي دهد و زماني که نمي تواند آن را به فراموشي بسپارد مي کوشد از ياس و پوچي دنيا لااقل يک لبخند يا کمي همدردي دريافت کند.
تلاشهاي او در اين راه در نخستين رمان وي «ژنرال کنفدراسيون» که با حسن نيت مورد انتقاد قرار گرفت به نتيجه مي رسد اما موفقيت او در اين راه بيش از همه در رمان صيد قزل آلا در امريکا ميسر مي شود؛ کتابي که با فروش ميليوني اش براتيگان را به مردي ثروتمند و البته معروفترين نويسنده امريکا تبديل کرد.



مترجم: زهرا صابري
منبع: فرانکفورتر الگماينه

تکرار روزها


دوباره صبح شد در تخت چوبی غلتی دوباره می زنم پرده را می کشم و آفتاب قشنگ پائیزی به اتاقم سرازیر شد .ضبط را روشن کردم و آهنگی را که از وبلاگ غربت نوشته ها به عاریه گرفته ام گوش می کنم .چند دقیقه ای در تخت می ما نم بعد در اتاق را باز می کنم به طبقه بالا می روم در آینه خودم را نگاه می کنم دوشی می گیرم و آب گرم را به تنم می پاشم برای لحظاتی خودم را فراموش می کنم و در میان بخار آب غوطه می خورم حوله را به دور خودم می کشم از پله ها به پائین می آیم کتری را روشن می کنم خودم را خشک می کنم و برای شروع روز آماده می شوم شهلا زنگ می زند تازه دو روز است که به آمستردام رفته و چه جایش خالی ست .روزی نیست که به من زنگ نزند و حالم را نپرسد .وای که این بشر چه قدر مهربان است .هیچ باورت می شود من در برابر او خیلی از اوقات خلع سلاح می شوم از محبت بی اندازه اش ! راحت رسیده بود و برای ماندن در آمستردام اتاق کوچکی در زیر شیروانی خانه مادام میشل گرفته و برایم عکس اتاق زیبایش را که به میدان بزرگی باز می شود ای میل کرده
به شاهین زنگ می زنم آن چنان مرا برای خودم توصیف می کند که می مانم . از در و دیوار حرف می زنیم و من که همیشه تشنه حرف زدن با کسانی که زندگی را برایم قابل تحمل تر می کنند
لباسم را می پوشم چون دوست یونانی ام در خانه را می زند باید بروم سر کار
دعا می کنم که بقیه روز به کام من باشد
نمی دانم چرا این قدر بی حسم از این همه اتفاقات روزانه ام

یه درد دل ساده

سه‌شنبه ۱۰ آوریل ۲۰۰۷


حالا باید برگردم سر خط اول
دوباره باید کسی را بیابم که مرا از ته دل دوست داشته باشد
دوباره کسی را بیابم که بی هیچ مزاحمتی و بی هیچ سد و دیواری دوستم بدارد
من همه آمال او باشم نه اینکه هر وقت هوس عاشقی بکند من حی و حاضر وجود داشته باشم
هر وقت که تنها و بی فرشته باشد
هر وقت که پدری نباشد هر وقت که شانه ای برای گریستن نباشد
بخواب بانوی من ! بخواب چون من رفته ام که دوش بگیرم وتن خود را حداقل میرا کنم از هر نوع کشش و تمایل . بخواب بانوی من ! پرده های کلفت اتاق را می کشم تا خورشید بر چشمان تو نتابد تا ترا از خواب بیدار نکند . پرده ها را طوری می کشم تا صدای خش خش آن به گوش نرسد چون می خواهم بی سر و صدا بروم . وقتی چشمانت را باز می کنی . لحاف را به کناری می زنی خش خش صدای تخت تنها موسیقی اتاق باشد . فکر می کنم ساعت یازده یا دوازده ظهر از خواب بیدار شوی کور مال کور مال دمپایی فرشی ات را بپوشی و به سوی حمام بروی شیر آب را باز کنی آب گرم و سرد با شدت به بدنت بپاشد و تو از خواب سنگین بیدار شوی در یخچال را باز می کنی کاکائو و کره را بر می داری نان را در تستر می گذاری .ای وای یادم رفت بنویسم که وقتی از خواب بیدار می شوی دست روی تخت می کشی مرا نمی یابی گیج می شوی به اتاق نگاه می کنی به تلفن دستی ام زنگ می زنی خاموش است پیغام می گذاری نه ! خبری از من نیست برای تمدد اعصاب دوش می گیری . صبحانه را آماده می کنی .دیگر کسی نیست که لقمه در دهانت بگذارد . همه چیز به همین راحتی دارد به پایان خودش می رسد . کوله ات را بر می داری در آپارتمان مشترکمان را می بندی . سوار ماشین مشترکمان می شوی از اتوبان ام پنچ می گذری صدای ضبط را بلند می کنی و موهای سیاه شلالت را به باد می سپاری و اشک تمام صورت ات را پر می کند .ماشین را به کناری پارک می کنی پیاده می شوی سیگاری روشن می کنی و به رودخانه تایمز نگاه می کنی این وقت روز منطقه ریچموند خلوت است و پر از سکوت
به سکوی چوبی رودخانه نگاه می کنی و سنگی را بر می داری و به سوی رودخانه پرتاب می کنی سنگ در آب موجی می زند و بعد در آب به نرمی فرو می رود سوار ماشین می شوی و همه چیز به نظرت تمام می شود

کتاب تازه ای از جان آپدایک

دوشنبه ۹ آوریل ۲۰۰۷


The changeling
A new biography of Edith wharton

کافه عاشقی


به تو زنگ زدم و تو روزم را با لحن زمختی که از تو سراغ نداشتم خراب کردی
و دنیای آرام مرا با طوفان آبی ات بر هم ریختی
یادت می آید اولین بار که با تو عشق بازی کردم پلیور یشمه ای پوشیده بودی و من چه قدر این لباس تازه ی ترا دوست داشتم وقتی با اجازه ی تو بوسیدمت چه قدر لبانت شیرین و گرم بود من در اوج در هم ریختگی روحم بودم و یک تن را می خواستم که گرم باشد و مرا از ته دل دوست بدارد ولی دقیقا چهار دقیقه و بیست و یک ثانیه قبل گفتی از من استفاده می کردی
می دانی احساس آدمی را دارم که به او تجاوز کرده اند
می دانی دنیا هیچ برایم ارزشی نداشت همه دوستانم کشته شده بودند و من »پریاکتین «می خوردم شب ها کابوس زندان را می دیدم سرم را به دیوار می کوبیدم بارها به موج شکن می رفتم و تخمین می زدم اگر خودم را از بالا به پائین بیاندازم جسدم چند ساعت و یا چند روز بعد به بالا خواهد آمد .تو به سراغم که آمدی چشمان من در دنیای نو شدی .همه جای شهر نورانی می شد وقتی سرم را بر بالین گرم بسترت می گذاشتم
نه !نه ! دختر رویا های شیرین من ! من که با تو فقط سکس نمی کردم تو برایم آرامش به همراه آوردی ولی حالا پس از سالها می گویی تو را به خاطر چشمان سبزم و قد بلندم می خواستی
نه ! مرا به خاطر جسمم و تنم به خانه ات راه می دادی
دارم از هم می پاشم نازنین ! تو اولین عشق من بودی و چه زود از ایران رفتی و در کوهپایه های آلپ کلبه ای برای خودت درست کرده ای و هنوز هر روز صبح که از خواب بیدار می شوی کنارت مردی متفاوت از شب های قبل خوابیده ! نمی گویم برای خودت جنده ای شده ای
نه آن قدر هم احمق نیستم این زندگی خصوهی تو ست
ولی آن وقت ها تازه از زندان آزاد شده بودی هنوز با طراوت و زیبا بودی
من عاشق تو شدم چون باید عاشق می شدم تا از فکر مرگ بیرون بیایم
اولین بار جان شیفته را باهم در کلبه چوبی تو در اسالم خلخال در کنار کافه رانندگان » جان برار » خواندیم ..ای وای بر من ! هر روز با من عشق بازی می کردی و من هیچ احساس جنسی نداشتم تنم در اختیار تو بود و فکرم در رویا های قشنگ با تو بودن ..تو بیست ساله بودی و من هیجده بهار را پشت سر گذاشته بودم تو تنم را به تسخیر در آورده بودی و من هیچ چیز جز با تو بودن را نمی طلبیدم .بعد از این که رفتی بی خبر من دیگر یک هرزه شده بودم با خیلی ها خوابیدم چون می خواستم ولی هیچ کس تو نمی شدی
درست پس از بیست سال پیدایت کردم شماره تو را از مارک گرفتم که همه ایرانی ها را در سوئیس می شناسد .به تو زنگ زدم و به راحتی مرا در هم شکستی
باید به دنبال بلیت هواپیما باشم
باید ترا ببینم

یه عکس از تظاهرات گروه رخت های سیاه


این عکس در باره ی گروه زنان هم جنس 'گرای اسرائیلی است که معشوقه های زن فلسطینی دارند
برای اولین بار به وبلاگ سیبیل طلا سر زدم و برام خیلی جالب بود که در دنیا چه اتفاقاتی می افتد چشم و گوش مردم بلاد اسلام باز میشه آخه ! ولی آن چه برام خیلی جالب بود این عکس و این گروه بود آخه ما برای ملت فلسطین خیلی خرج می کنیم به حماس از تو قلک بچه هایمان پول جمع می کنیم تا اونا دست به عملیات استشهادی بزنند خوبیت نداره که زنان و دختران قدس شریف هم جنس گراباشند و این اسرائیلی های از خدا بی خبر شهوت هایشان را برای آنان خرج بکنند .آخ که چه قدر دلم برای مرگ بر اسرائیل گفتن های تو خالی تنگ شده

کلیپ تازه ای از گروه کیوسک

بیست سال پیش


بی هیچ ادعایی همیشه بیست فروردین را برای خودم چشن می گیرم
بیست سال پیش در ساعت هشت شب در جلوی در خانه یک رنوی پنچ گلی رنگ که علی یکتادوست و اصغرمقدم از بازجوهای وزارت اطلاعات در آن نشسته بودند پارک کرد و من که تازه از بیرون آمده بودم داشتم با دوستم خداحافظی می کردم که یکتادوست از توی ماشین صدایم کرد و گفت سوار شو ! به خوبی هر دو را می شناختم می دانستم یک گروه از مجاهدین که می خواستند به عراق بروند دستگیر شده اند و وزارت همه کسانی را که سابقه زندانی داشته اند را در شهر دوباره دارد دستگیر می کند ولی چون من کاری نکرده بودم اصلن فکر نمی کردم که به سراغ من هم بیایند به دوستم گفتم برو به مادرم بگو بچه ها ! به سراغم آمده اند و باید برای بعضی از توضیحات بروم و زودی بر می گردم ! ولی این برگشتن مدتش ماههاطول کشید و انفرادی کشیدن هم صفایی داشت ! در زندان بود که با ناصر جهانی آشنا شدم که یکسال بعد در کشتار شصت و هفت تیر باران شد .باور می کنی هفته ای نیست که پس از سالها خواب او را نبینم .حافظه وحشتناکی داشت کل کلیدر را از حفظ بود در انفرادی یک و نیم در دو با هم ماه ها بودیم و او چه قدر بزرگ بود و من چه کوچک در برابر او !
شیوه های نوشتن ادبی را برایم توضیح می داد و از همه خاطرات زندگی اش با تصویرهای بسیار زیبا حرف می زد و آن روز های تلخ و دلهره آور با وجود او چه خوب می گذشت
در بیست فروردین همه خاطرات به من هجوم می آورند و من بی هیچ واهمه ای قلبم را باز نگه می دارم تا همه آن ها را پذیرا باشم .مگر می شود به آنانی که در آن سالها با رویاهاو آرزوهای سترگ برای مردم دستگیر و زندانی و کشته شدند فکر نکرد و با انگ زدن به آنها و انکار خشنونت خاطرات جمعی را فراموش کرد و در کافه ای نشست و بطر ویسکی را در دست گرفت و از سقوط خودکامکان سخن گفت و از اصلاحات حرف زد و همه ی آن آدم ها را یک مشت جوانان احساساتی و فریب خورده خواند و تحول حاکمیت را در کم تر کشتن توجیه کرد و وارد بازی بزرگان در گوشه کافه های پاریس و لندن شد من نمی توانم در این وانفسا بازیگری ماهر باشم می خواهم همه آن واپسین ناله ها و خداحافطی ها در گوشه سینه ام به یاد داشته باشم من بدون یاد آن روزها و آن رفقا از بین خواهم رفت یاد همه آنها از چپ ها گرفته تا سلطنت طلب ها و مجاهدها و توده ای ها و همه و همه گرامی باد چرا که معتقدم به قول مارکس » آنانی که گذشته خود را به یاد نمی آورند محکوم به تکرار دوباره آن هستند « پس می خواهم در این چنبره با نگاهی به آینده روشن برای خودم ! باشم

جوری دیگر

یکشنبه ۸ آوریل ۲۰۰۷


نمی دانم چرا دلم بد جوری گرفته اشک همین یه روند داره می باره از چشمهای همیشه آبدار من
نمی دانم شاید دلم تنگ شده برای لندن! نمی دانم با این همه آب ریخته شده بر کف اتاقم چه باید بکنم ؟ یه کم فکر می کنم می بینم یکی از دلایل این همه گریه به خاطر خواندن کتاب » یاد نگاره های زندان « اثر خانم سودابه اردوان است که خاطرات زندان رفتنش است
شکنجه و اذیت و آزاری که در اوین و قزل حصار دیده است
یاد روزهای انفرادی خودم در انزلی می افتم سال 1361 سالی که بهترین دوستانم در زیر شکنجه شهید شدند و یا در برابر ساحل دریا نزدیک موج شکن سنگی تیرباران شدند
هنوز که سالها از این ماجرا گذشته من نتواسته ام به زندگی عادی ام بر گردم
به سادگی همه رویا هایم را از دست دادم و تنها آن روزهایی را به یاد می آورم که از روزن دیوار به دریا می نگریستم و دوستانم یک به یک اعدام می شدند و من نوجوان 16 ساله در هول و هراس شب و روز را طی می کردم یک روز فرانوش می رفت و روز دیگر مهرداد و روزهای بی پایان درد و شکنجه ! چگونه می توان آن روزها را فراموش کرد ؟ ننگ و نفرین بر آنانی که کودکی و جوانی را از نسل من گرفتند نه ! چگونه می توان چشمانمان را بشوریم و دنیا را جور دیگری ببینیم ؟

پاتوق لندنی ها


دیشب یکی از شب های خوب من در این چند سال از زندگی ام در غربت بود
به پاتوق لندنی ها در لندن رفته بودم با دوستان جدیدم جی و امید و رها و شاهین و بهار و گیتا و ناهید و کمال آشنا شدم و از مصاحبت با این رفقای جدید لذت بردم
قرار شد بیشتر با هم کار بکنیم و ...... آن کس که بیشتر از همه اوقات مرا مفرح تر کرد جی بود دوست لندنی با صفای من .وای که چه قدر من از این بشر خوشم آمد .مهربان و آقا بود در این بشر یک ذره غرور من ندیدم در طی مدتی که با او بودم شاد بودم و آینده ی کاری ام را به وضوح دیدم روشن و بی هیچ غباری
دوستی در این روزها و شبهای تنهایی غنیمتی ست ! و جی دوست خوب من است

ویدیو کلیپی از مرجان

لبخند های لاغر

شنبه ۷ آوریل ۲۰۰۷


مثل همیشه حرفهای آخرم را با بغض می خوانم
لبخند های لاغر خودم را فراموش می کنم
همه جا تاریک است هر شب که کار نمی کنم کابوس می بینم
در کوچه های تاریک از سایه ها می ترسم و احساس می کنم یکی دنبالم است و هراز گاهی چند با چاقوی نوک تیزش به پشتم می زند ولی خونم بر کف کوچه ها جاری نمی شود و بدون پایان یک جنگ آتش بسی متزلزل در بستر گرم خوابم جاری ست . دارم از درون می شکنم و صدایش هر روز در گوشم زنگ می خورد . به شهرهای دور و نزدیک سفر می کنم که شاید از شکسته شدنش جلوگیری می کنم
به بالای برج دیده بانی شهر می روم دریا در دوردست زیر پاهایم همه آدمها و جاده ها و اتوبانها کوچک و کوچک تر می شوند و من در هجوم باد شبانگاهی خودم را دوباره تنها می یابم

خانواده کاری از فرشید مثقالی

جمعه ۶ آوریل ۲۰۰۷

train


صدای کسی از دوردست می آید
صدای فرو افتادن جسمی سخت از فاصله دور می آید
صدای هق هق گریه
خنده هیستریک از دیوار پشتی
نمی دانم چرا بوی باروت پیچیده شده در هوا
مگی تکست می کند
تا دو ساعت دیگر می آید باید به پیشوازش بروم در ایستگاه قطار سنت جورج
باید دوش بگیرم
تمام بدنم خیس شده از غرق
کودک مگی مرده

سپاه هیمنه


آه ! برادران سپاه این شکست مفتضانه را چه گونه در قلب هایی که برای امام امت و جانشین به حق آقا امام زمان می تپد توجیه خواهید کرد ؟ آه ! جواب حاجی بخشی و دانشجویان ! دردمند بسیجی را چگونه خواهید داد ؟ آه ! به خاطر این همه فشار کاری است که مترسک امام خامنه ای محمود جان ! حالش اصلن خوب نیست و خوش نویس و برادر سانسورچی وزیر محترم ارشاد نگران سلامتی او هستند .وای ! وای ! این همه سردرگمی و اشتباه دیپلماتیک را چه کسی پاسخ خواهد داد ؟ بعضی از برادران تواب ملوان در انفرادی بوده اند و شاید هم تعزیر شده اند ! وای نکند طعم شلاق را کشیده باشند ! نه ما سربازان گمانم امام زمان مهمان نواز هستیم و فقط خودی ها را می کشیم و در زندان بلایی را که شمر سر امام حسین نیاورد سرشان می آوریم . به همه مدال درجه سوم شجاعت می دهیم و در بهت و اعجاب جهانیان رافت اسلامی را در بوق و کرنا می کنیم .چهار سرباز بریتانیا را در بصره با بمب های ایرانی می کشیم و برادر سابق » بلر « اعلام می کند کار کار ایرانی های دزد دریایی است .آه ! چه قدر ما ایرانی ها خوش بختیم ! اگر سایه مقام رهبری بر سر ما نباشد چه خاکی بر سر بریزیم ؟ سلولهای اطلاعاتی وطن اسلامی این شکست احمقانه را به فال نیک گرفته اند و کارت های بازی را در دستان با کفایت سپاه می دانند . راستی از فرخ نگهدار چریک پیر خبری در لندن دارید که چگونه برای نظام و بقایش اشک می ریزد . مهدی جامی مدیر رادیو زمانه همه رنگهای آسمان ایران را رنگی می بیند و همه دل سوخته های این نظام منحط می خواهند که این حاکمیت پوسیده بر جا بماند شما چه فکر می کنید

pen

چهارشنبه ۴ آوریل ۲۰۰۷


از میان مه و شیشه می گذرم تا از یاد تو بکاهم
از جاده جنگلی می گذرم
همه درختان را نشانه می گذارم تا هر وقت که برگردم گم ات نکنم
از صدای شب گوشم پر شده است
از این همه نجابت خودم حالم دارد به هم می خورد
ای کاش می شد سقف آسمان را می شکافتم تکه ابری برای گریستن می یافتم
خانه را ترک می کنم تا شاید رنگ خوش بختی را بیابم
دستم را به پوست شب می کشم
مداد رنگی ام را به دست می گیرم و همه دیوارهای کاهگلی را خط خطی می کنم
اشکال خنده دار می کشم تا شاید تو از راه برسی و تماشایم بکنی

رحم و شفقت برادران ایرانی



برادر رئیس جمهور در آستانه ایستر رحم و شفقت روح اسلام و حاکمیت محترم را به برادر بزرگ بریتانیا نشان داد و در مقابل هم برادر تروریست شرفی آزاد شد و قرار شد که نماینده دولت ایران به ملاقات تروریست های در بند در عراق برود .خداوند سایه ملکه را از سر میهن اسلامی برندارد که ما هر چه داریم از سر صدقه استعمار پیر است.

دو کلمه حرف


ساعت شش که شد از خواب بیدار شدم و ملافه را به کناری زدم و از روی تخت بلند شدم آفتاب به نرمی تمام سایه روشن های باغچه خانه را پر کرده به آشپزخانه می روم مگی زودتر از من بیدار شده با چشمان آبی زیبایش میز صبحانه را آماده کرده عجیبه امروز سحر خیز شده ! لیوان قهوه ام را به دست می گیرم و به سوی باغچه خانه می روم گلهایی را که کاشته بودم کم کم جوانه می دهند و زیبایی خاصی دارند . از کوروش دوست خوبم ای میلی داشتم که باعث شد شکل وبلاگ را یه مقدار عوض بکنم زیاد از حد شلوغش کرده بودم! از هفته دیگر دست به اصلاحات وبلاگی خواهم زد و سعی خواهم کرد مدیریت بیشتری به وبلاگم داشته باشم از همشهری انزلچی ام لاکومه کامنتی داشتم که جوابش را دادم .چون دارم برچسب پیوند های وبلاگ را درست می کنم همه دوستان تازه ام را معرفی خواهم کرد و این که برادران قرار است گروگان های محترم را به خانه هایشان بفرستند و مشکلات ایجاد شده بین مادر و دختر ( بریتانیا/ایران ) حل بشود از این اختلافات در هر خانواده ای پیش می آید .خدا بزرگ است به امید پروردگار بزرگ همه مشکلات هسته ای و اجتماعی و جهانی نظام مقدس حل خواهد شد و دنیا به حقانیت جمهوری اسلامی پی خواهد برد .این مردم و این حاکمیت بیدی نیستند که از بادهای قدرت های استکباری ! بلرزند

لیلا وزیری رکورد شنای پنجاه متر جهانی زنان را شکست

فریدا کالو نقاشی که با آثارش در استانبول آشنا شدم

سه‌شنبه ۳ آوریل ۲۰۰۷




نقاش مکزیکی

یک نقاشی از آدمی که قرار است در ایران اعدام شود


خانم دارابی این نقاشی را یکسال قبل از به زندان رفتنش کشیده است عکس را از سایت شهرزاد نیوز برداشته ام.با امید به آن که در نظام مقدس دیگر کسی اعدام نشود
گر چه این آرزوی باطلی است

انگشت سمت راست دستم در گوشه کمد اتاق گیر کرده


هر چه سعی می کنم انگشتم را از گوشه کمد خاطراتم بیرون بیاورم نمی شود از مگی کمک می خواهم با خواب آلودگی از خواب بیدار می شود و می گوید این وقت صبح دستت اونجا چی کار می کنه ؟ با خنده می گویم خودم هم نمی دانم تو خواب بودم که احساس کردم یکی به من می گوید از خواب بیدار شو و نامه ای را که مکس چند سال برایت فرستاده و در گوشه کمد افتاده بردار و وقتی نامه اش را خواندی بلافاصله به او یک نامه کوتاه بنویس و دعوتش کن به کلبه کنار رودخانه تایمز حالا چرا اونجا خودم هم نمی دانم مگی با بیگودی اش نامه را در می آورد و وقتی نامه را به دست می گیرم قطرات اشکم جاری می شود نامه از مکس نبود از جودی عشق از دست رفته ام بود که در سن خوزه با یک کامیون خیلی بزرگ تصادف کرد و مرد ! وای که چه قدر من دوستش داشتم .روزهای بعد از مرگ جودی بارها به کنار رودخانه تایمز رفتم و از اون بالا می خواستم خودم را به پائین پرت کنم ولی این مگی بود که در ساعت پنج صبح مرا از تصمیمم منصرف کرد .هر روز با با سگش از روی پل رودخانه رد می شد و وقتی که می خواستم خودم را ز بالای پل به پائین پرت بکنم دستم را گرفت و ... نه فکر بد نکنید ! حالا عشق من مگی نیست مگی پرستار من در آسایشگاه روانی سنت مری است . مگی مرا به کلبه دریایی خودش که یک قایق چوبی بود برد و مرا به خوردن قهوه دعوت کرد .مگی حالا جزی از خاطرات متراکم من است که از شدت هیجان وقتی از یادم می رود به یاری ام می آید .مگی این جا مگی آنجا مگی همه جا در زندگی روزانه من وجود دارد مگی دارد مرا در حمام می شورد تمام بدنم کف آلود است و توی وان نشسته ام و دارم به خواب عمیقی می روم دستم را می گیرد تا در آب غرق نشوم دیشب تا صبح نتواسته بودم خوب بخوابم تا اونکه که یکی مرا از خواب بیدار کرد اگه شما طرف رو می شناسید به من و یا مگی بگید این جوری برای همه ما بهتره

آبی از سقف آسمان دارد می چکد


این تیکه از مصاحبه » گی یر مو دل تورو « برایم جالبه
برای من زندگی چیزی است در حد کارهای روزمره/ دل سپردن / لباس شستن / واکس زدن کفش / ازدواج کردن / بچه دار شدن و یکی از کارهایی که قرار است انجام بدهیم مردن است
قبول دارید؟ مثل یک فرهنگ رایج و جا افتاده دوست داریم که برای مرگ اهمیت بزرگی قائل شویم فکر نمی کنم که مرگ مساله چندان بزرگی باشد
زندگی مساله بزرگی است اما مرگ نه

کلبه کنار رودخانه


از هامبورگ تا دهکده ای که تو در آن زندگی می کنی راه زیادی بود که تازه نصف راه را هم با دوچرخه آمدم ولی بد نبود با میشل و گابریل دوستان فرانسوی ام سر راه به یک مشروب فروشی به نام اتاقی برای غذا که آبجوهای خوبی داشت. میشل مثل همیشه مست شد و مجبور شدیم او را که خوابش برده در بالای مغازه در اتاق صاحب مشروب فروشی بخوابانیم و خودمان تنها به دیدن تو بیائیم. راستی تو هم بد شده بودی مثل همیشه تر و تازه با لپ های قرمز هر دوی ما را بوسیدی و کیک خانگی را روز میز گذاشتی و با قهوه تازه که عطرش مرا مست کرده بود
یادت می آید فوریه 2005 در ایستگاه ویکتوریای لندن ترا دیدم دستپاچه و نگران بودی شاید هم برای ان بود که تازه به جزیره آمده بودی از من ادرس هتلی را پرسیدی که مسیر روزانه ام بود دستت را گرفتم و به هتل رساندمت راستی چه قدر دست چپ تو عرق می کرد ؟ به هتل که رسیدیم از من برای خوردن قهوه دعوت کردم و من دعوت دختر قشنگی مثل ترا قبول کردم به کافه کریستنا که دوست پرتغالی ام است رفتیم و دقت که به تو کردم تازه فهمیدم چه قدر جوانی به زور بیست و یک ساله نشان نی دادی حدسم درست بود چشمان گیرایی داشتی و من موقع خداحافظی شماره موبایلم را دادم تا اگر خدای نکرده مشکلی برایت پیش بیاید به من زنگ بزنی و درست هشت ساعت و بیست دقیقه بعد زنگ زدی و من در هتل با تو عشق بازی کردم و چه صبح خوبی را با هم شروع کردیم به کافه هتل رفتیم و صبحانه مفصلی با هم خوردیم و بعد به طرف هاید پارک رفتیم و ساعت ها در هوای دل پذیر بهاری روی چمن یله دادیم
و حالا داری به گابریل گلابی تعارف می کنی و نیم نگاهی به من و نیلی چشمان ترا می بینم که به نقطه دوری دارد نگاه می کند
یادت می آید کلبه چوبی ترا خودم درست کردم و با چه عشقی این کار را به پایان رساندم
روی کاناپه در کنار شومینه ای را که از لیسبون خریدیم می نشستیم و چه شب هایی را به صبح رساندیم یه قول به من بده تو ماه آگوست دوباره با هم به لیسبون برگردیم چون در کافه » فردیناند « بود که عاشقت شدم گرچه می دانم این عشق ما سرانجام نخواهد داشت چون تو ...... ولی باز هم مهم نیست همین که عطر نگاه تو و دوستی بی آلایش تو در زندگی روزانه ام جاری است می توان این بازی را ادامه داد .زندگی کوتاه است مگه نه ؟ اینو پدر گابریل همیشه می گه حالا لطفا از روی پایم بلند شو تا با هم بریم دوچرخه سواری
یادت باشه تا یک ساعت دیگه فراره دوباره عاشق همدیگه بشیم
لطفا یادت نره

یه عکس

دوشنبه ۲ آوریل ۲۰۰۷


خبرگزاری فرانسه عکس گروگان های امریکایی را که در سال 1979 گرفته شده است را مخابره کرده

کبریتی روشن در آسمان


در باغچه خانه به همراه یوحنا اتش روشن کرده ام و برگهای ریخته شده بر کف حیاط را جمع و روی آتش می ریزیم صدای زنگوله در می آید آندره از آشپزخانه داد می زند در را باز کنید
در را باز می کنم ناتالی با زنبیل پر از خوراکی خنده کنان در را می بندد
امروز سیزده بدر است و دوستانم امروز را مرخصی گرفته اند تا با هم جشن بگیریم و این که آندره تا فردا سه شنبه به کشورش » چک « بر می گردد تا خودش را برای یک مسافرت تحقیقاتی در قطب شمال اماده بکند ای کاش می شد ما هم با او می رفتیم
شوخی کردم من دلم نمی خواهد بروم چون طاقت سرما را ندارم ! کبریت را از من ناتالی می گیرد و سیگاری می گیراند و تعارفی به یوحنا می کند . یوحنا دوست اسرائیلی من تازه از اورشلیم اسباب کشی کرده و من برای اولین بار با یک یهودی هم خانه شده ام با چشمان آبی تیره و قلب مهربانش همه را شیفته کرده است .مادرش از مسافرتی که به مراکش کرده برای همه ما سوغاتی فرستاده و ناتالی چند تا بطری ودکای دست ساز از کمد پدرش کش رفته که با کبابی که درست می کنیم بالا می اندازیم . وه ! که چه مزه ای داشت
ناتالی خانه را با کمک آندره تمیز می کند و شام ما را هم آماده می کند
از دختر انگلیسی این کارها بعید است خدا هیچ وقت او را از ما نگیرد و هیچ خانه ای را بی زن نکند ! اتش را زود خاموش می کنیم چون اگه پلیس بیاد خیلی بد می شه تو اتاق نشمین می نشینیم و به آفتاب دوم آوریل چشم می دوزیم که چه بی دریغ نورش را به همه جا می پاشد

زنی که در غبار گم شد

یکشنبه ۱ آوریل ۲۰۰۷


احساس می کرد که زن زیبای ناشناسی که در پیاده روی ایستگاه قطار دیده بود دارد سوار ترن سریع السیر می شود به طرفش رفت و در لحظه ای که می خواست به او بگوید که چه قدر تحسینش می کند زن زیبا با انگشت روی لب هایش گذاشت و او را از صحبت کردن منع کرد و گفت: ما دیگر قادر نیستیم احساس گناه بکنیم و تا خواست حرف بزند زن زیبا سوار قطار شد و مثل حباب در هوا گم شد

ساعت صفر


ساعت صفر برای جنگ هفت روزه با ایران دارد به نرمی با استقرار نیروهای آمریکایی
در خلیج فارس شروع می شود و سومین ناو ارتش شیطان بزرگ ! دارد می آید
همه بهانه ها برای آمریکا و اسرائیل مهیا شده است و بنا به گزارش نیورک تایمز در عرض یک هفته چهارصد ضربه نظامی به محل های مهم ارتش اسلام وارد خواهد شد
همه این ها توهم نیست واقعیت است فقط یک معجزه می تواند این را به یک خواب تبدیل کند
آیا دمکرات ها به کمک ایران خواهند آمد؟
آیا بوش و گیتس میانه رو ها را در داخل حکومت پیدا خواهند کرد ؟
آیا برادر رئیس جمهور سقوط خواهد کرد ؟
آیا در سپاه یک پاکسازی صورت خواهد گرفت ؟
آیا این سوال ها ادامه خواهد داشت ؟
هیچ ایرانی خواهان یک جنگ دیگر نیست و دلش نمی خواهد کشورش به عراق و افغانستان دیگری مبدل شود وامادر ایران حاکمانی حکم می رانند که نه ترمز دارند و نه فرمان
در برابر این حاکمان بی عقل و شهوت زده قدرت باید چه کرد ؟
با سلاح دمکراسی نمی توان به جنگ رفت
کسانی که به معلمان و زنان رحم نمی کنند با چه زبانی باید حرف زد
آیا به سربازان آمریکایی باید خوش آمد گفت و با کمک آنان این دیوانگان را از اریکه قدرت به زیر کشاند و ملتی را به آرامش رساند ؟
جواب این سوال را همین روزها و یا دو ماه دیگر خواهیم گرفت

اتاق شماره یازده


در اتاق درهم پاشیده از گرما خیس از عرق بودم در بیرون از آن دوش آب گرم گذاشته بودند
مردی روبرویم نشسته بود و داشت بخار می شد
آب گرم در میانه دستانم داشت حرف می زد و صدایش بلند بود در ظرفی گلی ریختمش و خاموش شد
دیوار عرق می ریخت زمین خیس می شد و هیچ کدام از هم پاشیده نمی شدند
از لیوان مانده در تاقچه آب گرم را به صورتم پاشیدم و خنک شد پهنای صورتم
اتاق در سکوتی ولرم غوطه ور می شد
صدا از بیرون می آمد دریچه اتاق را باز کردم
حوله های سرخ و دستارهای زرد رنگی به دست داشتند و در راهرو می دویدند
زنی سبز رنگ در کنج اتاقم نشسته بود و آرام مرا می پائید
در گرمای بی رحمش از سردی یخ زدم
جسد یخ زده ام را در راهرو چرخاندند
در انتهای راهرو با نگاهش آبم کرد و در کف راهرو ولو شدم
از زیر در اتاق هشتی به باغی هدایت شدم پر از جسدهای خاکستری که به درخت های پوسیده از خون آویزان بودند به پای درختان که رسیدم به ناگاه جوانه زدند و به مرده ها نگاه که کردم سپید شدند و به همراه ام به رودخانه رفتند درکف رودخانه در تور ماهیگیری تنومند گرفتار شدم به کف قایق انداخته شدم مرد با ساتوری در دست به چهار قطعه تقسیمم کرد و خونم در رودخانه جاری شد لحظه ای به آسمان نگاه کردم دو خورشید دیدم
یکی داشت غروب می کرد و دیگری طلوع

ایران فکر می کنه کیه سپاه عقبه آقا امام زمان


ایران بر طبل جنگ دارد می کوبد و آمریکا و متحدان غربی اش را به مصاف می طلبد
این افکار خام و بدوی از کجا می آید
واقعا فکر می کنند برای خودشان قدرتی هستند
فکر می کنند چون پانزده نفر را به گروگان گرفته اند می توانند به خودشان افتخار بکنند
می توانند در عراق هر غلطی که بخواهند بکنند چون در دولت عراق نفوذ دارند
حماقت تا به کجا
این دولت دارد ایران را به منجلاب جنگ و نیستی هدایت می کند
آمریکا آماده جنگ است
و سپاه پاسداران ولایت فقیه دارد خود را برای یک جنگ فرسایشی آماده می کند ولی به خوبی می دانیم که این جنگ بیش از یکماه ادامه نخواهد داشت و طومار حکومت ملایان در هم پیچیده خواهد شد و این وعده الهی ست که حکومت زور پا بر جا نخواهد ماند
ولی ای کاش اجازه دهند ملت ایران خودش این ماجرا را به پایان برساند
Powered by: Blogger