-->

میون این همه عاشق

چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹


تا گلی از سر ایوون تو پژمرد

دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹


Craig David - Rise & Fall


ترنی که از وسط اتاقم می گذرد

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹


هر وقت که مارسیا لباس اش را به تن اش می کند تا از در خانه بیرون برود  حس گنگی تمام وجودم را پر می کند و متنفر از همه ی قطارهایی می شوم که به اتاقم در حال رفت و آمد هستند . دلم نمی خواهد اتاقم مرکز ترن های زمان باشد . دلم نمی خواهد بیش از آنکه در طاقتم باشد هیچ ریلی از ستون فقراتم گذر کند  . تمام واکسن های ضد هیجان های کاذب را در سرم آلفا ریخته ام تا در سرنگی که به ژرفای رگ هایم فرو می رود قطرات اش  را سر ریز کنم .هر چه بیشتر به مارسیا فکر می کنم بیشتر در گردابی فرو می روم که تمام وسایل کندن اش را پیشاپیش تهیه کرده بودم . دیگر از سوت قطارهای جزیره به هیجان نمی آیم . دیگر از هیچ صدایی حتی صدای گرومپ آسمان هم خوشم نمی آید حتی همین  لحظه که توفان تمام درخت های جزیره را از جا کنده و من در وحشت صدای فرو افتادنشان در جایم میخ کوب نشسته ام . بیش از آنکه در اشک غرقه شوم حرفی بزن !  موهای سیاه مارسیا روی پیشانی اش ریخته شده بود و من در تب و تاب نوازش دست های مهربانش از خودم خسته شده بودم چون از طاقتم خارج شده بود تمام توانی را که برای روزهای ندیدنش جمع کرده بودم . پنجره را که باز می کنم باد استکان های روی میز را به پایین می اندازد تا به یادم بیاندازد فردا سر فرصت به مغازه ی عطر های فراموش شده بروم تا همان استکانی را بخرم که مارسیا برایم خریده بود . پرده ها را با باد آشتی می دهم تا هجوم پیچیده در اتاق را فراموش کند تا حتی به ظاهر هم که شده همه همانی بشود که در رویاهای نا صادقم  شکل گرفته . صدای قطاری که مارسیا سوارش شده را می شنوم . پنجره را می بندم تا دوباره باد سر ناسازگاری با ابرهای عبوری بگذارد . !

Tori Amos - Opheli

جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹


عکس

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹



آرزوها از گیتی

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹


Validation


March 2006



C'etait l'hiver - Francis Cabrel cover


Little Man

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹


Rebeka Rodosek

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹




شرمنده ام که ستاره ای برای تو باقی نگذاشتم

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹


به سرزمین کاهوهای سبز که پا می گذارم انگار این منی نیستم که قرار بود از هر چه سبزی بگریزم تا سراسیمه به محل های ناشکفته برسم . به بالای سرم که نگاه می کنم ستاره هایی که همیشه در مشتم بود را دیگر در آسمان نمی بینم چون دیگر تو در مشت دستانم نیستی . نه دیگر بالی برایم باقی مانده و نه شوقی برای پرواز در چرکین خانه ی  قلبم .بیش تر از این ها نمی خواهم فکر بکنم چون انبان ذهن های نو شکفته ام پر از چرکاب های خونین شده . کبوترهای سپیدم به یک باره از بام خانه ام پریده اند و دیگر هیچ پرنده ای برایم باقی نمانده .چرکاب های خونین کف اتاق چوبی ام را پر کرده اند . در ودیوار خانه ام منفذی برای فردا ذخیره نکرده اند و لاجرم راهی برای فضای عمومی باقی نمانده  . کاغذ همه شرم های زندگی ام را برای همین امروز که  در کنارم نیستی پاره می کنم  تا برگه های تازه ای برای آتش بازی  داشته باشم .با چاقوی نان بری شروع به قاچ کردن هندوانه سرخ رنگ روی میز آشپزخانه می کنم تا شاید شهد شیرین هندوانه زندگی ام را خوش مزه تر بکند ولی همین حالا که این ها را می نویسم از همین صرف کلمات خنده ام می گیرد چون می دانم که این منی نیستم که در حال نوشتن هستم بلکه این تویی که به جای من انگشت به روی کیبرد می گذاری تا زحمت مرا کمتر بکنی .

My Baby Shot Me Down


تکه ای از چکامه

پنجشنبه ۵ نوامبر ۲۰۰۹


وقتی دروازه ی شرقی را باز کردم چکامه را دیدم که با دوچرخه سبد دارش پا زنان در حال نزدیک شدن به خانه ام بود .از چندین ماه پیش از این منتظر آمدنش بودم .از دوستی مان سه سال می گذشت و در این مدت رابطه ی خوب و ملایمی با هم ایجاد کرده بودیم . وقتی با او تلفنی حرف می زدم موج نرمی از رخوت تنم را پر می کرد و این ربطی به هیجان های آرامش بخش جنسی ! نداشت . چکامه را برای خودش دوست داشتم .یک زن خوب و مهربان که دلت می خواست ساعت ها وقتت را با او بگذرانی بی آنکه تلنگری به ذهن مشوش ات خورده شود .اوایل دوستی مان بود که از مونیخ سوار هواپیما شد تا به دیدنم  بیاید چون هنوز آماده سفر کردن نبودم . درست مثل نوشته ها و حرف هایش بود قشنگ با صورتی مهربان و عینکی پنسی به صورت که ملاحت از سر و رویش ریخته میبارید .گوشواره ای را که برایش فرستاده بود به نرمه گوشش آویزان کرده بود و درست به همان شکلی که در چت هایمان می نوشتیم دست هایش را وسط سالن فرودگاه باز کرده بود و کوله پشتی بزرگش به شانه اش آویزان . بغلش کردم و کمکش کردم تا کوله پشتی اش را به روی زمین بگذارد .خیلی سنگین بود علتش را پرسیدم گفت : همش غذای ایرانی است از سبزی خشک شده تا هر چی که تصورش را بکنم . صورتش را به جلوی صورتم بردم تا دقیق تر به چشم هایش خیره بشوم .همان چشم های سیاه درشت و لرزه بر اندام ! سوار مترو شدیم و در ایستگاه ویکتوریا برای تعویض ترن پیاده شدیم  .برایم چکامه زن تازه ای بود .عطر خاص خودش را داشت . هیکل متوسط و قبراقی داشت ، سرش به زیر چانه ام می رسید و موهای مدل مصری اش زیبایی اش را دو چندان می کرد .به یاد نمی آوردم چگونه با هم آشنا شدیم ولی چه فرقی می کرد مهم این بود که در کنارم بود و سرش را روی شانه ام گذاشته بود و همین لحظه برای هر دویمان کافی بود .به خانه که رسیدیم وسایلش را در کمد جا به جا کردم و حوله ی نو و وسایل دوش گرفتن را به دستش دادم و خودم برای درست کردن قهوه به آشپزخانه رفتم .همان طوری که همیشه تلفنی می گفت عاشق آب بازی بود و تا به روی صندلی بنشیند ساعتی طول کشید .قهوه را با کیکی که با خودش آورده بود خوردیم . کتاب های کتاب خانه ام را به چکامه نشان دادم و متعجب از این بود که این همه کتاب را از کجا گیر آورده ام !  حالا که دیدم از دروازه وارد خانه می شود حس تازه ای تمام تن و روحم را گرفته .درست سه سال گذشته بود و دوباره او به خانه ام آمده بود .دلم نمی خواست با تن فرسایی و عشق بازی زمانم را تلف بکنم .دلم می خواست چکامه کنارم بنشیند و از این همه سالی که ندیده امش حرف بزند .

عکس



Aleksandra Radovic - Jesam te pustila


تکه ای از هتل آبی

دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹

شیشه ی روی میز را فوت کردم تا تکه های نان باز مانده از شب ام را پاک کنم .نمی خواستم برای امروزم تکه ای از شب به روی کف شیشه ای میز کوچکم باقی بماند .هوای تازه را به داخل سینه ام فرو دادم تا هوای کهنه از تنم بیرون برود . پنجره ی اتاق هتل آبی وسط دریا را باز کردم تا صدای مارسیا را بشنوم که به پشت گوستاو نشسته بود . هوای مابین موهای سیاهش را چنگ می زد تا زودتر به در هتلی برسد که من از بالای پنجره اش هوایش را نفس می کشیدم . امروز دلم می خواست با مارسیا عشق بازی کنم چون بوی تن اش تمام خواب شبم را پر کرده بود .دلم برای نوک سینه های قهوه ای درشتش خیلی تنگ شده بود .دلم می خواست از بالای سرش تا نوک پایش را با زبانم طی کنم تا شاید این هوس نبودنش از یادم برود . بالای سرم پرنده های دریایی نانی را که به طرفشان پرت می کردم به منقار می گرفتند تا در بالای سقف هتل آبی ‍طعم خوش بوی نان را بچشند . از فاصله ی نزدیک مارسیا را می دیدم که لخت شده بود و پستان های درشتش شکاف هوا را می شکافت تا بوی هوس همه جا را پر کند . هوای ارتفاع تن اش از همان فاصله اشتیاقم را از حس بغل کردنش پر می کرد . رو تختی قهوه ای رنگ پریده را از روی تخت برداشتم و روی سرم گرفتم تا از پنجره به بیرون پرتاب بکنم تا اگر گوستاو پر پرواز نداشته باشد برایش بال بشود تا مارسیایم را به من برساند . جذر و مد دریا ارتفاع هتل را کم و زیاد می کرد و فاصله دیداری ام با مارسیا به همین شکل متغیر می شد . ابرهای شمالی از راه دور راهشان را کج کردند تا وقتی مارسیا به دم پنجره برسد باران شروع به باریدن بکند چون خیلی دلشان می خواست بوسه ی ما دو نفر را زیر باران ببینند . بالش های پر مرغابی را با مشت تکان دادم تا هوای کافی به بالش ها برسد چون دلم می خواست سر مارسیا راحت باشد و ذره ای از اضطراب به میان موهایش رسوخ نکند . امروز دلم می خواهد با مارسیا باشم و اجازه نمی هم تکه های حس غریب تنم را بلرزاند . امروز با مارسیا حتما عشق بازی خواهم کرد.



پایه چراغ دریایی

یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

شناسنامه ام را روی میز انداختم تا روی کف پارکت قل بخورد تا تکه ی روحم را ببیند که چقدر پیر شده . نیم تنه ی لختم را روی صندلی گذاشتم و چاقوی نان بری را از روی میز برداشتم تا به آرامی پوستم را بکنم .ورق های پوستم که از هم وا می شد حس می کردم سبک تر می شوم و می توانم همه چیز باشم به جز آنی که باید می بودم .ملافه های شسته شده شب قبل روی رخت آویز پلاستیکی تکان می خوردند و تلاش می کردم نامی برای خودم انتخاب بکنم . دلم می خواست نوزده ساله بودم تا دوباره کودکی ام را درست تعبیر کنم ولی غافل از این بودم که از بهار هفت ماه گذشته و برای روییدن پنج ماه وقت لازم دارم . رسیه سیب های چروکیده از طناب زمان از هم جدا شده بود و دیگر هیچ بویی به مشامم نمی رسید . روی گیره های چوبی آب ریختم تا دوباره جوانه بزنند ، تا دوباره رخت های چرکین روحمم را رویشان آویزان کنم . از بارانی که در حال باریدن بود سراغ دریا را گرفتم از باریدن دست کشید . از رودخانه ی پیدرا که در بغل دستم در حال تاباندن ماهی های سیاه و سفید بود سراغ بستر دلتای وهم های گم شده را گرفتم از تاباندن ماهی ها دست کشید . هیچ کس از ماجرایم خبری نداشت . هیچ کس نمی دانست این همه تابلوهای ورود ممنوع از کجا پیدا شده اند سر راه خانه ام ، هیچ کس !!!

ELAHEH - Golhaye Rangarang No. 556 + LYRICS

شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

بشمارهای وارنگ

جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹

بشمارهای وارنگ از سرنگ های تازه خون بس شده به پایین تخت می ریزد تا به یاد بیاوری وانگه های سراسیمه گریخته از بند های به هم نا متصل هنوز به اتصال نرسیده اند . تا جریان برق دوباره به ایستگاه های فشار قوی وصل شود دیر زمانی می پاید پس بی آنکه نگران دقیقه های رونده باشی سر جای خودت بایست و اجازه نده خون بس های خشک شده بیشتر از این ها کف پارکت را خیس کند .شاید هم هنوز به واحد زمانی نرسیده ای که بدانی وقت تنگ شده و درنگ جایز نیست ! انگشت اشاره ات را از روی شیشه ی پنجره بردار چون دلم نمی خواهد لکه ای به شیشه ی زمان بماند به طوری که حتی باران هم نتواند پاکش کند .یادت باشد وقتی سوار ماشین می شوی برف پاک کن را درست بر خلاف عقربه های ساعت بچرخانی چون دلم می خواهد همه چیز به عقب برگردد حتی اشیا و ساختمان های دیروز . دلم نمی خواهد رویاهای تو به پس زمانی برگردد که دلت برایشان تنگ نشده .دلم می خواهد نوک عقربه ها را به دست بگیری و مثل فرفره در هوا هر چقدر که دلت می خواهد بگردانی .

سارا در ایستگاه قطار لیس

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

سارا را که دیدی انگار این تو بودی که تازه متولد شده ای .به دور و برش نگاه کردی کسی در جلو یا عقبش نبود خودش بود و یک تن و یک لباس و چمدان چوبی در ایستگاه قطار لیس ! به طرفش رفتی تا احساس غریبی نکند .صورتش را بوسیدی و گرمای لب پایین ات صورت نیمه سردش را گرم کرد و بی آنکه به چیزی فکر بکنی لب های تازه و جوانش را به میان دهانت بردی تا پس از مدت ها بوسه ای تازه بچشی . بیش از آنکه فکر کنی بوسه اش خوب بود . موهای پشت سرش را به میان دست هایت بردی و از بالا به کمرش و از کمرش تا تهی گاهش ! مدت ها بود بوسه ی ایرانی نچشیده بودی و این بار سارایی کنارت بود که مدت ها منتظرش بودی . از ایستگاه قطار تا خانه پنچ دقیقه راه بیشتر نبود و لی نمی دانستی چرا این همه دقیقه ها با تو سر ناسازگاری گذاشته اند ولی اصلن غمگین نشدی چون سارا کنارت بود و دلت برای در هم پیچیدن با او تنگ شده بود . در خانه را که باز کردی بوی خوش زندگی از داخل خانه ای به مشامت رسید که تا قبل از آن برای ثانیه ای هم حسش نکرده بودی چون این خانه ، خانه ی قدیمی تو نبود . گربه و پرنده ات کنار باغچه سرگرم چت کردن با لب تاپ تو بودند و این بار از دستشان ناراحت نشدی چون سارا با تو بود .بیست و هشت بهار از زندگی اش گذشته بود ولی سن فقط یک عدد بود و این دخترک ایرانی ارمغان تازه ای برای تو بود .نه اینکه به خاطر سکسش دوستش داشته باشی که دراندازه ی خودش حایز اهمیت هم بود ولی در وجود نمایشگرش چیزی بود که احساس می کردی بوی گل یاس مشامت را یک پارچه تسخیر می کند و امانی برای تو نمی گذارد که به چیز دیگری فکر بکنی . گربه ی خانم میشیگان مثل همیشه سرگرم سیگار کشیدن بود و به گوستاو پرنده ات در تایپ کردن کمک می کرد . باصدای بلند فریاد زدی که مهمان داریم .سارا وقتی دید که گربه و گوستاو حرفم را می فهمند از تعجب دادی کشید و به طرفشان رفت تا اگر بشود بتواند با آنها حرف بزند . به طرف حمام رفتی تا عرق تنت را بشویی . زیر دوش شروع به آواز خواندن کردی ، وقتی دستت را به طرف حوله بردی سارا حوله را به دستت داد و تو سارای لخت را دیدی که سر تا پا عریان بود و این لحظه ای بود که انتظارش را داشتی . با هم عشق بازی کردید و سر و صدای پرنده ها و صدای سوت قطار حواس تان را پرت نکرد چون به خوبی می دانستید که در زمان عشق ورزی نباید به هیچ صدایی اهمیت داد . وقتی همه جا را سکوت گرفت در وان دراز کشیدید تا شمع های رابطه را روشن بکنید !

Bana Sen Lazimsin

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

Looking for something

شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

کلافگی های نبودن مارسیا

جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹

برای ندیدن مارسیا خو کرده بودم ولی وقتی امروز صبح گربه ی خانم میشیگان سرش را از پنجره به داخل اتاق خوابم کرد رویای بغل کردن مارسیا از خود بیخودم کرد .این همه روز گذشته بود واز مارسیا خبری نداشتم .نه موبایلش جواب می داد و نه حتی تلفن خانه ی مادرش را کسی بر می داشت .به کلافگی خودم را مشغول می کردم تا نشانه ای از او به من برسد .وقتی گربه خانم میشیگان سیگارش را روشن کرد هوای اتاق ابری شد . حس کردم صدای قطار مثل روزهای قبل نیست و همه چیز با همه چیز فرق کرده . به پوست تن نرم گربه دست زدم . گرمی پوستش آرامش خوبی داشت . با چشمان تمام بسته به دور گردنش دست زدم . طناب ریز دور گردنش چشم هایم را باز کرد .کاغذی به دقت تا شده با طناب کوتاهی دور پوست نرم گربه ی خانم میشیگان بود .تبسمی کردم . فهمیدم که مارسیا در راه آمدن به خانه است .از روی تخت بلند شدم .شمع های شبانه ام را خاموش کردم .هنوز آفتاب در نیامده بود . مداد رنگی ام را به دست گرفتم . دیوارهای خانه را رنگی زدم .همه میز و صندلی ها را با مداد جادویی ام عوض کردم .ابرهای بارانی را پس زدم . خورشید را وسط آسمان گذاشتم تا بدرخشد تا زمین را خشک و نرم کند ، چون مارسیا در راه بود و دلم نمی خواست خیسی آسمان و زمین را برای ثانیه ای لمس بکند . دلم می خواست موهای سیاه بلندش خشک باشد تا بتوانم با آب پاش کوچک روی سرش آب بچکانم تا قطره های ریز به روی سرش و صورتش ریخته شود .آنقدر مارسیا را دوست دارم که کلمه برایش کم می آید . پرچین های دور خانه را کوتاه کردم تا اگر در باز نشود بتواند از روی پرچین ها بپرد تا لحظه ای برای رسیدن کم نیاورد .همه درخت های سیب را کوتاه کرده ام تا برای رسیدن به بهشت مارسیا حقه ای نخورم .نه ماری در جاده می خزد و نه حتی شیطان کوچکی در روی دیوارها بالا و پایین می پرد .همه چیز برای آمدن مارسیای قشنگم مهیاست !!

نوازش های بیست و دوم اکتبر ۲۰۰۹

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

گفتم دلم را از قفسه ی سینه ام در بیاورم تا شاید اشک های انباشته ام سرریز بشود ولی نشد .گفتم از هم پاشیده شوم تا شاید فرجی شود ولی نشد .آلیسون نگاهم کرد و گفت ؛ بهترین کار این است که وقتی از هم متلاشی می شوی به سمت رودخانه ی مرزی بروی و چهار پاره تن ات را به چهار سوق پرت کنی و از فکر همه ی کوچه های بن بست بیرون بیایی چون بهترین کار همینی است که من پیشنهاد کرده ام . دست راستم را یله به دیوار دادم و فکرم را بلند کردم تا به سقف برسد .همان طور که فکر بالا و بالاتر می رفت ارتفاع دیوار بالاتر می رفت از این بازیگوشی اش خنده ام گرفته بود ولی چون آلیسون کنارم بود جرات بیشتری به خودم دادم و تا زاویه های منفرجه هم پیش رفتم .خواب های دیوار را از پیشانی اش پاک کردم تا جرات رویا پردازی به خودش ندهد .پنجره های عقبی خانه باز شده بودند و باد بیست و دوم اکتبر دو هزار و نه سرما را به خانه هل می داد و دیوار و من زاویه های خودمان را کج و مج می کردیم تا به قائمه ای قاطع برسیم .انگشت وسطم را به طرف سقف هل می دادم تا کمی دلش به رحم بیاید و باز و بازتر بشود .گاهگل روی سقف از هم وا می رفت و به جایش فضای کافی برای آهن های پوسیده ی سقف باز می شد .بوی آهن و کاهگل و باران مترصد باریدن در هم قاطی شده بود . جرات باز کردن سقف را به خودم دادم و از دیوار رد شدم . فکرم در هوا شروع به نقاشی کرد . هر آن چیزی که سالها در سینه و فکرم داشتم شروع به نقاشی کردن شان کردم .اول از همه شکل مادرم را کشیدم تا قبل از آنکه فکرم کوتاه بشود صورتش را در میان پستان های درشت و آویخته ی آسمان ببینم .فکرش را که می کنم می بیینم فکر درستی بود که صورت همه ی کسانی را که در زندگانی ام دوست داشته بودم بکشم .صورت ناز هلنا و مگی ومارسیا و حتی خود آرمینا و حتی آذر رفیق همیشه رفیقم ! با اینکه صورت ابرها را خط خطی کردم تا باران شروع بشود ولی نبارید که نبارید .به جایش نقاشی پیانو را کشیدم و به شوپن که عکسش را قبلش کشیده بودم گفتم برایم از عشق بنوازد ولی حال خوشی نداشت و خیلی زود از بتهون و موتزارت تقاضا کردم زحمت نواختن را بکشند با اینکه می دانستم موتزارت سفلیس دارد و بتهون گوشش دیگر نمی شنود ! هر دو شروع به نواختن کردند و مادر مثل همیشه صورت هلنا را نوازش می کرد و چشم های همیشه تر مگی را با دستمال پاک می کرد ، حتی مارسیا قشنگم را فراموش نکرد و به دستش شانه ای داد تا موهای بلندش را شانه بزند و آرمینا و آذر جان پیش پای فکرم نشستند تا همه ی نقاشی هایم تمام بشود .

Tanya Bulanova Sinee more

اسب بی سوار

سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹

نفس کم می آورم تا در بزنگاه های تازه ، ترمه ای از هوس به روی زمین بچینم چون بیست بهار از تو نگذشته و تا به چهار پاره ی تن من برسی هنوز فاصله ی کافی برای ذخیره ی شهوت های تازه در رخنه بادها داری پس بی آنکه وقتی تلف کنی سوار اسب بی سوار شو تا بی آنکه عرقی کهنه شود به روی ترمه ام دراز بکشی تا من از سر تا پای تن ات را غرق بوسه ی های هنوز ماسیده نشده بکنم .نگاه کن هنوز زلالی تنم را از دست نداده ام و بی آنکه پره های تنم از هم وا رفته باشد می توانم چرخ ها را بچرخانم بی آنکه به روغن کاری نیاز باشد . هق هق های بی شمار را درون کاسه ای ریخته ام تا به وقت معین رو به باد بپاشانم . از چوب های بدور ریخته بی مصرف شکافی درست کرده ام تا اگر بشود جلوی بادهای فصلی را بگیرم و درست هم حدس زده ام که شکافم می تواند تندی رگبارها را هم بگیرد .نه اینکه بخواهم سر پناه تازه ای درست کرده باشم چون بیش از آنکه فکر درست کرده باشم از تن ات سرپناهی درست خواهم کرد چون وقتی در هم غلتیده شویم یکی از ما در دیگری حل و هضم خواهد شد و این بی دلیل نخواهد بود چون مدت ها از فکر دو تن جدا شده از هم بیرون آمده ام . وقتی یکی از ما در دیگری حایل باشد توفیری نخواهد کرد پس عاقلانه این است که یکی از ما انتخاب بکند ! بی آنکه فکر بکنم از همین حالا این اجازه را به تو می دهم تا در من حل بشوی چون تجربه ی کافی دارم که وقتی در هم یکی شدیم بدانم قدم بعدی چه خواهد بود .پس به اولین اسب بی سوار که رسیدی زین اش را محکم بگیر و تا خود من بی مهابا بتاز چون امشب همان شب هست که مدت ها فکرش را با هم جور کرده بودیم !!!!

تکه ای از روز نوشت های دیدار تو

دست به سینه ام زدم و قلبم را در آوردم و به وسط دیوار اتاقت آویزان کردم . البته وصل کردنش به دیوار کار ساده ای نبود چون همش لق می خورد و تازه سر هم می خورد چون قلب من بود تابلوی نقاشی نبود که ! تو گوشه ی تخت دراز کشیده بودی و هاج و واج نگاهم می کردی ولی نه آنقدر که وا بری ! ملافه های رنگی روی تخت را به روی خودت کشیده بودی و با نگاهت به من و قلبم نگاه می کردی که چطور این همه حرفه ای کارم را انجام می دهم ولی خودت بهتر از خودم می دانستی که این بار نقشم را واقعی بازی می کردم نه اینکه چون از عشق بازی ات خوشم آمده باشد ، که البته خیلی هم خوشم آمده بود مخصوصا در آشپزخانه که محشر عشق بازی کردی چون می دانی که برای عشق بازی مکان نمی شناسم چون عشق ورزی کردن جا و مکان نمی شناسد .اجازه بده از خود فرودگاه شروع بکنم تا دیدمت که با چمدان ریل دار از خرطومی خارج شدی به قهوه فروشی کاستا رفتم و روی صندلی نشستم و مشعول چک کردن ای میل هایم شدم تا حواسم کمی از تو پرت بشود چون قلبم به شدت در حال زدن بود و راستش عرق از سر و رویم در حال ریختن بود و این نرمال و طبیعی نبود برای منی که برای عشق های فصلی ام وقت چندانی نمی گذارم ولی تو با همه فرق می کردی چون نامیدن عشق فصلی به روی نام تو احمقانه است چون همه ی بهار و تابستان های عمرم را با تو گذرانده بودم .پس نتیجه ی اخلاقی حکم می کرد که دقیقان درست مثل بیست سال پیش عمل بکنم .یک جوان تازه از زندان درآمده که نفس کشیدن در هوای مسموم و خالی از هر حسی برایش زحمت فراوانی ایجاد می کرد . عشق ورزی کردن و حتی عاشق شدن تنها عمل درستی بود که در سرتاسر زندگی ام نجاتم داده چون دیگر لازم نیست دو تا چهار تا بکنم و احتمال همه اتفاقات ناخوشایند را بدهم چون آخرش این است که عشقم از دستم برود و من فرصت این را داشتم که عشق تازه ی دیگری پیدا بکنم ولی باور کن در مورد تو به هیچ عنوان صدق نمی کرد چون هیچ وقت با تو سکس نکردم و برایم تو مقدس ترین آدمی بودی که جرات دست زدن به تو برای لحظه ای در مغزم خطور نمی کرد ! برای چندین سال در هوای با هم بودن بسر بردیم تا وقت عروسی ما از راه برسد ولی پدرت چون سابقه ی زندان داشتم با عروسی ما دو نفر موافقت نکرد ولی از پدرت متنفر نشدم چون حالم ازش به هم می خورد فقط از شهر رفتم تا هیچ وقت نه ترا ببینم و نه پدرت را .تازه از تو خاطره ی خوشی داشتم که نمی خواستم چرکین اش بکنم .سالها گذشت تو از کشور رفتی و من دقیقا می دانستم کجا هستی و در حال چه کاری هستی ولی مثل قهرمان رمان مارکز ( عشق سالهای وبا ) همه کاری کردم تا حسابی پولدار بشوم تا غم از دست دادن ترا فراموش بکنم ولی خودت هم شاید ندانی که چقدر دوستت داشتم . در سرزمین سرد سیر در حال سر و کله زدن با زبان و زندگی تازه بودی و حس می کردم در حال لذت بردن از زندگی هستی ولی همین چند ساعت پیش گفتی نه !گردش روزگار چرخید و چرخید تا شبکه های اجتماعی از راه برسند تا من و تو دوباره همدیگر را پیدا بکنیم ولی این بار با موهای کم و پیش نقره ای شده و تجربه های کافی برای درک متقابل همدیگر .از فرودگاه تا خود خانه دست های ما در دست همدیگر بود ولی به خوبی می دانستیم که این رویای رسیدن به همدیگر باور کردنی نیست . به خانه که رسیدیم با احتیاط همدیگر را بوسیدیم تا گرمای دیدارمان تازه تر بشود ولی در این وسط یک چیزهایی منگ بود ولی به تو گفتم که اجازه ندهیم این وهم و شبکه های دیداری در مغزمان ما را اذیت بکند .همدیگر را بغل کردیم و در سکوت ریزش باران به شب بلند جزیره فکر کردیم چون تا صبح وقت کافی داشتیم تا حرف بزنیم .

از تو

Powered by: Blogger